رمان نیهان

رمان نیهان پارت 17

 

_ وای حسام یه کمکی بکن.
حسام: زشتک دست منم پره غر نزن برو.
با خستگی راه رفتم و نزدیک ماشین دیگه کم مونده بود جان به جان آفرین تسلیم کنم. خریدارو توماشین جا دادیم و نفس زنان به ماشین تکیه زدم. حسام با خستگی نگاه خندونی بهم انداخت و گفت: گشنه ات نیس؟
دستی روی شکمم که قاروقور می کرد کشیدم و گفتم: هلاک شدم عزیزمن گشنه چیه.
یه جوری نگاهم می کرد از اونا که آدم مور مورش می شد و خجالت می کشید دوباره تو روی طرف مقابل نگاه کنه. نگاه ازش گرفتم و تکیه ام رو از ماشین برداشتم. یهویی مچم رو گرفت و دنبال خودش کشوند.
_ کجا؟
با صدایی که رگه های خنده توش معلوم بود گفت: بریم واسه هلاکتت چاره کنم.
لبخند روی لبم نشست. روی صندلی های کافه ای که تو همون پاساژ بود نشستم و حسام رفت سفارش ساندویچ بده. صدای پیامک گوشیم بلند شد و پشت سر هم چند تا پیامک برام اومد. با کنجکاوی از جیبم درش آوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم. چشمام گشاد شدند و نگاهم روی چهارتا پیامکی که از بانک بود خشک شد. چهارصدمیلیون واریزی در عرض یک روز!
دلیلش چی بود؟ آخه من جز خراب کاری مگه کاری کردم که بابا انقدر دست و دلباز شده؟
نگاهم رو به حسام دوختم و فورا گوشی رو داخل جیبم گذاشتم. مشکوک نگاهم کرد و پرسید: چیزی شده؟
سری تکون دادم و گفتم: نه.
یکم نگاهم کرد و گفت: رویال دوست داری؟
لبخندی زدم و گفتم: عاشقشم.
ابرو بالا انداخت و صندلی رو کشید و نشست.
حسام: دِکی. پس من چی؟

تای ابروم رو بالا انداختم: تو چی؟
سری به افسوس تکون داد و با حالت مسخره ای گفت: هی… هیشکی عاشق من نیست.
یه لحظه از حرفش ناراحت شدم و دلم سوخت. اون واقعا یاسمین رو دوست داشت. کاش بتونم این معما رو حل کنم.
لبخند تلخم از چشمش دور نموند و عمیق نگاهم کرد.
حسام: چی میبینی؟
_ کوه درد!
خنده اش گرفت و گفت: هندیش نکن جون حسام بگو از این آدمی که جلوته چی میبینی؟
دقیق نگاهش کردم. چیزی جز غصه و یه نگاه که تا مغز استخوون آدم رو پودر می کرد. راستش این اولین بارم بود از نگاه کردن به یه پسر معذب می شدم. انگار که کار خطایی کردم و نمی خوامم بفهمه دست و پام رو گم می کردم.
نگاه ازش گرفتم واقعا دلم نمی خواست اون حالت بهم دست بده و مدام حس کنم یه دختر کم رو و خجالتیم.
_ غصه، سوال، و یه نگاهی که معنیش رو نمی فهمم.
لبخندش بیشتر شبیه دهن کجی بود.
حسام: کاش برگردم عقب کاش بتونم برم پیشش!
این روزا دلم تند تند می شکست. درسته من با حسام نسبتی نداشتم اما بی کسی من بیشتر اذیت می کرد تا دل زخم خورده ی حسام.

با صدای زنگ در از جا پریدم و کش و قوسی به بدنم دادم. هوا دیگه تقریبا تاریک شده بود. از چشمی نگاهی انداختم و با تعجب در رو باز کردم. _ علی؟
سرش رو بلند کرد که اون اخم و گره ی کور ابروهاش تو ذوقم زد. هلم داد و اومد داخل. با عصبانیت نگاهم کرد که سری به معنی چی شده تکون دادم. دستش رو از حرص روی صورتش کشید و غرید: دو ساعته ول معطل توام تو گرفتی خوابیدی؟
با تعجب انگشت اشاره ام رو طرف خودم گرفتم و گفتم: معطل من؟
علی: آره.
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم: واه خلی؟ خب زنگ می زدی.
اشاره ای به گوشیم که روی میز عسلی بود کرد و گفت: خودت ببین.
گوشی رو برداشتم و با دیدن تعداد میس کال ها با تعجب و من من گفتم: خب… خب خوابم می اومد.
روی مبل نشست و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. آرنجش رو روی چشمهاش گذاشت و گفت: آماده شو بریم بگردیم.
سری تکون دادم و سمت دستشویی رفتم آبی به صورتم زدم و بعد از تعویض لباسام از اتاق بیرون اومدم. روبه روش وایسادم که دیدم حالاهم اون خوابه. تکونش دادم و بیدار شد. لبخند محوی به روم زد و زمزمه کرد: حقت بود می رفتم و از دیدنم محروم می شدی.
ابرو بالا انداختم و به سقف اشاره کردم.
_ بالا خانواده زندگی میکنن سقف ترک برمیداره اونا میفتن پایین انقد خودتو تحویل نگیر.
خندید و بلند شد. به سمت در رفت و گفت: بدو بیا می خوام ببرمت شهربازی.
با ذوق دنبالش دویدم و خودم رو زودتر ازش تو آسانسور انداختم. لبخندی زد و داخل شد. مثل بچه ها ذوق کرده بودم.
روی نیمکت نشستم و منتظر شدم تا علی برگرده. از بس دویده بودم نا نداشتم. نفس های عمیق می کشیدم و دلم آب می خواست. اه این علی کدوم گوری موند. سرم رو میون دستام گرفتم و کمی که گذشت متوجه بگومگویی شدم. یه لحظه با شنیدن صدای آشنایی چرخیدم و به دختر مو بلندی که موهاش از شال بیرون بود زل زدم. روی نیمکت پشت سرم نشسته بودتد و پسره که نیم رخش معلوم بود کسی نبود جز طاها!
سریع سر برگردوندم و بلند شدم. خواستم به سرعت دور بشم که با شنیدن صدای دختره میخکوب شدم: اگه بخوای با آرام نامزد کنی اول من‌و طلاق بده!
ناباور چرخیدم. چند بار پلک زدم تا مطمعن بشم که اون پسر طاهاست. دست خودم نبود نباید دخالت می کردم اما نشد و اون غرور زنانگی نذاشت و نزدیکشون شدم. حالا قیافه ی دختره رو می دیدم. یه دختر بیبی فیس و خوشگل که آرایش چندانی نداشت. شال سفید و مانتو خاکی تنش بود و اون سادگیش خیلی به دل می نشست.
طاها: اما عسل جان خودت خوب می دونی رابطه ی من و تو چیه عزیزمن.
دختره که اسمش عسل بود با بغض گفت: یه اجبار بیخودی که تقصیر من احمق بود. منم مشکلی ندارم فقط میخوام برم توهم میتونی با آرام باشی.
دیگه نموندم نمی خواستم ناخواسته وارد ماجرایی بشم و چندروز بعدش به عنوان شاهد منو همه جا بخوان. برگشتم و فوری ازشون دور شدم. به علی که سینی به دست به سمتم می اومد لبخندی زدم و گفتم: بریم اونور بشینیم.
نگاه متعجبی بهم انداخت و سری تکون داد. اینجا دیدی به طاها نداشت و خیالم راحت بود. فکرم درگیر شده بود و دقیق نمی تونستم قضاوت کنم که طاها چه جور آدمیه و ارتباطش با مرگ یاسمین چیه.
علی: تو فکری.
نگاه کوتاهی انداختم و لبام جمع شد.
_ علی؟
علی: جان؟
_ منو می بری پیش مامانت؟
می خواستم بفهمم خانواده اش خبر دارند یا نه. مضطرب نگاهم کرد با تته پته گفت: آره حتما می برمت ببینه تو رو.
بعدهم خندید و گفت: کیه که دلش نخواد عروس به خوشگلی تو رو ببینه.
لبخند محوی زدم. اون حس زود گذری که داشتم دیگه الان نبود ازش بدم نمی اومد ولی دیگه حسی بهش نداشتم فقط لنگ اون صیغه بودم که تموم بشه.
شب قشنگی بود هر چند می فهمم قلب علی چقدر با دیدن خنده هام به درد میاد. سوار ماشین شدیم و علی استارت زد‌. تو سکوت رانندگی کردن رو دوست داشتم اماطولی نکشید که به حرف اومد و گفت: فردا خودم میام دنبالت که بریم مهمونی!

سری تکون دادم و در رو باز کردم. خواستم پیاده بشم که دستم کشیده شد و تو آغوش عطر تلخش فرو رفتم. تنگ بغلم کرد و کنار گوشم لب زد: چرا انقد بی توجهی به من آخه؟
هیچ حسی نداشتم واقعا رو حساب یه حس زود گذر میرن صیغه میشن؟ این آرتیست بازی و بی عقلی چی بود از من؟
دستی روی شونه اش زدم و گفتم: یکم ذهنم درگیره علی خوب میشم.
رهام کرد و با لذت زل زد تو چشمام. لبخندی زدم و معطل نکردم. فورا از تو ماشین پایین پریدم پشت بهش دستی تکون دادم و به طرف ورودی دویدم.
****
_ باشه حسام جان چشم. فقط من که اون خراب شده رو نمی شناسم چطوری برم اتاق اون لندهور؟
حسام: نترکی نیهان. خب یه راهی پیدا میکنیم تو بااین نره خر بیا زود.
زود خداحافظی کردم و تل ساده ی سیمی رو روی موهای فرم گذاشتم دستی به لباس شب تنگ و قرمز رنگم کشیدم و مانتو مشکیم رو از روی تخت برداشتم و تن زدم. با تک زنگ علی شال و کیفم رو برداشتم از خونه خارج شدم. با تاخیر سوار ماشین شدم و زیر لبی سلام کردم. سلامم رو به گرمی جواب داد و نگاهش چند لحظه ای مات صورتم شد. اما به خودش اومد بدون اینکه گیر بده به راه افتاد. صدای پیامک گوشیم بلند شد و به خیال اینکه حسامه زود درش آوردم.
(تو می تونی آراس و به دست بیاری تلاشت‌و بکن دخترم من آینده ی بدون دخترونگی رو برات تضمین میکنم لطفا ناامیدم نکن)
اسم بابا روی صفحه بهم دهن کجی می کرد. مگه من تا حالا دختر بدی براش بودم که این حرف‌و می زد. آخه مگه از من خطایی دیده بود که فکر می کرد می تونم هرجایی باشم.
سری به تاسف برای خودم تکون دادم و نامحسوس نگاهی به علی انداختم. گناهی نداشت مقصر اون نبود فقط انتقام می خواست همچنین آراس که قصاص خواهر سلاخی شده اش رو می خواست بگیره. نمی دونم چند تا آراس و علی هایی هستند که به خاطر پدرم بهشون بدهکارم اما کاش خدا یه قانونی داشت که بیشتر از یه دونه یا دوتا بدی مجاز نیست! شایدبهتر بود. یا یه تنبیهی بود که هر کس گناهی می کرد تو ثانیه پودر می شد. جالبه ما برای همه چیز محدودیت گذاشتیم حتی تو شبکه های مجازی هم اگه زیادی زر بزنیم فیلتر می شیم محدود می شیم اما واقعیت اینه که برای بدی کردن تنبیه زیادی نیست. شاید اگه یکی بتونه برسه به قانون و قاضی و غیره بتونه تلافی کنه انتقام بگیره ولی اون مظلومی که دستش به جایی بند نیست چی؟ اونیکه ظلم میبینه و نمی تونه حقش‌ رو بگیره چی؟
آخ خدا! چه قشنگ بعضیا هستن تو جایگاهی که نباید باشند!
قشنگتر اینکه انقدری که حرف می زنیم اگه گوش میدادیم خیلی به حالمون فرق می کرد.
دیگه دل و دماغ مهمونی نداشتم. ولی چاره چی بود باید می رفتم. تا خود محل مهمونی سعی می کرد به حرف بکشونتم که واقعا حوصله اش رو نداشتم. بلاخره رسیدیم و زودتر از علی پایین اومدم. ماشین های مدل بالایی پارک شده بود و از تعداد زیادشون می شد فهمید آدمهای زیادی اونجا هستند. نزدیکم شد و دستم رو گرفت. لبخند کوتاهی زدم و همراهش از در اون باغ بزرگ که نگهبان برامون باز کرده بود گذشتم. صدای موزیک تند اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد. یک سری میز و صندلی تو حیاط چیده شده بود و عده ای خیلی شیک و رسمی دور هم مشغول بگو بخند بودند. اکثرا سن بالا و قیافه هایی که برام آشنا بودند. عجیب دلم هوای استانبول رو کرده بود. آهی کشیدم و همراهش از حیاط رد شدم. عمارت بزرگی که رو به روم بود بانمایی قهوه ای آدم رو یاد فنجون قهوه می انداخت. با وردمون نگاهم قفل نگاهی شد و دلتنگ نگاهش کردم. رفیق هم انقدر بی معرفت؟ بعد یاسمین سال به دوازده ماه سراغی ازم نمی گرفت. الان یه لامپ بالا سرم روشنه که آقا این اینجا چیکار میکنه؟ سرش رو به خلاف جهتم چرخوند و بی توجه به من با مرتضی مشغول بگو بخند شد ولی نگاه زیرزیرکی مرتضی از چشمم دور نموند که فهمیدم بله به همت گلاره و شوهرش اینجا پلیس های زحمت کش هم حضور دارند. دستم توسط علی فشرده شد و به مسیری که با چشم اشاره کرد چشم دوختم.
علی: دعوا نکن باهاش.
این حرف علی بیشتر تحریکم می کرد کفر این سگ و در بیارم. همه غرق رقص و خورد و خوراک بودند. شیشه های مشروبی که پر روی میزها می اومد و خالی می رفت. دلم می خواست ولی از نفس تنگم می ترسیدم. چشمام روی این مرد خوش پوش ترک که خیلی جذاب و مورد پسند یک زن بود ثابت موند.
آراس:çok hoş geldiniz genc kız
(خیلی خوش اومدید بانوی جوان)
ابروهام بالا پریدند و لب زدم: Merhaba Bay Aras, iyi misiniz? Diğer konuklara ulaşabilirsiniz? Seni görmek beni !rahatsız ediyor
(سلام جناب آراس امکان داره به مهمونای دیگه ات برسی دیدنت اذیتم میکنه)
با تعجب نگاهم کرد که علی با تشر گفت: نیهان!
آراس با همون لحجه ی با مزه ی ترکیش گفت: علی چقد این بی ادبه.
علی هم نه گذاشت نه برداشت گفت: جنس خودتونه دیگه.

خنده ام گرفت که دستش به طرفم دراز شد. علی که بی تفاوت نگاهش می کرد. فقط نگاه مرموز آراس می ترسوندم که صدام زد: پرنسس؟
چشمام روی چشمای دریاییش قفل شد و با لبخندی که دندونای سفید و ردیفش رو به نمایش می ذاشت گفت: همراه رقص من باشید.
علی بی توجه دستم رو ول کرد. یعنی برم؟ خاک بر سر بی غیرتت کنند. به درک!
دست تو دست آراس بین جمعیتی که تو اون تاریک روشن سالن به هم می لولیدند رفتم. آهنگ آرومی که پخش شد باعث شد یکم از اون جو متشنج و به هم ریخته کم بشه و هر کس دوتا دوتا به رقصش برسه.
دستش روی کمرم نشست و بااون یکی دستش سر انگشتام رو لمس کرد. خیره ی چشمام به رقص آرومش ادامه داد که همراهیش کردم. سرش جلوتر اومد و به آرومی کنار گوشم لب زد: بوی خوبی داره.
مضطرب بودم برعکس اون که با آرامش خاصی نگاهم می کرد که می خواستم بزنم پس کله اش و بگم هوی اینجوری نگام می کنی خجالت می کشم.
_ چی؟
نفس عمیقی تو موهام کشید و کشدار گفت: عطرت بوی خوبی داره.
خنده ام گرفت و با شیطنت گفتم: من که عطر نزدم.
نزدیک تر شد و قشنگ به خوش چسبوندم و بدون اینکه اون نگاه سگیش رو برداره گفت: عطر تنت‌و میگم پرنسس. محشره جون می ده یه نفس عمیق تو موهات بکشی و مست بشی مثل این…
قبل اینکه به خودم بیام سمت گردنم خم شد و عمیق بو کشید. لب های داغش به پوست گردنم خورد و مور مورم شد. سنگینی نگاهی رو حس می کردم و حس عذاب وجدان اذیتم می کرد. هر چی چشم چرخوندم اون سنگینی رو که حرکاتم رو کنکاش می کرد پیدا نکردم. سرم رو عقب بردم که دستام رو ول کرد چرخی زدم و دوباره تو آغوش اسیرم کرد. این بار هر دو دستم روی شونه های پت پهنش بود. یه سر و گردن ازم بلندتر بود و باعث می شد واسه دیدنش سرم‌و بالا بگیرم.
آراس: تو اونو دوست نداری نه؟
ابروهام به هم گره خوردند و سوالی نگاهش کردم.
آراس: اینجوری نگام نکن دختر می بوسمت رسوای عالم میشم.
از اینهمه بی پروایی و صراحتش تو صحبت کردن دهنم باز موند. بدتر اینکه خیلی مرموز بود و تا بیام کشفش کنم جوابش رو بدم میبینم خودم اسیرش شدم. خواستم از بغلش بیرون بیام که نذاشت. از این حرف ها و حرکات بوی خوبی به مشام نمی رسید. تقلا کردنم بی فایده بود چون اون سه برابر من بود و زورش بیشتر. یهو صدای آهنگ تندی بالا گرفت و همه پسرا هورا کشون کنار رفتند و دور پیست حلقه زدند از فرصت پیش اومده استفاده کردم و به جمع دخترا پیوستم با نگاهش می خندید وخیره نگاهم می کرد. ازش می ترسیدم دست خودم نبود اون چشمای آبی و دریایی بدجور دلهره آور بود. دختر ها رو به رو ی پسرها قرار می گرفتند و با هردور آهنگ شریک رقص عوض میشد نمی دونم اسم رقص چی بود ولی خوشم اومد چرخیدم از بغل پسر روبه روم بیرون اومدم. چرخی دوباره زدم و شریکم عوض شد دستم تو دستش پاروی زمین کوبیدم. سرم رو بالا آوردم و میخ نگاه سبزش از حرکت ایستادم. این چشمای عصبی برای چی بود؟ دستام رو چرخوند و بغلم کرد کنار گوشم لب زد: ازش فاصله بگیر.
دوباره چرخی زدم و شریکم عوض شد خیره به چشماش رقصیدم و شریک عوض شد. شوکه شده بودم من که می دونستم اونم اینجاست شوکه بودن دیگه چیه آخه! اون بود خیره شده بود به من! عین وزنه ی صد تنی سنگینی نگاهش بد رواعصاب بود. از جمع رقصنده ها فاصله گرفتم و بابرداشتن لیوان آبمیوه از سینی خدمتکار، خودم رو به نزدیک ترین صندلی رسوندم. نفسی تازه کردم و جرعه جرعه از آبمیوه ام خوردم.
با فکری که به سرم زد با نگاه دنبال حسام گشتم که کنار یه دختر مو بور و فوق العاده زیبا پیداش کردم. اخمام تو هم رفت وعصبی بهش زل زدم تا بلکه کمتر بهش لبخند بزنه ولی نفهمید. روی مبل تو حلق هم نشسته بودند و حسام دستاش رو دور شونه های ظریف دختره حلقه کرده بود. ناخود آگاه به شونه های سفید و ظریف خودم نگاه کردم. زیباتر از اون دختره بودم. دست حسام روی سینه های دختره رفت و سرش رو تو گودی گردنش فرو کرد. دختره گردن بلند و کشیده اش رو از لِذت تکون داد…
دیگه بیشتر از این نتونستم نگاه کنم تاب نیاوردم و بلند شدم لیوان آبمیوه رو روی میز گذاشتم و لیوان مشروب برداشتم. یه نفس سر کشیدم که گلوم سوخت. سرفه ای کردم و به سختی تعادلم رو نگه داشتم دنبال علی گشتم که اون هم بدتر از حسام با یه دختری که قیافه اش فوق آشنا می زد روی مبل نشسته بود. پوزخندی زدم و سری تکون دادم بی خیال دختره!. دستی روی شونه ی لختم نشست برگشتم و دستم اسیر دست گلاره شد و من‌و به دنبال خودش کشوند!

_ بابا دمت گرم عجب استخونی ترکوندی. یه وقت سراغی نگیریا.
با اخم نگاه ازم گرفت و آروم گفت: معذرت می خوام اما بعدا درموردش حرف می زنیم حرفای واجبتری هست.
قهقهه ای سر دادم و با لحن کشداری که تاثیر الکل بود گفتم: اوهوووو…. واجبات باید انجام بشه راست می گی. حالا من چیکارکنم؟ خب برو واجبیت‌و بزن دیگه!
پشت بندش دوباره اون خنده ی غیر قابل کنترل که بدتر اعصاب خودم رو به هم می ریخت. من با یه شات اینجوری نمی شدم و الان دقیق نمی تونستم تمرکز کنم که الکلش چند درصد بود؟
گلاره لب گزید و زمزمه کرد: خاک بر سر اولا خجالت بکش بعدم تو مریضی الاغ این زهرماریا چیه می خوری؟
لبخندم رو نمی تونستم جمع کنم. گلاره نگاهی به اطراف حیاط انداخت. تک و توک مونده بودند و انگار که این هوای نسبتا سرد اثری روشون نداشت. صدالبته که این آب شنگولی یه ریگی به کفشش بود که من اینطوری شدم. اکثرا داخل در حال رقص و خالی کردن قر کمرشون بودند و بسی خرسند از این موزیک حال بهم زن لبخند های ژکوند تحویل هم می دادند.
گلاره سرش رو نزدیک گوشم آورد و آروم گفت: نیهان نمی دونم بااین حالت می تونم بهت اعتماد کنم یا نه اما اون طبقه بالا داره یه معاملاتی انجام میشه و یه عده آدم بی گناه با گروه خونی های کمیاب اون بالا اسیرن. حالا اون آدما به جهنم یه نوزادهشت ماهه رو گروگان گرفتن گروه خونش نادره. نیهان کمک می خوام.
تقریبا با حرفاش مستی از سرم پرید. نوزاد هشت ماهه؟ یا خدا! می خوان چیکارش کنن آخه؟ دلم بد سوخت و عذاب وجدان بدی احساسم رو احاطه کرد. یاد حرف آراس افتادم که همه ی این خلاف هایی که گلاره می گفت رو آراس به پدرم نسبت داد. اگه اینجا گیر میفتاد بی شک می شد از گناه پدرم کم کرد.
اخمی کردم و سعی کردم اون سرگیجه رو نادیده بگیرم.
_ گلاره آب خنک پیدا کن باید هوشیار بشم.
سری تکون داد و فورا ازم دور شد. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و پوفی کشیدم.
_ همیشه ی خدا باید درگیر همه چی باشی. تا حالا هر اتفاقی افتاده یه نیهان نامی توش بوده.
نگاه تو خالیم رو بهش دوختم و لب زدم: خوشگل بود.
سوالی نگاهم کرد که گفتم: دختر کناریت رو میگم.
مکثی کرد و باپوزخند دست تو جیب شلوارش کرد و گفت: اونا پشت ویترین قشنگند فقط به درد نهایتا یه شب می خورند.
از حرفش یکه ای خوردم و نگاهش کردم بعد انگار که تازه به خودم بیام که چی گفتم سعی کردم حرفم‌و جمعش کنم: نه واقعا دختر قشنگیه باهاش بمون. فکر یاسمین رو از سرت بنداز.
نگاهی بهم انداخت که یعنی تو راست میگی. می دونستم حرفای من و گلاره رو شنیده نگاهش مثل این بود که مچم رو در حال انجام کار مخفیانه ای گرفته.
حسام: بگو بهشون منم کمکشون می کنم.
نگاهم مستاصلم رو بهش دوختم. گلاره لیوان بدست در حالی که سعی می کرد لباس بلندش زیر پاش نره غرلندکنان نزدیکم شد: بیا کوفت کن همیشه ی خدا باید یکی مواظبت باشه آخه مگه بچه ای.
با دیدن حسام اخمی کرد و رو به من گفت: جدیده؟
سوالی نگاهش کردم که لب زد: دوست پسرته؟
همچین اخم کردم که خودش‌و جمع و جور کرد.
_ همچین می گی جدیده انگار فقط خود جیسون استاتهام مونده که باهاش رفیق نشم.
حسام که ساکت بود لبخندی زد و رو به گلاره دستش رو جلو آورد و گفت: خوشبختم حسام طاهریان!
چشم های گلاره گشاد شد و سوالی نگاهم کرد. چشم بستم و مطمعنش کردم و اون با کمی تعلل دست داد.
گلاره: گلاره آذین.
حسام لبخندش عمیق شد و گفت: دوست یاسمین.
گلاره دستش رو عقب کشید و رو به من که داشتم آب می خوردم گفت: چیکار کنیم بلاخره؟
حسام کنار من به دیوار تکیه زد و گفت: نیهان میره اتاق آراس.
عصبی چرخیدم سمتش و داد زدم: می فهمی داری چی بلغور میکنی؟ من چه جوری برم اتاق اون…
دستش و روی دهنم گذاشت و صدام خفه شد.
نگاه گنگ گلاره به من افتاد و با تعجب پرسید: گفتی بهش؟
حسام: نخیر نیازی به گفتن نیست از این پیر پاتال هایی که اینجا ریختند مشخصه.
گلاره هیچی نگفت و مات نگاهش کرد می دونستم بخاطر حرفای من نمی تونست به حسام اعتماد کنه. چشمای وق زده اش من‌و به خنده می انداخت. ولی اون که خیلی وقت بود سراغی ازم نمی گرفت و منم دیگه مثل سابق پاپیش نمیشدم.

_ گلاره بهش اعتماد کن اون می تونه کمکمون کنه.
گلاره سری تکون داد ولی اون اخمش سرجاش بود.
گلاره: عجله کنید دیر بشه اونوقت اون بچه رو موش آزمایشگاهی میکنن.
اس ام اس بابا یادم افتاد. انگار اون مرد می دونست تنها راه گول زدن یه مرد حس مردونگیشه. بی توجه به گلاره و حسام چرخیدم و داخل رفتم.
لیوان خالی آب رو روی میز گذاشتم و یه لیوان از اونایی که خودم خورده بودم برداشتم. چشم چرخوندم و نزدیک به علی پیداش کرد. علی غرق خواب آلودگی ناشی از الکل بود و آراس سعی داشت باهاش حرف بزنه. چاره چی بود؟ بار قبل بخاطر اینکه از سینان اطلاعاتی گیر بیارم همچین کاری کردم الانم آراس.

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. میبخشید منم یه حدسی زدم🤔 شایدم این عدنان خان ( بیک خخخ ) یه زن دیگه داره /مخفی/ که بچش از اون خانم نیهان 😕😯😀😁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن