رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 61

 

 

تو بدو ورود به اون کافه عاشقش شدم.
عاشق فضاش، عاشق تزئیناتش.عاشق میز و صندلی های رنگاورنگ…گلدونهای خوشگلی که هرکدوم یه رنگ بودن…
محو تماشای اطراف بودم که یاسر کنار گوشم گفت:

-اینجا پاتوق ماهم هست یه جورایی…هومن و هوتن هردوتاشون اینجاررو باهم میگردونن…البته هوتی بیشتر اینجاست!

ذوق زده و هیجان زده گفتم:

-عاشق اینجااا شدم.خیلی باحال!آدم حس میکنه وارد سرزمین عجایب شده

سرش رو به نشانه ی تائید کلام و حرفم در توصیف این کافه ی دوست داشتنی تکون داده وگفت:

-دکوراسیون و چیدمان نیمکتها و میز و صندلی ها که شبیه یه کلاس درس و حتی تخته سیاه و خلاصه دیزاینش همه ایده ی هوتی بوده!

باخنده پرسیدم:

-چرا صداش میزنی هوتی!؟

شونه بالا انداخت و با لبخند جواب داد:

-خب همه بهش میگن نه فقط من!

دیگه دراین باره باهم حرفی نزدیم چون همون موقع دوستش اومد سمتمون.با اینکه یه جورایی مدیریت اونجا به حساب میومد اما دیدم که حتی خودش هم گاهی مثل گارسنها سفارش تحویل میداد.
دستشو سمت یاسر دراز کرد و گفت:

-به یاسو نفله! احوال محوال!؟

دو چیز رو اون لحظه خیلی زود متوجه شدم.اولیش اینکه انگار همشون عادت داشتن اسمهای هندیگرو به صورت مخفف صدا بزنن مثل یاسر که شده بود یاسو یا هوتن که شده بود هوتن یا هومن که بهش میگفتن هومی و دوم اینکه ادبیات خاص خودشونو داشتن که خیلی هم عجیب و غریب بود ولی باحال.
یاسر به من اشاره کرد و گفت:

-ایشونم سوفی دختر خاله ی من که خیلی هم گل گلاب.کاربلد و کدبانو و عکاس و ازهمه مهمتر اینوه یه کافه چیِ درجه یکِ!

معرفی من کوتاه بود و مختصر اما مفید.هوتی یا همون هوتن سرش رو برگردوند سمت من.
همسن و سال خود یاسر بود یه پسر بامزه با موهای فدفری سیاه و پر پشت و یه عینک گرد و اندام متناسب و قد بلند!
فیس بامزه ای داشت و بارزترین ویژگیش این بود که مدام لبخند میزد و یکی از لبخندهارو به من هم تقدیم کرد و بعد گفت:

-سلام سوفی.از آشنایت خوشحالم منم هوتی ام…

خنده ام گرفت ولی به سختی خودمو کنترل کردم و گفتم:

-ممنون…منم همینطور

کف دستهاشو به هم مالید و گفت:

-خب…به همچی مسلطی یا نیاز هست یه دور واست کالبدشکافی کنم!؟

سرمو تکون دادم و با لبخند گفتم:

-نه نه…همچی رو بلدم…پدرم تو شیراز کافه داره .بعنی هم کافه هم آموزشگاه نقاشی و طراحی و خب بیشتر چون‌ زمان بیشتری رو مجبور بود صرف شاگردانش تو حوزه ی موسیقی و طراحی بکنه بیشتر اوقات من بودم که کافه رو میچرخوندم…

با تحسین گفت:

-اوهههه چه پدر هنرمندی!؟پدرت پدر دختر شجاعس؟

خندیدم:

-اونجا گاهی بابای سوفی صداش میزدن…

یکم فکر کرد و بعد گفت:

-بزار حدش بزنم اسم سه گانه ی مدرت یعنی آموزگشاه موسیقی و نقاشی و کافه اش چیه…دنیای سوفی…؟درست؟

متحیر نگاهش کردم‌چون درست حدس زده بود.اسم آموزشگاه های بابا و کافه اش همین بود.
ناباورانه پرسیدم:

-یاسر بهت گفت؟

خندید و جواب داد:

-نه راستش حدس بود….کلا شرایطتت عالیه…فکر کنم از همین حالا هم بتونم یه توضیح مختصر جهت آشنایی بدم

یاسر که تلفنش درحال زنگ خوردن بود خطاب به هوتن گفت:

-البته سوفی نمیتونه دوشیفت باشه.چون یونی هم میره!

هوتن شستشو لایک مانند بالا آورد و گفت:

-حله دادش امروز فقط آشناش میکنم با وسایل با فضا بعدهم راجع به شیفت و زمان اومدنش حرف میزنیم.خوبه سوفی؟میتونی چنددقیقخ بمونی که برات توضیح بدم؟

با اشتیاق جواب دادم:

-آره آره میتونم…

یاسر مشغول صحبت تلفنی شد و از ما دور.همراه هوتن سمت قسمتی که وسایل بودن رفتیم.قسمتی که مجزا بود از کافه و همه چیز اونجا تهیه میشد.
حین رفتن به اونجا هوتن توضیح داد:

-اینجا شعبه دوممونه اما یکی از پرسنل حرفه ایمون بخاطر فوت پدرش مجبور شد برگرده شهرستان.فکر کنم تو جایگزین خوبی باشی براش…
همینجوری داشت برام توضیح میدادکه یاسر اومد سمتم و باعجله گفت:

-سوفی من باید برم جایی.خودت میتونی برگردی خونه؟

فورا جواب دادم:

-آره میتونم…نگران من نباش.برو به کارات برس!

اول با هوتن دست داد همونطور با عجله عقب عقب می رفت گفت؛

-خب بعدا میبینمت.مراقب خودت باش…فعلا…

-به سلامت!

بعداز رفتن یاسر هوتن سر حوصله همچی رو برام توضیح داد.حتی باهم راجع به تایمهایی که من میتونستم بیام صحبت کردیم.
حقوقش هم چندان بد نبود و برای من کافی به نظر می رسید اما جدا از همه ی اینها واقعا پسر خوبی بود و من همون حسی که به یاسر داشتم به اون هم داشتم.

مثل برادر بود.
یه برادر باحال!
دوسه ساعتی همونجا بودم و چون میدونستم زمان کلاسم تموم شده ترجیح دادم به جای دانشگاه برگردم خونه و استراحت بکنم.
بخاطر برف شدیدی که میبارید تاکسی دربست گرفتم و خودمو رسوندم عمارت منوچهرخان که یه جورایی از شهر هم کمی دور بود و فاصله اش زیاد.
برف و باد شدیدتر شده بود و آدم حس بودن تو کوه بهش دست میداد.
از تاکسی پیاده شدم و به سمت خونه رفتم.
در زدم و بعداز کلی معطلی یاسین درو برام باز کرد.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫33 دیدگاه ها

    1. منکه دیوونه شدم رمان به این زیبایی چرا انقدر لف میدی که کار بر ها کم بشن
      به نظرم ول کنید بریم یه ماه دیگه بیاید حداقل ۱۰تا پارت باهم یجا بخونیم منکه تحمل هر هفته یکی ندارم

  1. سلام دوستان کسی کانال این رمانو داره اگه دارین میشه بگین خیلی ممنون میشم❤❤
    اصلا با این وضع نمیشه خوند 😨که چی هست نخوندی تموم شده اسم اینا پارت نیست پارتکه از من گفتن بود

  2. چرا انقد کمممممم اخه چراااااااا چرااااااااااااااااااااااااا😭😭😭میخواید مارو دق بدید 😵

  3. سلام خداقوت پهلوون،خسته نباشی دلاور،خیلی قشنگ بود ادامه بده ،اگه نا امید شدی به خودم بگو بیام دوتا نر و ماده بخوابونم تو گوشت تا امیدت برگرده، هان نکنه توقع چیزه دیگه ای داشتی؟

  4. ای خدا بیا منو بخور
    فقط همین ‌‌‌‌‌؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خب یکم دیگه کشش میدادی به جای اینکه بگی احساس توی کوه بودن میکنی

    1. چرا یاسین هم بود اون جمله اخر رو یبار دیگه بخون کلمه یاسین توش یافت میشه همینم لطف بزرگی از نویسنده است😐

  5. سلام‌به همه
    ادمین عزیز خیلی رماناتون خوبه و همیشه خوب باشه
    خب دوستان عزیزی نگا کنید :
    ایشون که فقط این رمان رو نمی نویسن، مثلا من رمان (من سیندرلا نیستم ) هم میخونم ( حالا من این دو تا رمان رو میخونم ) ولی خداییش خودتون رو جای ادمین بزارید:
    ادمین که فقد رمان نمی نویسه، کلی کار شخصی داره
    تنها رمان پسرخاله که نیست ،کلی رمان های دیگه هم است که باید بینویسه
    چشماش به خاطر زیاد دور لب تاپ یا گوشی درد میگیرع
    خانوادش چون زیاد دور گوشیه شاکی ان

    خب یکم صبر کنید که ادمین هم بتونه کارای خودش انجام بده و هم رمان بینویسه

    البته بهتون حق میدم ، منم خیلی منتظر میمونم

    البته ادمین عزیز لطفا وقتی رمان می خوایید بینویسید چند تا رمان نصف نصف نزارید
    یک رمان هر روز بزارید .
    هروقت تموم شد برید سراغ رمان بعدی

    تمام….

    1. مسئله اینه مثلا من نویسنده اگه نمی تونم بنویسم چرا شروع میکنم ک مردمو تو خماری نگه دارم .
      در مورد کار هاش در روز چیزی که ما میبینیم هر هفته یک پارت اونم فقط چند خطه اگه حتی بخواد ۷ تا رمانم بنویسه بیشتر از این میشه من خودم هزاران کتاب و رمان می خونم و خودم مینویسم در روز به همشون میرسم
      در ضمن ما از این دسته رمان ها رو برای قشنگ شدن روزمون یا سرگم شدمون می خونیم حالا ننوشتن نویسنده باعث این میشه که بجای اینکه دغدغمون اتفاقات رمان باشه دغدغمون شده گذاشته یا نذاشته شدن پارت و کوتاه و بلند بودنشه !

  6. مسئله اینه مثلا من نویسنده اگه نمی تونم بنویسم چرا شروع میکنم ک مردمو تو خماری نگه دارم .
    در مورد کار هاش در روز چیزی که ما میبینیم هر هفته یک پارت اونم فقط چند خطه اگه حتی بخواد ۷ تا رمانم بنویسه بیشتر از این میشه من خودم هزاران کتاب و رمان می خونم و خودم مینویسم در روز به همشون میرسم
    در ضمن ما از این دسته رمان ها رو برای قشنگ شدن روزمون یا سرگم شدمون می خونیم حالا ننوشتن نویسنده باعث این میشه که بجای اینکه دغدغمون اتفاقات رمان باشه دغدغمون شده گذاشته یا نذاشته شدن پارت و کوتاه و بلند بودنشه !

  7. عزیزان این رمان تو تلگرام در یک چنل تبلیغاتی به اسم دخترونه پارت گزاری میشه نویسنده این کار همون نویسنده رمان دختر حاج آقاس والان درواقع ازاین کارکسب درآمد میکنن رمانای ایشون مادمازل . حس داغ . عشق صوری. پسرخاله.و…چندتادیگس که هرکدوم چنل جدادارن وکسایی که بخان پارتارو حداقل ۱۰۰ پارت جلوتر بخونن باید ۲۰هزارتومن به حساب نویسنده واریز کنن تا عضو وی آی پی بشه وادمین این سایت فقط ازاونجا پارت برمیداره ونویسنده اصلا به این سایت سر نمیزنه

  8. سلام خیلی رمانت قشنگه بی صبرانه منتظر پارت بعدیم😊

    میگم چرا اینقدر غر غر میکنید خب
    همین پارت هم خوبه
    رمان قشنگیه
    اینقد به نویسنده انرژی منفی ندید😐😊☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *