رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 62

 

#شاهرخ

بد شدن حالش بعد از شنیدن حرفام باعث شد تا دوباره خودم و لعنت کنم من در حق دلبر چه بدی ها که نکرده بودم!
کنار تختش روی صندلی نشسته بودم و اون هنوز نه چشماش و باز کرده بود و نه سرمش تموم شده بود که دکتر واسه بار دوم اومد تو اتاق و با لبخند نگاهم کرد:
_نگران نباش!
از رو صندلی بلند شدم:
_چیشده آقای دکتر؟
دکتر که مرد مسنی بود لبخند چند ثانیه قبلش و تکرار کرد:
_جای نگرانی نیست فقط احتمالا داری پدر میشی!

حرفش و تو ذهنم مرور کردم بزاق دهنم و به سختی پایین فرستادم و گفتم:
_دارم….پدر میشم؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_اولین باره که سر گیجه میگیرن؟حالت تهوع …

حرفش و بریدم:
_راست میگید آقای دکتر؟
از این ناباوری من تعجب کرد:
_به جای تعجب الان خوشحال باش برو یه دسته گل بخر واسه خانمت خانواده هارو باخبر کن
دستی تو صورتم کشیدم
باورم نمیشد

دلبرباردار بود؟
دکتر وضعیت دلبر و چک کرد و بعد از چند تا کلمه حرف دیگه از اتاق رفت بیرون و من موندم و دلبری که هنوز چشمهاش بسته بودو فکر و خیالی که تموم شدنی نبود!

تو اوج سردرگمی خوشحال بودم
از تصور اینکه یه بچه قرار بود وارد زندگیم شه از فکر اینکه دلبر مادر اون بچه بود و من پدرش بدنم یخ میکرد!

دکتر راست میگفت باید یه دسته گل خوشگل واسش میگرفتم باید از امروز خوشبخت ترینش میکردم…
باید تموم بدی هام و جبران میکرد به هر قیمتی که شده!

از بیمارستان زدم بیرون و بعد از خریدن یه دسته گل و چهارتا آبمیوه و البته شیرینی ای که خوردن داشت برگشتم کنارش،
بیدار شده بود و تو سکوت فقط داشت پلک میزد که رفتم سمتش و لبخندی بهش زدم:

_صبح بخیر!
گیج نگاهم کرد:
_من چم شده؟
دسته گل نرگسی که دستم بود و نشونش دادم:
_نرگس دوست داری؟
با صدای ضعیفی لب زد:
_آره
به دسته گل طبیعی نرگس سر و سامون دادم و کنارش نشستم:

_تو هیچیت نیست عزیزم فقط…
نمیخواستم بی هیجان بهش این خبر و بدم که از رو صندلی بلند شدم و داد زدم:
_فقط داری مامان میشی…دارم بابا میشم!
انقدر صدام بلند بود که قبل از اینکه دلبر بخواد چیزی بگه صدای عصبی یه مرد از بیرون به گوشمون رسید:

_حالا چون بابا شدی قراره مغز مارو بخوری؟
خندم گرفته بود
انگار یادم رفته بود که اینجا بیمارستانه و مردم مریض دارن که پرستار سرک کشید تو اتاق:

_آقای محترم لطفا آروم!
و بعد رفت پی کارش
انقدر خوشحال بودم که حس میکردم خوشبخت ترینم
نگاهم که به دلبر افتاد تو خودش بود انگار اونم متعجب و گیج بود!

دستام و گذاشتم رو لبه تخت و یه کم خم شدم رو دلبر:
_سرت گیج رفت چون بارداری!
ناباورانه نگاهم کرد:
_امکان نداره!

چپ چپ نگاهش کردم:
_حالا دیگه کاریه که شده
چشماش و باز و بسته کرد:
_خدایا…باورم نمیشه!
نفس عمیقی کشیدم و با چند ثانیه مکث گفتم:

_دلبر
منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
_گفتن اون حرفا خیلی سخت بود و شنیدنش سخت تر،میدونم اما ببین انگار خداهم میخواد یه فرصت دوباره به من بده که تو همین روز خبر بارداری تو رو به گوشمون میرسونه
نفسی گرفتم و ادامه دادم:

_توهم یه فرصت دوباره بهم بده…از امروز تموم تلاشم و میکنم واسه اینکه آب تو دلت تکون نخوره
ازت میخوام که من و ببخشی و همه چی و هرچند سخت فراموش کنی!
لبخند تلخی زد:
_این همه مدت اذیت شدم چطور فراموش کنم؟

واسه چند ثانیه ساکت شدم و دلبر ادامه داد:
_چطوری دلت اومد اینجوری بازیم بدی؟
یه کم ازش فاصله گرفتم و پشت بهش ایستادم:

_من حماقت کردم که کر شدم روبه شنیدن حرفهای تو و اون بازی و دوسر باخت و شروع کردم ولی تو…
چرخیدم سمتش و ادامه دادم:

_تو اینکار و نکن…من حاضرم اگه تو نتونستی من و ببخشی بعد از به دنیااومدن بچه بیام محضر و راضی شم به این جدایی و حتی اگه بخوای بچه رو واسه همه عمر بدم به تو اما تو این کار و نکن،
بذار بااومدن این بچه یه بار دیگه طعم خوشبختی و بچشیم بذار یه خانواده خوب باشیم!

نفس عمیقی کشید:
_با بخشیدن من که همه چی درست نمیشه
میخوای چیکار کنی با خانوادت؟چطوری میخوای هلن و از یادشون ببری؟چطوری…حرفش و نا تموم گذاشتم:

_تو فقط باش من همه چی و درست میکنم…من از تو فقط بودنت و میخوام نه چیز دیگه ای

با صدای ضعیفی گفت:
_با خانوادت حرف بزن بعدش هلن و بفرست بره بعدشم یه خونه جدا بگیر واسمون تا ببینیم تو این مدت چی پیش میاد
لبخندی زدم:
_قبول
نگاهی به سرمش انداخت:

_تموم شده،ببین میتونیم بریم!
کارهای ترخیص و انجام دادم و حالا تو مسیر خونه بودیم که گفتم:
_یکی دو روزی و تو اون خونه تحمل کن تا یمن یه خونه خوب پیدا کنم
زیر لب باشه ای گفت :
_یادت باشه که همه چی موقتیه تا وقتی بچه به دنیا بیاد اونوقت تصمیم میگیریم!

……

#دلبر
حالا داشتم میفهمیدم اون حالت تهوعا اون سرگیجه ها و دو ماهی که برام عادی نگذشت بخاطر چی بوده!
وجود یه بچه…
بچه ای از جنس من و شاهرخ..

حرفای تو رستورانش کلافم کرده بود انقدر کلافه که نمیتونستم هضمشون کنم نمیتونستم باهاش کنار بیام و حرفای توی بیمارستان بالعکس
من پشیمونی و تو چشمای شاهرخ و تو نگاهش میفهمیدم
من شرمندگیش و میدیدم ذوقش و واسه دوباره ساختن این زندگی حس میکردم و ته دلم هنوز دوستش داشتم ولی میترسیدم!

این بار محتاط شده بودم تو عشق این بار نمیخواستم ساده دل بدم بهش که تهش بشکنم و تحقیر بشم این بار میخواستم با عقلم پیش برم نه با دلی که باخته بود!
با رسیدن به خونه شاهرخ ماشین و جلو در پارک کرد و پیاده شد و بعد در سمت من و باز کرد:
_آروم پیاده شو

چپ چپ نگاهش کردم:
_دکتر فقط گفت به احتمال زیاد باردارم دوما هنوز فقط دوماهه
آروم پیاده شم؟
سری به نشونه رد حرفام تکون داد:

_تو به حرف من گوش کن فقط
و منتظر موند تا پیاده شم.
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدیم.

شاهرخ جلوتر از من راه افتاد و به محض دیدن مارال خانم که با یه خانم دیگه رو مبل نشسته بود و در حال گپ زدن بود سلامی کرد و گفت:
_بعدا باهم حرف میزنیم!
و به من اشاره کرد که راهی اتاقم بشم.

یک روز از اینجا بودنم میگذشت و حالا دم عصر بود و بعد از مطمئن شدن از وجود بچه تو شکمم داشتم تلفنی با هیلدا حرف میزدم که گفت:
_وای باورم نمیشه عینهو فیلما یهو غش کردی وبه هوش که اومدی فهمیدی حامله ای؟
با خنده جواب دادم:
_خودمم باورم نمیشه ولی انگار این بچه موقتا مانع طلاقمون شده
صداش تو گوشی پیچید:

_موقتا چیه دیوونه؟نمیخوای بچت و با نداشتن بابا یا مامان اذیت کنی که؟
نفس عمیقی کشیدم:
_نمیدونم هیلدا هیچی نمیدونم یه لحظه با خودم میگم کاش کارای طلاق سریع انجام میشد و راحت میشدم چند لحظه بعدش فکر میکنم چقدر خوبه که این بچه اومده تو زندگیمون
خندید:

_از ذوقه …فهمیدی اون دختر الکی بوده خرکیف شدی چیز خاصی نیست!
خندیدم:
_مگه مثل تو ناقص العقلم؟

و قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم:
پاشو بیا اینجا حوصلم سررفته
سریع گفت:
_بیام و اون دیوای نگهبان نذارن بیام تو چی؟
صدای خنده هام بالاتر رفت:
_شرایط عوض شده عزیزم دیوام از خودم دستور میگیرن تو بیا
باشه ای گفت و قرار شد که بیاد اینجا
میخواستم واسه شام باهم باشیم و حسابی خوش بگذرونیم!

از رو تخت بلند شدم تا واسه اومدن هیلدا دستی به اتاق بکشم.
تخت و مرتبط کردم و یه دست لباس تنم کردم و جلوی آینه شونه ای به موهای بلند قهوه ایم زدم و لبخندی به خودم زدم.
چقدر حالم بهتر بود
چقدر دنیام آروم بود!

مرطوب کننده به پوستم زدم و ابروهام و شونه کردم که نگاهم افتاد به حلقه ازدواجمون
هر دو کنار هم روی میز بودن.

حلقه هایی که با ذوق دستمون کردیم و حالا اینطوری رها شده بودن!
فکری به سرم زد
شاهرخ تو این دو روز واسم سنگ تموم گذاشته بود و واسه جبران اتفاقات بدی که پیش اومده بود از هیچی دریغ نکرده بود که حلقه هارو برداشتم و تو جعبشون که تو کشوی اول بود گذاشتم میخواستم هروقت حس اعتمادم بهش قوی تر شد این حلقه هارو به سرجاشون برگردونیم!
غرق همین افکار حتی نفهمیدم زمان چجوری گذشت و حالا خدمتکار پشت در اتاق خبر رسیدن مهمونم و بهم داد…
در اتاق و که باز کردم هیلدا داشت به سمتم میومد
خوشحال لبخندی تحویلش دادم و به محض رسیدن بغلش کردم:

_خوش اومدی!
خودش و ازم جدا کرد:
_آروم باش عزیزم همش دو روزه همدیگه رو ندیدیم!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫17 نظرها

  1. همین؟؟؟؟روتون میشه این چهار خطا بذارید بعده یک هفته😐😐😐😐😐😐😐😐

    1. بابا نویسنده بابا ادمین دمتون گرم سه هفتست منتظریم پارت بزارید حالا هم ی تومار ۵ متری آماده کردید منتظرم ببینم چند سال دیگه انشاالله شاهزاده و گدا رو میزارید برا من ک نیومده 😐🙌🏿💫

    2. 💩💩💩💩💩💩💩💩به همین راحتی بخشید!!!!!!😶چه مسخره……………دیگه نمیخونمش هم فاصله ی پارت ها طولانیه هم کمه هم قصه مسخره شده ارزش هرس خوردن نداره،به بعقیه هم توسیه میکنم نخونین🤔🤔🤔

  2. بااینکه شاهرخ درحق دلبرخیلی بدی کرده ولی بازم دوست دارم که بهم برسن وبابه دنیااومدن بچه اشون زندگیشون خوب بشه 😊😊مارال وهلنم برن به درک 🙄😐😒

    1. والا آخه چرا اینجوری پارت میزارید؟توروخدا زود به زود پارت ها رو بزارید….بخدا تا پارت بعدیو بزارین اصل قضیه یادمون میره

  3. نویسنده؟!….شما به تراوشات ذهن مغشوش یه دختر چهارده ساله میگید رمان؟!و به صاحب اثرش نویسنده؟!….
    شخصیت دختره رو به گند کشید که حالا با دوتا ببخشید و اینا تموم بشه؟!…اگر دختری به حماقت دلبر وجود داره و به امثال نر هایی مثل شاهرخ اجازه یکه تازی میده و همچنان میخواد بچه ی کسی که تعادل روانی نداره نگه داره ….از بی غیرتیشه…غیرت و غرور فقط برای مرد نیست !!!!!

  4. بچه ها چرا اینقدر شلوغش می کنید دلبر خب شاهرخ و دوس داره و حالا با وجود بچش مجبوره چشمشو رو همش ببنده و به شاهرخ اعتماد کنه
    فقط این که پارت خیلی دیر میاد و کمه خواهش می کنم یه فکری بکنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن