رمان سروناز

رمان سروناز پارت پنجم

***

فورا آلارم گوشیمو خاموش کردم تا مزاحم دیگران نشه و از جا بلند شدم، روی همون تیشرت ساده سفیدم که روش نوشته های انگلیسی قرمز و آبی داشت یه مانتوی جلو باز آبی پوشیدم و شال سفید رنگمم سرم کردم، یه جین گشاد آبی تیره هم پام کردمو کیفمو برداشتم و سریع جیم شدم بیرون… خداروشکر خبری از سینا و آقا احسان نبود.

با شناختیم که از سارا داشتم الان قطعا خوابه، رها هم داشت با تلفن حرف میزد…

تا منو دید خطاب به کسی که پشت خط بود گفت : گوشی یه لحظه…

بعد خطاب به من گفت : نازنین جان کجا میری؟

من : دارم میرم بیرون، خواهرم زنگ‌زده بود یه سفارشی بهم کرد باید انجامش بدم… تا قبل از هشت برمیگردم.

رها : پس صبر کن بگم سینا یا احسان بیان برسونتت

من : نه نیاز نیست به زحمت میوفتن… اگر میشه یه آژانس فقط برام بگیرید.

سرشو به نشانه باشه تکون داد و خطاب به کسی که پشت خط بود گفت : لعیا جون من بعدا دوباره میگیرمت…

بعدشم سریع یه شماره ایو گرفت…

به مکالمه اش دقت نکردم و به جاش گوشیمو از تو کیفم در آوردمو دوباره لیست آتو آشغالای نگارو نگاه کردم… آخه خره تو نمیتونستی این شر ورا رو از همون شیراز بگیری؟ اونجا که بهتر بود :/

با صدای رها به خودم اومدم : گفتش الان میرسه، تو میخوای کم کم برو پایین.

سرمو تکون دادمو بعد از خداحافظی از خونه زدم بیرون.

جلوی در خونه یکمی منتظر موندم که آژانس اومد….

***

فقط خداروشکر کردم که پرواز تاخیر خورد و بعد از رفتن مهمونا رسیدم خونه… مامانو بغل کردم و بوسیدمشو همون طور که مانتوم رو در میاوردم به مامان گفتم : پس نگار و بابا کجان؟

مامان پوفی کشید و با ناراحتی گفت : پسره و خانوادش خیلی ماه بودن. چقدر با ادب چقدر شیک چقدر تحصیل کرده. پدرش استاد دانشگاه بود مادرشم ماشالا با اینکه از من بزرگتر بود مزون لباس عروس داشت! برادر بزرگترش چقدر با فهم و کمالات بود و حتی خودش چقدر عاقل و تحصیل کرده بود! دوتا پسراش ماه بودن عین دسته گل! باهمدیگه مشترک یه نمایشگاه ماشین داشتن. وقتی رفتن بابات برگشت گفت پسره دهنش هنوز بوی شیر میده همش ۲۰ سالشه بعد اومده خاستگاری! وای نازنین نمیدونی نمیدونی نگار چقدر ناراحت شد. من چقدر ناراحت شدم! رسما داشت به افشین ( پسر خاله من و خواهر زاده مامانم ) که هم سن نگار بود و اومد خاستگاری توهین میکرد! مثلا فکر کرده پسر برادر خودش نریمان‌ که قشنگ نزدیک ۴۰ سالش داشت میشد خوب بود برای دختر مثل دسته گلم! خیلی ناراحت شدم نازنین…

همون طور که مامان صحبت میکرد راه افتادیم سمت اتاق من و در همین بین وقتی داشتم صحبتای مامانو گوش میدادم لباس هامم در آوردمو شلوارمو با شلوار گشاد پارچه ای قرمزم عوض کردمو یه تیشرت سبز رنگ پوشیدم… مامان همون طور که به چهار چوپ در تکیه داده بود و نمیدونم لباس عوض کردن منو تماشا میکرد یا چی!!!!! ادامه داد : خیلی کارش زشت بود. نگارم اتفاقا خوب کاری کردش. پسر به اون ماهی به اون دسته گلی! وای نازنین نمیدونی چقدر فهمیده بودن…

مامان کلا عادت داشت بیشتر از حد از یه آدمی که خوشش میومد تعریف کنه اما طبق انتخاب نگار مطمئن شدم که پسره هم خودش آدم خوبیه هم خانوادش. به آرومی گفتم : نمیدونم بابام چرا اینجوری میکنه!

همون طور که با مامان از اتاقم خارج میشدیم ادامه دادم : خب نگار جوابشونو چی داد؟

مامان : نگار گفت باید فکر کنم…. باباتو راضی کنیم من زنگ میزنم مادرش بیان برای گذاشتن قرار مرار ها….

2

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *