رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 59

 

 

تا اینو گفتم در کسری از ثانیه پتو کناررفت و با اون صورت برافروخته از خشمش بهم خیره شد.
ار قیافه اش کاملا پیدا بود با بد چیزی شوخی کردم.با بد چیزی!
خب خودش خواست.اونقدر سر به سرم گذاشت و اذیتم کرد تا بالاخره کار رسید به اینجا.
لب گزیدم و خودم رو کشیدم عقب چون میدونستم اژدهازو عصبانی کردم.
نفس عمیق فوق خشمگینانه ای کشید و خصمانه پرسید:

-تو مگه دیدیش که همچین چیزی میگی اسکل ؟

دستمو دراز کردم و اولین چیزی که اومد توی دستم یه پیرهن مچاله شده بود.
همون رو برداشتم و پرت کردم سمتش و گفتم:

-اسکل خودتی! لازم نیست ببینمش.مشخص نیم وجبم نیست…

جاخالی نداد.بی حرکت موند و پیرهنش که پرت شد سمتش تو مشت گرفتش و بعد هم با کنار انداختنش بلند شد و دو طرف کمری شلوارش رو گرفت و گفت:

-الان میکشم پایین ببینیش و اندازه اش قشنگ بیاد دستت !

بی هوا شلوار رو کشید پایین و من جیغ کشون دستهامو گذاشتم روی چشمهام و گفتم:

-هیییییین!بی ادب! بکش بالا.زود باش بکش بالا…

دستامو از رو چشمام برنداشتم تا اول بکشه بالا.اما نه تنها نکشید بالا بلکه قدم زنان اومد سمتم.
تصور اینکه بخوام لخت ببینمش خیلی ترسناک بود و البته خجالت آور !
رو به روم ایستاد و گفت:

-بده پایین!

دستهامو بیشتر به چشمهام فشار دادم و گفتم:

-اول تو بکش بالا!

نچ نچ کنان گفت:

-د نه دیگه ! تو بده پایین بعد من میکشم بالا!

عصبانی شدم.اصلا علاقه ای به دیدن پایین تنه ی لختش نداشتم.
اصلا و ابدا !برای همین این سماجتهاش داشت کم کم کلافه و عصبانیم میکرد.
با حرص گفتم:

-یاسین بکش بالااااااا زودباش!

صداش نزدیک تر و واضحتر به گوشم رسید:

-مگه نگفتی نیم وجب هم نیست؟ خب بیا قشنگ ببینش بفهمی چندساتت و چند وجب!

تهدید کنان گفتم:

-یاسین بخدا جیغ میزنمااااا

تهدیدم خیلی هم کارساز نبود.دستهاموگرفت و از روی چشمهام کشید پایین .پلکهامو رو هم فشردم که اونجوری مجبورم نکنه اما حتی پلکهامو هم خودش به زور باز کرد.
منتطر بودم با نیم تنه لختش مواجه بشم اما بعد متوجه شدم اصلا نداده بود پایین.یا اگه هم داده بود خیلی وقت پیش دوباره کشید بالا…
نفس حبس شده تو سینه ام رو دادم بیرون و گفتم:

-خیلی بدجنسی! خیلی…

انگشت اشاره اش رو بالا آورد و جلو چشمهام به حالت تهدید تکونش داد و داد و گفت:

-دیگه نبینم چرت و پرت تحویلم بدیاااا…اگه الان هم تو سری نخوردی دلیلش اینه که خودم زیاد رو فرم نیستم. یعنی اعصاب و حوصله کل کل کردن با تو نیم وجب بچه رو ندارم…برو سر جات بتمرگ بزار منم کپ مرگمو بزارم!

اول رفت سمت در.از داحل قفلش ورد و پرده ی شیشه ی بالای در روهم کشید.بعد دوباره رفت سمت پنجره ها.از قفل بودن اوناهم که مطمئن شد پرده هارو کشید که خیالش راحت بشه هیچکس دیدی از بیرون به داخل نداره.
فضا گرم و بی نهایت دنج بود و حالا جون میداد واسه خوابیدن.
شمع رو فوت کرد و با خاموش کردنش خم شد و پتو و بالشش و برداشت و دراز کشید روی مبل راحتیش.
بالش رو زیر سرش مرتب کرد که همونجا بخوابه.
دراز کشیدم و پتوی نرم و گلبافت رو تا زیر گلوم بالا آوردم و گفتم:

-یاسین!

از زیر پتو، بدون اینکه حتی به خودش زحمت باز کردن دهنش رو هم بده جواب داد:

-هوووم….

چون از زدن اون حرف عذاب وجدان گرفته بودم گفتم:

-ببخشید…منظور خاصی نداشتم.فقط میخواستم اذیتت کننم!

یکم رو مبل تکون خورد و بعد گفت:

-آره میدونم.کلا تو از اذیت کردن من لذت میبری.همیشه میبردی.همیشه لبخندهات واسه یکی دیگه بود اخم و تَخمهات مال من….

میخواستم پتورو تا روی صورتم بالا بیارم اما تا اینو گفت متعجب بهش خیره شدم.
یه جوری گله میکرد که آدم دلش میسوخت.
رفتم تو فکر.
واقعا همینطور بود؟ یعنی من همیشه باهمه مهربون بودم اما با اون نه؟
ولی از نظر خودم که داستان برعکس بود برای همین گفتم:

-نهههه…تو بودی که همیشه با من بد بودی.با همه خوش اخلاف بودی اما با من نه…
از من بدت میومد…
از همون بچگی اذیتم میکردی تا الان….تو هیچوقت منو دوست نداشتی.
همیشه ازم متنفر بودی…سر قضیه ی بهراد هم یه بهونه اومد دستت که بیشتر ازم متنفر باشی…
همیشه میخواستی مراقبم باشی و باهمین مراقبتها اذیتم کنی…

سرش رو از زیر پتو بیرون نیاورد.
از همونجا و با صدای نه چندان واضحی گفت:

-من فقط کسایی که دوست دارم رو ازشون مراقبت میگنم….

این حرفش یکم‌ منو درگیر کرد.
درگیر معنای جمله ای شده بودم که شنیدنش از یاسین‌بعید بود.
خیلی هم بعید بود…
یعنی اون دوستم داشت که ازم‌مراقبت میکرد یا فقط میخواست اذیتم بکنه؟

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫64 دیدگاه ها

  1. کم بودا وخیلی خیلی باحال بود😂😂😂😂😂هاهاها دیگه داره میره سمتع عشق عاشقی شکر خدا فقط کاشش یکم طولانی تر میشود پارتا

    ممنون نویسنده وادمین عزیز💕💕

  2. وای خدااااایییییی ممننننن
    غیرقابل باوره واسم
    بزن دست قشنگرو😂😂😂😂

    به جاهای زیبای رمان نزدیک شدیم

    1. من اینو نمیخونم تاااااااا ۱۰ پارت بشه اونوقت بخونم تااااا یکم هیجان بهم تزریق بشه کمی ذوق کنم
      والا جون به لبمون کرد یه کلبه دوهفته منتظر برا قسمت کلبه هوووووف
      خدا بقیشو بخیر بگذرونه

      1. اره
        هی میگیم زیادترش کن کمترش میکنه
        به کجا چنین شتابان😩
        حرصم میگیره ها 🔪😩
        حداقل یه ذره بیشتر بذار به هیچ جای دنیا برنمیخوره ها 😐😄

        1. 😂 😂 😂 😂واقعا شانس مایع من رمانای دیگه رو که میخونم میگیم زود تر بزار با اینکه هر دو روز میزاره حالو با 9 ساعت به 9 ساعت میزاره هم‌ طولانی هم‌ زود
          اینجانب 😂حشمت سگ سیبیلِ قصاب (دختر هم‌ هسم) 😂😂😂😂گفتم نگین پسرم

  3. آییییی قلبم، قلبم گرفت عمهه کجایی بیو قرص زیر زبونیمو بده که یه ریز نقشی گف دوسش داره 😂😂 😂 😂 😂 ولی ناموسن زود تر بزار طولانی هم‌ نزاشتی نزاشتی فقط زود تر

  4. وای خداروشکر به این یاسین باید زیر لفظی داد تا حرف بزنه 😍😂
    فقط این دختره چرا اینقدر خنگه مرده ب زبان آدمی زاد داره میگ چون دوست دارم بعد دختره میگ یعنی واقعا دوستم داره یا می خواهد اذیتم کنه@[email protected]
    ولی جان من قراره تا قسمت چند تو کلبه باشن !#_#

  5. میگم من اسم دختر عمه یاسینو فراموش کردم یکی بهم بگه ناموسا😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

  6. 😍عالی بود ولی خدایی چقد سوفی خنگه حالا اگه بهراد این جمله رو میگفتا از ذوقش کله پا وایمیساد😒 حالا که یاسین گفته میگه واقعا دوسم داره؟؟؟؟؟؟😐آیییییی حرصم میگیره😡😡😡😡

    1. آی گفتی آی گفتی یه دل پر ری دارم از ای دخترو دلوم میخواد از 7 جهت بعلاوه 2 جهت جغرافیایی جررررررش بدم لوس ننر یه دنده عقدای به قول یاسین پسر ندیده
      حالو خون خودمونو کثیف نکنیم ریلکسسس😂😂😂😂😂😂😂😂🤙😂😂😂😂🤙

  7. بچه ها من معمولا ساعت ۱۰.۱۱شب ب سایت سر میزنم ببینم پارت جدیدی هس یا .و مثل همیشع هم ناامید میشم
    اما صب ک باز شانسی ی سری میزنم میبینم پارت دیشب طرفای ساعت ۹گذاشته شده
    خوب چرا ایجوری هس .ینی چرا همون شب برام پارت بالا نمیاد ؟!
    فق مال من اینجوری هس یا برا شمام همینطوره؟

    1. یعنی نویسنده نوشته بچه ها ما از الکی به نویسنده فوش میدیم …ادمین دیر میزاره ..ادمین جون وات دِ فاز ؟ لذت میبری از حرص خوردن ما ؟ 😠😠😡

  8. رمان که خوب باشه ولی نویسنده به نظر خواننده هاش اهمیت نده به نظرم هیچ فرقی با رمانهای الکی نداره به تدریج از تعداد مخاطبات کم میشه از من گفتن بود😷حالا بیا ما کنجکاو کن نویسنده عزیز

  9. اگه دلت خواست عشقت کشید پارت بعدی هم بزار ولی نمیخوایم تو زحمت بیوفتیا نویسنده ی وقت دستت اوف میشه

    1. نویسنده جان ماساژور بفرستم بیان خدمتتون 😂😂 دستانتون پینه بستن از نوشتن زیاد گویا
      اقا چرا وقتی خودتون تکلیفتون با خودت مشخص نیست رمان میدین بیرون😨😨😨😨😨

  10. سلام بچه های عزیز لطفا اگه کسی لینک تلگرام رمان همخونه مغرور من و داره هانیه و هاکان بزاره ممنون میشم
    خیلی وقت دنبالشم😟😟😟😟😟😟

  11. وای این اولین رمانیه که میبینم پسرا هم مشتاق به خوندنش هستن بابا 5 روز گذشت بزار دیگه من که دارم میمیرم ولی خدایی خیلی خوب مینویسی دمت گرم نویسنده جون:)

    1. من اون اول که شروع کردم به خوندن این رمان انقدر زیاد بودو زود به زود میزاشتی که بیشتر جذبش شدم بخونمش..ولی حالا انقدر دیر به دیرو کم میزاری باعث میشه خواننده هاش کم بشن..به فکر ما نیستی به فکر خودتو رمانت باش که خواننده هاش دارن کم میشن

  12. عام کشتیمون ب خدا
    د جون بکن
    ی پارت قراره بزاریااااا.تا جون مارو بالا نیاری بعید میدونم پارت بدی

  13. عام کشتیمون ب خدا
    د جون بکن
    ی پارت قراره بزاریااااا.تا جون مارو بالا نیاری بعید میدونم پارت بدی
    😑😑😑😑😑😣😥

  14. عزیزم می‌دونم رمان نویسی سختی های خودشو داره ولی به نظرت یکم کم و کوتاه پارت نمیزاری ؟ دو هفته پیش این پارت رو گذاشتی ولی هنوز پارت ۶۰ رو نذاشتی
    میدونم ممکنه مشکلاتی داشته باشی ولی لطفا اگر هم میخوای دی به دیر بنویسی هر کدوم رو بلند بنویس. ممنون

  15. اای جانم این یاسینم خیلی مغروره که عشقشو به زبون نمیاره
    عالیه نویسنده عزیز فقط یکم پارتا بیشتر شه🌹🌹🌹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan