رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 70

 

از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه . آریا تو ماشینش بود ، تا منو دید دست تکون داد .
رفتم سمت ماشین و درو باز کردم .
تا نشستم زود گفت : به به عروس خانوم .
_سلام
_سلام به روی ماهت که نشستیش هنوز .
_معلومه مگه ؟
_سایه به اون غلیظی مگه میشه معلوم نباشه ؟
زود آینه رو دادم پایین و خودمو نگاه کردم .
با اخم به آریا گفتم: کجاش غلیظه ؟ حالا خوبه تیره اس .
_همین یذره هم کلیه برای خودش . حالا فکر میکنن داری میری عروسی . خودمم خوشم نمیاد نگاه بقیه روت باشه .

یکم سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت : دیشب مثل ماه شده بودی‌. نمیدونی چقدر دلم برات ضعف رفت .

بعد هم منو کشید سمت خودش و محکم ماچم کرد .
_خیلی خوب دیوونه بسه . راه بیوفته بریم دانشگاه دیر شد .راستی من یه خیابون پایین تر پیاده میشم که یوقت کسی ما رو نبینه .
_اول آخر که قراره ببینن . نمیشه تا ابد پنهون کنیم از همه که .
_آره ولی تا نرفتیم زیر یه سقف اینجوری راحت ترم .
لبخندی زد و گفت : هر جور راحتی .
بعد هم راه افتاد .
وسط راه گفت : راستی مامانتینا دیشب کلی تو زحمت افتادن . ازشون تشکر کن از طرف من .
_باشه حتما .

وقتی رسیدیم دانشگاه یه خیابون پایین تر پیاده شدم و ازش خداحافظی کردم

وقتی رفتم دانشگاه و رسیدم کلاسم ، پونه رو دیدم .
لبخند غلیظی زد و گفت : به به عروس زیبا . به سلامتی رفتی قاطی مرغا .
_با اجازه تون .
_ولی خیلی سختی کشیدینا . ارزششو داشت .
_اوهوم . باورت میشه اگه بگم باورم نمیشه هنوز به هم رسیدیم ؟ انگار خوابه برام .
_خواب نیست. راستی چرا صورتتو نشستی ؟
_بابا خسته بودم دیشب دیر خوابیدم چون مهمونا دیر رفتن .
صبح هم دیر بیدار شدم دیگه وقت نشد ‌
_حالا بیخی . بیا بریم کلاس.

***

رفتم سمت یلدا و گفتم : الان بهش زنگ بزن بگو بیاد .
_باشه فقط همه حاضرن ؟
_اره همه حاضرن . فقط آب و تابشو زیاد کن جوری که باور کنه . خودتم نگران حرف بزن که شک نکنه .
_اوکی من حاضرم .
بعد هم گوشیو برداشت و زنگ زد آریا .
بعد از چند تا بوق برداشت .
یلدا با نگرانی گفت : سلام آقای مهندس ‌، توروخدا زود خودتونو برسونید .
بله یه اتفاق بدی افتاده . ظاهراً دو نفر اومدن تو شرکت این جا رو گذاشتن رو سرشون . میگن از شما طلب دارن .
بله منم بهشون گفتم اشتباه اومدن ولی دست بردار نیستن . میگن تا شما رو نبینن از جاشون تکون نمیخورن‌.
چشم شما فقط زود خودتونو برسونید .

بعد هم تلفنو قطع کرد .
_چی گفت ؟
_گفت تا یه ربع دیگه خودشو میرسونه . خیلی هم نگران شد
_باشه دمت گرم .
زود رفتم اتاق و به همه همکارا گفتم ؟ همه چی آماده اس؟ فشفشه چی ؟
ربیعی گفت : آره فقط برف شادی نمی‌دونم کجاست ؟
_کشو پایینیه .

بادکنک های هلیومی هم که زده بودیم به دیوار . کیک و فشفشه هم آماده بود .
همه این برنامه ها برای تولد آریا بود . خودش شرکت نبود و واسه یه کاری رفته بود بیرون.
منم این پیشنهادو چند روز قبل به همکارا داده بودم . الانم زنگ زدیم که به یه بهونه ای بکشونیمش شرکت .
همه آماده بودیم و دست دو تا از همکارای مرد هم فشفشه و برف شادی بود .
بابای آریا هم پیش همکارای مرد وایساده بود .
ده دقیقه بعد آریا با سرعت اومد تو . صداش رو شنیدم که به یلدا گفت : الان طلبکارا کجان؟
_تو اتاقن . گفتم برن اونجا تا پیش همکارا آبرو ریزی نشه .

بعد هم صدای قدم های آریا اومد و چند دقیقه بعد که در باز شد .
همون لحظه همه بلند گفتیم : تولدتون مبارک .
بعد هم فشفشه و برف شادی که رو آریا خالی شد .
آریا همون‌جوری شوکه مونده بود .
بعد از چند دقیقه از هنگی دراومد و خندید .
باباش اومد جلو و بغلش کرد .
بعد هم بهش گفت : آریا جان این برنامه رو خانم تهرانی چیدن .
آریا هم یه نگاه مخصوص بهم انداخت که زود سرمو انداختم پایین
بعد هم که آریا با تک تک همکارای مرد دست داد و بغلشون کرد . رسید به ما خانوما و از ما هم تشکر کرد .
آخرین نفر من بودم. تا رسید به من آروم گفت : از شما بعدا ویژه تشکر میکنم .

بعد هم از کنارم رد شد.

 

آریا رفت پشت میزش نشست . همه براش از ده تا یک شمردیم ، وقتی رسید به یک شمعا رو فوت کرد .
همه براش دست زدیم . بعد از اون کیکو بریدیم و یکی از همکارا بین همه پخش کرد .
من پیش همکارای زن وایساده بودم .
چهار نفر بیشتر نبودیم‌ . یکیشون همون طوری که داشت کیکو میذاشت دهنش گفت : خیلی دلم میخواد زن مهندسو ببینم .
اون یکی گفت : مگه ازدواج کرده ؟
_مگه نمیدونی؟ اون روز خودم شنیدم آقای مهندس به پسرش داشت میگفت دو روز دیگه عقدته و هنوز مهمون دعوت نکردیم .
داشتم میرفتم از شرکت بیرون اتفاقی شنیدم .
_آره منم چند وقته حس میکنم مهندس زیاد شرکت پیداش نمیشه . پس چرا زنش اینجا نیست ؟ ناسلامتی تولد شوهرشه . فک‌ کردم اون میدونه ما قراره سوپرایزش کنیم و میاد اینجا .

_نه بابا مگه میشه ندونه تولد مهندسو؟
شاید واسش زحمت میشد یه توک پا بیاد شرکت . شاید هم خودشو برای ما میگیره و فک میکنه از دماغ فیل افتاده .
به هر حال کارش زشت بود .

هووف دیگه زیادی داشتن فضولی میکردن . به اونا هیچ ربطی نداشت که زن آریا کیه و چرا نیومده جشن .‌
کاش میشد بهشون بگم زنش منم بعد هم چشاشونو از کاسه دربیارم .
خیلی بدم میومد راجب همه چی قضاوت میکردن .
همون جوری وسط حرفشون پریدم و گفتم : بچه ها بسه دیگه . به ما چه زنش کیه و چرا تاحالا نیومده شرکت .
من شمارشو نداشتم که بهش زنگ بزنم بیاد برای تولد مهندس . روم نشد از مهندس شماره شو بگیرم ، اونوقت مهندس سین جیمم میکرد می‌گفت برای چی میخوای؟ در ضمن شاید خود مهندس خوشش نمیاد بیاد همه جا جار بزنه آهای ایها الناس من زن گرفتم . ازدواج هم یه چیز طبیعیه ، مگه مهندس باید از ماها اجازه می‌گرفت برای اینکه ازدواج کنه ؟
_باشه هلما جون حالا چرا به تو برخورد ؟ نکنه فامیل مهندسی ؟
_چه ربطی به فامیل داره؟ رئیسم که هست . من هیچ وقت حرفی نمی‌زنم که بعدا پشیمون بشم . تازه معلوم نیست تو این شرکت کی حرف میبره کی حرف میاره . پس ساکت بمونیم بهتره

از جمعشون اومدم بیرون و ترجیح دادم یه جا دیگه برم حتی شده تنهایی وایسم .
زیر زیرکی به آریا نگاه میکردم . خیلی خوشحال بود و کنار باباش وایساده بود .
از خوشحالیش خوشحال بودم چون دقیقا همینو میخواستم .

آریا یه لحظه چشمش بهم افتاد و یه چشمک ریزی بهم زد .
یکم بعد همه دوباره تبریک گفتن و کم کم از اتاق زدن بیرون .
من موندم و بابای آریا و آریا .
رفتم کنارشون وایسادم و ظرفای یک بار مصرف رو میزو جمع کردم تا بریزم سطل آشغال .
بابای آریا گفت : عروس گلم امروز خیلی به زحمت افتاد .
آریا هم زود گفت : بله در جریانم . جشن امروزم کلا مدیون ایشونیم . باید از خجالتش دربیام
_کاری نکردم که . یه سوپرایز کوچولو بود
_اختیار دارین . از سوپرایز خیلی اونور تر بود . شرمنده کردید ما رو بانو .

بابای آریا گفت : خب دیگه من برم ، کلی کار مونده .

بعد از اینکه بابای آریا رفت ، منم زود از کنار میز رفتم کنار .
خواستم از اتاق برم بیرون که گفت : هلما
برگشتم سمتش : بله؟
لبخندی زد و گفت : جبران میکنم بعداً .

بعد هم از اون لبخند بدجنساش زد .

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫19 دیدگاه ها

      1. ‌بابا تووووروووخدااا به ما که خواننده ایم رحم نمیکنین ب خودتون رحم کنین که همینطوری دنبال کننده های رمانتون رو دارین از دست میدین 😑😐
        اخه چه وضعیه دو سه هفته یبار پارت میزارین اونم ۱۰ خطه¿¡¡¡

        من دیگه حرفی ندارم😒

  1. چرا اینقد کوتاهن پارتا اینقدر هم دیر به دیر میزارین ادم زده میشه😒
    لطفا رسیدگی کنین رمانه قشنگیه حیفه طرفداراش رو از دست بده💙

  2. من موندم چرا تازگیا همه رمان ها به اساتید ختم میشه…
    صیغه استاد
    عروس استاد
    استاد متجاوز من
    هلما و استاد به تمام معناو…..

    1. اینو هم من اضافه میکنم معشوقه فراری استاد 😕😀😁😂

      درکناره این رمانهایی مربوط به اساتید که به قول دوست عزیز رها زیادن (مطمئنن خییلی بیشتر از این حرفاست که ماهامیدونیم ) رمانهای ارباب رعیتی هم خییییییلی زیادن مثل: ارباب خشن من__ خانزاده ه•و•س باز __ خان// __ پیش مرگ ارباب__ مجبوری بامن بمانی__
      الهه غم و ارباب دل__ نیوشاا__
      و••••••••••••

      1. سلام نیوشاجان.
        تازه کل داستان این رمانها هم تقریبا یکی هست.
        هیچ هیجانی نداره.
        ادمین خواهشا رمان سیگار شکلاتی را تو کانال بزارید..

  3. وای اره سیگار شکلاتی خیلی قشنگه 😍🤩
    من تا نصفه خوندم ولی دیگه پیداش نکردم هر چی نیگردم نیس 🤧
    اگه میشه بزارین داخل سایتتون خیلی خوب میشه🥺💕

  4. تازه یکی دیگه هم یادم اومد دلبراُستاد😕😯😐 بله رهاجون درست میگی عزیزم••• استادا بیشتراشون بداخلاق سردوخشک و بی نحایت مغرور رو اعصاب که هیچ دختری رو آدم حساب نمیکنن بعد دختره مذکور/ نام برده /
    هم باید دیر بیاد سره کلاس و استاد عصبانی بکنه و یجوری بی نظم و اصلان هم از درس چیزی متوجه نمیشه و همش میره تو هپروت یسری مواقع هم با دوستاش حرف میزنه و نامه پرونی میکنه😐😑😕😀😁😂 و اینکه

    1. آفرین عزیزم همشون یه مضمون دارند.
      گفتم رمان سیگار شکلاتی را قرار بدند با اینکه قبلا خوندم ولی موضوعش متفاوت و غیرقابل پیش بینی بود..
      الان رمان صیغه استاد الکی داره پارت میذاره چندهفته معطل یه عقد بودیم..
      حتمی چند هفته هم میره سراغ دانشگاه و کلاس بعد عقد. 😆😆😆

  5. اینکه دوستان عزیزم رهاجون و SAZESH
    من فکرکنم سیگارشکلاتی هم جزء رمانهای چاپی هما اصفانپور هست مثل* شام مهتاب• افسونگر• سجاده و صلیب•
    برای همین احتمالن دیگه تو اینترنت نباشه فکرکنم باید کتاپ چاپیشوو خریداری کنیم

    1. بله رمان سیگار شکلاتی چاپ شده من عاشق رمان های ایشون هستم رمان های خانم تات شهدوست رو خیلی دوست دارم رمان گناهکار حاکم …و جلد دو گناهکار هم اومده اسمش دوسنگ یکی کهرباس من خیلی دوسش دارم‌‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan