رمان نیهان

رمان نیهان پارت 23

 

*گلاره
صدای بچه من رو به خودم آورد و از افکار درهمم فاصله گرفتم. مرتضی انقدر باهاش بازی کرده بود تقریبا بیهوش شده بود. بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم هر چی تکونش دادم گریه اش بیشتر شد. خب حالا چیکار کنم؟ مثلا انتظار مامان شدن هم دارم. تو بغلم گرفتمش و مشغول درست کردن شیر شدم با دیدن شیشه شیر تو دستم می خندید و خم می شد تا بگیرتش. انقدر اداهاش بامزه بود با صدای بلند می خندیدم.
مرتضی: می بینم که تو رو هم از راه به در کرده.
با صداش چرخیدم: عه… ببخشید بیدارت کردم.
لبخند خواب آلودی زد: اشکال نداره.
بچه رو بهش سپردم: من باید یکم بخوابم.
سوالی نگاهم کرد و در آخر پرسید: چیزی تو اون دفتر بود؟
سری به معنی نه تکون دادم و داخل اتاق شدم. با تلاش فراوان بلاخره خوابیدم.

* نیهان

از وقتی برگشتم تو خونه ام. خودم رو زندانی کردم و هاکان به هیچ وجه اجازه نمیده از خونه خارج بشم. زنگ خونه چندین بار به صدا در اومده و من جواب ندادم. نمی خوام ببینمش حس میکنم عامل تمام حقیقت هایی که فهمیدم و می دونم اونه. به طرز احمقانه ای حس میکنم اگر باهاش صیغه نمی شدم این اتفاق ها پیش نمی اومد. خودمم می فهمیدم دلداری الکی به خودم می دم. موبایلی که تو هر زنگ ناشناسی بی جواب می مونه و من افسرده گوشه نشین خلوت تنهاییم شدم. شناسی هم باشه دوست ندارم ازم باخبر بشن.دلم صدای مهین بانو رو می خواست و اون انگار مادر نبود. هاکان نذاشت زنگ بزنم میگه ول کن نباید گیر بدی.
کجای دنیا پرسیدن حال مادر گیر دادن بود؟
صدای زنگ در دوباره به صدا در اومده و من از افکارم بیرون اومدم. باز همون آدم و همون سر وضع و باز هم من روانی و بی اعصاب و افسرده…
این حال از من بعید بود اما دست خودم نبود هر چی می دویدم به بن بست می رسیدم.
صدای پی در پی و رو مخ زنگ دادم رو در آورد و در آخر با فریاد جوابش رو دادم: چیه؟ چی از جونم می خوای؟ دست از سرم بردار من نخوام تو رو ببینم کی رو باید ببینم؟
عصبی شد و چشماش جمع شد: اومدم بفهمم چه مرگته این چند روز کدوم خراب شده ای بودی؟
دستی به شقیقه های پر دردم کشیدم و در رو باز کردم. ورودی رو باز گذاشتم و روی مبل تکی نشستم. صدای قدم هاش روی پله ها که بالا می اومد به گوشم رسید و استرس گرفتم. دروغ چرا ازش خجالت می کشیدم می ترسیدم و از همه بدتر اینکه عذاب وجدان داشتم.
در رو پشت سرش بست و جلو اومد. سر بلند نکردم تا ببینمش. نزدیک تر شد و دو قدم مونده بهم گوشیم زنگ خورد. اسم حسام که روی صفحه افتاد صدای پوزخندش اومد: دلیلش همین بود؟
جواب نداشتم خیلی وقته دیگه نتیجه گیری و برداشت آدما از رفتار و گفتارم برام مهم نیست. گوشی هنوز داشت زنگ می خورد.
علی: جوابش رو بده.
چشمام رو مالیدم و سر بلند کردم. جز به جز صورتش رو از نظر گذروندم. عجیب بود که ازش بدم نمی اومد. گوشیم رو برداشت و نزدیک تر اومد. جلوم زانو زد و گوشی رو روی پام گذاشت. با دست سالمم خاموشش کردم. دقیق نگاهم می کرد و زیر اون نگاه حقیقتا هیچ حسی نداشتم. دستش نزدیک تر اومد و خواست صورتم رو لمس کنه عقب کشیدم. بهت زده دستش رو پام افتاد: نمی ذاری لمست کنم؟
جوابی ندادم.
علی: کجا بودی نیهان؟
_ نمی دونم.
علی: اصلا به فکرم بودی؟
پوزخندی زدم.
علی: اون شب چه اتفاقی افتاد نیهان؟ من چیزی یادم نمیاد فرداش اومدم اینجا جوابی نیومد تو شرکت هم آراس و هاوش خبری نداشتند. هیچ کس نمی دونست کجایی داشتم دیوونه می شدم تا اینکه چند روز پیش خودت اس دادی. تعجب می کنم چرا در رو وا نمی کردی. چیزی شده نیهان؟…
یه بند داشت حرف می زد و من با تعجب نگاهش می کردم. شده بود عین مردان آنجلس! الان که بیدار شده بود با تعجب از تغییرات حرف می زد. اصلا من کی بهش اس دادم حتما کار هاکانه که می خواست این صیغه تموم بشه.
_ من متاسفم علی!
علی: تو برای چی متاسف باشی من متاسفم نفس علی من‌و ببخش حماقت کردم اون شب.
دستش رو روی بازو هام فشرد و تازه متوجه باند پیچی دستم شد: چی شده نیهان؟
ترسیده نگاهم کرد و با یه حرکت از جام بلند شدم: چیزی نیست خوب میشه. اجازه دادم بیای بالا یکم باهات حرف دارم بعدش دیگه کلاهت هم این ورا افتاد دنبالش نیا.
با بهت نگاهم می کرد: یعنی چی؟
چشم بستم و با خودم کلنجار رفتم که چطور واقعیت رو بهش بگم: ببین علی… من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم. تو.‌.. تو باید من و بابت خطاهام ببخشی.
علی: چی شده نیهان؟
سعی کردم اوضاع رو به دست بگیرم: بشین یه چای بیارم حرف بزنیم…

ترسیده بود؟ نه اون فقط بهت زده بود.
علی: من چای نمی خوام حرف بزن ببینم چه خبره.
موهام رو عقب زدم: بشین اول بالا سرم وایسادی یه بند داری می پرسی چی شده.
با اخم بین ابروهاش نگاه ترسناکی بهم انداخت و روی کاناپه نشست: بگو.
سرجام برگشتم: اول اینکه من بهت یه معذرت خواهی بدهکارم.
علی: بابت؟
چشمام رو روی هم فشردم: بابت حقیقتی که وانمود کردم خبری ازش ندارم.
نگاهش رو دوست نداشتم حالت مغموم و سنگینی که داشت تا مغزاستخوونم می ترسوندم.
علی: چه حقیقتی؟
نمی تونستم بگم. بگم چی؟ من از مرگ پدرت با خبر بودم؟ بگم جیسون بازی در آوردم تا انتقام بگیری و دلت خنک بشه؟ اصلا خنک شدن دلش به من چه ارتباطی داشت؟ حتی اگه باعث مرگ پدرش پدر من بود، کار من حماقت محض بود.
دستاش روی زانوهاش تکیه گاه سرش بود و حرفی نمی زد.
_ علی؟
نگاهم کرد: چه حقیقتی رو می دونستی؟
آب دهنم رو با صدا قورت دادم.
علی: که پدرم کشته شده و باعث مرگش پدرت بود؟
با بهت نگاهش کردم.
علی: چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ حدس می زدم بدونی. تو می دونستی و بازیم دادی! اما فقط می خوام بدونم چرا؟ چرا باهام راه اومدی؟ چرا صیغه شدی؟ و الان چرا داری جا می زنی؟
حرفی داشتم؟ نداشتم؟ از روی انسانیت بود یا عذاب وجدان نمی دونم. اما من لحظه ای به فکر خودم نبودم.
_ من بد تو رو نخواستم علی.
چیزی نگفت. بغض سنگین گلوم رو قورت دادم: اولش نمی دونستم و فکر می کردم تو هم مثل بقیه ی پسرای دانشگاه وقتی فهمیدی یه مدلم اومدی طرفم. وقتی حسام تو رو اینجا دید فهمیدم کی هستی؛ نگفتم بهت… خیلی با خودم کلنجار رفتم و نهایتا خواستم چیزی که می خوای رو بهت بدم. اما بعد مدتی فهمیدم کارم درست نیست. فقط تو نبودی؛ آراس، هاوش و برادرش و خیلیای دیگه که من نمی تونم تک تک از عهده شون بربیام. ترسیدم علی… از هیبت ترسناکی که پشت نقاب چهره ی مهربون پدرم بود ترسیدم… حالا من اینجا، اینطوری، بین دو سه راه که سهله تو یه هزار راهی بدی گیر افتادم.
فقط نگاهم می کرد هیچ عکس العملی نشون نمی داد.
_علی؟
پلک زدم و اشکام ریخت با دست آزادم موهام رو پشت گوشم بردم.
علی: تو نمی دونی چقدر سخته نبودن پدر.
_ ببخش!
بلند شد: کی‌و ببخشم؟ تو یا پدرت؟ اگه منظورت خودتی حلالت پرنسس ولی پدرت نه!
دستی به صورت خیسم کشیدم و بلند شدم. روبروش ایستادم: پدرم نه… حماقتم رو ببخش و برو… اون صیغه رو فسخش کن و دیگه اینجا نیا!
تعجب کرده بود؟ ناراحت بود؟ چشماش رو روی هم فشرد و دو قدم فاصله رو برداشت. دستم رو گرفت: این کینه راهی برای ما نمی ذاره؟ ببخشید که اولش دوست نداشتم اما الان نه… الان نمی تونم بدون تو باشم.
بین گریه خندیدم: دستت رو شده علی مرادی تو حتی وقتی با من بودی با دختر مردم قرار می ذاشتی پسر حاجی!
سوالی نگاهم کرد.
_ چت کردی دیدم رفتی دنبالش دیگه تا کجاها رفتین و نفهمیدم اما این رابطه از بیخ و بن اشتباه بود.
دستم رو فشرد: همین؟
دماغم رو کشیدم: آره علی برو…
نفس عمیقی کشید: من برم تو هم میری تو جبهه ی پدرت؟
اخم ساختگی کردم و متقابلا دستش رو فشردم: الکی ادا عاشقا رو درنیار منم نمی تونم پدرم رو رها کنم لطفا درکم کن و برو. این آخرین ملاقات دوستانه ی ما بود.
دستم رو کشید و تنگ تو آغوشش فشردم: من عاشقت نبودم اما نیهان بی انصافیه بگم ازت بدم میاد…
خندیدم…
علی: فقط چند روز مونده دووم بیار خودش تموم شه بذار دلم خوش باشه که این دوماه زنم بودی…
خنده ام شدت گرفت و خیسی اشک بدتر صورتم رو سوزوند.
علی: این چه حالیه دختر خوب گریه می کنی اعصابم می ریزه به هم. نمیگی دستت چی شده؟
چه اهمیتی داشت بفهمه؟ به هر حال باخبر میشه: اون شب تیر خوردم…
یه لحظه نفسش قطع شد و منو از خودش جدا کرد: چی؟؟؟؟
گوشم رو گرفتم: داد نزن تیر خوردم بعدم بیمارستان و این حرفا الان خوبم.
جزئیات دیگه مال شخص علی نبود. دوباره محکم بغلم کرد: فرصت طلب برو دیگه…
خندید: تو تیر خورده بودی و من..‌. ببخش نیهان!
به آرومی از آغوشش جدا شدم بهش پشت کردم و با بغض خفه ای زمزمه کردم: برو علی…
دستش رو روی شونه ام گذاشت: یه بار بگو علی مرادی…
اشکای لجوجم دوباره روی صورتم ریختن: برو علی مرادی…
چند لحظه ای بی حرکت موند در نهایت به سمت در رفت و دقایقی بعد دیگه نبود!

خودت می خوای بری خاطره شی اما دلت می سوزه/ تظاهر میکنی عاشقمی این بازی هر روزه
نترس آدم دم رفتن همش دلشوره می گیره/ دو روز بگذره این دلشوره ها از خاطرت میره
بهت قول میدم سخت نیست/ لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو
راحت باش هیچکس نمیاد جای تو/ دلشوره دارم من واسه فردای تو…

*آراس

روبروی پنجره ی تمام قد شیشه ای آپارتمانم ایستادم و خیره به تنگه ی بسفر در حال مزه کردن قهوه ام تو حال خودم بودم. تلفن خونه زنگ زد و در آخر ناامید از جواب من روی پیغامگیر رفت: آقا پسر اون حاجی مرادی که مرده اومده تو استانبوله. رفته سراغ عطا و تهدیدش کرده…
با تعجب به حرفای تایماز گوش کردم و با دوقدم بلند خودم رو به گوشی رسوندم: رفته خونه ی عطا؟
تایماز: بله آقا نگهباناش اجازه نمی دادند داخل بشه زنش اجازه داده. مثل اینکه پدر زن عطا هم اونجا بوده.
_ تایماز فورا بیا دنبالم باید عطا رو ببینم.
تایماز: چشم آقا.
بعد از تعویض لباس منتظر تایماز نشستم. همه فکر و درگیریم پسر حاجی بود که تا اینجا اومده! اما نمی فهمم دلیل اومدنش چیه. با پسر عموش در ارتباطم و در نظرم اون یه مرد فهمیده و متشخصه و همچنین برادر شوخ و مودبش نشان از اصالت خانوادگیشون بود اما اینو نمی شناختم و دروغ چرا یکم دلهره داشت بودن این مرد ایرانی تو خونه ی عطا!
عطا زیاد درگیر کارا نمی شد و سعی می کرد تو حاشیه باشه بدتر اینکه پدر زنش رابطه ی نزدیکی با عدنان داشت و تقریبا جاسوس عدنان به حساب می اومد. عطا هم سعی می کرد زیاد سر و صداش نپیچه که پدر زن عزیزش نطق نکنه.
زنگ در به صدا در اومد و با عجله بیرون رفتم.
سوار ماشین شدم و در حال مرور کارام هی با خودم حرف می زدم.
تایماز: آقا لطفا انقدر استرس به جونم نندازید.
خنده ام گرفت: مگه قراره کنفرانس بدی؟
تایماز: نه خب…نگرانم می کنید اینجوری با خودتون حرف می زنید.
سری تکون دادم و خنده ام رو خوردم. نگهبان ها در رو برامون باز کردند و وارد عمارت عطابیگ تورک که تو محله ی ببک استانبول بود شدیم.
از کنار فواره های آب داخل حیاط گذشتیم و عطا در حالی که دستاش رو باز کرده بود از پله ها پایین اومد: به به ببین کی اینجاست. پسر حتما باید بگن عطا دم مرگه تا تو بیای؟
همسرش دمت با لباس قرمز کوتاهش کنارش قدم برمی داشت و حقیقتا من از ابهت این زن حساب می بردم.
عطا بغلم کرد و دستی به پشتم زد. دمت سری تکون داد: خوش آمدید آقا آراس.
_ ممنون.
لبخندم بیشتر دهن کجی بود. وارد سالن بزرگی شدیم و به دعوت عطا روی مبل های سلطنتی نشستم. تایماز جلوی در به همراه نگهبان ها منتظرم بود. نگاهی به اطراف انداختم؛ مدتی می شد که اینجا نیومده بودم. عطا شکوه و جلال این قصر رو قطعا مدیون ملکه اش بود.
خدمتکارها بعد از چیدن قهوه و میوه و سایر لوازم پذیرایی از سالن بیرون رفتند.
روبروم نشسته بود و از هر دری حرف می زد. انقدر شوخ و بذله گو بود که بعید می دونستم کارکنانش ازش حساب ببرن بلعکس همسرش آرام و مقتدر در عین حال سخت و سنگ بود. نمی دونم شاید از نظر من زیادی خودش رو می گرفت.
از گفته های عطا خسته نمی شدم اما عجله داشتم.
عطا: نمی دونی چه الم شنگه ای به پا کرد آراس. همچین یقه ی دختره رو گرفت و با ابهت گفت واسه پول دادن خیلیا هستن اما شوهر من فروشی نیست. جان تو کیف کردم جاش بود یکی می زدم پشتش میگفتم دمت گرم جیگر ولی درست نبود بحث ابهت دمت خانوم وسط بود.
از حرفاش به خنده افتادم و دمت فقط به لبخندی اکتفا کرد. نگاهی گذرا به من و عمیق به شوهرش انداخت. از جاش بلند شد: من رو ببخشید موضوع مهمی پیش اومده باید برم.
سری تکون دادم و مستقیم به طرف خروجی رفت.
عطا نفس عمیقی کشید: اووووف بلاخره رفت. خسته شدم از بس خاطرات کماندو بازی هاش رو تعریف کردم.
خنده ام گرفت: کماندو؟
سری به تاسف تکون داد: این سنگ بودنش رو نبین یه حسودیه لنگه نداره.
از تصور حسادت دمت به خنده افتادم.
عطا: بگذریم. شنیدی یکی اومده بکشتم اومدی دنبالم؟
_ مگه واقعا می خواست بکشدت.
عطا: نه… اومده بود مهر تایید شنیده هاش رو بگیره.
اخم گره ای به ابروهام زد: گرفت؟
جعبه ی سیگار رو از جیب کتش بیرون کشید و یکیش رو آتیش زد رو به من تعارفی زد و سری به نفی تکون دادم.
عطا: نیازی نبود بگیره از قبل داشت.
_ متوجه نشدم.
پوک عمیقی به سیگارش زد: می دونست پدرش تو تصادف نمرده و کشتنش. پزشکی قانونی ایران گزارش رد کرده.
دستی به صورتم کشیدم تو این آشفته بازار یه اینو کم داشتم.
_ می تونم ببینمش.
عطا: اگه برنگشته باشه ایران تو هتل شرایتونه.
سری تکون دادم و از جا بلند شدم.
عطا: کجا؟ قهوه ات رو هم نخوردی.
نزدیکش شدم: من و تو برادریم مگه نه؟
کوتاه چشماش رو بست و باز کرد: البته.
_ پس قول بده اگه اتفاقی برای من افتاد مواظب آیلار باشی.
تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند: قول میدم.
دستش رو فشردم و از سالن بیرون اومدم.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫8 نظرها

  1. دوستان شرمنده ی روی ماهتون
    من چشمام ضعیفه چندروزی میشه عینکم شکسته وواقعا سردرد میگیرم منتظرم عینک جدید آماده بشه بعدم واکسن پسرم و یه سری مشکلات شرمنده ام کرده ببخشید🙏

  2. ریما جون تا همینجا هم ممنون عزیزم با این همه کاری که داری زحمت میکشی که اینجا هم هستی و همونطور که قبلن گفتم مثل بعضی نویسنده های: مغرور•ازخودراضی•خودشیفته و••••
    بخودی بلوا به پا نکردی😕😯😖😢
    امیدوارم مشکلاتت خیییلی زود حل بشه🤗😘😉😀😁 و به جمع ما برگردی○○○

      1. شما خیلی نویسنده خوبی هستید من به شخصه شما و رمانتون رو خیلی دوست دارم مرسی که هستین⁦❤️⁩⁦❤️⁩🌹🌹😍😍😘😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن