رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 62

 

برف و باد شدیدتر شده بود و آدم حس بودن تو کوه بهش دست میداد.
از تاکسی پیاده شدم و به سمت خونه رفتم.
در زدم و بعداز کلی معطلی یاسین درو برام باز کرد.
نگران نگاهش کردم و بعد سرمو پایبن انداختم و گفتم:

-سلام…

این یه سلام فوری فوتی بود چون تصمیم داشتم بعدش باعجله از کنارش رد بشم اما اون که انگار خوب میدونست جدیدا آهوی گریز پا شدم فورا مچ دستمو گرفت و گفت:

-وایسا ببینم…

نگه ام داشت و با پا درو بست.با ترس نگاهش کردم.
نمیدونم اینبار قرار بود به خاطر چی باهام تندی بکنه. یااینکه من چه غلطی کرده بودم که اونو از من عصبانی کرده بود.
برف همینجور رو سر و صورتمون میبارید.
نگران گفتم:

-یاسین ولم کن سردمه بزار برم…

ول نکرد.حتی فشار دستشو به دور مچم بیشتر و بیشتر شد.اون لحظه هی توی سرم به این فکر میکردم که من چیکار کردم که یاسین دوباره ازم شاکی شده.
نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت:

-دنبالم بیاااا…

اینو گفت و با کشیدن مچ دستم منو دنبال خودش برد.
قدمهام رو به سختی روی برف برمیداشتم و نمیدونستم اصلا قراره کجا قراره بریم.
همونطور که دنبالش می رفتم پرسیدم:

-کجا داری منو میبری یاسین هااان؟

فکر کنم متوجه ترس و نگرانی توی صدام شد که تصمیم گرفت یه کم سر به سرم بزاره و بگه:

-میخوام ببرمت یه گوشه و سر به نیستت بکنم! شایدم بردم یه گوشه کبابت کردم و خوردمت! خودت حدس بزن کدومش اتفاق میفته!

بااینکه میدونستم داره سر به سرم میزاره و یه جورایی میترسونتم اما بازم نگران بودم و این نگرانی وقتی بیشتر شد که فهمیدم داره منو میبره سمت کلبه اش.
دوباره گفتم:

-داریم میریم کلبه؟ من نمیخوام بیام….بزار من برم!

بدون اینکه سرش رو برگردونه سمتم جواب داد:

-تا دیشب التماس میکردی تو کلبه بمونی اما حالا میگی نمیخوای بیای!؟

 

نگاهی به اطراف انداختم.دلم نمیخواست کسی مارو باهم ببینه.البته یاسین منو از راه پشت عمارت برد هرچند اگه از اونجا هم نمیبرد باز فکر نکنم خطری تهدیدمون میکرد چون هیچکس تو حیاط عمارت نبود.
برق اونقدر شدید و زیاد بود که همچین موقعی کسی به خودش زحمت بیرون اومدن نمیداد و حتی خدمتکارها هم فقط درصورت لزوم اونجا میومدن.
چشم از اطراف برداشتم و درجواب سوال یاسین گفتم:

-آخه تو میخوای منو ببری بزنی…یا بازم دعوام کنی…یا دوباره خط و نشون بکشی…

تا اینو گفتم خندید.
یکم عجیب بود.یاسین اصلا اهل خنده نبود.
من یکی که اولین بارم بود خنده هاش رو میشنیدم.
کلاه نپوشیده بود و کله ی سرش پر از برف شده بود.
چرا اصلا حواسش به خودش نبود.
یعنی فکر نمیکرد سرما میخوره؟
قدم بعدی رو بلندتر برداشت و گفت:

-چیه؟ نکنه باز یه کار زیر جلکی دیگه انجام دادی که منتظری بخاطرش کتک نوش جون کنی؟

باز حکایت آش نخورده و دهن سوخته.تندتند جواب دادم:

-نه معلوم که نه! تو خودت الکی به آدم میپری گفتم لابد اینبارهم میخوای….

نذاشت حرف بزنم و گفت:

-بلدی بدویی!؟

-چطور؟

نگاهی به مسیر انداخت و گفت:

-مسابقه بدیم تا کلبه؟

کلا امروز یاسین عجیب شده بود.عجیب و مرموز. انگار اصلا یاسین سابق نبود. شاید هم سرش خورده بود به جایی.
به یه جایی که کلا زیرو روش کرده بود. اما من با نادیده گرفتن همچی، هیجان زده پرسیدم:

-چی گیر برنده میاد!

ایستاد تا بهش برسم.بعد سرش رو به سمتم برگردوند و جواب داد:

-برنده هرکاری دلش بخواد میگه و بازنده باید براش انجام بده!

چشمهام درخشید.لبخندی خبیث و شیطانی زدم و همونطور که سرم رو معنی دار تکون میدادم گفتم:

-امممم…بدم نمیااااد امرو نهی کنم بهت!

لبخند زد و پرسید:

-خیلی مطمئنی میبری!؟

با اعتماد به نفس گفتم شک ندارم…

ژست رو گرفت و پرسید:

-خب بریم…

دستمو بالا گرفتم و گفتم:

-نه …هنوز نه…یه لحظه وایساااا….

ایستاد و منصرف شد از رفتن.چرخید سمتم و نگاهی به صورتم انداخت.دنبال دلیلی بود که نخوام برم و بعدهم پرسید:

-چیه؟

کلاهمو از روی سرم برداشتم. من بخاطر دانشگاه و کلاس رفتن احتمالی علاوه بر کلاه مقنعه پوشیده بودم اما اون هیچی نپوشیده بود و تمام موهاش هم که برفی شده بود.
درسته ارتباط خوبی نداشتیم اما دلمم نمیخواست سرما بخوره.
به هرحال پسر خاله ام بود.
به سرش اشاره کردم و گفتم:

-سرتو پایین بگیر…

اول متعجب نگاهم‌کرد بعد به شوخی پرسید:

-چیه میخوای بزنی پَس کله ام؟

خودمم خنده ام‌گرفت:

-نهههه…سرتو بیار پایین…

بالاخره اینکارو انجام داد.سرش رو پایین گرفت و واسه اینکه کله اش در دسترس من باشه حتی کمرش رو هم تا کرد.
موهاش رو تکوندم و تا برف هارو کنار بزنم بعد کلاهمو روی سرش گذاشتم و وشیدمش پایین و گفتم:

-خب حالا خوب شد…دیگه سرما نمیخوری

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫29 دیدگاه ها

    1. وای ادم میمونه به نویسنده چی بگه! اگه پارتاتو طولانی تر کنی اسمون به زمین میاد؟ اخه چرا انقد گشادی عزیز من؟؟ واقعا اعصابم از خورده شده ….
      یه رمان دیگه هست اسمش گرگهاست از بس نویسندش پارت دهیش خوبه که به نظرم جا داره اینجا ازش تشکر کنم و بگم بابت زحماتت ممنونم
      امیدوارم شما هم به خودت بیای و ازشون احترام به خواننده رو یاد بگیری….

  1. جون چه عشقولانه یاسینو باش تو رو خدا چه دلبری بود دمت گرم ولی خب پارتا رو طولانی تر کنی عالی تر میشه ولی خب زمان پارت گذاریتون خوب بود بزنم به تخته با همین فرمون بگاز برو جلو

  2. رمانت خیلییییییییییییی عالییییییییییییییییییییییه😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
    خیلی قششششششششنگه اگه ادامه همه بدی قشنگتر هم میشه😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️
    پارت بعدی رو زودتر بذار لطفاً چون واقعاً نمیشه صبر کرد برای پارت های بعدی😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️
    پارتاتو زود به زود بذار
    به حرف های بقیه که میگن بده توجه نکن فقط پارتاتو بنویس
    رمانت طرفدارای زیادی داره پس نگا به اونایی که میگن بده نکن فقط پارتاتو بنویس
    لطفاً لطفاً پارتاتو زود به زود بذار چون از بس عالییییین نمیشه صبر کرد
    😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    1. عزیز من ماها نمیگیم رمانش بده حرف ما اینه که پارت دهیش خوب نیس و اینکه هر پارتش خیلی کمه
      اتفاقا اگه نویسنده به نظرات اهمیت نده خیلی زود مخاطباشو از دست میده

  3. تورو خدا پارتاتو زود به زود بذار من عاشششششششششششسششقه رمانتم نمیتونم برای پارت های بعدی صبر کنم زود به زود بذار پارتاتو😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

  4. بقیه رمان ها دیگه تو پارت حدود ها ۶۰ خیلی از داستان جلو رفته ولی اینا هنوز به به جایی که یکم امیدوار کننده باشه نرسیده هر ۳,۴ پارت شاید بشه یک پارت کامل و درست حسابی این چه وضعیه 😐

  5. باو تو چرا انقد گشاد بازی در میاری 😑
    ب خدا روزی چن خط هم بنویسی تا وقتی ک بخای پارت گذاری کنی زیاد شده دقیقا چیزی ک ما میخایم
    ترو خدا انقد گشاد نباش و ی کوشولو هم ک شده ب فکر ما بد بخت بیچارها باش ک تو کف…….

  6. ببین من مادر نیستم ولی بیا یه لطفی بکن یه کادو روز مادری بده بهمون کادوتم پارت ۶۳ رمان باشه یکمم طولانیش کنی عالی میشه 😁😁😍دمت گرم ادمین بیا و این لطف و در حقمون بکن

  7. چرااااااااا اینقد میخای مارو حرص بدی اخههههه میترسی دستات درد بگیرن اینقددد زیاد مینویسییییی نکن اینکارو با خودت 😐😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن