رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 60

 

چشمامو به آرومی باز کردم و نگاهی به دور و اطراف انداختم.
تا چند لحظه ی اول گیج و منگ بودم و نمیدونستم کجا خوابیدم اما چشمم که به یاسین افتاد متوجه شدم کجا هستم.تو کلبه!
کلبه درختی ای که همیشه دلم‌میخواست یه شب رو داخلش بخوابم.
پتورو به آرومی از روی تنم کنار زدم و از روی تخت اومدم پایین.
دستامو دور تنم حلقه کردم و با گام های سبک و آروم به سمت پنجره رفتم.
گوشه ای پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم.
برف میبارید و دیدن این تصویر از اون قاب کوچیک واقعا تماشایی بود.
لبخند زدم و نجوا کنان با همون حالت خوابالودگی لب زدم:

“چقدر خوشگل…”

محو تماشای باریدن برف بودم که یادم اومد اوه اوه.من اصلا یادم نبود باید خیلی زود و قبل از بیدار شدن بقیه برم داخل خونه.
قبل از اینکه کسی منو اینجا ببینه و کلی حرف دربیارن و جنجال درست کنن.
خوشگلی برف از یادم رفت.
فورا لباسهامو تنم کردم و با برداشتن دوربینهای عکاسی که دوتا بودن برداشتم و آماده ی رفتن شدم. همزمان گاهی به ساعت انداختم.
پنج صبح بود و هوا هنوزم تاریک …
قدم زنان به سمت یاسین رفتم.
خیلی آروم گردنش رو کج کرده بود و خواب بود.
به سرم زد یه عکس ازش بگیرم اونم تو همین حالت.
دوربین رو بالا گرفتم و یه عکس به صورت سلفی از خودم و خودش تو اون حالت گرفتم.
عکس خیلی زود حاضر شد.کیفیتش خیلی عالی نبود اما بد هم نبود
درهر صورت من عاشق این دوربین بودم.
دوربینی که بابا برای تولد هفده سالگیم بهم هدیه داد.
رفتم سمت طاقچه اش.
یه خودکار برداشتم و پشت عکس نوشتم:

“من هیچوقت از تو متنفر نبودم.هیچوقت.دوست دارم بابالنگ دراز”

واقعا بابا لنگ دراز بود با اون لنگهای درازش.
نوشتن همچین متنی و ابراز حس درونیم به خاطر این بوده که اون بهم گفت من همیشه ازش متنفر بودم درحالی که واقعا نبودم.من حتی نمیدونم کی باهم افتادیم سر لج و اینجوری افتادیم به کل کل!
عکسی که با دوربین چاپ فوری گرفته بودم رو با یه برچسب چسیوندم به آینه و بعد به سمت تخت رفتم..پتویی که روی تنم خودم بود رو برداشتم و انداختم روی تن اون که سردش نشه و بعدهم وسایلم رو برداشتم و از کلبه زدم بیرون.
هوا بشدت یخ و سرد بود.اونقدر که بدنم از سردی توهم مچاله شده بود.
سرم رو تو گردنم برو برده بودم و لرزون لرزون تو برف راه میرفتم.
اونقدر شدید شده بود که وقتی قدم برمیداشتم پام تا زانو تو برف فرو می رفت.
خودمو رسوندم عمارت و رفتم داخل.
اون موقع از صبح تنها کسی که توی عمارت بیدار بود من بودم.
منی که مجبور شده بودم این موقع از صبح از کلبه بزنم بیرون و برم داخل که یه وقت کسی متوجه نشه کلبه پیش یاسین بودم و پشتمون حرف دربیارن!
در اتاقم رو باز کردم و رفتم داخل.
وسایلمو یه گوشه گذاشتم و خزیدم زیر پتو….
ساعت نه کلاس داشتم و میتونستم دست کم تا اون ساعت بخوابم.
گرمی پتو کم کم سردی هوای بیرون رو از تنم پروند.
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم‌گذاشتم و دوباره خوابیدم…..
نمیدونم چه مدت از خوابیدنم گذاشت اما با برخود در به دیوار حس کردم اون خواب نصف و نیمه از سرم‌پرید.
با اینحال از زیر پتو بیردن نیومدم.
طولی نکشید که صدای یاسر تو اتاق پخش شد:

“”””
برف، برف، برف میباره ، قلب من امشب بیقراره

برف ، برف، برف میباره ، خاطره هاتو یادم میاره

تا دوباره صدامو در آره
برف برف برف می‌ باره
آسمونم دلش غصه داره
حق داره هرچی امشب بباره
جای برف باز میشینی کنارم
مطمئنم دیگه شک ندارم

شک ندارم تو هم فکرم هستی ، تنهایی تو اتاقت نشستی

گفته بودی دلت تنگ نمیشه ، پس چرا هی میای پشت شیشه

برف برف میباره ، خاطره هاتو یادم میاره

خنده ی آدمک روی برفا
روزای خوبمو زنده کرده
من دلم گرمه هیچکی نمیشه
سردمه سردمه خیلی سرده
باز دوباره داره برف میباره، باز چه ساکت ، چه کم حرف میباره
یخ زده دستای بی گناهم
چشم براهم فقط چشم براهم… “”””

پتو رو کنار زدم و گفتم:

-اه یااااااسر…بسه دیگه!

-پع…دلت میاااااد.صدا به این خوبی…..

-صدای خوبتو نگه دار واسه حموم

خندید و پرده های اتاقمو کنار زدم و گفت:

-پاشو…پاشو مگه نگفتی میخوای بری سر کار کافه چی؟ پاشو رفیقم‌منتظر دیدنت!

تا اینو گفت فورا نیم خیز شد‌م.من عاشق کار بود.عاشق درامد.
عاشق اینکه دیگه به کسی نگم بهم‌پول بده.
رو صورت خوابالودم لبخند ملیحی نشست.
ذوق زده گفتم:

-جدا؟ یعنی الان باید بریم!؟

از پنجره فاصله گرفت و اومد سمتم.کنار تخت ایستاد و جواب داد:

-آره دیگه…هومن منتظرمونه.گفت ده کافه باشیم.

نگران‌گفتم:

-ولی من نه کلاس دارم!

چشمکی زد و گفت:

-گور بابای کلاس….حالا یه امروز نری دیگه بهت نمیگن سوفیای عکاس باشی؟؟هااان!؟

نیشمو تا بناگوش وا کردم و گفتم:

-چرا میگن…

دقت سمت در و گفت:

-پس تو ماشین‌منتظرتم زود بیااا…

این فرصت عالی بود که نمیخواستم‌

 

دویدن تو حیاط بخاطر بارش برف خیلی سخت تر از حد تصور بود حتی با وجود پوشیدن اون بوت ها!
اما همه چیز قشنگ تر از همیشه شده بود…
قشنگتر و باحالتر…حیاط سفید بود.درختها سفید بودن و همین همه چیز رو خوشگل میکرد.
اصلا من عاشق برف بودم.عاشق آدم برفی هایی که درست میکردیم.عشاق عکسهایی که کنار ادم برفی ها از خودمون میگرفتیم.
دو طرف کلاه رو سرمو کشیدم پایین و ترجیح دادم از قسمت سنگفرش که بخاطر لیزی و خیسی اصطکاک نداشت رد نشم و از مسیر دیگه ای برم که یه وقت خدایی نکرده کله پا نشم و این فرصت کاری مهم رو از دست ندم.
اما همون موقع یاسین از پشت سر گفت:

-سوفیااا…

اسممو که صدا زد سرمو برگردوندم سمتش و اون چون این رو دید گفت:

-وایسا ببینم…

بااینکه کار خاصی انجام نداده بودم و خودمم اینو خوب میدونستم اما نمیدونم چرا تا گفت” وایسا ببینم” به خودم مشکوک شدم و ترسیدم.
ذهنم رفت پی حرفهایی که روی عکس فوری واسش نوشته بودم.
حتما اونا کفریش کردن ولی آخه من که چیزی بدی ننوشته بودم.
نمیدونم…شایدم اون سلفی تو اون حالت خوابیده عصبانیش کرد! پووووف!
فاصله ی بینمون زیاد بود چون مشخص بود اون داشت از کلبه جنگلیش میومد.
قلبم تند تند تو سینه ام تپید.
دویدم سمت ماشین یاسر که جلوی در خونه پارک شده بود.
درو باز کردم و پریدم داخل و گفتم:

-برو برو برو…برو تا یاسین نرسیده

خندید و با روشن کردن ماشین یه بوق هم زد که سرایدار درو پشت سرمون ببنده و بعدهم گفت:

-چیه!؟ نکنه باز دسته گل به آب دادی که میترسی ازش!

ماشین که راه افتاد و خیالم از بابت اینکه دستش بهم نمیرسه راحت شد جواب دادم :

-نه بابا…من که کار خاصی نکردم ولی تو خودت یاسین رو که میشناسی.الکی به آدم گیر میده…الان نمیدونم دوباره میخواد بابت چی بهم گیر سپیچ الکی بده!

خندید و سرعت ماشین رو زیاد کرد.آینه رو دادم مایین و نگاهی به خودم انداختم.
صودتم گل انداخته بود.
همهوجا سفید بود و اون دوتا لپ سرخ خیلی شبیه به دلقک هام کرده بود و کارکترهای برنامه کودک هاا!
برف روی کلاهمو تکوندم و یاسیر چون همون لحظه از جلوی خونه ی بهراد رد شدیم گفت:

-عجیبه! خیلی عجیب …

اولش متوجه نشدم داره از چی حرف میزنه برای همین پرسیدم:

-چی عجیب؟

غرق و فکر گفت:

-یاسین و بهراد دیگه باهم نیستن.یعنی من نمیبینم که باهم باشن.قبلا این دوتا شبانه روز کل هفته رو باهم بودن….
همه جا باهم بودن.همه جاااا
اما حالا…اصلا باهم ارتباطی ندارن…فکر کنم قهرن هان؟

بااینکه در جریان همچی بودم اما لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

-نه بابا قهر مال بچه هاس…مگه اونا بچه ان…فکر نکنم!

یکم فتر کرد و بعد خیلی محکم و جدی گفت:

-نه! باور کن اینا قهرن…وگرنه محال این مدت طولاین اصلا باهم نگردن و نچرخن…باید ته و توش رو دربیارم!

اصلا دلم نمیخواست کنجواوی کنه و تهش بفهمه من کرم ریختم و با بهراد دوست شدم و رفتم خونه اش و. و ….و بعد که یاسین فهمیده با بهراد دعوا کرده و کتکش زده!
نه! اصلا دلم نمیخواست دست کم اون از این موضدع باخبر بشه برای همین تصنعی خندیدم و دستپاچه گفتم:

-بیخیااااال…رفیقن دیگه گاهی باهم به مشکل میخوردن بنظرم من و تو دخالت نکنیم بهتره!

یکم با خودش در مورد حرفهای من فکر کرد و بعدهم گفت:

-نمیدونم .شاید حق باتو باشه…ولی آخه یه جیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده!؟

سرمو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-چی؟

چونه اش رو خاروند و جداب داد:

-اینکه چه چیزی اونقدرمهم بوده که باعث شده این دوتا بهم قهر بکنن!!!

هرچه یاسر بیشتر در موردش حرف میزد من بیشتر دستپاچه و بهم ریخته میشدم.
یعنی یه جورایی حس عذاب وجدانم بیشتر پیشد.
آخه من واقعا هیچوقت راضی نبودم میونه ی این دوتا رفیق رو بهم بزنم.
زمانی که دلم پیش بهراد گیر کرد تصوری که از آینده داشتم این بود که خب…
یه مدت باهم میمونیم بعد که رابطه مون بهتر و محکمتر شد کم کم همچی رو به یاسین میگم ولی….
ولی آخه من چه میدونستم که قراره بازیچه ی بهراد و سوگند بشم.
تو فکر بودم که یاسر سرش برگردوند سمتم و پرسید:

-نطر تو چیه سوفی؟

چون تو فکر بودم متوجه حرفش نشدم برای همین با گیجی پرسیدم:

-هان؟ چی؟

نگاهشو دوخت به مسیر و جواب داد:

-میگم یعنی بنظرت چی بین اینارو خراب کرده؟

لب گزیدم و سرمو پایین انداختم.
جواب این بود…من !
اما روم نمیشد به زبونش بیارم.
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-نمیدونم…ولی امیدوارم هر مسئله ای که هست زودتر رفع بشه و دوباره باهم رفاقت داشته باشن…

لبخند زد و گفت:

-آره منم امیدوارم این اتفاق بیفته …

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫29 دیدگاه ها

      1. سایاااااانم!
        آره یه مدت نبودم درگیر مشکلات..
        .
        .
        الان هستم
        خوبی تو؟؟؟؟؟/
        دلم برات تنگ شده بود!

      1. مامااااان مامان گمشدم پیدات کردم تو کجا بودی لعنتییی سایان آنقدر دلم واست تنگ شده 🥺🥺🥺🥺🥺

  1. هیچ نظری ندارم واقعا 🐋
    دیگه نه میگم زود بزار نه میگم بیشتر بزار خسته شدم گمونم وقتی جهنم یخ بزنه گربه هاهم قدقد کنن و ماهی ها تو آب خفه بشن باز هم‌ زود نزاری دیگه برام مهم نیس گذاشتی شاید خوندم نزاشتی هم‌ خب به من چه نمیخونم

    1. دوست عزیز نویسند نمیاد اینجا ببین نظر های شما
      به احتمال زیاد ادمین از کانال رمان این رمان توی سایت میذار ادمین شاید نویسنده اصلا نشناس و نویسنده از این سایت بازدید نداشت باشه

  2. مرسی نویسنده جون خیلی خوب بود
    اما خوب بودن ملاک نیست اینکه بتونی با مخاطبات ارتباط برقرار کنی یه دنیا ارزش داری اینکه هر یه هفته نمیدونم یه ماه پارت بذاری ولی فقط باب میل خودت باشه که دوست داری چیزی که خودت میخوای رو به دیگران تحمیل کنی پشیزی ارزش نداره
    من به عنوان خواننده این رمان واقعا خسته شدم چون داری الکی اتفاقات روزمره رو به نمایش میذاری گه و گداریم یه حرکت خفن میزنی اگه ما فقط میخواستیم که اتفاقات روزمره دیگرانو ببینیم فقط خودمون واسه خودمون کافیم
    موفق باشید🌻

  3. آقا خب تند تند پارتارو بزار دیگه
    حداقل دیر دیر میزاری بیشتر بنویس
    اینجوری خیلی بده
    آدم اذیت میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن