رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 36

نفهمیدم آریا کی اومد . واسم هم مهم نبود . یه ساعت بعد وقتی کارم داشت تموم میشد شنیدم که از اتاقش اومد بیرون و به یلدا گفت : خانم محمدی من امروز زود میرم .جایی دعوتم. به بابا هم گفتم کسی حق نداره زود بره . پس حواست باشه .
اه لعنتی ، با این حرفش آب پاکیو ریخت رو دستم . خیر سرم امروز میخواستم اجازه بگیرم زود برم خونه که واسه آریا برنامه بچینم‌. عیب نداره آقا آریا . من که بالاخره امروز واست برنامه میریزم . چه زود چه دیر .
ولی ته دلم یکم واسش سوخت . حقش نبود این همه بلا سرش بیارم . یهو یاد زخم رو دستم افتادم که اون روز از پنجره افتادم . هنوزم بود جاش نرفته بود .اون روز هم روم نشد به پونه نشون بدم .
چون فکر میکرد چقدر بی دست و پام .
عوضش امروز انتقام این زخم رو بازومو از آریا میگیرم .
مجبور شدم تا آخر ساعت کاری وایسم .وقتی رفتم خونه هفت و نیم بود .
زود خودمو رسوندم آشپزخونه و به مامان گفتم : شام چی داریم ؟
_والا پیمان گفت رفیقش بعد از عمری داره پاشو میزاره خونمون ، براش سه مدل غذا درست کنیم . فسنجونو و قرمه و مرغ .
_اوووف چه خبره ؟ مگه رفیقش پادشاه فرانسه اس؟ همون یه رقم هم زیادیشه .
_ععع زشته مادر ، پیمان میشنوه.
_بزار بشنوه . رفیقای من از ترس آقا پیمان جرعت نمیکنن پا بزارن خونمون . حالا جنابعالی دستور دادن برای رفیقشون سه مدل غذا بپزیم . مگه مستخدم اونیم ما ؟
_به جای غیبت کردن برو حاضر شو یه ساعت دیگه میرسه .
_باشه من میرم شما هم زیاد زحمت نکش . این رفیقای پیمان هم عین خودش خل و چلن .
مامان یه بشگون ریز ازم گرفت و گفت : بسه انقد زبون نریز . برو حاضر شو تا آبرومو نبردی .
رفتم اتاقم و وایسادم جلو آینه . مونده بودم ب خودم برسم یا نه . از یه طرف اگه نمیرسیدم به خودم پیمان شک میکرد که نکنه خبریه . اگه می‌رسیدم آریا پررو میشد .
بالاخره تصمیممو گرفتم . یه تیپ معمولی میزنم که نه آریا پررو بشه ، نه بقیه شک کنن . یه شلوار لی قد نود پوشیدم . چون عادت داشتم همیشه شلوار قد نود بپوشم . گرچه جلو مهمون زیاد نمپوشیدم، اگه هم میپوشیدم تا آخر مهمونی مجبور بودم از راه دور نگاه های پر از فوش مامانو تحمل کنم .
یه لباس آستین بلند هم پوشیدم و از روش سویشرت پوشیدم . یه شال معمولی هم سرم کردم . یکم به خودم اسپری زدم و رفتم سر لوازم آرایشم . به ریمل زدم و با یه رژ صورتی کمرنگ .
از اتاق رفتم بیرون و رفتم پذیرایی . رو یکی از مبل ها نشستم و الکی تیوی رو روشن کردم

همینجوری الکی کانالا رو عوض میکردم که دیدم پیمان از پله ها اومد پایین و منو دید .
_صد بار نگفتم این شلوارو نپوش ؟ کل پروپاچتو ریختی بیرون .
_اه تو هم شدی مامان ؟ گیر نده دیگه .
_اگه جلو فامیل بود میگفتم عیب نداره حداقل اونا آشنان . ولی این رفیقمه . غریبس .
_تو هم پیاز داغشو زیاد نکن . ناسلامتی رعیس شرکتمه ، می‌شناسمش . دیگه غریبه نیس .
_راستی برنامه ریختی واسش ؟
_حالا صبر کن . براش برنامه ها دارم .
بعد ازش دور شدم و رفتم آشپز خونه .
_مامان غذاها آمادس ؟
_نه هنوز ، داره دم میکشه . نیم ساعت دیگه آمادس . تا رفیق پیمان بیاد اون هم آماده میشه .
_مامان خواستی غذا ها رو بکشی به منم بگو بیام کمکت .
_باشه تو فعلا برو پذیرایی . اینجا جلو دست و پای منو نگیر .
_ای بابا ، شما دوباره یه غریبه دیدی دست پاچه شدی ؟ چرا به من بدبخت گیر میدی حالا ؟
_برو دختر تا یه چیز بهت نگفتم .
_باشه فقط شما حرص نخور ، من میرم .
از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم پیش پیمان .
بابا هنوز نیومده بود چون سرکار بود . ساعت ده و نیم میرسید خونه. نشستم رو مبل پیش پیمان که دیدم داره با گوشیش زنگ میزنه . خواستم یواشکی گوشیشو ببینم که زود خودشو کشید عقب و گفت : فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره .
پشت چشمی واسش نازک کردم و رومو برگردوندم .
صدای پیمانو شنیدم : الو سلام . کجایی تو ؟
_……
_آها یه ربع دیگه میرسی ؟ باشه پس منتظرتیم ، خداحافظ .
به کاناپه تکیه دادم و خودمو بیخیال جلوه دادم .
بیست دقیقه گذشت و بالاخره صدای آیفون اومد . صدای آیفون همانا و ترسیدن من همانا .
استرس داشتم آریا رو قراره ببینم . یعنی واکنش اون چیه . یواشکی از پنجره پذیرایی حیاطو نگاه کردم .
آریا با یه کت خوش دوخت نوک مدادی و یه جعبه شیرینی اومد تو .حقا که این بشر همیشه جذاب بود . فک کنم خدا فقط واسه کشتن دخترا اینو آفریده .
آروم از کنار پرده فاصله گرفتم و رفتم پیش پیمان . مامانم از آشپزخونه اومد و پیش پیمان وایساد .
منم از ترس پشت پیمان قایم شدم . پیمان رفت سمت در و بازش کرد . همون لحظه قامت آریا معلوم شد که اومد تو .
یا پیمان سلام علیک کرد بعد هم روبوسی .
من همچنان پشت پیمان بودم ‌.
بعد یا مامان سلام علیک کرد و شیرینیو داد دستش .
مامان هم با لبخند گفتم : خیلی ممنون چرا زحمت کشیدین ؟
آریا هم گفت : خواهش میکنم . چه زحمتی . شما باید منو ببخشین که مزاحم شدم .
به زور اومدم جلو و آروم سلام دادم .
آریا برگشت سمتم تا جوابمو بده . تا منو دید چشاش چهار تا شد و خشکش زد .
بعد که فهمید داره تابلو میشه آروم سلام داد .
پیمان گفت : معرفی میکنم . اینم خواهر کوچیکه من . هلما خانم .

آریاهم یه لبخند الکی زد و گفت : خوشحال شدم از آشناییتون .
منم یه پوزخند زدم و گفتم : من هم همینطور .
بعد پیمان آریا رو راهنمایی کرد که رو مبل بشینه .
بعد منو پیمان هم نشستیم مبل روبرویی .
پیمان رو کرد سمت آریا و گفت : خوب چه خبر ؟ فک کنم یه ده سالی میشه که ندیدمت .
_آره فک کنم ده سال میشه . الان استاد دانشگاهم ، یه شرکت هم دارم .
یه شرکت بزرگ خرید و فروش مصالح ساختمونیه . تو چیکار میکنی؟ هنوز داری درس می‌خونی ؟
_نه بابا ، من لیسانس مدیریت بازرگانی گرفتم . الانم یه جا کار میکنم که کارمند اونجام .
من اصلا به آریا نگاه نمی‌کردم و همش سرم پایین بود .
همون لحظه پیمان سرشو آورد جلوتر و آروم جوری که مامان نشنوه گفت : ولی بین خودمون باشه ، نمی‌خوام مامانم بدونه .
من می‌دونم هلما تو شرکت تو کار میکنه . وقتی فهمیدم خودمم شاخ درآوردم که چجوری هلما از بین این همه شرکت ، رفته پیش رفیق قدیمیم .
آریا هم سرشو آورد جلو و آروم گفت : قسمته دیگه . منتها خواهر شما انقد کارش خوبه که حرفی برای گفتن نمیمونه.
از ذوق لپام گل انداخت و سرمو انداختم پایین .
ولی بازم این حرفاش مانع نمیشد که من از خیر اذیت کردنش بگذرم . هنوزم جای اون زخما درد میکرد .
همچنان سکوت بینمون بود که صدای مامان از آشپزخونه سکوت بین مارو شکست : هلما مادر یه لحظه بیا آشپزخونه .
خواستم از جام بلند شم که پیمان ذهنمو خوند . در گوشم گفت : بشین سرجات خودم میرم .
_مامان منو صدا کرد . تو چجوری غیرتت اجازه میده منو با این تنها بذاری ؟
_گفتم بشین دهن منو باز نکن ‌. واسه آریا هم الکی نقشه نکش .
با حرص نشستم سر جام و یه چش غره بهش رفتم . اه بیشعور داشت همه نقشه هامو بهم میریخت .
همون لحظه چشمم خورد به آریا که داشت ریز میخندید .
معنی دار بهش نگاه کردم یعنی چته ؟
بعد هم بهش چش غره رفتم .
اگه بهش پیام میدادم پیمان شک میکرد . مجبوری سرمو انداختم پایین و بازم به فرش زل زدم . دو دقیقه بعد پیمان با سینی شربت اومد و جلوی آریا گرفت . آریا هم زود یدونه برداشت و گذاشت رو عسلی .
بعد از اینکه منم شربتو برداشتم ، پیمان اومد پیش من نشست .
پیمان : راستی ازدواج کردی ؟
از این سوال پیمان ، همزمان منو آریا دهنمون باز موند .
آریا زود خودشو کنترل کرد و دستشو برد تو گردنش و گفت : نه هنوز مجردم .
پیمان : ای کلک ، یعنی میخوای بگی هیچکسو زیر نظر نداری با این تیپ و قیافه ؟
_البته دخترا که زیاد منو زیر نظر می‌گیرن ولی من اهمیتی نمیدم .
از این حرفش پیمان خندید ولی من فقط یه پوزخند زدم . خدای اعتماد به نفس بود .به مغرور گفته بود زکی .

پیمان همون‌جوری داشت با آریا حرف میزد و حواسش به من نبود . منم دیدم مامان دست تنها داره تو آشپزخونه غذا رو میکشه ، تند از جام بلند شدم و رفتم آشپزخونه .
به مامان گفتم : مگه من نگفتم خواستی غذا رو بکشی منم صدا کن .
_والا تو که ور دل داداش جونت نشسته بودی . اون موقع هم که صدات کردم پیمان اومد ، آبرو واسم نموند. حالا پسره فک می‌کنه تو هیچی بلد نیستی . ترسیدم الان صدات کنم بازم پیمان بیاد اون یه ذره آبرومونم بره .
_حالا عیب نداره، الان که دیگه اومدم . راستی مامان کاهو رو بیار سالادو درست کنم .
مامان بلند شد رفت سمت یخچال ، منم زود از فرصت استفاده کردم .
دوتا از ظرفای خورشتو کشیدم کنار ، فلفلو از رو کابینت برداشتم و خالی کردم رو خورشت فسنجون . بعد ظرف قرمه سبزیو گذاشتم جلو و فلفلو رو اونم خالی کردم . دعا کردم آریا اهل مرغ نباشه وگرنه نمی‌دونستم فلفلو رو کدوم مرغ بریزم . تا دیدم مامان اومد سمتم ، زود فلفلو گذاشتم سرجاش .
بعد از این که سالادو درست کردم ، با مامان ظرفا و خورشتا رو بردیم گذاشتیم رو میز . به پیمان اشاره کردم به آریا بگه بیاد بشینه پشت میز .
وقتی مطمعن شدم آریا کدوم صندلی میشینه ، خورشتای مخصوص خودشو بردم گذاشتم جلوش .
بعد از اینکه همه چیو چیدیم ، همگی نشستیم پشت میز .
منم درست روبروی آریا نشستم تا حرکاتشو دقیق رصد کنم .
خودم فسنجون کشیدم و منتظر آریا شدم تا ببینم چیکار میکنه .
دو قاشق از قرمه ریخت رو غذاش ، منم دیدم تیرم خورده به هدف ، یه لبخند مصنوعی بهش زدم و مشغول خوردن شدم . اولین قاشقو که گذاشت دهنش میدونستم الان منفجر میشه چون کل ظرف فلفلو خالی کردم .
یه نگاه زیر زیرکی بهش انداختم که دیدم صورتش اول زرد شد بعد قرمز .
آب دهنشو به سختی قورت داد ، بعد هم زود لیوان آب ریخت واسه خودش .
پیمان زود گفت : چیزی شده ؟ غذا رو دوست نداری ؟
_نه چیز خاصی نیست ، یهو موند تو گلوم .
بعد قرمه رو گذاشت کنار و یکم از فسنجون کشید . اوه اوه فسنجون تند فک کنم تا حالا نخورده بود .
یه قاشق از فسنجون ریخت رو برنجش . قاشق اولو که خورد ، چشمامو بستم که دیگه واکنششو نبینم .
دو دقیقه بعد چشامو باز کردم که دیدم دکمه اول پیرهنشو باز کرد و به سختی دست کشید به گردنش .
این دفعه رو کرد سمت من و گفت : شما فسنجونو تند می‌خورید ؟
منم با یه پوزخند گفتم : بله ما همیشه عادت داریم تند بخوریم . مگه شما دوست ندارین ؟
همون لحظه چشمم خورد به مامان که داشت با چشاش درسته منو قورت میداد . پیمان در گوشم گفت : بزار این بره ، من میدونم باهات چیکار کنم .
اهمیت ندادم و به آریا گفتم : اگه فسنجونو دوست ندارین ، مرغ هست . اون که دیگه تند نیست .
آریا آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : آره جون عمت . بعد با چشاش واسم خط و نشون کشید .
منم فقط لبخند بهش تحویل دادم .
بدبخت فکر کرد مرغم تند کردم ، لب به مرغ نزد .
برنجشم تا آخر خالی خورد . مامانم تا آخر فقط داشت زیر لبی فوشم میداد . میدونستم آریا که بره تیکه بزرگم گوشمه. بعد از اینکه غذا تموم شد زود وسایلارو از رو میز جمع کردیم . آریا هم خودشو چپوند تو دسشویی .
منم از ترس رفتم رو مبل نشستم که جلو چشم مامان نباشم . طفلی همه ظرفا رو تنهایی شست .
وقتی آریا از دستشویی اومد دوباره نشست رو مبل روبرویی . یکم حالش بهتر بود . در گوش پیمان گفتم : یه لحظه برو آشپزخونه من با این کار دارم .
_عمرا اگه یه لحظه دیگه هم با این تنهات بزارم .
_نترس کاریش ندارم. می‌خوام بگم راجب من فکر بد نکنه . یوقت فک نکنه از اول با نقشه اومدم تو شرکتش .
خواست یه چیز بگه که گفتم : خواهش میکنم . قول میدم کاریش نداشته باشم

یه نگاه بد بهم انداخت . خواست بلند شه که دستشو گرفتم و گفتم : برو حواس مامانو پرت کن . یکاری کن کلا پذیرایی نیاد . من شاید یکم حرفام طول بکشه .
_خیلی بیخود کردی جنابعالی . پنج دقیقه بیشتر طول نمیدی . ببینم بیشتر شده با مامان میایم پذیرایی .
_خیلی خوب برو .
همین که رفت ، زود از جام بلند شدم و در عرض جیک ثانیه رفتم رو مبل کنار آریا نشستم .
از حرکت یهوییم انگار شوکه شده بود ، خودشو کشید عقب .
با غیض گفتم : تو اینجا چیکار میکنی ؟ چرا هر جا من هستم تو سر راهم سبز میشی ؟
_اینو من باید بپرسم . اول که اومدی شرکت ، بعد هم دانشگاه ، الانم خونه رفیقم.
_شرمنده من نمی‌تونستم واسه اینکه خواهر پیمان باشم از تو اجازه بگیرم.
_حالا میتونی اجازه بگیری .
_ببین بهت رو دادم پررو نشوها . همون حقت بود که تو غذات فلفل ریختم .جرعت داری پاتو یه بار دیگه اینجا بزار تا تو چاییتم فلفل بریزم .
_پس حدسم درست بود .
_چه حدسی ؟
_اینکه همه اون کارا رو تو کرده باشی . اول فک کردم واقعا ذاعقه خانوادگیتون تنده ولی بعدا که لبخند رضایتتو دیدم فهمیدم کار خودته .
یکم صورتشو آورد جلوتر و فاصلشو باهام کم کرد . ترسیدم .
تو چشمام زل زد و گفت : دفعه دیگه چه برنامه ای واسم داری ؟ دستشو گذاشت رو گردنش و گفت : نکنه میخوای اعدامم کنی؟
دوباره صورتشو نزدیک تر کرد بهم. نفسای داغش میخورد تو صورتم . نتونستم خودمو کنترل کنم . داشتم پس میوفتادم . همون لحظه صدای پیمان اومد که زود از هم فاصله گرفتیم و من رفتم سرجام نشستم .
پیمان هم نشست کنارم . دم گوشم آروم گفت : به زور جلو مامانو گرفتم . شک کرده بود . هی میخواست میوه و چای بیاره . من نذاشتم .
همون لحظه بلند جوری که آریا هم بشنوه گفتم : مثل اینکه آقا آریا قصد ندارن امشب بمونن . هرچقدر هم اصرار کردم قبول نکردن . خیلی آدم تعارفین .
به آریا نگاه کردم که دیدم داره با حرص نگام میکنه .
پیمان : ای وای ، خوب امشب بمون پیش من دیگه . چه فرقی میکنه ؟ بعد از ده سال یعنی ما رو قابل نمیدونی یه شب پیشمون بمونی ؟
آریا هم یه جوری که من حرصم در بیاد گفت : خواهرتون خیلی شوخ تشریف دارن . ظاهراً هم همه چیو بد برداشت میکنن .
بعد هم بهم یه پوزخند زد . ولی من اهمیتی ندادم . چون میدونستم امشب نمیمونه .
آریا به پیمان نگاه کرد و گفت : من گفتم که امشب نمی‌مونم . چون تا الان زیادی بهتون زحمت دادم .
ولی نگفتم دفعه های بعد نمی‌مونم . ایشالا دفعه دیگه که اومدم میمونم .
بعد هم دوباره لبخند الکی زد بهم .
بیشعور فقط میخواست منو حرص بده .
بعد از اون که مامان چای و میوه آورد ، نزدیکای ساعت یازده و نیم بود که آریا پاشد بره .
وقتی رفت پیمان و مامان تا دم در رفتن بدرقه اش ولی من نرفتم . از پشت پنجره نگاهش کردم . اونم منو دید از پشت پنجره ولی فقط سر تکون داد .
وقتی رفت و مامانینا برگشتن ، مامان اومد خونه و با تشر گفت : الهی جز جیگر بزنی تو دختر . الهی بیام سر قبرت . این چه کاری بود تو کردی ؟ من به درک . بابات به جهنم . آبروی پیمان بدبختو نکردی که رفیقشه ؟
خواست بیاد سمتم که زود از پله ها رفتم بالا و چپیدم تو اتاقم و درو قفل کردم .
گوشمو گرفتم و رفتم رو تخت .
پنج دقیقه بعد که دیدم مامان رفت ، دوباره صدای در اومد .
پیمان گفت : منم باز کن .
آروم درو باز کردم و پیمان اومد تو .
نشست لبه تخت . منم به در تکیه دادم .
_چیشد بهش گفتی؟
_آره گفتم . ازش تشکر کردم بابت پول عمل بابا . راستش …
_راستش چی
_از دهنم پرید ، از طرف تو هم تشکر کردم . خیلی خوشحال شد

با چشمایی گرد شده نگاهش کردم . نشستم لب تخت و گفتم : تو …تو چی گفتی ؟
_گفتم که ، از دهنم پرید .
_تو هیچ میدونی چه غلطی کردی ؟ حالا اون فکر می‌کنه من خیلی محتاجشم که ازش تشکر کردم .
_حالا اون قدر هم بد نشد که . بهش قول دادم پول عملو برگردونم . اونم مخالفت کرد و قبول نکرد . آخرش راضی شد بیست میلیون از پولو چون رفیقشم کم کنه ، بقیه پولم ماه به ماه بهش بدیم .
_من اینکارو نمیکنم ، چون رفیق خودته . جنابعالی از دهنت پرید اسم منو بردی ، خودتم پولشو میدی. رو حقوق من حساب نکن .
_ععع زرنگی ؟ بابا فقط بابای من نیس که . بابای تو هم هست ، درضمن همون طوری که بهش رو انداختی پول گرفتی ، همون طوری هم پولو پس میدی .
راستی چجوری ازش پول گرفتی؟
سکوت کردم . نمی‌دونستم چی بگم ؟ میگفتم حاضر شدم نقش دوست دخترشو بازی کنم ؟
یکم بعد سرمو آوردم بالا و گفتم : به نظرت چی باید میگفتم ؟ چند روز بود بخاطر بابا ناراحت بودم . خودش فهمید ، بهم گفت چته . منم گفتم بابا اینجوری شده . اونم راضی شد پول عمل بابا رو بده .
_رو چه حسابی ؟
اه لعنتی داشت زیر زبونمو میکشید .
_رو حساب خیر خواهی ، بد کرد جون بابا رو نجات داد؟ در ضمن من اونجا کارمند خیلی خوبیم . یه جورایی هم خودش هم باباش بهم اعتماد دارن . به خاطر همین راضی شد .
_عع مگه باباشم اونجاست ؟ یادم باشه یروز برم ببینمش .
_خوب حالا برو بیرون می‌خوام بخوابم . در ضمن من پولو به زور از رفیقت گرفتم ، حالا نوبت توعه که پسش بدی .
به نظرت زشت نیس پیش خودش فکر کنه چقدر تو بی غیرتی که اجازه دادی به جای تو من پول عمل بابا رو پس بدم ؟
_خیلی خوب بابا ، واسه من ننه من غریبم بازی در نیار . یه ماه من پولو پس میدم ، یه ماه تو . اینجوری نه سیخ میسوزه نه کباب .
اینو گفت و منتظر جواب من نشد . از اتاق رفت و درو بست .
رفتم رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم .
باید یه جوری به آریا میگفتم پول عملو نگیره . چون من قبول کردم به جای پول عمل براش نقش بازی کنم . پیمان لعنتی همه نقشه های منو به هم ریخت . اون از چایی اون از تشکر برای پول عمل . حالا آریا فکر میکنه من چقدر محتاجشم .
تو این فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد . صبح با صدای زنگ پلنگ صورتی از خواب بیدار شدم .
گوشیو قطع کردم و از جام بلند شدم . بعد از اینکه صبحونه خوردم رفتم دانشگاه .
وقتی رفتم کلاس پیش بچه ها ، باهاشون گرم گرفتم و سلام دادم .
بعد از اینکه نشستیم جامون ، قضیه آریا رو بدون سانسور برای پونه تعریف کردم.
پونه تا شنید اول چشاش چهار تا شد بعد خندید .
یه دونه زدم پهلوش که خودشو جمع کرد .
دم گوشم گفت : حالا اینو جلو من گفتی ، من رفیقتم باور کردم . ولی جلو یکی دیگه بگی فکر می‌کنه از بیمارستان روزبه اومدی ، داری چرت و پرت میگی .
یه چش غره بهش رفتم و گفتم : فک میکنی من دارم دروغ میگم ؟
_نه دیوونه ، حالا بگو ببینم واقعا نمی‌خواستی ازش تشکر کنی ؟
_معلومه که نه . اون پول عمل بابامو داد . منم عوضش قرار شد نقش دوست دخترشو بازی کنم . دیگه تشکرش کجاست ؟
_خوب خره ، اگه قبول نکرد چی ؟ بگه پولو پس بدین چی ؟
_جرعتشو نداره ، چون من هزار بار نقش بازی کردم . دیگه نمیتونه دبه کنه ، بعدشم اون به این پولا نیاز نداره ، این پولا واسش پول خرده .
تازشم بخواد بزنه زیرش ، میرم همه چیو به باباش میگم . چون می‌دونم از باباش بدجور حساب میبره . اینجوریاست پونه خانم .
_ایول بابا کارآگاه شمسی . جیمز باند بودی ما خبر نداشتیما .
اومدم یه چیز بگم که در باز شد و آریا اومد تو . برعکس همیشه قیافش تو هم بود . معلوم بود از یه چیزی ناراحته .
وقتی درسو شروع کرد به طرف ما دخترا مخصوصا من نگاه نکرد . تا آخر کلاس هم اخماش تو هم بود . اصلا به من چه ؟ بهش محل ندادم و زیاد به تخته نگاه نکردم .
وقتی کلاس تموم شد ، وسایلامونو جمع کردیم و از کلاس زدیم بیرون . یادم اومد که باید به آریا قضیه پول عمل بابا رو بگم .
رو به پونه گفتم : تو برو پایین ، من با آریا کار دارم . باید قضیه رو بهش بگم .
_خیلی خوب فقط زود باش .
وقتی پونه رفت منم برای اینکه ضایع نشم همراه بچه ها تا نصف راهرو رفتم . وقتی دیدم آریا از کنارم رد شد ، صداش زدم : استاد ببخشید من باهاتون کار داشتم .
بدون اینکه برگرده سرجاش وایساد .
آب دهنمو قورت دادمو گفتم :
باید باهاتون حرف بزنم .
🍁🍁

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. وواااای نویسنده گل گلاب چرا نمینویسی بابا مردیم من معتاد رمانت شدم الان باید زودتر پارت بزاری و طولانی خواهش میکنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن