رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 58

 

 

آهسته و زمزمه کنان باخودش لب زد:

“مسخره ی پسر ندیده”

دوباره سرمو کج کردم و با گرفتن لبه های تخت ازش آویزون شدم و گفتم:

-شنیدم چیگفتی یاسین!

دوتا دستشو روی بالش، زیر سرش گذاشت و گفت:

-چه بهتر که شنیدی!

واقعا که وقیح بود.یه جوری به من میگفت پسر ندیده انگار از شهری اومدم به تهران که هیچ نری توش نبوده.
نگاه تند و تیزی حواله اش کردم و بعد گفتم:

-شاید تو دختر ندیده باشی اما من پسر ندیده نیستم.اتفاقا چیزی که اطراف من زیاده پسر…نمیدونی بدون درجریان نیستی هم درجریان قرار بگیر!

سرش رو کج کرد تا به صورتم نگاه کنه و بعد با لحن و تنن صدای آروم اما غیر صمیمانه ای گفت:

-دور تو احمق زیاد بود نه پسر!حالا هم خودتو بکش بالا آدم قبض روح میشه با این قیافه ات نگاهت کنه! عین جن بی بسم الهی!

دیگه داشت زیادی به من توهین میکرد.اما چون به ظاهرم اشاره کرد دستهامو از لبه های تخت برداشتم و خواستم بزارم روی موهام اما تعادلم رو از دست دادم و با شدت افتادم روی تنش!
وقتی میگم با شدت یعنی فکر کنم شکمشو ترکونده بودم!
لب گزیدم و خیره شدم به صورتش.
هیچی نگفت و فقط بر و بر تماشام کرد.
اما من خیلی واضح و رونش از توی چشمهاش خوندم که لحظه ی مرگم نزدیک!
آب دهنمو قورت دادم.شکمم دقیقا روی چیزی بود که نباید!
لبم رو زیر دندون فشار دارم و قبل از اینکه بخواد یه کشیده بخوابونه زیر گوشم خودم پیش پیش گفتم:

-ح…حوا…حواسم نبود!

کف دستهامو گذاشته بودم رو سینه ستبرش.
سینه ای درزیده و پهن.
هنوزم بهم خیره بود.
خیلی ترسناک بود.ترسناکتر از اون چیری که بشه فکرش رو کرد.چون هیچی نگفت خودم دوباره به دفاع از خودم گفت:

-چرا اینجوری نگام میکنی؟خب…خ…خب من که گفتم حواسم نبود…عمدی هم که نبود…

بالاخره لبهاش ازهم باز شدن و صداش به گوشم رسید:

-حواست نبود…؟ الان که حواست هست؟ چرا تن لشتو برنمیداری؟!

آهان! آره…واقعا چرا من همچنان دراز کشیده بودم روی تنش و بلند هم نمیشدم!؟ یه جورایی اونقدر ازش ترسیده بودم که نمیدونستم چیکار کنم چیکار نکنم تا وقتی که خودش دستمو گرفت و از روی تنش پرتم کرد کنار و گفت:

-گاو هم از تو سنگینتر نیست! کمتر بخور!

چشمهام در اومد و ابروهام بالا پرید.یعنی الان منظورش این بود که من چاقم؟
پسرخاله ام بود که بود…نباید که به خودش اجازه بده هرجور عشقش میکشه بامن صحبت بکنه!
انکشت اشاره ام رو وسط سینه هام گذاشتم و با غیظ پرسیدم:

-یعنی الان میخوای بگی من چااااااقم !؟

جواب سوالمو نداد.پتورو دوباره کشید روی صورتش تا حتی نتونه با من بگو مگو بکنه.
اما من رو وزنم خیلی حساس بودم.
دلم نمیخواست کسی بهم بگه چاق !
من چاق نبودم.اینکه بهت بگن لاغر وقتی از نظر خودت لاغر نیستی با بهت بگن چاق وقتی به نظر خودت چاق نیستی….
آره شنیدن همچین چیزی دست کم واسه من سخت بود!
خودم رو کشیدم سمتش و پتورو خیلی یهویی آوردم پایین و گفتم:

-تو گفتی من چاقم؟تو منظورت این بود که من چاقم!؟

سرش رو کج کرد و بهم خیره شد.این نگاه های خیره و معنی دارش همیشه رو اعصاب من بودن.
بعداز چند ثانیه گفت:

-سوفیا…خواب و آرامش منو بهم زدی.کم کم داری کفریم میکنی.کفری بشم چی میشم؟

سرمو تکون دادم و بجای جواب دادن پرسیدم:

-چی میشی!؟

خودش جواب داد:

-دیوونه میشم.دیوونه بشم چیکار میکنم!؟

باز پرسیدم:

-چیکار میکنی!؟

با دست به پنجره اشاره کرد و بعد جواب داد:

-از اونجا پرتت میکنم پایین.میدونی که.دیوار چینی اینجا کوتاه گاهی سگی، گرگی روباهی یا جونور خطرناکی ممکنه از دیواره بپره داخل.
پس اگه نمیخوای پرت بشی مایین و استخونات بشکنه و بعدهم بشی خوراک سگ و گرگ بتمرگ سر جات و صم بکم ….یعنی چی؟ یعنی لال بمیر!

سرم رو تند تند تکون دادم و نیم خیز شرم و بعدهم گفتم:

-باشه.باشه…ولی….ولی من چاق نیستم.

واسه اینکه حرصمو دربیاره تکرار کرد:

-خیلی چاقی…

با حرص تکرار کردم:

-نیستم نیستم ..نیستم…نیستم

صدای پوزخندش و بعد هم حرفهای کوبنده اش از زیر پتو به گوشم رسید:

-هستی…اونقدر چاقی که آدم رغبت نمیکنه نگاهت کنه!

 

دستهام مشت شدن و دندونهام روهم فشرده شدن.
من رو هیچی به اندازه ی این یه مورد حساس نبودم برای همین چون این حرفش خیلی کفریم کرد با خباثت و البته بیخودی و صرفا واسه تلافی کردن اذیتهاش گفتم:

-عه! پس تو هم درجریان باش که به اونجات حتی نمیشه گفت شومبول از بس که کوچیک….

 

تا اینو گفتم در کسری از ثانیه پتو کناررفت و با اون صورت برافروخته از خشمش بهم خیره شد

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫48 دیدگاه ها

  1. دوستان عینک کم بینی چه شکلی مده و خوشگله اخه از بس این پارته بالا بلند بود چشمام تار میبینه 😡😂

  2. خیلیییی داری زحمت میکشی
    اصلا موندم چجوری جبران کنم این همه وقتی رو که برای رمان خونات میذاری

  3. چقد پرروئه!😂بهترین روش حرص دادن یه پسر رو استفاده کرد😂لعنتی کم بود ولی باحال بود😂❤️
    مرسی نویسنده❤️

  4. سلام ادمین جون خسته نباشی ممنون ک زود ب زود پارت میزاری هرچند ک کمه ولی بازم ممنون 💙💙،فق زودتر پارت بعدیو بزار ک مشتاقم😁💙

    1. 😂😂😂😂😂 منم خسته شدم نتونستم ادامشو بخونم 😂😂😁الان دارم ادامشو میخونم 😅😑وای خدای من خیلی زیاده😉😂9

  5. بابا قسمت آخرش عالی بود 😂😂😂وای سوفیا خیلی بی پروا حرف میزنه وقتی یاسین قشنگ بهش نشون داد که چی به چیه خودش میفهمه که نباید سر به سر یاسین میزاشت 😂😂😂😂

  6. سلام نویسنده
    اگه قراره پارت کم بدی حداقل هر روز بزار نه ی هفته منتظریم ۴ تا خط پارت میدی

  7. وای سوفیا خیلی بدون فکرصحبت میکنه😂😂😂😂😂😂😂😂الان دیگه ماهم بایدیه هفته منتظربمونیم تاپارت بعدی

      1. 😂 😂 😂 جررررر عالی بود گمونم حتما هی یاسین باید یه چوبی تو آستین ای بکنه

  8. اینقدر نق نقو نباشین خب…
    چقد نق میزنید
    داره رمانو مینویسه دیه
    چرا اینجوری میکنید

    نویسنده ممنون بابت رمان قشنگت 😊☺

    1. آی آی جالب شد نویسنده ی ب ظاهر محترم لطف کن بزرگی کن زودتر پارت بعدی و بزار ک حسابی کنجکاوم😂😂😭💞

  9. خدا لعنت کنه این سوفیارو عجب کرمکی😂😂😂😂
    اخ اخ اخ میگن کرم از درخت اما یایسین بدجور حالشو بگیرر😂😂😂😂😂😂
    ممنون نویسنده عزیز و ادمین💕💕

  10. بقیه داستانترو هنگام شروعش مینویسه زمان خوندن ۱۵ دقیقه
    این نویسنده باید نویسه زمان مطالعه ۱۵ ثانیه
    وقتی کم میزاری هر روز پارت بزار
    یا پااااارت بزاااار یاااا نزااار

  11. دیگه میخام از دستت خودکشی کنمممممممممممممم😭😭😭😭😭🤕🤕🤕🤕🤒🤒🤒🤒🤒😷😷😷😷😷🥶🥶🥶🥶🥶🥶

  12. ینی واسه نوشتن چهار تا خط این همه روز وقت نیاااااز هست بابا کسی هم که نویسنده نباشه میتونه تو دو روز سی تا خط بنویسه حداقل اخه تو چرااااا اینقد کنددددد مینویسی 😬😬😬

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan