رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 60

 

و راه افتاد سمت در که با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_هرکاری میخوای بکنی بکن فقط قبلش یادت باشه که کم میتونم زنگ بزنم به…
چرخید سمتم:

_مهلت صیغه من با اون رفیق عزیزت تموم شده من دیگه تعلق به کسی ندارم پس قبل از هر کاری یه کم فکر کن…منتظر نتیجه فکرات هستم!
و بعد از اتاق رفت بیرون.
با رفتنش دست مشت شدم و محکم تو آینه کوبیدم حالم بهم میخورد از آدمی که تو آینه میدیدمش و حالا صدای خورد شدن آینه حالم و جا میاورد.

منی که سالهای جوونیمون روبه پایان بود چقدر ناتوان بودم تو نگهداشتن دختری که دوستش دارم…
اول ارغوان و حالاهم داشتم دلبر و از دست میدادم و به جاش زنی که لیاقتم بود،یه هرزه عوضی به اسم هلن سعی در تصاحب من داشت!
سوزش و درد دستم که با تیکه تیکه های آینه بریده شده بود و خون ازش جاری بود حتی یک درصد به اندازه درد بی نهایت قلبم اذیتم نمیکرد!

راست گفته بودن که دردی که علاجی براش نیست عشقه!
عشقی که فکر میکردم میتونم همه عمر نگهش دارم و حالا داشتم از دستش میدادم واسه همیشه…
عقب عقب اومدم و خودم وانداختم رو تخت و حتی نفهمیدم کی خوابم برد….

با سوزش بدی که تو دستم حس میکردم چشمام و باز کردم مامان و هلن بالاسرم بود و هلن مشغول بانداژ دستم:
_ چیکار کردی با خودت عزیزم؟
و مامان ادامه داد:

_نکنه باهم حرفتون شده شاهرخ یه سر و صداهایی میومد
هلن قبل از من جواب داد:
_چیزی نیست شاهرخ فقط یه کم عصبی بود
و بعد از تموم شدن کار دستم لبخندی بهم زد:

_من که اینجام تو چرا ناراحتی
مامان شروع کرد:
_همش بخاطر اون دختره سلیطست نمیدونم چی تو گوشت ور ور کرد که عذاب وجدان گرفتی و حالا داری با خودت اینجوری تا میکنی
بالاخره سکوتم و شکستم و با صدای گرفته ای گفتم:

_نمیخوام راجع بهش حرف بزنیم تا روز دادگاه همه چی معلوم میشه
مامان با تردید نگاهم کرد:
_همه چی معلوم هست…تو قراره با هلن یه زندگی جدید و شروع کنی تازه من میخوام به مناسبت این طلاق و راحت شدن تو یه قرار با خانواده هلن بذارم و حتی اگه اونا نمیتونن بیان ایران ما میریم اونجا و حرفای عروسی و میزنیم
و با لبخند روبه هلن ادامه داد:

_اتفاقا یه مسافرت جدیدهم دلم میخواد
تو دلم به حرفای مامان که نه به اوضاعی که درست کرده بودم پوزخندی زدم و گفتم:

_من میرم تو یه اتاق دیگه استراحت کنم صبح باید برم دانشگاه.

و بی معطلی بلند شدم و راهی اتاقی شدم که روزها دلبر و اون تو نگهداشته بودم و باعث اذیتش شده بودم که مامان گفت:

_پس هلن کجا بخوابه؟
داشتم کلافه میشدم و نمیدونستم چی باید بگم که هلن جواب داد:
_مامان جان امشب حال شاهرخ خوب نیست منم خستم همینجا میگیرم میخوابم
و این تیر خلاصی بود واسه من که بتونم قبل از هر حرفی خودم و به اتاق برسونم…

….

ثانیه ها و دقیقه ها انقدر زود سپری شدن که بالاخره روزی که منتظرش نبودم رسید و حالا فقط چند ساعت تا شروع دادگاه مونده بود.
بی رمق از رو تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم چقدر این اتاق یاداور دلبر بود چقدر یاداور حماقتام بود…

از تصور شبی که عقد کرده بودیم و بهش قول خوشبختی داده بودم،مطمئنش کرده بودم که هیچوقت قرار نیست حتی خم به ابرو بیاره چه برسه به اشک و گریه و حالا کاری کرده بودم که بره درخواست طلاق بده قلبم تیر میکشید…
چه نامردانه به قولهایی که بهش داده بودم عمل نکرده بودم و چه بی نهایت دلم از خودم پر بود…

بااین وجود هرچقدر که میخواستم جلو آینه بایستم و خودم و سرزنش کنم چیزی درست نمیشد و من هرچند سخت باید میرفتم به دادگاه باید حرفام و دلتنگیام و اونجا بروز میدادم و کاری میکردم که برگرده…!با هر نفس خودم و سرزنش میکردم و آماده میشدم واسه رفتن که هلن بی در زدن اومد تو با دیدنش درحالی که تازه اول صبح بود و قاعدتا باید خواب میبود با تعجب نگاهش کردم امااون حاضر و آماده با لبخند نظاره گرم بود:

_تو که هنوز آماده نیستی…دیر میشه ها!
متعجب نگاهش کردم:
_خب؟
شونه ای بالاانداخت:
_خب که من حاضرم بدو حاضرشو
تازه داشتم متوجه منظورش میشدم که پوزخندی زدم:
_کجا؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت:

_دادگاه دیگه
کت تک طوسی رنگم و پوشیدم و با همون پوزخند رو لبم بهش نزدیک شدم:
_قرار نیست کسی و با خودم ببرم…تنها میرم!
زبون دراز تر از اونی بود که جواب داد:

_پس اگه تنها میری حواست باشه یه جوری حرف بزنی که مطاق میل من باشه
و چشمکی زد:
_چون امگار حرفام و جدی نگرفتی و مجبورم بعد از اینکه مارال جون و در جریان گذاشتم برم پیش دلبر خانم عزیز!
نمیدونم چرا اما نه خودش و نه حرفاش برام اهمیتی نداشت و دل و ذهنم فقط پی مسِئله دلبر بود که بی تفاوت از کنارش رد شدم:
_کاری نکن که تا آخر عمرپشیمونی بکشی!
این و گفتم و گوش هام رو به شنیدن صداش کر شد و از خونه زدم بیرون….

 

دلبر

چند دقیقه ای میشد که جلو آینه وایساده بودم تا روسریم و بپوشم اما فکرم جای دیگه ای بود…
دست و دلم به کار نمیرفت و فقط زل زده بودم به خودم.
چقدر پریشون حال بودم انگار غم بزرگی تو دلم سنگینی میکرد و کم کم داشت راه گلوم و میبست!

کارم که زیاد طول کشید هیلدا اومد تو اتاق:
_تو مطمئنی نمیخوای عمو و زن عموت باهامون بیان؟
اوهومی گفتم:
_بیان که شاهد نتیجه حماقتم باشن؟

و سری به نشونه نه تکون دادم که نفس عمیقی کشید:
_خب حالا زودتر بپوش بریم
دوباره نگاهم و دوختم به خودم که پشت سرم ایستاد و واسه عوض کردن جو با خنده گفت:

_من خوبم؟یه وقت نگن ساقدوش عروس به خودش نرسیده؟
و دست برد سمت رژ لب قرمز جلو آینه که دستش و گرفتم:
_الان وقت این مسخره بازیا نیست هیلدا!

با این حرفم صورتش گرفته شد:
_تو…تو حالت خوبه؟
داشتم میمردم که اشکی از چشمام نباره!

با این وجود زیر لب اوهومی گفتم:
_بریم داره دیر میشه
و بی حوصله روسری مشکی همرنگ مانتوم و سرم کردم و خواستم راه بیفتم که این بار هیلدا دست من و گرفت:

_صبر کن ببینم،تو که تا دیشب خوشحال بودی؟!
میخواستم دوباره تلقین کنم به خوب بودن نمیخواستم هیلدارو ناراحت کنم:
_الانم خوشحالم فقط یه کم استرس دارم
فشار دستش بیشتر شد:
_اینا بهونس…بگو ببینم تو هنوز شاهرخ و دوست داری؟
بغضم و به سختی قورت دادم اما لرزش صدام و نمیتونستم کاری کنم که آروم جواب دادم:

_نه
سریع گفت:
_چی نه؟
نفس عمیقی کشیدم دیگه نمیتونستم جلوی این بغض ،جلوی چشمهایی که خیس شدنشون و حس میکردم و جلوی حال بی نهایت بدم و بگیرم که سرم و گذاشتم رو شونه هیلدا و آروم آروم باریدم:
_دارم دق میکنم هیلدا

دستش نوازشوار پشتم کشیده شد:
_پس تو هنوز دوستش داری…پس داشتی تظاهر میکردی به قوی بودن به خوشحال جدایی بودن و…
حرفش و بریدم:

_وقتی نمیخوادم….وقتی داره زن میگیره وقتی خانوادش من و مقصر همه چی میدونن چطور دل خوش کنم به بودن و موندن؟
سرم و از رو شونش بلند کرد:
_مطمئنی شاهرخ تورو نمیخواد؟عقد کرده بااون دختره؟

صدام و تو گلو صاف کردم:
_اگه دوستم داشت که میموندم و امیدوار میشدم به حل شدن اختلافا با خانوادش
با مکث ادامه دادم:
_هنوزم عقد نکردن اول تکلیف من روشن شه بعد عروسی شاهانش و راه میندازه
امیدوار نگاهم کرد:
_شاید یه راهی باشه شاید اونم مثل تو دوستداشته باشه
اشکام و با پشت دست پاک کردم و لبخند بی جونی تحویلش دادم:

_بریم که دیر شد!
و هرچند حرف های امیدوار کننده هیلدا همچنان ادامه داشت،کفش هام و پوشیدم و کم کم راه افتادیم سمت دادگاه.
توی مسیر تموم فکرم پی نتیجه ای بود که نه موافقتش خوشحالم میکرد و مخالفتش…

نه دلم میخواست ازش جدا شم و نه جایی برای موندن باقی بود و مدام با خودم فکر میکردم اگه شاهرخ امروز خیلی راحت راضی بشه به این طلاق من باید چیکار کنم از این به بعدم و چجوری باید بگذرونم؟
اصلا من میتونستم به زندگی ادامه بدم همونطور که واسش برنامه ریزی کرده بودم؟

ته دلم خالی شده بود خیلی زود داشتم جا میزدم
با رسیدن به دادگاه بی معطلی به سمت خانم احتشام رفتیم چیزی نمونده بود تا نوبت دادگاهمون و تو این فرصت فقط تونستیم چند کلمه حرف بزنیم و بعد دادگاه شروع شد.

نگاه شاهرخ از همون ابتدا که وارد دادگاه شده بودیم روم سنگینی میکرد انقدر سنگین که حتی نتونستم سربلند کنم و فقط سعی داشتم حواسم و پرت اطراف کنم هرچند غیر ممکن بود!

وسط خانم احتشام و هیلدا نشستم
قاضی که مرد میانسالی بود نگاهی به پرونده انداخت و روبه من گفت:
_درخواست طلاق از طرف خانم دلبر آقایی
میتونم بپرسم چرا؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم خانم احتشام گفت:

_همه چی و توضیح دادم براتون…متاسفانه…
قاضی دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:
_خانم وکیل لطفا بذارید خودشون بگن
و ادامه داد:

_بگو دخترم.
زیر چشمی نگاهی به شاهرخ انداختم تو سکوت منتظر شنیدن حرف های من بود که گفتم:

_خب راستش از همون اول خانواده ایشون من و نمیخواستن بخاطر اختلاف سطح زندگیامون ولی ما تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم من خیلی ناراحت بودم از این بابت که خانوادشون راضی نبودن ولی گفت خودم درستش میکنم اما هیچی درست شدنی نبود

خیلی طول نکشید که شوهرم همفکر خانوادش شد الان هم داره با یه دختر دیگه ازدواج میکنه این مدت هم سر هر بحث و دعوایی که میشد از سر عصبانیت و کلافگی یا هرچیز دیگه ای میفتاد به جون من و نتیجش میشد نوشته های پزشکی قانونی
گفتم و نفس پر افسوسی کشیدم که قاضی گفت:

_خب همه اش همین بود؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_من تو این زندگی دارم اذیت میشم فقط میخوام راحت شم نه مهرم و میخوام و نه هیچ چیز دیگه ای فقط طلاق
صدای پوزخند شاهرخ قبل از هرچیزی به گوشم رسید و نظر قاضی رو به خودش جلب کرد:

_شما چرا باوجود مخالفتا بااین خانم ازدواج کردی؟چرا انقدر زود نظرت عوض شد؟حتی یکسال هم نتونستی سر حرفات بمونی؟
شاهرخ سری به نشونه رد حرفهاش تکون داد:

_من نمیگم اشتباه نکردم اشتباه کردم خیلی جاها بد تصمیم گرفتم اما پای زندگیمون هستم و راضی نیستم به این طلاق حتی اگه مهریه بخشیده بشه!
حرفهاش قشنگ و فریبنده بود مثل اونموقع ها داشت قشنگ حرف میزد،اما فقط حرف!

قاضی نگاهش و بین هردومون و چرخوند و خطاب به شاهرخ گفت:
_ولی خانم آقایی درخواست طلاق دادن و نمیخوان با شما زندگی کنن شماهم که دارید ازدواج میکنید پس…

شاهرخ حرف قاضی و قطع کرد:
_اون ازدواج منتفیه…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫28 نظرها

    1. اره آفرین به نکته ریزی اشاره کردی
      حتما هلنم برای اینکه خودشو به شاهرخ بچسبونه میگه من حاملمو از این حرفا…
      بعدام شاهرخ ضایعش می‌کنه البته فکر کنم اینطوری پیش بره

  1. لطف كن سريع تر هلنو از داستان بنداز بيرون انقدر كش نده و بى مزش نكن تا مثل خان زاده و استاد خلافكار خواننده هاشو از دست بدن
    اينكه خانواده شاهرخ هلن بفهمن خيلى خوبه زودتر تموم كن

      1. نه نيستم من تو همين دوتا سايت رمان دونى رمان وان بيشتر نيستم 😅بيا اسمم ايندفعه كامل مى زنم:))

        1. سلام عزیزم تو رمان مینویسی؟اگه مینویسی میشه بگی چطوری باید رمانمو بنویسم تروخدا🙏🙏🙏

    1. کی گفته استاد خلافکار خواننده هاشو از دست داده استاد خلافکار خیلی با محتوا تر از این رمان زپرتیه فکر کنم تا بخواد تموم شه پنج سال طول میکشه با این وضع پارت گذاری اصلا منظم نیست

  2. واااای چرا انقدر نویسنده این رمانو کشش میده اگه میدونستم رمانش انقدر بی محتوا و ابکیه صد سال نمیخوندمش یه جوری نویسنده دیر به دیر پارت میذاره هرکی ندونه فکر میکنه که رمانش خیلی عالیه یه رمان مزخرف که سعی داره با محتوای نامناسب و جنسی مخاطب به خودش جذب کنه که این همه طول دادن نداره الان اگر دارم میخونم چون دیگه تا اینجاشو خوندم وگرنه حیف وقت که صرف رمان این نویسنده کنن متاسفم براتون

      1. دیگه نمیشه تا الان وقت صرف کردم این رمان زخرفو بخونم حالام ولش کنم ؟؟ خوشم نمیاد نفهمم ته قضیه چی شد

  3. وع خب پارت جدیدا بذازید دیگه بعده یه هفتع حالا چخار خط میذارید و تمام😬😬

  4. سلام دسته نویسنده دردنکنه و واقعا جای خسته نباشید داره اما لطفا و توروخدا زودتر پارت بعدی و بزار که منتظریم نمیشه دو روز دوروز بزاری خواهش میکنم 💗💗

  5. نمی دونم چرا اصلا شاهرخو درک نمی کنم کدوم آدم خل و چلی واسه امتحان کردن زنش میره زن می گیره ؟😐

  6. نویسنده رمان دلبر استاد لطفااااااااا زود به زود پارت بذارید خسته کن داااااااااره میشه

  7. ای بابا یه هفته گذشت پس کی پارت میزااارییین؟؟؟؟
    اخه یعنی چی ما که نمیتونیم هی هروز و هرساعت بیایم و سر بزنیم که ایا اومده یا نیومده که هیچوقتم نیومده 😤😤😤😤😣😣😣😣😣

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن