رمان خان

رمان خان پارت 109

 

🌸 من عصبانی بودم اونقدر عصبانی که اگه کارد می‌زدی خونم در نمیومد کلافه بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم که روش باز نشه اما مجبور بشه خودش توضیح بده..
شیرین رفت و پشت سرش و هم نگاه نکرد نفس که از نیشگون من گریه میکرد بغل باباش آروم شده بود و امیرم خودش و مشغول بچه نشون میداد

گلناز: خب… معاینه کن ببین چی شده… نمیخوای بگی چرا گریه میکرد…
امیر: چرا من… معاینه مردم یعنی نه تب داره نه چیزی حتما دل درد داشته شاید … یا سردیش کرده.. به هر حال الان ساکته آروم تر بشه میدم بغل تو میرم براش شربت میگیرم… شربت دل درد… داروخونه نزدیکه…

🌸 گلناز: خب منشی کجاست… بگو همون بگیره…
امیر: گفتم که فرستادمش جایی… بره کارارو انجام بده… تو چرا زنگ نزدی…من خودم میومدم… تو با بچه اومدی… اذیت شدی…
گلناز: اذیت نشدم… اما انگار تو اذیت شدی… مزاحم کارت شدم… مطب خیلی شلوغه آخه

دیگه نمیتونستم عصبانیتم رو پنهون کنم و بروزش میدادم… با ناراحتی نگاهش کردم چشماشو از من می‌دزدید در جواب تیکه ای که بهش انداخته بودم گفت
امیر: فقط چون با شیرین جلسه داشتم گفتم بیماران دیرتر بیان…
گلناز: شیرین آره؟! چه جلسه ای… آخه چیزی به من نگفتی
امیر با تعجب منو نگاه کرد و با ناراحتی گفت
امیر: گلناز الان داری منم بازخواست می‌کنی و عصبانی؟ فقط… فقط یه جلسه ی کاری بود…

🌸گلناز: جلسه کاری… خب چه کاری… یعنی تو با یه دکتر زنان چه جلسه ای داری… چه جلسه ای میتونی داشته باشی… بازخواست نمیکنم دارم ازت سوال میکنم چون این چیزی نبود که به من نگی و به نظرم دیگه باید توضیح بدی… من یهو میام مطب و میبینم هیچ کس نیست جز تو و این خانوم توقع داری ازت سوال نکنم… می‌شنوم…

چی بگم… هرچی گفتم زیر بار نرفت… گفت فقط یه جلسه کاری بود در مورد یه تحقیق از من کمک میخواست… میخواست به یه نفر از دوستام معرفیش کنم… منم نگاهش کردم… تو چشمام نگاه نمی‌کرد میدونستم داره دروغ میگه اما بیشتر از این نمی‌خواستم خودم و کوچیک کنم این که رو در روی من باشه و بهم دروغ بگه خیلی درد داشت… احساس میکردم داره منو خر فرض میکنه… تو دلش داره میگه زن احمقم باور می‌کنه هر چی بگم… بچه رو بغل کردم و رفتم سمت در… هیچ کس هنوز نیومده بود با اینکه نزدیک‌ ظهر بود نه خبری از منشی بود نه خبری از بیماران… معلوم بود ملا امروز مطب رو تعطیل کرده…

🌸پشت سرم صدا رسوند
امیر: گلناز صبر کن با هم میریم… الان کارامو میکنم میبرمتون… یا بزار تاکسی بگیرم برات…
من حتی یه لحظه هم صبر نکردم رفتم و بدون این که پشت سرمو نگاه کنم به اولین تاکسی که رسیدم گفتم در بست و سوار شدم…

🌸 رفتم خونه و اولین کاری که کردم گریه کردن بود دلم خون شده بود و بدجوری حالم گرفته بود… تو آینه خودم رو نگاه کردم… چند تا تار موی سفید و چهره ای که غم ازش می‌بارید… اما من هنوزم زیبا بودم… نمیدونم… نمیدونم شاید ازش غافل شده بودم… براش کم گذاشته بودم.. آخه اون چش شده بود امیر من همچین کاری نمیکرد اما اون تو چشمم نگاه کرد و راست راست بهم دروغ گفت…

یک ربع گذشته بود و صدای در پایین اومد و منم سریع اشکامو پاک کردم و رفتم تو حموم…. نمی‌خواستم اینجوری منم ببینه صداش و شنیدم که از خدمتکار حال گندم رو میپرسید… نفس من امروز به خاطر بابای… بابای بی چشم و روش نیشگون گرفتم و دردش اومده بود…

🌸به خودم گفتم گلناز… نفس تو فقط بچه هات هستن از الان فقط باید به فکر اونا باشی یهو یه فکری اومد تو ذهنم… نکنه اصلا از اینکه تمنا رو آورده بودم پیش خودمون ناراضی بود… نه ..‌ نه این یکی دیگه خیلی بعید بود…تقه ای به در حموم خورد از جا پریدم امیر بود

امیر: عزیزم… درو باز می‌کنی لطفاً… امروز خیلی خسته شدی زیاد تو حموم نمون… گندم هم گرسنه شده… شیر براش درست کردن اما خودت بدی بهش بهتره…

🌸 آره… چون من باید مراقب بچه ها باشم اما… اما اون بره با اون زنیکه.. خدایا… درو باز نکردم اما صدا رسوندم
گلناز: من تازه اومدم.. خودشون شیر بچه رو میدن… تو هم نهارتو بخور من خوردم…
امیر: عزیزم اگه میشه…
حرفشو قطع کردم و گفتم
گلناز: نمیشه… کار دارم برو نهارتو بخور….

امیر رفت و منم همونجا زیر دوش نشستم اما بغضم و کنترل کرده بودم که گریه نکنم نمی‌خواستم به حال و روز زن های بیچاره بیوفتم نیم ساعت بعد اومدم بیرون و به خودم رسیدم… چون امیر تو خونه جلوی چشمم بود نمیتونستم فکر کنم که باید چیکار کنم اما فعلا فقط میخواستم خونسردیمو حفظ کنم و داد و بیداد نکنم و به پاش نیوفتم..‌ حالم از اینکه اینجوری رفتار کنم به هم میخورد

🌸امیر من و دید میخواست بیاد جلو و حرف بزنه ولی من گندم رو گرفتم و شروع کردم قربون صدقه رفتن
گلناز: نفس مامان… جی جی خوردی… بیا… بیا بریم تو اتاق با خواهرت بازی کنیم… تمنا مامان بیا…
تمنا دیگه چیزی نمی‌گفت اگه بهش میگفتم مامان… براش عادی شده بود و تک و توک خودش هم به من می‌گفت مامان… تو اون حالی که دلم داشت آتیش میگرفت تمنا گفت مامان بریم… و من دلم آروم شد… حداقل این یه کم حالم و خوب کرد دست بچه هارو گرفتم و رفتم تو اتاق و خودم و مشغول کردم اما چشمم افتاد و دیدم امیر هم غذا نخورده…

اما اهمیت ندادم..‌ غذا نخوردنش به خاطر من نبود اعصابش از این خورد بود که لو رفته… خدایا یعنی واقعا… باورم نمیشد… بچه ها بازیشون و کردن من اونقدر خسته بودم که اصلا متوجه نشده بودم کی رو تخت خوابم برده دستی رو شونم قرار گرفت و از خواب پریدم..

🌸- خانوم… من شام و آماده کردم میز رو بچینم؟ ببخشید بیدارتون کردم… آخه گفتم خیلی بخوابین بد خواب میشین… گندم و تمنا هم هر دو دارن بازی میکنن… با هم خیلی خوبن هزار ماشالا..‌ تمنا خانوم نقاشی می‌کنه… گندم هم نگاه می‌کنه..‌

گلناز: باشه… خوب کردی بیدارم کردی متوجه نشدم.. نفهمیدم که چطوری خوابم برد… بگذریم…من نمیخوام شام بخورم.. از امیر آقا بپرس‌‌‌..‌

🌸-راستش خانوم همون موقع که خواب بودیم آقا رفتن بیرون… الانم هنوز برنگشتن… شما هم یه چیزی بخورین ناهار نخوردین‌..
احسنت.. عالی شد… منتظر بود من خوابم ببره بعد بره پیش اون… اون شیرین آب زیر کاه… میخواست بره اونجا که… براش توضیح بده لابد از دلش در بیاره.‌.. خدایا سرم… سرم داشت منفجر میشد… اما حالا که اون… اون اینجوری میکرد پس من چرا خودم و اذیت میکردم… من چرا به خودم سخت می‌گرفتم… بغضمو قورت دادم و گفتم سامره جون سفره رو بچین… من الان میام..‌ بچه ها هم شامشون رو بخورن امروز عصری نخوابیدن… خیلی خسته شدن ‌…

رفتم دست و روم و شستم و دوباره یه نمه آرایشی کردم و نشستم سر میز… بغض تو گلوم بود اما دلم داشت ضعف می‌رفت تازه با خودم هم لج کرده بودم میخواستم همه چی بخورم و جوری باشه که انگار نه انگار که چیزی شده…
اونقدر فکرم مشغول بود که دیدم نیم ساعتی سر میزم و همش یه لقمه خوردم… اونم همون اول… یه دفعه در باز شد…

🌸برنگشتم … میدونستم امیر اومده… اما ضربان قلبم رفته بود روی هزار داشتم دیوونه میشدم… رفته بود پیش اون حالا خیلی عادی اومد تو خونه اومد پیش من..‌ همیشه از سر کار میومد گونمو می‌بوسید من رفتم کنار یعنی سرم و کشیدم عقب.. جا خورد… یعنی.. انگار توقع نداشت تا این حد ادامه بدم… خب چیکار میکردم… باید عین زن های دیگه به روی خودم نمی آوردم… دهن میبستم… اما من نمیتونستم…

امیر: گلم آخه چرا این کارو می‌کنی… من..‌من باور کن… از این ناراحتم که چطور با من اینجوری رفتار می‌کنی… آخه مگه من چیکار کردم گلناز مگه تو به من اعتماد نداری… مگه این همه سال زن و شوهر نبودیم ..‌ ما چیارو پشت سر گذاشتیم… حالا چرا اینجوری می‌کنی… آخه این حسادت زنونه دیگه از کجا در اومد…

پشت چشم نازک کردم و گفتم
گلناز: اون آخه کیه که من بهش حسادت کنم… اگه کسی فکر کرده از من بهتره لیاقتش در همون حده‌..‌ بگذریم… بهتره بری به کارات برسی من کار دارم… غذا هم خوردم اگه خواستی خودت یه چیزی بخور…

🌸امیر: گلناز… گلم… اینجوری نکن… من که همه چیزو برات توضیح دادم… گلم داری اشتباه میکنی قسم میخورم… دیگه داری ناراحتم می‌کنی… جدی جدی فکر کردی من… من با اون قراری چیزی میزارم… گلناز حتی به زبون آوردنش هم زشته آخه تو چرا…

دیگه عصبانی شده بودم و طاقت نداشتم که شبیه بی گناه ها رفتار کنه برای همین گفتم
گلناز: امیر تمومش کن… اگه جریانی نبود پس چرا پنهونش کردی… فقط همین یه بار نیست…رایت زن هر هفته… شایدم بیشتر میاد اونجا… پس خیال نکن زنت یه آدم احمق و ساده که هیچی سرش نمیشه… تو چشمام نگاه می‌کنی و دست پیش رو میگیری… چی خیال کردی امیر اصلا چطور روت میشه… چطور میتونی…

🌸امیر ناباور منو نگاه کرد و گفت
امیر: تو… گلناز تو منو زیر نظر داری؟ منو … تو آنقدر بهم شک داری که منم تحت نظر گرفتی آره گلناز؟ چرا عزیزم ما… ما کی به اینجا رسیدیم…
بغض گلوش و‌گرفته بود اما من چیکار میکردم این رفتار و باور میکردم یا چیزایی که به چشمم دیده بودم… آخه چطور میتونستم ندید بگیرم… چیزی نگفتم
امیر: برات متاسفم… اشتباه میکنی اما بعد بدجوری پشیمون میشی… به جای اعتماد کردن… برای من فیلم بازی می‌کنی چرا همون بار اول نپرسیدی

گلناز: تو رو خدا بس کن… این دیگه چه بازیه که داری در میاری… من ازت پرسیدم تو اصلا به روت نیاوردی که این زن و میبینی… امیر… دلیل پنهون کاریت چیه… فقط اینو بهم بگو
امیر: من با این زن رابطه ای ندارم… این چیزیه که باید بدونی و میدونی… اما از تو هم توقع نداشتم… پس لطفاً … لطفاً اگه بهم اعتماد نداری دیگه چیزی ازم نپرس… به کار زشتت ادامه بده… تعقیبم کن… تحت نظرم داشته باش و زندگیمون و خراب کن…

🌸گلناز: منو تهدید میکنی؟ من دارم زندگیمونو خراب میکنم یا تو و پنهون کاریت دارین این کارو میکنید… بسه … بسه امیر فقط داری خراب ترش می‌کنی فقط چیزی نگو… چیزی نگو بزار لا اقل احترام بینمون از بین نره… تویی که دروغ میگی و تو چشمم نگاه می‌کنی…
امیر: من باهاش رابطه ای ندارم… دروغ نگفتم… فقط همین حقیقته..‌ همینه فقط…

راهشو کشید و رفت و منم در اتاق و بستم… راستش بدترین چیزی که می‌تونه اتفاق بیوفته خوره شدن و افتادنش به جون آدمه… این فکر خوره شده بود و افتاده بود به جونم… میخواستم برم و باهاش حرف بزنم اما از طرفی حرف هاشو باور نمی‌کردم… داشتم دیوونه میشدم..‌ تا صبح فکر کردم… تا بلاخره گفتم بزار برم ببینم شیرین چی میگه… بزار برم به روش بیارم… اما آخه اونجوری هم خار و خفیف میشدم

🌸 صبح خوره افتاد به جونم و بلند شدم بچه هارو سپردم به خدمتکار و به خودم رسیدم و راه افتادم که برم مطب… میخواستم باهاش حرف بزنم چون میدونستم اگه چیزی باشه امیر هیچ وقت نمیگه اما اون میگه… اون زن… اون حتی عکس جوونی امیر رو داشت.. خدایا آخه ببین به چه روزی افتادم…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫13 دیدگاه ها

  1. مردی؟
    پ چی شد پارت
    رمان خان بعد همش گلناز گلناز
    تمنا هم عنکبوت حساب نمیکنه تو رمان رمان جان ننت درسش کن
    ادمینم همش غلط تایپ میکنه

  2. عوقق
    په چه خبره یا این خیامت میکنه یا اون دروغ میگه
    اول افرا بعد گلناز بعد ارسلان امیر .چه خبره شده داستان هزار شب اونم بیمعنی

  3. چرا پارت هاي بعدي رو نمیزارید..؟!

    بعضي جاها به گندم گفته بود نفس و به امیر هم امین

    اگه میشه اشتباه تایپ نکنید…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *