رمان خان

رمان خان پارت 82

 

🌸گلناز

راهی اون سفر شدیم و رو لبم خنده بود و تو دلم غوغا راستش از اینکه برخورد امیر چطور باشه نگران بودم اما بیشتر نگرانیم از این بود که واقعا نمیدونستم باید چی بگم.. کلافه بودم.. اما بلاخره رسیدیم.. راه طولانی بود اما رسیدیم به اون ویلای شمالی..

🌸هوای شمال و بوی جنگل و دریا که به مشامم میخورد یاد اون روزای دختر بچگی میوفتادم خاطرات خوب و بد عین یه فیلم از جلوی چشمم رد میشدن.. روزایی که خوش بودیم.. بابامون زنده بود.. تا روزای وحشتناک تو خونه ی افرا.. هرچند روز خوش هم داشتیم اما.. روز بد بیشتر بود.. تا بعد و بعد وبعد..

ویلای قشنگی بود امیر سرخوش بود و منم سعی میکردم وانمود کنم خوبم و به روی خودم نیارم که چه قدر به هم ریختم…اما شب که شد و گندم خوابید دل رو زدم به دریا… باید میگفتم اصلا واسه همین این همه راه اومده بودیم

🌸امیر داشت اتیش روشن میکرد تو حیاط رو به من گفت
امیر: خانومم تو نیا بیرون.. منم الان میام تو میترسم تو حیاط باشیم صدای گندم رو نشنویم…یه موقع بچه بیدار میشه گریه میکنه..

گلناز: راستش میخواستم حرف بزنیم.. البته اگه حوصله داری.. دور گندم رو با بالش و متکا بستم که یه موقع قل نزنه.. منم اینجا میشینم که بشنوم صداشو..

🌸نشستم لب در و درو باز گذاشتم…
امیر اومد پیش من نشست و گفت
امیر: عزیزم البته که وقت دارم و حوصله دارم.. جونم بگو.. راستش من از چشمات خوندم یه چیزی میخوای بگی ولی نشد ازت بپرسم.. حالا خودت بگو…

گلناز: راستش .. من.. خب.. من یه سری چیز هارو نگفتم…باید بهت بگم.. یعنی.. هوف نمیدونم چجوری بگم.. امیر من.. من .. مادرم.. خب.. نمرده.. پدرم فوت کرده اما مادرم زندس..

🌸امیر با چشم های گرد شده از تعجب گفت
امیر: مادرت زندس? یعنی مادر تنی خودت? خب.. پس چرا نمیاد پیش ما یعنی.. تو چرا قایمش کردی.. عزیزم چرا باید بابت این ناراحت بشم.. فقط نفهمیدم کجا بوده..

گلناز: من به خاطر اون ازدواج بد.. اون خاطراتی که نمیخوام مرورشون کنم با مادرم و خواهرم قهر کردم.. پدرم هم فوت کرد منم که از اونجا رفتم دیگه نخواستم سراغی بگیرم ازشون.. دلم بد جوری شکسته بود…

🌸امیر همچنان منتظر منو نگاه میکرد و چیزی نمیگفت در واقع منتظر بود بیشتر توضیح بدم من نفس عمیقی کشیدم و گفتم

🌸گلناز: خب.. من ازشون دور شدم و دلم شکسته بود.. میخواستم فلصله بگیرم از گذشته و خاطرات بدش.. اما بعد یه مدت نتونستم تحمل کنم.. رفتم دنبالشون.. یعنی من نرفتما.. یه نفرو فرستادم.. اوضاعشون به هم ریخته بود من.. من..

نتونستم ادامه بدم و زدم زیر گریه امیر که تا الان هاج و واج بود با گریه من ترسیدو اومد بغلم کرد و گفت
امیر: عزیزم.. اروم باش.. ببین چیزی برای ناراحتی نیست.. در موردش حرف میزنیم و تعریف میکنیم.. اروم باش.. بزار برم برات اب بیارم…

گلناز: امیر باور کن من اون زمان تو شرایط خیلی بدی بودم اصلا توان درست تصمیم گرفتن نداشتم … ازشون جدا شدم و باهاشون قهر کردم.. بعد فهمیدم پدرم فوت کرده و تو نداری مرده حالم بدتر و بدتر شد و بیشتر از مادرم دلخور شدم…

🌸امیر: ببین ادم بعضی وقتا بدجوری دلش از کارای خانوادش میشکنه.. الان بعد از این همه سال یه راز سر به مهر در مورد پدرم فهمیدم که احتمالا حتی مادرم هم خبر نداشته ازش.. دلم خیلی شکست.. اذیت شدم.. ناراحت شدم.. ازش دلخور شدم.. اما ببین..به خودم اومدم.. اونا هم مثل ما ادمن.. خانواده ها حق دارن اشتباه کنن..

🌸گلناز: بعدش که بخشیدمشون… یعنی دل تنگشون شدم فرستادم دنبالشون ازطلاهای خودم فروختم براشون خونه گرفتم نمیخواستم ازت پنهون کنم ولی واقعا چاره ای نداشتم روم نمیشد بهت بگم..

امیر: ببین الان از دستت ناراحتم.. میدونی چرا.. من و میشناسی.. توقع داشتم من کسی باشم که همه چیزتو اول از همه بهم میگی.. گلناز از پنهون کاری خوشم نمیاد مادر و خواهرت چیزی نبودن که پنهونشون کنی…اما ببین دارن سعی میکنم درکت کنم..

🌸اشکامو پاک کردم و گفتم
گلناز: من زندگی سختی داشتم.. راستش نمیخواستم با اومدن اونا به گذشته برگردم.. فقط میخواستم دورادور کنارشون باشم…اگه به تو میگفتم همه چیز واقعی میشد.. ترسیدم.. ترسیدم که گذشته ی من زندگی الان مارو خراب کنه..

امیر نفس عمیقی کشید و گفت
امیر: باشه پس منو اوردی اینجا که اینارو بهم بگی? چیز دیگه ای هم هست که رو دلت سنگینی کنه?

🌸اخماش رفته بود تو هم اما سعی میکرد منطقی برخورد کنه امیر همیشه ادم منطقی بود اما به نظرم از پنهون کاری خیلی بدش اومده بود…

من من کردم.. خیلی چیزا بود که ازش مخفی کرده بودم اما جرات گفتنشو نداشتم نمیتونستم در مورد افرا و گذشته ی تاریک و اتفاقایی که یه جورایی امیرم درگیرشون شده بود چیزی بگم برای همین حرفمو خوردم و رفتم بغلش کردم و گفتم

🌸گلناز: چیزایی که تو گذشته بوده تموم شدن جز خاطرات بد چیزی نمونده الان فقط چیزی که زندگی الانمونو تحت تاثیر قرار میده مادر و خواهرم هستن.. میخوام اگه اجازه بدی وقتی برگشتیم دعوتشون کنم.. میخوام باهاشون اشنا بشی.. البته اگه اجازه بدی

امیر: قطعا مادر و خواهرت خانوادت هستن برای من محترمن هر موقع که بخوای قبول دارم و احترام میزارم به خواستت ….

🌸گلناز: واقعا ازت ممنونم که انقدر منطقی برخورد میکنی و بهت قول میدم از اینجا به بعد اونجوری باشه که تو میخوای.. ببین هیچی و پنهون نمیکنم چون حتی بیشتر از مادر و خواهرم.. تو خانوادمی.. تنها کسی هستی که کنارمی..

سعی داشتم با حرفام یه کم از حس بدی که امیر نسبت به این پنهون کاریه من داشت کم کنم نمیدونم تا چه حد موفق بودم اما سرمو بوسید و چیزی نگفت و منم همینو رو حساب این گذاشتم که دلخوریش کمه و قابل رفع شدنه

فردا اصلا به روم نیاورد همچین حرفایی زدم و چیزی شنیده.. گمون کنم نمیخواست مسافرت سه نفره ی اولمونو با دلخوری خراب کنه… واقعا ادم فهمیده ای بود.. هرچند اون تنها گذاشتن و فرار کردنش بدجوری دلمو شکسته بود اما این درک و منطقش یه جوری منو اروم میکرد که اون خاطرات بد کاملا پاک میشدن.. دلم از بودنش قرص میشد…

🌸داشت کباب درست میکرد برای ناهار که رفتم کنارش و گفتم
گلناز: بابا جونه گندم.. خسته نباشی… من بیدار شدم..

امیر نگاهی به گندم کرد و گفت
امیر: اخ الهی بمیییرم برات دختر قشنگم.. چه قدر پف کرده تنبل بابا.. امروز از صبح یاد مادرم هستم.. خدا رحمتش کنه جاش خالیه.. خیلی دوست داشت نوه خودشو ببینه…حیف

🌸گلناز: خدا رحمتشون کنه.. منم دلم برای پدرم تنگ شده.. حتما اونم دلش میخواسته نوه شو ببینه هر چند.. اون بنده خدا هیچ وقت بابت ازدواج من خودشو نبخشید.. از اون ازدواج دل خوشی نداشت که بچمو هم ببینه اما خدا بچمو هم بیامرزه.. عین ماه بود…

امیر: اما خب الان هر سه تاشون پیش همدیگه هستن…از حرفای ناراحتی بگذریم.. راستش قبل اینکه راه بیوفتیم من میخواستم بعد از این که چند روزی تو این ویلا موندیم یه سر بریم زمینای قدیمی.. همون جاده…سر بزنیم به اونجا.. با دخترمون.. اما گفتم خاطراتت خوش نیست از اونجا.. شاید دلت نخواد…

🌸بند دلم پاره شد…ناراحت از اینکه مجبورم برم اونجا چون ممکن بود یهو از کس و کار افرا یا روستایی ها منو بشناسن و خیلی چیزارو بگن چیزایی که به هیچ وجخ نمیخواستم امیر بدونه…

امیر که تردید و سکوت منو دید گفت
امیر: فقط در حد پیشنهاد بود اگه دوست نداری مجبور نیستیم بریم راستش همین جوری گفتم.. شاید برامون یاد اوری شروع رابطمون میشد…

🌸دیدم اگه نه بیارم شاید شک کنه برای همین لبخندی زدم و گفتم
گلناز: نه عزیزم چرا ناراحت بشم.. مشکلی نیست منم دوست دارم خاطراتمون یاد اوری بشن یه لحظه فکری شده بودم داشتم به این فکر میکردم چه قدر همه چیز زود گذشت.. زندگیمون بالا پایین زیاد داشت مگه نه?

امیر با لبخند تایید کرد و کباب هارو از رو اتیش برداشت من ولی تو دلم اشوب به پا شده بود ناراحت از اینکه برمیگردیم به جایی که ازش متنفرم.. درسته چند سال گذشته بود و منم سر و شکلم عوض شده بود اما خانواده و خصوصا عموی افرا منو مقصر مرگ اون میدونستن تازه خیال میکردن زمین هارو هم من بالا کشیدم.. حتی اگه یه نفر منو میدید و میشناخت به معنای واقعی بیچاره میشدم…

🌸راستش یه شکی هم تو دلم افتاده بود که نکنه امیر برای اینکه راست و دروغ حرفای من در مورد مادر و خواهرمو بدونه میخواد این سفرو بریم.. اما خب احتمالش کم بود امیر مردی نبود که نقشه بکشه رک و راست هرچی میخواست ازم میپرسید…

دو روز بعد راه افتادیم که بریم و به قول امیر تجدید خاطرات کنیم منم که ناچار خوشحال و خندون بودم و قدر دان از اینکه امیر با ماجرای مادرم به خوبی کنار اومده بود…

🌸با نزدیک شدن به روستا ضربان قلبم تند تر و تند تر میشد به خودم اومدم دیدم رسیدیم.. همونجا.. همون شکلی.. تکون نخورده بود.. گندم های سبز.. تو این فصل همیشه همین شکلی بود.. جاده.. هنوز خاکی بود.. اصلا انگار این تیکه از دنیا قرار بود همیشه همینجوری بمونه…

امیر: خیلی قشنگه نه? من عاشق این گندم زار هام… همینجاها بود که اولین بار دیدمت.. انگار قسمت تو رو برای من خواسته بود..

🌸لبخند بی جونی زدم و گفتم
گلناز: اره.. انگار همه چیز تقدیر و سرنوشت بوده.. انگار همه چیز پشت سر هم عین یه ماجرا بدون دخالت ما اتفاق افتاد…

ماشین و زد کنار و پیاده شد و گفت
امیر: اگه دلت میخواد پیاده بشیم.. به نظرم هوا خیلی خوبه.. تازه تا اینجا که اومدیم بریم به زمین ها هم سر بزنیم.. خیلی وقته سپردم به واسطه و پولش برام میاد اما سر نزدم.. البته بهش اعتماد دارم ولی بدم نیست تا اینجا که اومدیم سر بزنیم

🌸تو دلم گفتم واقعا که نور علی نور شد… اما ناچار بازم با لبخند گفتم
گلنازپ عالیه عزیزم تا اینجا که اومدیم تو هم به کارات برسی.. اما تاریک بشه برگشتن سخت میشه ها..

امیر خندید و گفت
امیر: نه بابا من قبلا هم شب رو از این راه برگشتم تو که یادت هست…
خندیدم و تایید کردم..

رفتیم سمت زمین ها البته زمین های خانوادگی امیر از روستای ما دورتر بود اما بلاخره روستاها یه جورایی هم جوار بودن و به هم وصل بودن من واقعا نگران بودم کسی منو بشناسه…

🌸مشاوری که امیر ازش حرف میزد یه پیرمرد جاش افتاده سن و سال دار بود تو دلم گفتم خدارو شکر چشماش اونقدری پر سو نیست که منو بشناسه تازه موقعی که از اونجا رفته بودم کم سن بودم البته تو تمام روستا های اطراف ماجرای فرار من پیچیده بود ولی گمون نکنم چیزی خاطرش باشه یا منو بشناسه…

امیر کلی با پیر مرده خوش و بش کرده هوا تاریک شده بود برای همین پیرمرده مارو دعوت کرد داخل امیر استقبال کرد و گفت

🌸امیر: گلناز جون اگه راضی باشی امشب رو پیش مش ابراهیم و خانومش بمونیم فردا صبح یه سرکشی به زمین ها کنیم و بعد برگردیم.. ظاهرا یه نوه ای هم داره که ناخوشه اون طفلک رو هم بعد از شام برم ببینم.. خونشون انگار یک کیلومتر پایین تره…

ناچار لبخند رضایتی زدم و گفتم
گلناز: باشه عزیزم چی از این بهتر .. مشکلی نیست.. اون طفلک هم گناه داره برو ویزیتش کن ما هم میمونیم فردا هم کاراو که کردی برمیگردیم..

🌸خوشحال بودم گفتم لا اقل مهمون یه پیرزن پیرمزد شدیم و قرار نیست از گذشته حرف بزنیم پیرده مهربون و کم حرف بود اما زنش… یه ریز حرف میزد اسمش خاله زهرا بود و اصلا چونش یه لحظه ساکت نمیشد…

امیر به من اشاره میکرد که ماشالا به این چونه اما من چیزی نمیتونستم بگم بعد از شام با مش ابراهیم راه افتادن برن خونه ی پسرش که امیر بتونه نوه رو معاینه کنه منم با خاله زهرا تنها موندم و الکی سر تکون میدادم و حرفاشو تایید میکردم

🌸خاله زهرا: والااا کنه.. یه دونه بچه کمه.. تو سنت گذشته ها دختر پیر میشی من چهار تا پسر دارم دو تا دختر اما الانه تنهام.. میگم کاش بیشتر اورده بودم دست بجنبون زن که نباید بیکار بشینه دختر داری پسر بیار.. دو تا سه تا شیر به شیر..

اوف سرم داشت میترکید الکی تایید میکردم اما یه دفعه بین حرفاش یه چیزی گفت که من هاج و واج موندم و لال شدم..

🌸خاله زهرا: دختر اسمت گلنازه ها منو یاد گلناز فراری میندازی به خدا از همون اول اومدی به چشمم اشنا بودی الان نگات میکنم شبیه گلناز فراری هستی یه دختری بود تو ده بغل خان رو به کشتن داد یه جلبی بود که نگو رفت شد زن ارباب زندگیشو به اتیش کشید و مال و منالش و برد و در رفت.. خواهرش ومادرشم چند وقت بعد با بی ابرویی فرار کردن.. به خدا دختره گیس بریده بود..

ترسیده بودم زنه بهم گیر بده همین الانم داشت میگفت هم قیافت هم اسمت شبیه اون دخارس اما من سریع گفتم
گلناز: نه خاله جون من سال هاست شهر زندگی میکنم.. مادرمم پیش خودمه.. خواهرم ندارم… یه دونه ام..

🌸نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت
خاله زهرا: من که نگفتم تو اونی دختر.. اگه تو اون بودی من سریع میفهمیدم اما خیلی شبیهی.. من همیشه دختره ی ورپریده رو میدیدمش.. تو جنگل زیاد می پلکید.. زن ارباب که شد من گفتم لابد ادم میشه اخه خان خیلی بد اخلاق بود.. اونم افراخان اما نگو دختره اتیش کون شیطون بوده افراخان و به کشتن داد و مالشو گرفت و در رفت.. تو مادرتم عین خودت کم کار بوده اخه چیه یه دونه بچه.. اما اون گلناز فراری ها.. تو کل روستا پیچیده بود الانم که الانه هنوز مردم میخوان بگن یه دختری بی چشم و رو در اومده اونو میگن.. اسمت شبیهشه ها خودت شبیهش نباشی… همیشه مطیع شوهرت باش..

وای کم مونده بود سرمو بزنم به دیوار این زن چرا ساکت نمیشد.. گیییر هم داده بود به اون گلناز فراری انگار تو کل این چند سال تنها داستان هیجان انگیز تو این خراب شده ماجرای من بود امیر و مش ابراهیم برگشتن من از ترس اینکه مبادا از دهن این پیرزن حراف چیزی در بره سریع به امیر اشاره کردم که سرم ترکید و بریم بخوابیم…

امیر که تا سرشو گذاشت رو بالش خوابش برد از خستگی گندمم اصلا بیقراری نکرد اما من هی این پهلو اون پهلو شدم درسته از دست زهرا خانوم قصر در رفته بودم اما بعید نبود صبح دهنشو باز کنه و باز یه حرفی بپرونه برای همین صبح باید یه بساطی درست میکردم که زودتر بریم…

🌸صبح تا امیر بیدار شد هنوز از در نرفته بود بیرون صداش زدم
گلناز: امیر.. امیر نرو.. وای تو رو خدا این زنه دیشب سر منو خورد هی حرف میزنه گیر داده بود چرا دو تا سه تا بچه نداری الان بخوایم صبحونه بخوریم دوباره چونش گرم میشه.. تو رو خدا صبحونه نخورده بریم.. تو راه یه چیزی میخوریم.. من دیگه سرم نمیکشه..

امیر خندید و گفت
امیر: حالا پیرزن پیرمردن دیگه عزیزم تو هم یه کم تحمل کن زشته دیگه.. صبحونه نخورده بریم دلخور میشن…بزار سریع یه نون و چایی میخوریم و میریم..

🌸کلافه بودم نمیتونستم نه بیارم.. سر سفره خون خونمو میخورد و لقمه رو لقمه میذاشتم تو دهنم که سریع تموم کنیم و بریم اما خاله زهرا دوباره چونش گرم شد منتهی این دفعه با امیر

خاله زهرا: دیشب به زنت گفتم.. من سن شما بودم پسرمو دخترمو راهی خونه بخت کرده بودم.. تازه نوه هم داشتم اصلا شماها بی بخارین.. یه بچه چیه اخه کجای زندگی ادمو میگیره تازه دکتری پول داری زندگیت به راهه.. دست بجنبون..

🌸امیر هم برای احترام بله بله میکرد و تایید میکرد که یه دفعه خاله زهرا زد تو خاکی
خاله زهرا: اما به خدا دختر نگه داشتن سخته تو همین روستای ما یه دختره چش سفیدی بود که کم سن بود ها اما اتیش شیطون بود..

وای خاک به سرم چرخید و چرخید باز بحث رورسوند اونجا نمیدونستم چیکار کنم سریع شروع کردم به سرفه کردن و یه جوری نشون دادم انگار حالم بده امیر با وحشت اومد سمتم زدپشتم و گفت

🌸امیر: ای بابا عزیزم.. خوبی? بیا بیا چایی بخور.. بسه دیگه صبحونه نخور الان گلوت تحریک شده اذیت میشی..

چشم و ابرو اومدم که از بس این خاله زهرا فک میزنه امیرم سریع جمع وجور کرد و خدارو شکر از اون جهنم خلاص شدیم.. تو راه دیگه به حرفای امیر که میگفت تو جنگل بشینیم و بگردیم و این حرفا گوش ندادم و اصرار کردم برگردیم.. یه جورایی به خیر گذشت البته امیدوار بودم..

🌸پامون که رسید به خونه پشت دستمو داغ کردم که دیگه سفری به اون طرفا نریم و امیدوار بودم فکر امیرم بابتش مشغول نباشه که بره ته و توی ماجرا رو در بیاره.. چون چند روزی نبودیم سر امیر تو نطب شلوغ بود و منم داشتم تدارک میدیدم که اخر هفته مادرمو دعوت کنم

هنوز برای دعوت کردن نازگل زود بود میترسیدم حرف نا به جایی بزنه تازه باید با مادرمم هماهنگ میکردم که مبادا از گذشته چیزی از دهنش بپره راستش خیلی پشیمون بودم که حقیقت رو گفتم هر لحظه استرس داشتم مبادا امیر از یه جایی بفهمه من اون موقع که فرار کردم شوهر داشتم.. اگه میفهمید دیوونه میشد اما حالا که گفته بودم چاره ای نبود باید مادرمو دعوت میکردم

یه روز قبل فائزه رو فرستادم خونه ی مامانم هم براش خرید کنه هم اینکه بهش برسه و هم توجیهش کنه از گذشته به هیچ وجه حرف نزنه و یه بار دیگه بگه چی باید بگه و چی نباید بگه… هرچند خودم حواسم بود اما میخواستم مطمئن بشم از دهن مامانم چیزی نمیپره..

🌸از صبح تدارک دیدم امیر که عصری اومد خونه گفتم
گلناز: امیر جون.. شب مامانم میاد.. یادت که نرفته? گفتم بهت بگم اگه خسته نیستی ها.. اگه خسته ای …

امیر نذاشت حرفم تموم بشه و با لبخند کمرنگ گفت
امیر: گلناز جان.. مادرته هر موقع که دوست داری میتونه بیاد انقدر سخت نگیر.. من سعی کردم درکت کنم.. دیگه نیازی نیست انقدر سخت بگیری..

🌸 خوشحال و خندون منتظر بودم بلاخره زنگ دروزدن فائزه رفت درو باز کردو بعد که مامان اومد تو امیر اول لبخند زد وخوشامد گفت اما بعد خشکش زدوگفت
امیر: من.. من شمارو قبلا دیدم.. انگار چهره ی شما اشناست..

من سریع دست و پامو گم کردم اما مامان فوری گفت
مامان: راستش من گهگاهی میومدم از دور نوه خودمو ببینم اما به اسم فامیله فائزه.. ازت معذرت میخوام پسرم.. من .. شرمنده ام.. باید زودتر از اینا بهت میگفتیم اما راستش گلناز خواست بگه من نذاشتم.. چند بار جلوشو گرفتم… گفتم به خاطره منه پیرزن ناراحتی پیش نیاد و شوهرت دعوات نکنه..

🌸واقعا خوب شد که مامان خودش این حرفو زد چون امیر لبخندی زد و گفت
امیر: نه مادر جان چرا دعوا بشه.. من ازپنهون کاری خوش نمیاد واقعا چیزیه که بیزارم ازش اما گلناز برام توضیح داد که تو چه شرایط بدی بوده برای همین درکش کردم.. اینجا هم خونه خودتونه هر موقع بخواین میتونین تشریف بیارین.. فقط عزیزم چرا خوتهرت نیومد? سختش بود?

به امیر نگاهی کردم و گفتم
امیر: خواستم اول با مادرم اشنا بشی.. بعد خواهرمم میبینی.. گفتم یه کم مرحله به مرحله پیش بریم.. اشکالی که نداره وقت داریم..
امیر لبخندی زدو تایید کرد..

🌸امیر: میتونی خواهرتو همراه مامانت برای اخر هفته دعوت کنی.. اخه اخر هفته قراره یه جشن خیریه بگیرن احتمالا محلش هم همینجا تو خونه ی ما باشه.. چون قطعی نبود من چیزی نگفتم اما اگه تو هم موافق باشی خوبه نه?

لبخندی زدمو تایید کردم مامان خوشحال و راضی کلی با گندم بازی کرد و اشک شوقشو یواشکی پاک میکرد منم که یه نفس راحت کشیده بگدم از اینکه لااقل تا اینجای کار خوب پیش رفته برای همین خیالم راحت بود…

🌸فقط مونده بود نازگل و دعوتش برای خیریه اخر هفته اگه نازگل هم به خیر و خوشی میومد و میرفت و اشتیمون برقرار میشد من دیگه هیچی از خدا نمیخواستم. میتونستم بلاخره یه نفس راحت بکشم…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. شاهزاده و گدا فردا شبه؟😢
    ادمین خدوکیلی دستت درد نکنه بابت تمان رمان ها ولی من بعید میدکنم اینا زندگیشون ب این خوبی تموم شه😂😂😂

  2. ممنون🤗😇😘 خاله زهرا ؛
    گلناز‌ فراری زن اَرباب😕😯🤐😉😀😁

    دفعه پیش هم یکی از بچه ها مثل من گفت دلش برای افرا و خانواده جدیدش تنگ شده ○ خواهشن از اونها هم تعریف کنید
    فلش بک از وقتی وارش مرد•••• افرا برگشت شیراز پیش زنو بچش تا همین الان
    امیدوارم دخترش تمنا الان بزرگ شده باشه ۸تا۱۰ساله بعدش هم تا الان گلاب ۲ بچه آورده باشه بعدن هم ۲تا دیگه بیاره♡☆○○○

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن