رمان خان

رمان خان پارت 85

 

🌸گلناز

فائزه که اومد خونه تمام اتفاقا رو براش تعریف کردم سعی میکرد ارومم کنه اما خودشم اروم نبود کلافه شدم و داد زدم

🌸گلناز: فائزه تو چته.. چند باره دارم ازت میپرسم نمیگی.. چیو داری پنهون میکنی اصلا حواست نیست.. میگم امیر قلبش داغون شده.. از استرس دارم میمیرم…به اصرار من دیگه فقط تا ظهر مطب میمونه..

نگاه معنی داری بهم کرد و نفس عمیقی کشید و گفت
فائزه: خانوم باید یه چیزی بهت بگم اما.. اما اخه چجوری بگم.. این همه چیزو به هم میریزه.. همه چیز و نابود میکنه الانم که میگی وضع قلب امیر اقا خوب نیست..

🌸چند لحطظه سکوت کردم و بعد با تردید گفتم
گلناز:پس یه چیزی هست اره? یه چیزی شده و بهم نگفتی.. خب چیه.. امیر.. به امیر ربط داره? نمیدونم تو حق کی بدی کردم که اینجوری دارم تاوان میدم.. باز چیشده خدایا خودت عاقبتمونو بخیر کن…

فائزه: من.. من باید زودتر میگفتم امااگه نگفتم به خاطر این بود که می دونستم همه چی به هم میریزه اما الان دیگه نمیتونم پنهونش کنم.. ترسیدم..البته فکرنکنم اون بخواد به شما نزدیک بشه ولی نمیدونم.. اصلا نمیدونم باید

🌸گلناز: اون کیه? اون کی هست که به من نزدیک بشه یا نه جون به سرم نکن.. بگو ببینم چیشده.. اون یارویی که نازگل رو اذیت کرده? اون سر و کلش پیدا شده ای خدااا.. اونه نه?

منو با ترید نگاه کرد و انگار دو به شم باشه سرشو به تایید تکون داد وگفت
فائزه: اره.. اون.. اون سر وکلش پیدا شد.. منو تهدید میکرد.. من.. من خودم یه جپری دارم حلش میکنم…

🌸گلناز: تو داری حلش میکنی? چجوری چرا به من نگفتی.. بزار الان به کتی زنگ میزنم..

فائزه: نه خانوم تو رو خدا نه.. شما کسیو قاطی نکن من حلش کردم.. یه.. یه چیزایی ازش اتو گرفتم و حلش کردم..فرستادمش رفت باید اول میگفتم اما ترسیدم به هم بریزیدخودم خواستم حلش کرده باشم.. همش همین بود..

🌸مطمئن نبودم راست بگه.. شک داشتم ولی چاره ای هم نبود.. لبخند زد وگفت
فائزه: همش همین بود… من نگفتم ریختم تو خودم.. راستش خیلی ترسبدم بیاد دم خونه الم شنگه راه بندازه اما الان حل شد.. شکر خدا..

چاره ای جز باور کردن حرفش نداشتم.. شب تو تخت این پهلو اون پهلو میشدم وفکر میکردم.. لابد همین بوده دیگه جز این کسی رو نداریم که بخواد شری به خاطرش به پا بشه..

تو همون حال بودم که حس کردم در میزنن.. در حیاط رو.. بسم اللهی گفتم و خودم بلند شدم برم درو باز کنم نمیخواستم امیرو بیدار کنم.. تعجبم این بود که سرایدار چرا نشنیده.. حیاط هم تاریک بود تا درو باز کردم قامت یه مرد جلوی در ظاهر شدو وقتی برگشت.. افرا..

🌸دادی زدم و چند قدم عقب رفتم.. چشمامو محکم بستم صدای امیر تو گوشم میپیچید.. گلناز..گلناز عزیزم خواب دیدی.. چشمامو باز کردم خیس عرق بودم امیر وحشتزده منو نگاه میکرد.. دست و پام داشت میلرزید همه چیز خیلی واقعی تر از اون بود که خواب بوده باشه..

خیس از عرق بودم وقتی نگاه کردم و امیرو کنارم دیدم فوری بغلش کردم و شروع کردم گریه کردن حسابی ترسیده بود گندم هم بیدار شده بود و غرغر میکرد لابد شیر میخواست..

🌸امیر: عزیزم.. ناراحت نباش فقط خواب بد دیدی.. حالت بد شده بزار برم اب بیارم … بچه هم ترسید.. بیا بیا بغلم.. من کنارتم..

امیر که رفت اب بیاره من چند تا نفس عمیق کشیدم و بچمو اروم کردم.. خیلی دلم اشوب بود.. اخه چرا یه دفعه باید یاد افرا میوفتادم و خوابشو میدیدم..
صبح ماجرارو برای فائزه تعریف کردم و با ناراحتی گفتم

🌸گلناز: اخه چرا باید خواب افرارو ببینم.. فکر کنم ناخوداگاهم هنوز عذاب وجدان داره.. ناراحتم.. خیلی وقته سر قبر جگر گوشم هم نرفتم.. دلم حسابی خونه…میگم امروز بریم.. دستم به افرا که نمیرسه اما پیش بچم که میتونم برم.. دلم یه کم باز بشه اونجا برای افرا هم
خیرات میدیم.. بلکه بنده خدا روحش اروم بشه..

فائزه هاج و واج شده بود و من هرچی میگفتم چیزی نمیگفتم دستی جلوش تکون دادم و گفتم
گلناز:پناه بر خداااا… نگرانم کردی جنی شدی اره? چرا این روزا همش به یه جا خیره میشی…

🌸فائزه: وای نه خانوم همچین چیزی نیست…به خدا جا خوردم.. دلم اصلا ریش شد اخه شما خواب نمیبینی.. چمیدونم پناه بر خدا.. من میگم قبرستون نریم.. بچه ی کوچیک رو قبرستون نمیبرن.. بی وقتی میوفته روش خوب نیست..

گلناز: حالا من حرف جنی شدن رو زدم تو هم رفتی تو فاز خرافات اره? این حرفا چیه میزنی.. هرچند قبول ندارم اما خیل خب.. اونو نمیبریم.. گندمکم خونه باشه اما خودمون بریم این ماجراهای امیر که پیش اومد و بعدش اصلا قبرستون نرفتیم.. دلم تنگه..

🌸فائزه هی این دست و اون دست میکرد راستش وقتی میخواست یه چیزی رو ازم پنهون کنه خیلی ناشی بود یعنی شاید بقیه نمیفهمیدن اما من این مدت اونقدری خوب شناخته بودمش که از حالت هاش متوجه بشم برای همین چشمامو ریز کردم وگفتم

گلناز: منو نگاه کن.. اون ماجرای یارو.. که نازگل رو اذیت کرده بود … اون مگه تموم نشد? راست بگو ببینم هنوز اذیتت میکنه?

🌸فائزه فوری سرشو به نفی تکون داد وگفت
فائزه: نه خانوم هچین چیزی نیست طرف رفت به درک واصل شد گم و گور شداصلا اون نیست..

گلناز: منو ببین.. اما یه چیزی هست.. تو چته.. یه چیزی هست ببینم دختر نکنه تو عاشق شدی? اره? کیه? اون مردی که یه بار تو مهمونی اومد اره? جلومون و گرفت با تو حرف زد? لپات گل انداخته بود باید میفهمیدم… تو از یکی خوشت اومده…

🌸فائزه لبخند کمرنگی زدو گفت
فائزه: وای خانوم اره.. به خدا خیلی خواستم پنهون کنم اما شما زرنگی گلناز جان.. به خدا هیچی از چشمت دور نمیمونه…اما اون نیست.. یعنی اون که شما میگی نیست.. من .. خودم اونو دیدم شما نمیشناسی.. خیلی.. خیلی این چند روز تابلو کردم اره? وای به خدا شبیه دختر بچه ها شدم…

منم با ذوق شروع کردم به سوال و بازجویی کردن که کیه و چیکارش فائزه هم هی طفره میرفت و میگفت حالا زیادم معلوم نیست اون از من خوشش نیومده و از این حرفا منم اصرار اونم نه و نوچ خلاصه امیر اومد و فائزه هم عزم رفتن کرد…

🌸فرداش هم گفتم نمیتونه بیاد منم چون خیال میکردم سرش به اون مرده رویاهاش گرمه بهش سخت نگرفتم و بیخیال شدم حواسم به شوهرم بود که مبادا بیماری بخواد اذیتش کنه اونقدر چیزای مقوی درست میکردم و بهش میرسیدم که نگو..

🌸منم بعد از اون دیگه بهش اصرار نکردم تک و توک خودش یه چیزایی بهم میگفت اما اخرم گفت نشد و اون کسی که من فکرشو کیکردم این مرد نبود و ماجرا تموم شد و رفت…

چند وقت گذشت.. دخترمون ده ماهش بود و شیرین .. از خودش صدا در میاورد باباش میگفت این یه سالش نشده به حرف میاد منم میخندیدم و میگفتم همچین چیزی نمیشههه سرمون گرم و خوشحال اما من بی خبر از اینکه بیماری امیر قرار نیست به این سادگی دست از سرمون برداره.. خبری ازش نبود اما مثل یه سایه پنهونی داشت اذیتش میکرد..

🌸من تمام این مدت حتی نذاشته بودم اب تو دل امیر تکون بخوره حتی نذاشته بودم یه استرس کوچیک بهش وارد بشه اما اون روز مشغول تر و تمیز کردن اتاق که بودم یه چیزی زیر تخت پیدا کردم .. وصیت نامه … قلبم و گرفتم و نشستم رو تخت..

باورم نمیشد همچین کاری کرده باشه خوندم و گریه کردم اول نوشته بود چه قدر دوسم داره و چه قدر خوشحاله که کنار منه.. از این که با من ازدواج کرده.. خوش شانس ترین مرد دنیاس.. خلاصه بعد از همه ی این حرفا تمام اموال رو به من واگذار کرده بود و ازم خواسته بود همیشه از اون برای دخترمون بگم و فراموشش نکنیم.. حتی… حتی ازم خواسته بود ازدواج کنم.. اما با کسی که دوسش دارم گفته بود اما مراقب دخترمون باش..

🌸از خوندن اون حرفا جیگرم اتیش گرفت .. نمیتونستم جلوی لشکامو بگیرم گندم کنارم داشت بازی میکرد و منم گریه میکردم… امیر رسید خونه سعی داشتم جلوی اشکامو بگیرم اما نتونستم

امیر با وحشت و ناراحتی گفت
امیر: گلناز چی شده.. گندم خوبه? دخترم.. دخترم .. خوبی? تو خوبی چی شده گلم اخه چرا داری گریه میکنی.. اروم باش بهم بگو نصف عمرم کردی گلم…

🌸اشکامو پاک کردم و سرم و به نفی تکون دادم و گفتم
گلناز: هیچی.. هیچی دلم گرفته بود عزیزم چیزی نیست.. هیچی نشده… خوبم.. دلم .. دلم گرفته بود…
کاغذ وصیت نامه رو پشت لباسم قایم کرده بودم اما امیر دیدش…

با ناراحتی بغلم کرد و گفت
امیر: بیا.. بیا.. بغلم ببینم فضول خانوم.. پس اینو پیدا کردی و دلت شکسته.. چرا گریه میکنی مروارید میریزی رو دامنت.. بیا عزیزم.. بزار ببوسمت.. اوماچ.. الان برات اب میارم بخور.. اروم شو.. بعد بیا حرف بزنیم در موردش…

🌸گلناز: اخه چرا.. امیر چرا اینکارو کردی… بهم راست بگو تو رو خدا دکتر چیزی گفته? حالت انقدر بده? من دلشو دارم بهم بگو.. بگو چیشده که فکر کردی میشه منو تنها بزاری.. امیر ما تازه دختر دار شدیم اخه مگه همچین چیزی میشه? تو حق نداری تنهام بزاری..

امیر: گلم اروم باش.. الان میام خرف میزنیم..
رفت برام یه لیوان اب اورد یه کم خوردم و اروم شدم بعد با چشمای اشک الود بهش خیره شدم و از فکر نبودنش قلبم به درد اومد

🌸امیر: گلم.. گلناز خوشگلم.. اصلا به مریض بودن و سالم بودن نیست ادمی اه و دمه نمیخوام شعار بدم اما منی که دکترم هزار تا مریض دیدم که مریضی های بد داشتن اما چند ساله سرحالن و دارن زندگی میکنن اما گاهی یه سرما خوردگی ساده از پا در میاره گلم فقط از اینکه نباشم ترسیدم.. خواستم قبلش بهت بگم چه قدر دوستت دارم اما میدونستم عین حالا گریه میکنی.. برای همین نوشتم.. گذاشتم کنار تازه هنوز رسمیش هم نکردم..

باگریه و فین فین گفتم
گلناز: اخه چه رسمی نکردنی.. دیگه کاری بوده نکرده باشی? نوشتی امضا هم کردی…امیر تو اگه خدای نکرده.. زبونم لال چیزیت بشه من نمیتونم چه برسه به اینکه دوباره ازدواج کنم…

🌸لبخند تلخی زد و گفت
امیر: خاک سرده گلناز.. فراموشی میاد و ادمارو از یاد عزیزانشون میبره.. من نمیخوام بعد من افسرده بشی.. تو دخترمونو داری.. بعدم قرار نیست چیزی بشه فقط..

سکوت کردو من با ناراحتی گفتم
گلناز: فقط.. پس یه فقطی هست که بهم نگفتی اما امیر اینو بدون.. تو نمیتونی منو تنها بزاری نباید.. من و گندم به تو احتیاج داریم.. تازه داریم روی خوشی رو میبینیم فهمیدی?

🌸امیر: چیزی هست اما نه اون قدری که بترسی.. این فقط یه محکم کاری بود.. راستش من تو نوبت.. من.. باید عمل بشم.. نوبت عملم…قلبم.. باید رگ هاش باز بشه اگه بخوام ساده بگم.. عمل خطرناکی نیست.. یعنی.. جزو عمل های با ریسک متوسطه .. اما به هرحال ادمیه گلناز.. من.. نتونستم اینو بهت بگم چون نمیخواستم اشکتو ببینم.. نمیخواستم بترسی ..

وقتی اینو شنیدم چیزی نگفتم…یه نفس عمیق کشیدم و تو سکوت نگاهش کردم اشک تو چشمام حلقه زد اما فقط زیر لب ازش پرسیدم کی باید عمل بشی یعنی.. چند روز مونده…

🌸امیر: راستش ده روز دیگه.. اما ببین گلناز واقعا جای نگرانی نیست.. این فقط برای روز مبادا بود که اگه اتفاقی افتاد وکیل برات بیاره اما خب تو زودتر پیداش کردی.. نگران نباش… من قرار نیست بمیرم گلم.. فقط عمل میکنم و برمیگردم پیشتون.. اما خب هر ادمی یه روزی میمیره.. این فقط برای اون روزه…

اما بعد از اون هر روز من شد جهنم.. به عمل امیر نزدیک میشدیم و من یه چشمم اشک بود یه چشمم خون البته همه ی اینا پنهونی بود هرچند امیر بچه نبودمی فهمید اما به روم نمی اورد فقط سعی داشت تو خونه و کنار ما یه محیط شاد داشته باشه ..

🌸پنج روز مونده به عمل گفت دیگه نباید سر کار یا بیرون هم برم باید خونه باشم و دو روز مونده به عمل هم بستری بشم تا یه سری ازمایشات انجام بشه.. منم با ناراحتی میگفتم مگه نگفتی چیزی نیست…

امیر: گلم دوباره شروع نکن.. روالش اینه تو که شوهرت دکتره.. یه روز قبل عمل مریضو میخوابونن.. اما چون من اشنا هستم میخوان دو روز زودتر بخوابونن ازمایش هم بگیرن عیب داره?

🌸گلناز: بله عیب داره.. چرا عیب نداشته باشه.. لابد یه چیزی هست که انقدر نگرانن زودتر میبرنت.. اما من سر حرفم هستم امیر.. بیا از اینجا بریم.. میریم خارج.. هم.ن المان.. یه کشورپیش رفته.. اونجا عمل کن به خدا اگه زبونم لال لال لال یه بلایی سرت بیاد من تا اخر عمر خودمو نمیبخشم…

لبخندی زدوگفت
امیر: نه جونم..
صد بار گفتی منم صد بار گفتم لازم نیست.. من و تو هر دو خوب میدونیم دکترای اینجا هم به خوبی دکترای اونجا هستن.. پس بیخودی بد به دلت راه نده و شلوغش نکن.. بزار عمل انجام بشه اگه عمرم به دنیا باشه هیچیییم نمیشه..

🌸منم ساکت میشدم.. جمع میشدم تو خودم و غصه میخوردم از اینکه چرا نتونستم مراقب عشقم باشم.. چرا این بلا داره سرمون میاد.. به زمین و زمان بد میگفتم که چرا شوهر من که اینهمه مردخوبیه باید این بلاها سرش بیاد بعد توبه میکردم و از خدا میخواستم اونو به ما ببخشه..

بلاخره روز بستری رسید.. براش وسیله هاشو جمع کرده بودم و قرار بود بره بیمارستان از من هم قول گرفته بود نرم اونجا نمونم و پیش گندم باشم فقط اونقدر بهش اصرار کرده بودم اونم قبول کرده بود روز عمل فائزه بچه رو نگه داره تا من برم اونجا..

🌸اگه بگم قلبم تو دهنم بود دروغ نگفتم.. راستش دلم اصلا اروم و قرار نداشت عین مرغ سرکنده بودم تمام خاطرات این چند ساله از جلوی چشمم رد میشد بدتر از همه ی اینا از این ناراحت بودم که خیلی چیزای بزرگی رو ازش پنهون کردم و هرگز بهش نگفتم و حالا اگه بلایی سرش میومد.. بابت اینکه زن دروغگویی براش بودم عذاب وجدان ولم نمیکرد..

مامانم اومده بود پیشم و ارومم میکرد اما مگه این دل وامونده تو سینه اروم میشد? دلم عین سیر و سرکه میجوشید مامان هی میگفت بد به دلت راه نده.. مردم هزار جور عمل میکنن و باز سرپان ماشالا شوهرت جوونه اما من به دلم بد افتاده بود هرکاری میکردم امیدوار باشم نمیشد شایدم به خاطر دیدن اون وصیت نامه بود اما هرچی بود طاقت نداشتم..

🌸حتی خواهرمم اومد پیشمون.. با اینکه بعد از اون ماجراها خیلی کم میومد ومیرفت اما انگار دلش طاقت نیاورده بود.. گندم رو نگه میداشت و با ذوق بهم میگفت
نازگل: به خدا الکی نگرانی…حالش خوب میشه میاد خونه سر ومروگنده.. وقتی هم اومد دو تا دیگه از این دختر خوشگلا بیارید اسماشونو بزارین گلاب وگیسو.. به خدا قند و نباته گندم..

مامانم میخندید و میگفت نه.. نه پسر کاکل زری بیارید تا گندم خانوم یکی یه دونه دختر بمونه اگه نه بدجوری حسودی میکنه و گیس خواهراشو میکشه.. نگا نگا ناز دار من.. باباش میاد بعد از اون داداشش میخواد بیاد ..

🌸میخندیدن و سعی میکردن به من روحیه بدن و من همچنان لبم لبخند میزد و دلم اشوب بود.. حس میکردم تمام درد دنیا روی قلب منه.. درسته مادر و خواهرمم بودن.. اما همه کس من امیر بود..

روز عمل بود و من از صبح زود دم در همه پرستارایی که من و میشناختن بهم قوت میدادن من دخترکم رو تو خونه گذاشته بودم مامان و فائزه و نازگل تو خونه بودن و من با این دلشوره ی لعنتی تو بیمارستان سرگردون…

🌸کنار تخت امیر نشستم و گفتم
گلناز: یه ساعت دیگه میبرنت مگه نه? امیر.. ازت میخوام قوی باشی عزیزم.. دوست داشتن من و دخترمون رو فراموش نکنی.. ببین نکنه به دلت بد راه بدی..
اینارو میگفتم در حالی که دل خودم مثل سیر و سرکه میجوشید

امیر لبخندی زدودر حالی که بی نهایت اروم بود گفت
امیر: عزیزم تو هم به دلت بد راه نده.. ببین از پنجره چه باد خوبی میاد… اصلا بگو ببینم اینجا شبیه اتاق عمله? شبیه هتله عزیزم .. من اومدم چند روزی استراحت کنم زود میام پیشتون
بعدم بلند خندید

🌸منم لبخندی زدم و گفتم
گلناز:تو خوب بشو بیا خونه من خودم خونه رو ببرات گراندهتل میکنم عزیزم نگران هیچی نباش تازه اگه بدونی گندمک من چه قددددلش برات تنگ شده

امیر:فدای گندمک شیرینم بشم… قوی باش گلناز…ببین منم قوی ام به خاطرشما دو تا همه چیزوتحمل میکنم…نگران نباش..

🌸یه ساعتم عین برق وبادگذشت ووقت عمل رسید پرستار بهم قوت قلب داد و گفت دیگه باید بریم برای عمل اماده بشیم…منم پشت در تا در بسته شد پقی زدم زیر گریه خدا خدا میکردم تو دلم نذر و نیاز میکردم ..

انگار هر یه دقیقه برام یک ساعت شده بود مگه تموم میشد.. از بخش صدام کردن رفتم پای تلفن از خونه بود.. خبر میگرفتن مامان نگران بود اما من نمیتونستم جواب بدم..

🌸گلناز: مامان دکترا گفتن طول میکشه عملش.. مراقب گندم باش منم اینجا فقط دعا میکنم تو رو خدا شما هم دعا کنید.. مامان خیلی ترسیدم اما تو دلت روشن بود.. تو رو خدا اگه میتونی براش دعایی که بلدی بخون

نمیدونم چند ساعت گذشته بود اما بلاخره در اتاق عمل باز شد پریدم سمت دکتر کم مونده بود بیوفتم بپاش خدا هیچ کس رو تو این حال قرار نده واقعا نصف عمرم پشت اون در کم شد

🌸گلناز: دکتر.. تو رو خدا یه خبر خوب بهم بده.. چرا اخه انقدر طول کشید چند ساعت شد.. فقط بگو خوبه بگو امیر خوبه.. خواهش میکنم..

از قیافش نمیشد چیزی خوند انگار خودش هم مردد بود لب باز کرد وگفت
دکتر: اقای دکتر خیلی قویه.. تا اینجا تحمل کرده.. از اینجا به بعد هم میتونه عمل تموم شده حالا بقیش دست خداست…

🌸مات و مبهوت گفتم
گلناز: یعنی چی بقیش.. یعنی.. میگم اگه عمل خوب بوده پس مشکل کجاست.. چه بقیه ای?

دکتر مکثی کرد وگفت
دکتر: اینجور عمل ها نیازمند مراقبت بعدش هستن تا سه ماه بهتره هیچ کاری نکنه کار سنگین.. سر کار رفتن رانندگی.. حتی رابطه.. عمل قلب باز عواقب خودش رو داره.. باید مراقب باشین..

🌸گلناز: عمل قلب باز.. به من گفته بود رگشو قراره باز کنن این همونه? من که سر در نمیارم اما رو چشمام میزارمش اصلا نمیزارم رعایت نکنه..

دکتر لبخند کمرنگی زدوگفت
دکتر: خب نه دوتاشون یکی نیست اقای دکتر اونجوری گفته که شما نترسی.. بگذریم به هر حال قلب خیلی عضو حساسیه.. همینقدر که داروهاشو به موقع بخوره و استراحت کنه خوبه.. ضمنا با توجه به ستبقه ی بیماری قلبی که خانوادگی دارن به هیچ وجه استرس بهشون وارد نشه…

🌸دو روز بعد امیر مرخص شد و منم عین پروانه دپرش میچرخیدم مامانم و نازگل رفتن که ما راحت باشیم و امیر هم استراحت کنه من موندم و فائزه امیر داروهاش یه کم خواب اور بود اما چشماشو که باز کرد گفت

امیر: از خدا خواستم بهم عمری بده که بنشنوم دخترم میگه بابا.. به خدا خیلی حیف بود اگه به این زودی بمیرم.. خدا هم عمر دوباره بهم داد..

🌸گلناز: عزیزم من میدونستم تو خیلی قوی هستی…میدونستم چیزیت نمیشه تازه این حرفا کدومه اوووه میخوایم دخترمونو بفرستیم دانشگاه بره خارج ازکشوررر اصلا عروسش کنیم کلی کار داریم… بگذریم .. الان خودتو خسته نکن باشه? استراحت کن.. دخترمونم خوابه بیدار که بشه میارمش پیشت..

امیر چشماشو بست راستش به چهرش که نگاه میکردم هنوز دلم اشوب میشد نمیدونم به خاطراین عمل بود یا ترسی که به خاطر از دست دادنش افتاده بود تو جونم اما ته دلم اروم نبود..

🌸یه هفته گذشته بود امیر حالش خیلی بهتر بود اما من هنوزم نمیذاشتم هیچ کاری کنه فقط میذاشتم بره تو حیاط و برگرده تازه اصرار داشتم ویلچرو بیاریم اما قبول نمیکرد میخندید ومیگفت تو میخوای انتقام دوره ی بارداری اولتو بگیری.. کتی و اردلان هم اومدن عیادتش.. کم کم اون دلشوره از دلم پاک شد و رفت پی کارش

تا اینکه به خاطر یه سری از کارای طراحی کلاه ها میخواستم با اردلان حرف بزنم گفتم بهتره برم خونشون یه سری بزنم گندمک رو سپردم به فائزه و خودم رفتم پیش اونا.. از تاکسی که پیاده شدم چند قدمی خونشون انگار شلوغ بود.. بی خبر رفته بودم برای همین حدس زدم مهمون داشتن و مهموناشون دارن میرن..

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن