رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 79

 

ولی هرکاری میکردم دلم آروم نمیشد . نمیدوتم چرا بهش اعتماد کردم .
ولی مهم این بود که اون عکس و تابلو های لعنتی رو ازش می‌گرفتم و نابود میکردم تا دیگه مدرکی نداشته باشه .

چند بار به سرم زد به آریا بگم ولی ترسیدم .
اگه به آریا میگفتم خون به پا میکرد ، متینو میکشت .
نه نمی‌خواستم اینجوری بشه . نمی‌خواستم آریا قاتل بشه .
خودم باید این مسئله رو برای همیشه تموم کنم .
سوار ماشین شدیم و اون راه افتاد . ترجیح دادم پشت بشینم تا راحت تر باشم .

کل راه ساکت بودیم. احساس خوبی نداشتم. متین رفتار غیر عادی نداشت که بهش شک کنم . تا آخر مسیر حواسش به جلو بود و رانندگیشو میکرد ‌.
وقتی رسیدیم زود از ماشین پیاده شدم ‌. خداروشکر مانتوم جلو باز بود و معلوم نمیشد حامله ام .
خونه اش یه آپارتمان تو آریا شهر بود . آروم از پله ها رفتم بالا . متین جلوتر از من می‌رفت . وقتی درو باز کرد با دست اشاره کرد که برم تو .
وقتی رفتیم تو و درو بست زود گفتم : خب بده عکسا رو منتظرم . باید برم .

از کنارم رد شد و رفت آشپزخونه .همون‌طور که داشت می‌رفت آروم گفت : خیلی خب باشه میدم . حالا چرا انقد عجله داری ؟ بزار یه چایی بیارم بعد ‌.

دیدم داشت راست می‌گفت . زیادی داشتن تند میرفتم . نشستم رو مبل و گفتم : ببخشید واقعا نمیدونم چرا اون جوری رفتار کردم .

همون طوری که چایسازو برداشته بود گفت :عب نداره عزیزم عادت کردم .

با حرص خواستم یه چیز بگم که همون لحظه بچه لگد زد و دردم اومد ‌. ترجیح دادم ساکت بمونم و هیچی نگم . چشمامو بستم و منتظر موندم تا چایی آماده بشه .
متین چند بار خیره نگام کرد و نگاه های خاصی بهم انداخت که خودم چندشم شد.

هر لحظه که می‌گذشت احساس میکردم دارم به آریا خیانت میکنم . همین که عکسا رو داد فلنگو می‌بندم و زود از اینجا میرم .
بالاخره چایی آماده شد و با دوتا فنجون اومد روبروم نشست .

یکم که گذشت فنجونو برداشتم و یه قولوپ از چایی خوردم . بعد گذاشتم رو میز .
متین هم یکم از چاییش خورد .

چایی رو برداشتم تا یه قولوپ دیگه ازش بخورم که یهو سرم گیج رفت . فنجون از دیدن افتاد . چشمام تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم .

چشم که باز کردم دیدم منو با طناب به تخت بستن . من اینجا چیکار میکردم ؟ اصلا اینجا کجا بود ؟
یکم بعد یادم اومد که متین منو آورده بود خونشون تا عکسامو بهم بده . کثافت آشغال ، بالاخره زهرشو ریخت .

تقصیر خود خرم بود که زود بهش اعتماد کردم . من که میدونستم اون چه مارمولکیه ، چرا بهش اعتماد کردم ؟

از اول هم ‌باید حدس میزدم که همه اینا یه نقشه باشه .

ولی هر اتفاقی هم که بیوفته اجازه نمیدم بلایی سر بچم بیاد . حتی اگه شده تا پای جونم ازش محافظت میکنم .

بلند داد زدم : کثافت عوضی بیا دستمو باز کن .

بعد از چند دقیقه در باز شد و متین اومد تو .

پوزخندی زد و گفت : میبینم که به هوش اومدی .

با حرص بهش زل زدم و گفتم : دستمو باز کن بزار برم . اون عکسا هم ارزونی خودت . فقط بزار برم .

_کجا بزارم بری؟ تازه گیرت آوردم . حالا حالاها باهات کار دارم .
بعد هم اومد جلو و نزدیکم شد . کنارم زانو زد و دستشو آورد جلو ‌و با پشت دست نوازم کرد که از حرکت دستش روی بدنم مور مورم شد .

بعد دوباره پوزخندی زد و گفت : تو و اون شوهر نامردت حالا حالا ها باید تقاص پس بدین .

_به من دست نزن .
_آخی به ناز و نوازش اون شوهر بی شرفت نمیرسه؟

_بی شرف تویی و هفت جدت . یه تار موی گندیده آریا به صد تا مثل توی حیوون می ارزه .

اینو که گفتم یهو نصف گوشم سوخت . پسره کثافت بهم چک زده بود ‌. حیف دستم بسته بود وگرنه نشونش میدادم با کی طرفه .

همینجوری با حرص بهش زل زدم که گفت : انقد بمون اینجا تا بمیری دختره بی حیا .

بعد هم از اتاق رفت بیرون ‌.

باید یه کاری میکردم . اگه دست رو دست میذاشتم معلوم نبود چه بلایی سرم میومد .
یه نگاهی به دور و برم انداختم . جز یه تخت و یه آینه قدی هیچی نبود .

چشمم افتاد به پنجره ‌. همون لحظه نور امیدی تو دلم روشن شد .

شاید می‌تونستم به زور دستمو باز کنم و از پنجره بپرم پایین .
هر چقدر زور میزدم دستم باز نمیشد ‌. لعنتی خیلی سفت بسته بود . کثافت حتما موقع آوردن من تو اتاق بغلم کرده بود .

از اینکه بدنمو لمس کرده بود لرزشی به تنم افتاد . تو همین فکرا بودم که چشمم افتاد به لیوان رو میز .
فکری به سرم زد .

به زور پامو دراز کردم و میز عسلیو انداختم زمین . لیوانه افتاد زمین و خداروشکر نشکست . با پام لیوانو کشوندم سمت خودم .

همین که لیوانو بردم سمت تخت ، با دست برش داشتم و آروم کوبیدم رو سرامیک .
یکم از سر لیوان خورد شد .
یه تیکه شو برداشتم و گذاشتم کف دستم .

بعد هم محکم فشار دادم . از درد صورتم جمع شد . خون از دستم رو زمین چکه میکرد . بعد هم لیوانو محکم کوبیدم رو سرامیک تا صداش پخش بشه و متین بفهمه .

وقتی لیوان با صدای بدی شکست ، زود خودمو زدم به بیهوشی و چشممو بستم .

چند لحظه بعد در باز شد و متین اومد تو ‌.

نمی‌تونستم واکنششو ببینم چون چشمامو بسته بودم . بعد از اینکه اومد تو ، روبروم نشست و ساکت بود .

بعد از چند ثانیه گفت : هلما غلط کردم ، هلما توروخدا بلند شو . خدایا عجب غلطی کردم من اینو آوردم اینجا .
هلما پاشو غلط کردم .

وقتی دید جواب نمیدم یه لگد محکمی به پام زد و گفت : اصلا به جهنم . بمیر از دستت راحت شم . خواب و خوراک برام نذاشتی .

حقته که بمیری و داغت به دل اون شوهرت بمونه ‌. اون شوهرتم حقشه که عذاب بکشه .

بعد هم خواست دوباره بهم لگد بزنه که چشمامو باز کردم و همچین محکم بهش لگد زدم که پرت شد اونور و سرش خورد به کمد دیواری .

فرصت خوبی بود تا وقتی بیهوشه ، طنابو با شیشه ببرم .

شیشه رو از رو زمین برداشتم و گذاشتم رو طناب ولی تا خواستم ببرم متین چشماشو باز کرد .
لعنتی همینو کم داشتم ‌. از جاش بلند شد و اومد سمتم . بعد هم بهم چند تا لگد زد . با پاهام جلوی شکممو گرفتم تا یوقت بچم چیزیش نشه .

متین تا میتونست منو کتک زد . بالاخره با شیشه طنابو بریدم و از جام بلند شدم . متین حواسش به من نبود .
تا خواست برگرده محکم هلش دادم که سرش محکم خورد به میز عسلی .

وقتی دیدم بیهوشه زود کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون .

تا در خونه رو باز کردم همسایه ها رو دیدم که بیرون خونه وایساده بودن و با ترس به من نگاه میکردن .

یکیشون گفت : دخترم حالت خوبه ؟ میخوای زنگ بزنیم به پلیس ؟ با شوهرت دعوات شده ؟

_این آقا به زور منو گروگان گرفته بود . من خودم شوهر دارم . حالم هم خوبه . نیازی به پلیس نیست .

اینم گفتم و زود از ساختمون زدم بیرون .

بخاطر لگدایی که متین زده بود حالم اصلا خوب نبود . سرم خیلی گیج میرفت . بدنم ضعف کرده بود .

کنار خیابون داشتم راه میوفتم . همینجوری که داشتم راه میرفتم تعادلمو از دست دادم و چشام تار شد ‌.
بعد هم صدای بوق ماشین و دیگه چیزی نفهمیدم . فقط سیاهی یادم میومد و صدای بوق ممتد ماشین .

به سختی چشمامو باز کردم . انگار به پلکام وزنه بیست کیلویی وصل کرده بودن . چشم چرخوندم که دیدم تو بیمارستانم .

من اینجا چیکار میکردم ؟ یکم بعد یادم اومد که جلو خونه متین غش کردم ولی بعد از اون دیگه هیچی یادم نیومد .

یهو یاد بچه ام افتادم . نکنه بلایی سرش اومده باشه ؟

دیدم آریا سرشو گذاشته رو دستم و خوابیده ‌.

با صدایی خیلی آروم گفتم : آ … آ… آریا

همین که صدامو شنید زود سرشو از رو دستم برداشت .
دست کشید رو سرم و گفت : به هوش اومدی عزیزم ؟ حالت خوبه ؟

آروم سر تکون دادم و گفتم : آریا من اینجا چیکار میکنم ؟

_هلما مگه من نگفتم بمون خونه؟ مگه نگفتم هیچ جا نرو ؟ هر چی هم میخواستی به من میگفتی ، بازم بلند شدی رفتی بیرون ؟ اگه یه بلایی سرت میومد من چه خاکی تو سرم میکردم ؟

_دلم واسه دوستام ، پونه تنگ شده بود . رفتم ببینمشون . یه سر هم به دانشگاه زدم .

_ولی اونجایی که تو تصادف کردی اصلا نزدیک دانشگاه نبود . هلما تو نزدیک آریا شهر تصادف کردی . تو اونجا چیکار میکردی؟

_یادم نمیاد آریا ، حالا …حالا ‌‌… حال بچه ام خوبه ؟

_نمیدونم . باید برم از دکتر بپرسم . منتظر بودیم تو به هوش بیای . بزار برم بپرسم ‌.

بعد هم از جاش بلند شد و رفت بیرون .

از پشت در سایه آریا معلوم بود که داشت با دکتره حرف میزد .

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. چرا از پارت 79 به بعد نیست؟؟؟؟؟؟؟
    لطفا بزارید داخل سایت چون من داخل کانال رفتم ولی بازم نتونستم پارت 80 رو پیدا کنم چون انقدر زیاد و شلوغ بود کانال که تا پارت 300 میومد
    و لطفا یکم سریع تر پارت های رمان پسرخاله رو بزارید به خدا نزدیک یه هفته است علافم چیزی هم نمیشه که داخل اینجا هم پارت ها رو بزارید چون من تو گوشی های مختلف امتحان کردم کسایی که ورژن گوشیشون پایین هست نمب تونن نه تو تلگرام بخونن نه داخل سایت که مربوط به کروم میشه
    باور کنید رمان هاتون خیلی طرف دار داره پس کاری نکنید که هیچ رمانتون را نخونیم من 2 تا رمان دارم می خونم هر دو تا هم الان ادامش تو سایت نیست و اگه میشه داخل برنامه های مختلف به جز تلگرام مثلا روبیکا هم گروه بزنید و لینکشو بفرستید چون خود رو بیکا هم خیلی گروه رمان داره
    اکی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *