رمان نیهان

رمان نیهان پارت 32

 

*نیهان

ماسک رو به صورتم زدم و نزدیک درب اتاق شدم. آب دهنم رو قورت دادم و دستگیره رو پایین کشیدم. در باز شد و نگاهم روی جسم خاموش حسام خیره موند. کلی لوله و دستگاه بهش متصل بود… اشکام جاری شد و نزدیک تر رفتم. روی صندلی که کنار تختش بود، نشستم. نفس سنگینی که به زور دستگاه می رفت و می اومد نفسم رو بند آورد.
سرش باند پیچی شده بود و لوله بزرگی به دهنش وصل بود… صورتش از آثار ضرب و شتم کبود و زخمی بود. لبش پاره شده و بود اون چهره ی جذاب به طرز اسفناکی داغون بود….
دستم رو روی دستش گذاشتم سرد نبود و این امیدوارم کرد. سرم رو کنار دستش گذاشتم و اشکام شدت گرفت: حسام چشم خیاری خیلی دیوونه ای… آخه چرا اینجوری شدی؟ تو که نمیذاشتی کسی گولت بزنه نذاشتی من بکشمت حالا چرا اینجا خوابیدی؟ اصلا چه معنی میده تو خواب باشی، نخندی، از اون قهقهه ها نزنی و من…

من چی؟
من واقعا چی؟
من هیچی… منِ پوچ شده، هیچ و تهی بودم…
من به خودمم بدهکار بودم چطور می تونستم به احساس شخص دیگه ای فکر کنم…
اصلا چرا من خودمو گم کرده بودم؟ من چرا انقدر کناره گرفتم از خودم؟
اشکام خشک شده بودند و فقط حال نزارم باقی بود… باقی بود تا نشون بده دلم با این گریه ها خالی نمیشه…
من خانواده می خواستم… مادر می خواستم… پدر می خواستم.‌.
همینطور خواهر و برادر… داشتم همه رو داشتم و در عین حال نداشتم…
نمی تونستم به نتیجه ای برسم… انقدر فکر کردم که مغزم درد گرفت… گونه ام رو روی دستش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم… بوسه ای روی انگشتاش زدم و از جا بلند شدم…

نزدیک درب شدم و چرخیدم… نگاه آخرم رو مغموم به چهره ی درب و داغون شده اش دوختم و درنهایت در رو به هم کوبیدم…
گلاره نزدیک اومد و با کنجکاوی نگاهم کرد… چند ثانیه طول نکشید که تو آغوش خواهرانه اش گم شدم.
گلاره: الهی فدات بشم جانم خوب میشه نیهان صبور باش…
دوباره چشمه ی اشکم جوشید: گلاره؟
گلاره: جانم عزیزم؟
_تو رو خدا راستش رو بهم بگو. وضعیت حسام وخیمه؟؟
نفس عمیقی کشید و من‌و از خودش جدا کرد. دست روی گونه ام گذاشت و اشکم رو گرفت: توکل به خدا کن عزیزم خوب میشه…
جوابم رو گرفته بودم جواب من مشخص بود و چقدر دلم برای خودم سوخته بود. برای آرزوهایی که خاطره نشد… برای حسی که نشکفته پرپر شد…
از بیمارستان بیرون زدم و پیاده به راه افتادم… دیگه اهمیتی نداشت آراس یا هر کس دیگه ای قصد جونم رو داشته باشه… دیگه مهم نبود الان فقط مهم حسام بود… مهم رفیقی بود که داشت از دستم می رفت… مهم حسی بود که داشت دیوونه ام می کرد…

بازوهام رو بغل کردم و به آفتاب نیمه جون چشم دوختم… غروب دلگیری بود و چشمه اشکم می جوشید… مغزم درد می کرد و قلبم فشرده می شد… از اینکه دیگه حسام رو نبینم به شدت تو عذاب بودم…
حس خیلی بدی داشتم حس اینکه فرصت زیادی ندارم… سنگینی نگاهی رو حس میکردم هرچی چشم چرخوندم چیزی پیدا نکردم. دلهره به قلبم چنگ انداخت و از روی نیمکت تازه رنگ شده ی پارک بلند شدم… قدم های تند و ناموزونم نشون استرسم بود. آب دهنم رو قورت دادم و به سرعتم اضافه کردم از پیچ سنگفرش گذشتم و باعجله از اون خلوت و مخوفی پارک خارج شدم. خودم رو به خیابون اصلی رسوندم و واسه اولین تاکسی دست بلند کردم. شیشه پایین کشیده شد… نگاه سنگین و لبخند کریه ی مرد باعث شد آب دهنم رو قورت بدم و عقب برم.. قدم دوم برنداشته به چسم سنگینی برخوردم و جیغ کشیدم. چرخوندم و خیره ی نگاه نافذ مشکی اش صدام خفه شد. تیزی رو زیر شکمم فشار داد و پچ زد: مجبورم نکن جور دیگه ای سوارت کنم خوشگلم…
به رهگذری که می گذشت و بی توجه به ما غرق گوشی همراهش بود خیره شدم.
_ سوارشو…
زبونم از ترس بند اومده بود و خبری از گریه ها و اشکام نبود. خریت کرده بودم و تماما درک می کردم چقدر بی احتیاط بودم…
چاره چی بود نگاهم رو چرخوندم بلکه مددی پیدا بشه و هیچ احدی رو پیدا نکردم… هنوز ذهنم درگیر راه نجات بود که اون نگاه مشکی و وحشی با ضرب کنار رفت و روی زمین کوبیده شد. زیر شکمم سوخت و به همراهش منم کنار ماشین فرود اومدم. با درد سر بلند کردم و با بهت به آشنایی چشم دوختم..
_ پدر سگ تو چه غلطی کردی؟
روی شکمش نشست و یقه اش رو گرفت: وحید فقط یک بار دیگه ببینم فقط یکبار دیگه دوروبرش باشی خونت حلاله…
به سختی بلند شدم و دستم رو به آثار سطحی چاقو گرفتم.
نزدیک تر رفتم…
_ بهش بگو نمی خوام نخواستم بگو یه گوه خوری اَه بود..
آب دهنم رو قورت دادم. از روی پسره بلند شد و غرید: پاشو بزن به چاک..
پسره بلندشد: بد میبینی….
دستش رو به حالت تمسخر تکون داد: اضافه نخور برو به سلامت…
پسره آب دهنش رو تف کرد و با حالی داغون سوار ماشین شد..
لبم رو گاز گرفتم و یه قدم دیگه برداشتم…
نگاهش خیره ی مسیر ماشین بود. اشکم جاری شد و نالیدم: علی؟

چرخید و آشفته حال به طرفم خیز برداشت بازوهام رو گرفت و با نگاهی موشکافانه به صورت خیس عرقم گفت: خوبی نیهان؟
آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به تایید بالا پایین کردم. به طرف سینه اش کشیده شدم و تن خسته ام رو تنگ تو آغوشش فشرد. جای چاقو می سوخت و ضعف کرده بودم. نفس عمیقی کشیدم و نالیدم: علی مرادی؟
کنار گوشم خندید: بترکی دلم واسه علی مرادی گفتنت یه ریزه شده بود…
لبخند زدم اما دیگه حالم دست خودم نبود. پسش زدم و یه قدم عقب رفتم موهام تو صورتم اومده بود دستم رو بالا اوردم تا پسشون بزنم. نگاه بهت زده اش به دست خونیم خیره موند…
علی: نیهان…
روی زمین نشستم زیاد هم عمیق نبود اما می سوخت و امونم رو می برید. بازوهام رو گرفت و بلندم کرد. تو یه حرکت دست زیر زانوهام انداخت و بغلم کرد.
علی: سفت بگیر لامصب انقد سنگینی نمی تونم برت دارم.
خنده ام گرفت و دستام محکم تر دور گردنش پیچیده شد. حس خوبی به این نزدیکی نداشتم دلم گرفته بود و سردرگم بودم. درب ماشین رو باز کرد و روی صندلی رهام کرد.
علی: آخ کمرم…لامصب یکم رعایت کن از این هله هوله ها کمتر بخور…
دوباره خنده ام گرفت.
علی: آره بایدم بخندی این من بدبختم که شیشصد کیلو نیهان حمل کردم..
صدای خنده ام بلند تر شد…
علی: من خاک برسر اگه می دونستم می پری بغل یکی دیگه که نمی رفتم…
خنده ام رو به خاموشی رفت و خیره نگاهش کردم. سرش رو پایین انداخت و در رو بست. خودش هم سوار شد و جعبه دستمال کاغذی رو دستم داد: بذار روش تا برسیم کلینیک بخیه بزنن..
ازش گرفتم و چند تایی برداشتم….
حرفی نمی زد و به نظر نگران بود. منم که عاطل و با طل با هر نره خری که از راه می رسید سوار ماشینش می شدم.
علی: رسیدیم…
نگاهم بالا اومد. پیاده شد و دوباره خواست بغلم کنه که گفتم: نه علی لازم نیست می تونم بیام…
زیر بازوم رو گرفت و کمکم کرد. بعد از کلی غر زدن خانوم دکتر که مشکوکه به این موضوع و هزار تا مکافات بلاخره شش تا بخیه مهمون پهلوی راستم شد و بیرون اومد. اون خراش کوچیک شش تا بخیه شد و باز هم ضعف نیهان حالم رو به هم زد…

به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. علی پشت فرمون نشست استارت زد. نگاهش کردم باموهای کوتاه شده و لباس اسپرتی که به تن داشت شبیه پسر بچه های تخسی که تو کوچه فوتبال بازی می کنند شده بود.
علی: مورد پسند واقع شدم؟
ابرو بالا انداختم: هلووو….
لباش رو به هم دوخت و خندید.
_ این چه مدلشه؟
علی: می خوام تمرین کنم مثل تو بخندم.
خندیدم..
علی: آهان… مثل همین…
_ علی مرادی ممنون از کمکت…
نیشش شل شد: آخ که من میمیرم وقتی میگی علی مرادی…
حرفی نزدم. نگاهم کرد: دلم برات تنگ شده بود…
خندیدم: خب که چی؟
علی: بی معرفتیا… تو دلتنگم نشدی…
چشمام رو بستم: علی… من کلافه ام سردرگمم… بذار خودمو پیدا کنم لطفا …
سری تکو داد و دست برد پخش ماشین رو روشن کنه.

🎶🎶🎶🎶

ای کوه فرو ریخــته ی بیهـــــوش

خاموش نمون نخواه منو خاموش

ای دلــزده از روز و شــــب برفی , با عاشــــق مضطـرب بزن حرفی

با من که شدم واسه ات سراپا گوش

حرفی بزن ای کوه نمون خاموش

دلگیره چقد تموم دنیا بی تو , تا کی نبینم روزای آفتابیتو

چشمام رو بستم و تا مغز و استخونم سوختم…
این منِ بی من…
چیکار باید می کرد. این حس ممنوع…
چرا باید بوجود می اومد… اشکام چشمام رو سوزند و برای اولین بار خواستم یک نفری که شده مهمون رویاهام بغلم کنه و زار بزنم. برای اولین بار دلتنگی رو حس کردم و برای اولین بار آرزو کردم کاش اون پیشم بود.

گفتن داری میری از پیشم این راسته , این راسته خدا تو رو صدا زد خواسته

هرچــــند که دوری از تو واسم مرگه

مرگــــت نفسای آخـــــر این بـــــرگه

تصور مرگش تامرز جنونم می رسوند و دلم داشت از افکار ضد و نقیضم می ترکید. از اینکه اون فقط یاسمین رو خواست و من اونو…
این ممنوع بود اما الان آرزو می کردم که باشه و نخوادم…

این برگ خزون زده همین پاییز

این عاشق از اشک پر و لبریز

اما به خـــدا سپــــردمت محبوبـــــم , تا خوب شه حالت به خدا من خوبم

ماشین کناری ایستاد و دستم کشیده شد. تو سینه ی پهنی فرو رفتم و هق هقم اوج گرفت. اینجاش رو بلد نبودم اینکه این موقع سفره دلم رو پیش کسی باز نکنم بلد نبودم…

امـــا نبر از یاد به یادت بودم , یادی کن ازم که بــی تو من نابودم

گاهی اگه شد بیا سراغم تو خواب , ای خواب پریده از چشای بی خواب

ای خواب پریده از چشای بی خواب…

علی: نیهان…
پیراهنش رو چنگ زدم و با ضجه نالیدم: من قول میدم علی قول میدم به خودم اگه خوب بشه نزدیکش نرم من قسم میخورم اگه خوب بشه دیگه نزدیکش نشم… ولی فقط خوب شه فقط بمونه…

هر دو به رو به رو خیره بودیم من نگاهم رو می دزدیم و اون زیر چشمی نگاهم رو می پایید. سکوت تلخی دامن گیر لحظه هامون بود و دلم می خواست بمیرم.
نفس عمیقش رو کلافه بیرون داد: حالا که دلت گیره فکر کنم بیشتر حال منو درک کنی… من اومدم که غرقت کنم و غرقت شدم… اومدم بسوزونمت و خودم سوختم… نیهان… تو منو بخشیدی؟
نگاهش کردم…
این منِ بی وجود…
من درون من…
من بیمار…
باخته بود… ممنوعه باخته بود.
مگه می شد نبخشید؟ اگر بخشش نبود که الان مملو از نفرت بودم.
لبخند زدم: تو اصلا کاری نکردی که بابتش نبخشمت… وجدانت آسوده باشه جانم…
دستم رو گرفت. نگاهم پایین کشیده شد و به دستاش خیره موند. مگه می شد انقدر آدما رو مقایسه کرد؟ آره… من داشتم مقایسه می کردم و چه بد تفاوت هایی که میون احساساتم وجود داشت…
مطمعنم عذاب وجدان نبود چون تعهدی بین منو حسام وجود نداشت فقط و فقط حس دلمردگی بود… درک اینکه من چقدر دلم پر میکشه هیچ کس نمی فهمید…
علی: تو خیلی مهربونی…
لبخند زدم و دستم رو از دستش کشیدم.
_ میشه منو به بیمارستان برسونی؟
لبخند غمگینش اذیتم می کرد. سر تکون داد و به راه افتاد. سکوت ماشین رو صدای آهنگی که پخش می شد می شکست…

رسیدن به تو یه محاله
داشتن چشمای ابیت خواب و خیاله
باز این دل من بهونه کرده
چشمای تو عشق و تودلم زندونی کرده
….
چی میشه که یه کبوتر و باز بسازنش برن به اوج پرواز

دست بردم و خاموشش کردم. نفس عمیقی کشیدم و اشکام رو پس زدم. به خودم قول میدم ضعیف نباشم قول میدم که بگذرم… قول میدم رد بشم بدون اینکه اثری از نیهان باقی بمونه…

ماشین از حرکت ایستاد و پایین اومدم. اثر داروی بی حسی رفته بود و زخم پهلوم اذیت می کرد. علی نزدیکم شد: کاش امروز رو استراحت می کردی.
لبخندی زدم: خوبم من…
لبخند زد: معلومه که خوبی..
از کنارش گذشتم و سلانه سلانه پله ها رو بالا رفتم. ورودی ساختمان بیمارستان ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. وارد ساختمان شدم و نگاهی به اطراف انداختم. دکمه رو زدم و روبروی آسانسور ایستادم. ضعف داشتم و بازم از خودم بدم می اومد.
_ تعجب میکنم.
_ از چی؟
_ از اینکه اینهمه سال بزرگش کرد فقط واسه محافظت دخترش. ولی کار خدا رو ببین محافظ موند و دختره مرد.
چرخیدم و دنبال صدایی که دور می شد گشتم. گلاره بود… مطمعنم گلاره بود…
گوشیم رو در آوردم و زنگ زدم.. جواب نداد و کلافه اطراف رو نگاه کردم..
حتما اشتباه شنیده بودم.. پوفی کشیدم و داخل آسانسور شدم.. صدای موزیک ملایمش و زنی که زمزمه کرد طبقه ی هفتم… رشته افکارم رو پاره کرد…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. چرا دیر! خوب اینجوری که آدم دلزده میشه از رمان قشنگت گلم زودتر بزار که روند داستان از دستمون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن