رمان نیهان

رمان نیهان پارت 34

 

نگاهم رو به نگاه دریده اش گره زدم آب دهنم رو به سختی قورت دادم و زمزمه کردم: چه داستانی؟
دستش رو تو جیب شلوار جینش برد و چیزی بیرون اورد. نگاهی به احوال پریشونم انداخت و حین باز کردن کاغذ گفت: یکی بود یکی نبود تو اون پایین های شهر یه خانوم کوچولو به دنیااومد. این خانوم کوچولو یه داداش بزرگتر از خودش هم داشت. از قضای بد روزگار والدین فقیرش توانایی نگه داری دوتا بچه رو نداشتند. مادر رقاصه اش نمی تونست پولی به جیب بزنه و پدر که صبح تا شبش رو بیکار و الاف می گشت. این وسط یه آقای زرنگ دنبال یه بادیگارد واسه دختر تازه متولد شده اش می گشت. یکی که می دونست با گندهایی که میزنه خانواده اش در خطره. یه مرد پولدار…

نفسم به شماره افتاده بود کاغذ رو جلوم تکون داد و چند قدم عقب رفتم‌.
آراس: پدر اون بچه ها جفتشون رو به اون مرد پولدار فروخت ارزون هم فروخت. فقط به قیمت یه خونه فروختشون…
قهقهه زد: می دونی چرا نفست می گیره؟ از مرگ خواهرت نیست عزیزم از تجربه ی تلخیه که خونه اجاره ای تون آتیش گرفت و تو رو به سختی نجات دادن. از همونجا که ادنان فهمید دو تا بچه با خون نادر هستید و کمکت کرد تا نفس بکشی خرج بیمارستان داد و گفت چه گزینه ای بهتر از این؟ می تونست بعد اتمام کارش بچه ها رو بفروشه ولی دلیلش رو نمیدونم چرا نگه داشت اصلا مهم هم نیست مهم اینه شما… آره خانوم… شما یه بادیگارد بودی تمام این سالها…
دمش گرم خیلی مرد فهمیده ایه… ولی به کاهدون زد…
بادیگارد زنده موند و بچه ی خودش…

حرفش رو نصفه گذاشت این قیافه ی مغموم دیگه برام قابل درک نبود..
آراس: تو همون محافظی نیهان اون پولی که برات فرستاد بخاطر دستمزد بادیگاردیت بود و تمام…
هاکان فهمیده اینکه فقط شما دوتا خواهر برادرید و یاسمین بچه اصلی خود ادنانه. حالا می خوای از چنین ادمی حمایت کنی و جاشو بهم نگی؟

قلبم داشت می گرفت و هر لحظه فکر می کردم قراره که نفسم ببره… آشفته حال به لبخند موذیانش نگاه کردم و پچ زدم: دروغه…
دستم رو به سرم گرفتم و به دیوار سرد تکیه دادم: نه این امکان نداره تو یه دروغگوی پست و عوضی هستی…
خندید و هر لحظه خنده اش اوج گرفت. با خشمی که تا بحال از خودم سراغ نداشتم به طرفش هجوم بردم و روی سینه اش کوبیدم: کثافت رذل چطور می تونی این اراجیف رو ببافی؟ چطور می تونی بااحساساتم بازی کنی و با چندتا دروغ و دغل منو از عزیزانم برنجونی.
مشت هام رو گرفت و با یه دست نگه داشت. کاغذی که دست دیگه اش بود رو بالا اورد و روبروی صورتم نگه داشت. خط به خط نوشته ها رو از نظر گذروندم و دستام شل شد. پاهام تحمل وزنم رو نیاورد و به معنای واقعی کلمه فرو ریختم. زمین سرد بود با کله ی داغ کرده ی من تضاد عجیبی داشت. درک این حجم واقعیت غریب و سنگین بود. دستم رو روی قلب دردناکم کشیدم بخیه هام می سوخت و دردش تا مغز و استخونم رو متلاشی می کرد. کاغذ جلوم افتاد و دوباره اون نوشته های کذایی جون تازه ای به احوال ناآرومم بخشید کاغذ رو مچاله کردم و اشکام ریخت. از ته دل جیغ کشیدم و ضجه زدم گریه کردم و خودم رو کوبیدم… به کی می گفتم کجا می رفتم…
اینکه یک شبه از عرش به فرش بیفتی قانون عادی طبیعت نبود؛ بود؟؟؟

چشمام رو فشردم و دستی به سر دردناکم کشیدم… درد وحشتناکی که مغزم رو سوراخ می کرد..
از جام بلند شدم و روبه روی پنجره ایستادم هوا رو به روشنی می رفت و من در ذهن تاریکم زندونی بودم.
اصلا مگه امکان داشت؟ مگه می شد؟ دلم می خواست خودم رو گول بزنم که نه این امکان نداره اما اون تست دی ان ای مهر تاییدی بود برای تمام حرف های آراس…
همون کاغذی که یه خط باطل روی تمام زندگیم کشید و مبهوت موندم..
حس اینکه تمام این سالها یه بادیگارد بودم به مرز جنونم می رسوند و دلم می خواست خودم رو دار بزنم.
شرایط اسفناکی بود و دیگه گریه ام نمی اومد.. تمام ضجه هام رو زده بودم و تمام دردام رو کشیده بودم الان دیگه وقت عزاداری واسه گذشته نیست. نفس عمیقی کشید و زیر پنجره به دیوار سرد تکیه دادم. از زور سردی هوا خوابم نمی برد و سردرد هم بدتر دیوونه ام می کرد… با تمام این ها نفهمیدم کی به خواب رفتم…
***

نور آفتاب چشمم رو زد و پلک زدم… دستم رو جلوی چشمام گرفتم و نیم خیز شدم. نگاهی به اطراف انداختم و با تعجب به همه جا نگاه کردم. طول کشید تا درک کنم کجام و چه اتفاقاتی افتاده… مغموم و سرخورده خودم رو از جلوی پنجره کنار کشیدم تا افتاب چشمم رو اذیت نکنه. هوا هوای اسفند بود و عمرش رو به خاموشی می رفت.
سر به دیوار تکیه دادم و چشمام رو فشردم. چشمام درد می کرد و سرم به طرز عجیبی ساکت بود. خب زیاد هم غریب نبود که اعضای بدنم درد را به هم پاس کاری می کردند. باز تحمل درد چشم آسان تر از سر بود…
در آهنی با صدا باز شد و نگاهم رو به سمت خودش کشید. همون مرد تو ماشین بود. سینی به دست چند قدم جلو آمد و سینی رو جایی میون پاهاش رو بروی من قرار داد: بخور رئیس سفارش کرده هواتو داشته باشم…
حرفی نزدم و خیره نگاهش کردم.
_ اونجوری نگاه نکن گربه من دلم به رحم نمیاد بردار بخور…
گفت و رفت. از دیروز هیچی نخورده بودم و معده ی خالی شدید اذیتم می کرد. سینی رو جلو کشیدم چند تیکه نون و یه تخم مرغ ابپز…ابرو بالا انداختم و شروع کردم به خوردن…

سینی رو خالی کنار دیوار رها کردم و به بیرون نگاه کردم. از پشت پنجره فقط دار و درخت معلوم بود و نور خورشید چشمام رو اذیت میکرد. بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. هوای خوبی بود اما استرسی که از حرف و تصمیم اراس به جونم افتاده بود اجازه تصمیم گیری نمی داد.
در باز شد و با ترس چرخیدم. خودش بود نگاه وحشی و آبی رنگش وحشت به جونم تزریق می کرد و از استرس دهنم خشک می شد.
در رو بست و نزدیک تر اومد. از ترس خودم رو جمع کردم و اب دهنم رو قورت دادم. سعی کردم نفهمه که ترسیدم. یه قدم باقی مونده رو تموم کرد و دست زیر چونه ام گذاشت: احوال پرنسس؟
آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو عقب کشیدم. دست دور گردنم انداخت و تقریبا بغلم کرد: عجب بغلی هستی تو…
اشک به چشمام هجوم اورد و پسش زدم: برو کنار روانی..
سانتی متری تکون نخورد و خندید: روانیتم میشم اگه تو راه بیای.
با بهت به وقاحتش خیره شدم.
اراس: اینجوری نگاه نکن… یا میگی اون پدر عوضیت کجاست یا نشونت بدم…
اخمام رو تو هم کشیدم: نشون بده ببینم چه … می خوای بخوری؟
دست به کمربندش گرفت و با تعجب به دستاش خیره شدم.
_ چه غلطی می خوای بکنی؟
اراس: همون غلطی که دوست داری…
چرخیدم و پشت بهش ایستادم اب دهنم رو قورت دادم: تو خیلی پستی…
روبه روم قرار گرفت: چرا؟ چون می خوام حقمو بگیرم؟
خیره نگاهش کردم. جوابی براش نداشتم در واقع انقدر تو شوک بودم که نمی دونستم چی بگم.
اراس: ببین منو…
نگاهم بالا اومد. لبش رو گزید و چشماش رو بست: هر چی تو اون دفتر خوندی نصف واقعیته… من و یاسمین بیشتر از اونچه تصورش بکنی نزدیک بودیم.. نمی دونم و می سوزم.. اینکه چرا رفت چرا پشت سر جا گذاشت منو..‌ از اون بدتر مرگش رو باور ندارم… من با یاسمین مردم پس اهمیتی نداره که نگی ادنان کجاست چون من چه بدونی چه نه می فرستمت پیش اون خیکی های هوسران…
گرفتی چی میگم؟ من نابودم… اهمیتی نداره چی میشه…
چونه ام لرزید و بغضم شکست.
آراس: گریه کن… از من نه.. نیهان گوش بده بهم…
نگاه اشکیم رو بهش دوختم.
اراس: از من نه… تو هم باید انتقامت و از ادنان بگیری…
با دستام صورتم رو پوشوندم… دلم پر بود و هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم. کنار دیوار سر خوردم و ضجه زدم.
آراس: امشب می فرستم بری… اما قبلش یکی کارت داره…
فورا بلند شدم و به سمتش دویدم. دستش رو گرفتم و جلوش زانو زدم: تو روخدا. تو رو به روح یاسمین قسمت میدم اینکارو با من نکن. وقتی خودت میدونی من کاره ای نیستم چطور دلت میاد همچین کاری بکنی اصلا فک کن منم یاسمینم…
سیلی برق آسایی که روی صورتم نشست و روی زمین پرت شدم. طعم خون رو تو دهنم حس کردم و با بهت قورتش دادم. چرخیدم و نگاهش کردم… کمربندش رو باز کرد و روی هرچه دلسوزی که براش داشتم خط بطلان کشید. ضربه ی اول روی صورتم نشست و پشت بندش ضربه های سنگین و داد و فریاد من که به گوش هیچ کس نرسید…
خون ریزی اون بخیه ها عجیب دلخوشم کرده بود که فاصله ای تا مرگ ندارم اما مرگ اصلی اینجا نبود. لگد محکمی که روی زخمم زد و فریادی که از زور درد در نطفه خفه شد. صداش از دور به گوش می رسید: بار اخرت باشه دست من‌و گرفتی…
نتونستم حرفی بزنم. از درد به خودم می پیچیدم و اوار بودم. گرمی خون رو روی بدنم حس میکردم و سردی زمین عجیب آزارم می داد. چقدر گذشت نمی دونم اما چشمام بسته شد و تو سیاهی فرو رفتم.
**

تکون شدیدی به بدنم داده شد وبه سختی پلک زدم. انگار که زلزله اومده باشه چند باری تکون خوردم و درد زجر اوری که روی تنم بود به جنونم کشید. آهی از درد از حنجره ام خارج شد و صدای نفس های نزدیکی هشیارم کرد. چشم باز کردم و با بهت به مرد داخل ماشین که خیره ام بود نگاه کردم. طول کشید تا هضم کنم چه اتفاقی افتاده. حجم اون صدا از کجا اومد نمیدونم اما بادیدن تن برهنه و کبودم… شکمی که بخیه نداشت و زخمش سرباز خونریزی داشت، با دیدن پایین تنه ام… فریادی از درد کشیدم… ناتوان هلش دادم و جیغ زدم…توی صورتش کوبیدم و جیغ کشیدم… دستش روی دهنم نشست و خفه ام کرد…
_ گفتم تلافی می کنم نگفتم؟
گفته بود… اما مردونگی این بود؟ مگر من ادم نبودم؟ ادم بودم اما زن هم بودم… خوی حیوانی داشتن که جنسیت سوا نمی کرد…
دستش رو برداشت ضجه زدم و نالیدم: نامرد… کثافت بی ناموس…
پوزخند زد و از روم بلند شد: رغبت نکردم با یه بد بو باشم بس که بوی خون میدی…
تن خسته و غرق دردم روجمع کردم و اشک ریختم…

 

مایع گرمی که بین پاهام جاری بود هوشیارم کرد و تکونی خوردم… به سختی بلند شدم و با درد بدی که شکمم رو می شکافت نشستم… با دیدن خونی که ازم جاری بود اه از نهادم بلند شد و نالیدم: خدایا…
صدام شدید گرفته ‌بود و تن خسته ام سنگین بود. احساس گرسنگی می کردم و درعین حال حالت تهوع امونم رو بریده بود. سانتی متری نمی تونستم تکون بخورم و این حالت امیدم رو به ناامیدی بدل می کرد. می دونستم راه فراری نیست…
دو شبانه روز گذشت و من تو زندان اراس غرق خون بودم. درک نمی کردم آیا قاعدگی ماهانه اس؟ یا از خون ریزی شکمم این همه خون جاری بود. بوی خون و تعفن اتاق رو گرفته بود. تشنگی از پا درم می اورد و لاجون گوشه ای افتاده بودم… نه غذایی و نه آبی… هیچ چیز دریافت نمی کردم و گویا انسانیت در وجود اراس خاموش بود.
به هیچ چیزی فکر نمی کردم… درد بدنم انقدر زیاد بود که همه چیز رو از یاد برده بودم… روز سوم بود و از فرط درد و گرسنگی و بی آبی بیهوش شدم…
چشم باز کردم با دیدن سقف بالای سرم دریافتم که هنوز همونجام و چیزی تغییر نکرده اما نه…
پلک زدم و خواستم بلند بشم که نتونستم. به سختی سر بلند کردم و با دیدن لباس تمیز و ابی رنگی که تنم بود تعجب کردم. شدید تشنه بودم و هر کاری می کردم درد کمر امونم رو می برید و نمی تونستم بلند بشم..
ساعتی گذشت و بلاخره درب آهنی باز شد. نگاهم رو چرخوندم و با دیدن اراس و اون پسره و زنی که همراهشون بود اشک به چشمام هجوم اورد. دیگه حرفی واسه زدن نداشتم چون میدونستم این ادم باورهاش رو با حرفای من عوض نمی کنه… فقط کلمه ای از لب های قفلم خارج شد: آب…
آراس به خانومه اشاره کرد و اون خانوم رفت و با لیوان ابی برگشت. کمکم کرد بلند بشم و اب رو به خوردم داد. تعجب می کردم که حتی دستامم نمی تونستم تکون بدم و فقط درد کمر رو حس می کردم..
خانومی که تکیه گاهم بود زن چاق و به نسبت چهره ی زمختی که داشت مهربون به نظر نمی رسید…
آراس: گوشت با من باشه…‌ الان بدنت بخاطر تزریق دارو بی حسه دردیاحساس نمیکنی؟
با بهت پچ زدم: داروی چی؟
پوزخند زد: من سوال می کنم… درد نداری…
اب دهنم رو قورت دادم اما از اون جایی که ابی نداشت فقط گلوم خس کرد: فقط کمرم..
لبخند زد: خوبه عزیزدلم داره اثر میکنه…
چرخید و بلند گفت: عزیزه خانوم زودتر ترتیبش رو بده…
همون پسره پوزخندی زد و هر دو از اتاق خارج شدند… من موندم و همون عزیزه خانوم و یه دنیا سوال….

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

  1. میشه یکم زودتر پارت بذارین خیلی رمان قشنگیه و همین طور خاص
    با شرایط پارت گذاریایی که داره مخاطباش رو ازدست میده و واقعا هم حیفه
    خیلی خیلللییی رمانش قشنگه ممنون
    نویسنده جون💜

  2. من به عدنان خان و زن و دختر خودش(یاسمن•یاسمین) خییلی مشکوکم 🤔😕
    چقدر مرموز هستن😳😵😨😱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan