رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 59

 

چپ چپ نگاهم کرد:
_یه جوری میگی انگار من نگهبان اون قصر بودم و تو هفته ای یهبار میومدی دیدنم و ضایع برمیگشتی!

با یادآوری اینکه چند بار به دیدنم اومده بود و هربار نشده بود همو ببینیم نگاه شرمندم و بهش دوختم:
_تو که میدونی گیرچه دیوایی افتاده بودم
و دستش و نوازش کردم:

_ببخشید
عین دیوونه ها زد زیر خنده:
_خب حالا هندیش نکن سرجمع دوسه بار اومدم که اونم اگه یه کم اصرار میکردم میذاشتن بیام تو…اما از جایی که در حدی نیستی که من بخوام بخاطر دیدنت التماس کنم بیخیال میشدم و میرفتم!

و هرهر خنده هاش و ادامه داد که سرم و به نشونه تاسف واسش تکون دادم:

_تو رو که دارم نیازی به دشمن ندارم دیگه!
صدای خنده هاش اومد پایین و جواب داد:
_پس از وجودم حسابی بهره ببر!

چشمام و باز و بسته کردم و زیر لب چشمی گفتم:
_پاشو بریم بیرون واست چای دم کنم
قبل از اینکه بلند شم گفت:

_وقت واسه چای خوردن زیاده فعلا بشین ببینم قضیه چیه
سوالی که نگاهش کردم ادامه داد:
_زن عموت بهم زنگ زد و گفت که اومدی خونه…اومدنت حتما دلیلی داره دیگه؟

چپ چپ نگاهش کردم:
_اگه مثلا نمیدونی که چرااومدم لازمه بگم که دارم طلاق میگیرم از شاهرخ و یه مدت از این تریبون در خدمتتون خواهم بود!
و با خنده راهی بیرون شدم و هیلداهم پشت سرم راه افتاده بود:

_جدی انقدر خوشحالی واسه طلاق از شاهرخ؟
جلو آشپزخونه وایسادم و برگشتم به سمتش:
_کیه که دلش بخواد تو جوونی مهر طلاق بخوره تو شناسنامش؟
با یه کم مکث جواب داد:

_خب پس این کارا واسه چیه؟چرا در خواست طلاق؟
رفتم تو آشپزخونه و همینطور که کتری و پر آب میکردم تا روی اجاق بذارمش گفتم:
_تو جای من بودی چیکار میکردی؟تو که میدونی شاهرخ بعد از اون تصادف یهو چقدر عوض شد میدونی که نادیدم گرفت و یه دختر دیگه رو واسه ازدواج انتخاب کرد…چرا همچین سوالی میپرسی؟

رو اپن نشسته بود و نظاره گر من و حرفام بود که نفس عمیقی کشید:
_من که باور نمیکنم شاهرخ واقعا بتونه با کسی غیر تو ازدواج کنه…اون خیلی دوستداشت

تکیه به کابینت روبه روش ایستادم:
_داشت…دیگه نداره!

سریع بحث و عوض کردم:
_راستی هیلدا میتونی به بابات بگی واسه من یه کار پیدا کنه بتونم خرج خودم و در بیارم؟
سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره حتما…ولی فعلا صبر کن ببینیم چی پیش میاد یهو دیدی استاد التماس کنان اومد واسه معذرت خواهی و جبران تموم اتفاقاتی که افتاده وبعدشم به پات افتاد و ازت خواست که برگردی!
با شنیدن حرفاش قهقهه ای زدم:

_اونم شاهرخ؟
و سری واسه این حجم از خوش خیالیش تکون دادم:
_زهی خیال باطل!
و خم شدم سینی غذا که هنوز وسط آشپزخونه ولو بود و برداشتم و رو کابینت گذاشتمش که صدای هیلدا دراومد:

_خوبه من اومدم یادت افتاد خونه تکونی کنی!
و چپ چپ نگاهم کرد:
_خب دو دقیقه بیا بتمرک دیگه!
چشمکی بهش زدم و دستش و گرفتم واز رو اپن کشیدمش پایین:
_بیا که اومدم!
و کنار خودم رو زمین نشوندمش و پرسیدم:
_چه خبر از تو چیکارا میکنی؟
شونه ای بالا انداخت:
_منم خوبم تنها میرم دانشگاه تنها میام…میگذره!

پوفی کشیدم:
_دلم واسه دانشگاه یه ذره شده
انگار چیزی یادش اومده بود که با ذوق گفت:
_راستی بهت گفتم که این ترم با دوست شاهرخ..استاد عماد جاوید کلاس برداشتم؟

و همونطور با ذوق نگاهم کرد که خنده ام گرفت:
_نه نگفتی ولی اون زن داره ها میدونی که؟
طلبکار زل زد بهم:
_زن که هیچی دوتا بچه ام داره!
و غرغر کنان ادامه داد:

_اگه یه کم صبر میکرد و من و میدید شاید الان…
با آرنج کوبیدم تو پهلوش:
_هوی هوی…هیچ میفهمی داری چی میگی؟
دماغش و بالا کشید:
_اصلا گور بابای هرچی مرده!
با خنده جواب دادم:

_والا!
زهر ماری نثام کرد و بعد دراز کشید:
_خب دیگه من میخوابم واسه شام بیدارم کن!
با چشمای گرد شدم نگاهش کردم:
_میموندی حالا؟

به کیف بزرگی که جلو در اتاق بود اشاره کرد و جواب داد:
_اومدم که بمونم دیگه
و یه چشمی نگاهم کرد:
_اون لباسا واسه دو سه روز کافیه دیگه؟
چشمام گرد تر شد:
_دو سه روز؟
_شایدم بیشتر!

لبام مثل یه خط صاف شد:
_بابات میدونه اونوقت؟
زیر لب اوهومی گفت:

_مامانمم میدونه..هیچ راه فراریم نداری متاسفانه اومدم که بمونم!
خم شدم و محکم لپش و کشیدم:
_خره خب من الان ذوق مرگ میشم!
نگاه پر تاسفی بهم انداخت:

_ذوق طلاق..ذوق مهمون ناخونده..هیچیت مثل آدمیزاد نیست…
خنده ام گرفته بود که با خنده گفتم:
_چون یه رفیق آدم نداشتم…همش تو بودی!

و قبل از اینکه بتونه مشت و لگداش و تقدیمم کنه از رو زمین بلد شدم و فرار…

چند ساعتی از اومدن هیلدا میگذشت…
با اینکه با صدای خر و پفاش خونه رو گذاشته بود رو سرش اما من خوشحال از اینکه اومده بود و دیگه تنها نبودم حتی از صدای خر و پف هاشم لذت میبردم و دلم میخواست تا همیشه کنارم باشه…
انگار رسیده بودم به مرحله ای که ترس تنهایی داشت دیوونم میکرد و مدام دلم میخواست یکی کنارم باشه یکی که من و بفهمه و موندنی باشه!
به مرغ در حال پخت سری زدم و خواستم ازش بچشم اما اشتهام به قدری کور بود که باعث گرفتگی چهرم شد و تو همین لحظه صدای خوابالو و گرفته هیلدا به گوشم رسید:

_پرنسس بیدار شد..
این دیوونه بازیاش همه غم و غصه هام و از یادم میبرد که جواب دادم:
_صبح بخیر پرنسس!
ادامه داد:
_پرنسس گشنست!

از آشپزخونه اومدم بیرون و مدل فیلم کره ایا بهش تعظیم کردم:
_غذا در حال آماده شدنه
با ژست سوسانو نگاهم کرد:

_خیلی خب!
لنگه دمپاییم و از پام درآوردم و پرت کردم سمتش و هرچند که جا خالی داد اما غر زد:
_پاشو جمع کن خودتو…فکر کردی اومدی مهمونی و خوشگذرونی؟
چشماش از شدت تعجب گرد شده بود:
_برگام!
لنگه دیگه دمپاییم و درآوردم و حین پرتاب به سمتش گفتم:
_رعایت ادب الزامیه!

قیافش دیدنی بود هم تعجب کرده بود و هم میخندید که گفت:
_آقا اصلا من میرم خونمون!
چشم غره ای بهش رفتم:
_مرغ و برنج و صدتا خوراکی دیگه حرومت کردم جرئت داشتی پات و از در این خونه بذار بیرون
_آب دهنش و با سر و صدا قورت داد:

_بعد شستن ظرفا میرم
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_چیزم بخوری فایده نداره…حالا حالاها اینجایی
نفس عمیقی کشید:

_غلط کردم!

قیافه زاری به خودش گرفت که باعث خنده هر دومون شد و بعد پرسیدم:
_ماشینم آوردی؟
چپ چپ نگاهم کرد:
_یه درصد فکرکن پرنسس بی ماشین تردد کنه
سریع جواب دادم:

_نکشی مارو؟
ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم:
_شام و که خوردیم بریم بیرون؟
خوشحال جواب داد:

_اگه عموت اوکیه چرا که نه؟
چشمکی بهش زدم:
_عموم خیال میکنه که ما داریم میریم خونه شما تا تو یه سری خرت و پرت برداری بیاری قرار نیست بدونه که ما کجا میریم
سری به نشونه تایید تکون داد:

_اتفاقا بابای منم خیال میکنه عمو و زن عموت عین شیر بالاسرمونن و من و تو نمیتونیم هیچ غلطی کنیم
و پوزخندی زد:
_ولی کور خوندن!

خل و چل بازیای من و هیلدا تمومی نداشت و وقتی دهنمون باز میشد بستنش فقط دست خدا بود!
شام دو نفرمون و با بگو بخند خوردیم و بعد آماده شدیم واسه بیرون رفتن
…..

#شاهرخ

از وقتی اومدم خونه نشسته بودم تو اتاق بی اینکه لباسی عوض کنم یا حتی چیزی بخورم…
با شنیدن حرف های امروز دلبر انگار لال شده بودم و کورسوی امیدی که تو دلم روشن بود رو هم واسه همیشه نابود شده میدیدم…
با شنیدن صدای هلن پشت در اتاق به خودم اومدم:

_عزیزم اینجایی؟
حوصله ای براش نداشتم که جواب ندادم اما در اتاق باز شد و هلن وارد اتاق شد:
_هنوز که اینجا نشستی
از رو کاناپه بلند شدم و گفتم:

_وقتشه هلن…چند روز دیگه میریم یه مسافرت ساختگی و طبق نقشه…
حرفم و قطع کرد:
_من میمیرم و تو تنها برمیگردی ایران
سری به نشونه تایید تکون دادم که پوزخندی زد:

_کاش یه جایی تو اون قرارداد کوفتی مینوشتی اگه وسط این بازی یکی عاشق اونیکی شد چی؟
اگه یکی دلش گیر اونیکی شد چی؟
چطور باید فراموش کنه؟چطور باید دل بکنه و بره؟

صدای لرزونش باعث نمیشد که دلم بلرزه باعث نمیشد حرفاش و باور کنم چون چشماش باهام صادق نبود واسه همین قاطعانه گفتم:
_انگار تو یادت رفته واسه چی اومدی تو این بازی انگار یادت رفته که من زن دارم!

پوزخند تلخی زد:
_زنی که خانوادت نمیخوانش!
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_چرا؟چون فقیره…چون از ما نیست…تنها دلیلش همینه میفهمی؟
میفهمی که اگه الان واسه خانوادم عزیزی بخاطر پدر مادر ساختگیته؟
میدونی وقتی گند اینا دربیاد با تو حتی بدتر از دلبر رفتار میشه؟
خودش و بهم نزذیکتر کرد و دستی رو ریشام کشید:

_من دلم میخواد کنارت بمونم…حالا خانواده ای ندارم…در حد این خونه و زندگی عیونی نیستم باشه قبول…ولی دوست که دارم..عاشقت که هستم
میگفت و نفس های داغش و رو پوست گردنم پیاده میکرد که کلافه از خوندن فکرش هولش دادم عقب:

_بهت میگم تمومش کن اینکارارو…ما نمیتونیم باهم بمونیم حتی یه ساعت
اون روی حیله گرش بالااومد:
_میمونیم چون اگه دهنم بازشه هیچ آبرو و اعتباری واست نمیمونه نه جلو خانوادت…
خبیثانه لبخندی زد:
_نه حتی جلوی زنی که انگار تازه یادت افتاده دوستش داری و میخوای برش گردونی

چشمام و باز و بسته کردم…
آرامشی نداشتم و هلن هرلحظه عصبی ترم میکرد:
_تو از جون من چی میخوای؟
لب زد:
_تورو!
منتظر که نگاهش کردم ادامه داد:
_اگه من و عقد کنی مطابق همون قرارداد تو اون مسافرت من گم و گور میشم و تو به همه میگی من مردم اما در واقع من یه جایی تو همین تهران زندگی میکنم به عنوان زن شرعی و قانونی تو
و با لحن هوس آلودی ادامه داد:

_واستم کم نمیذارم
نیش خندی زدم:
_یعنی این همه راه و از دبی کوبیدی اومدی اینجا که من عقدت کنم و بعد یه گوشه بشینی و زندگیت و کنی؟عاقلانه تر نیست که پولت و بگیری و بری؟
سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_یه مهر سنگین میندازی واسم یه خونه هم به اسمم میزنی حالا اینجا نه یه طرف خوب دیگه و …
با بلند شدن صدای خنده های از سر حرصم حرفش ناتموم موند:
_فیلم زیاد میبینی؟
قاطع جواب داد:

_دوتا راه بیشتر نداری…یا کاری که گفتم میکنی یا هرکاری لازم باشه واسه بی اعتباریت میکنم!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫9 نظرها

  1. هلن دیگه این وسط چی میگه‌؟😐بگو خدایی بمیر یه گوشه و صدا نده😂

  2. هفته ای یه‌پارت میزارید اونم همش از این مزخرفات اخه به این میگن‌ رمان خیلی دا ه بد میشع درسته هیجانی شده ولی خیلی دیر به دیر پارت میزلرید

  3. سلام چطور میتونم پی دی اف دلبر استاد دانلود کنم هرکاری میکنم نمیشه دانلودش کنم

  4. چه بى بيخود…
    يعنى اگه واقعا شاهرخ هلن عقد كنه كه خيلى مزخرفه😂مثلا هلن بگه چيز خاصى نمى شه رسوايي بيشتر از اينكه دوتا زن همزمان داشت؟؟تازه مادر شاهرخ بفهمه هلن پرت مى كنه از زندگيشون بيرون به نفع شاهرخم مى شه
    واقعا ديگه مزخرف شده اه حال بهم زن سه ما بود نخونده بودم الان اومدم ديدم چيزيو از دست ندادم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن