رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 63

 

موهاش رو تکوندم و تا برف هارو کنار بزنم بعد کلاهمو روی سرش گذاشتم و کشیدمش پایین و گفتم:

-خب حالا خوب شد…دیگه سرما نمیخوری…

من با لبخند بهش خیره بودم اما اون ماتش برده بود و فقط نگاهم میکرد.
یه جوری شده بود اما هی سعی میکرد اخم بکنه تا تحت تاثیر قرار نگیره. یا خودش رو همچنان عبوس نشون بده که گمون نبرم یه حالی شده!
حتی به همین خاطر فورا گفت:

-خب دیگه! بالیوود بازی بسه.مسابقه بدیم!؟

نیشمو تا بناگوش باز کردم و بعداز اینکه ژست دو گرفتم جواب دادم:

-بریم…

از “بریم ” گفتن من و اعلام شروع چندثانیه هم نگذشته بود که شروع کردیم به دویدن.بدو بدو کردن تو اون برفی که تا راه می رفتیم زانومون تو حجم زیادش فرو میرفت واقعا سخت بود و انرژی زیاد میبرد.
می خندیدم و می دویدم که زودتر خودمو برسونم به کلبه و برنده ی این مسابقه بشم اما چنددقیقه هم نگذشته بود که با اختلاف زیادی ازش عقب موندم.
کثافت انگار از قبل تمرین کرده بود که اینقدر راحت می دوید و خیلی زود هم جلو افتاد.
نگاهم رو به مسیر بود که ببینم چقدر فاصله داریم اما همون موقع یه پام تو برف گیر کرد و چون نشد گام بعدی رو بردارم با کله فرو رفتم افتادم رو برف ها…
حس کردم برف حتی رفته تو لباسم.
صدای آخم که تو محوطه پیچید یاسین فهمید افتادم.
سرش رو برگردوند سمتم و بهم نگاه کرد و حتی دیدم که دستهاشو به حالت اینکه بخواد پوووفی بکنه بالا و پایین کرد و بااینکه خیلی فاصله داشت اما برگشت سمتم.
نزدیک که شد گفت:

-ای دست و ما چلفتی! تو از آخر اول هم نمیشی…

دستهام یخ زده بودن.اوف اوف کنان بلند شدم و بعد چون برف رفته بود تو لباسم هی بالا و پایین میپریدم و میگفتم:

-وای وای یخ زدم یخ زدم یخ یخ یخ….اخ…یاسین یاسین…یخ زدم

متعجب نگاهم کرد و گفت:

-چیه چته؟ چرا همچین میکنی؟زیرت آتیش روشن کردن؟

اون برفهای تو لباسم امونم بریده بودن و چنان بیقرارم کردن که انگار واقعا آتیش زیر پام روشن شده بود. لباسمو از تنم فاصله دادم و گفتم:

-برف…برف رفت تو لباسم! برف…دارم یخ میزنم!

نفسش رو با صدا داد بیرون و بعد همونطور که به سمتم میومد گفت:

-خدایا…مارو باش با کیا شدیم هشتادمیلیون!

لباسمو گرفت و از تنم فاصله داد و بعد دستشو برد تو یقه ام و از پیرهن تنم رد کرد.چشمام گرد شد و ابروهام بالا رفت.
برف یکمش رو شکمم بود و یکمش رو سینه هام.
تیشرت زیر شلوارمو کشید بالا و اون گوله برف خودش افتادپایین بعد دستش برد سمت سینه هام.
آب دهنمو قورت دادم و بهش خیره شدم.
وقتی نگاه های سنگینمو دید من من کنان گفت:

-بد جا…افتاده بود…درش میارم الان…

دستش دقیقا تو سینه ام بود.تیکه برف رو درآورد و انداخت دور.قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میشد و حتی حس کردم یکم داغ کردم اما حالی به حالی شدن اون بیشتر از من بود!
لب گزیدم و اون حین اینکه مدام خودش رو ازم مخفی میکرد که چشم تو چشم نشه باهام دسشتو بیرون کشید و گفت:

-میخوای خنگ بازی و دست و پا چلفتی بازی دربیاری ادامه ندیم اصلا…

نمیخواستم کم بیارم یا اون فکر کنه که کم آوردم برای همین تند تند گفتم:

-نه نه اصلا…میخوام مسابقه بدم.من کم نمیارم…

اینو گفتم و خنده کنان با دو دست هلش دادم به عقب.چون حواسش نبود افتاد رو برف ها.خندیدم و پا گذاشتم به فرار و گفتم:

-مسابقه شروع شده…

بلند شد و گفت:

-خیلی مارمولکی سوفیااا…

خندیدم و گفتم:

-بجنب آقا پسر یه وقت جا نمونی…

شروع کرد دویدن.از من خیلی عقب تر بود اما نسبت به من تسلط بیشتری روی گام های بلندش داشت.
من گاهی لنگهام تو برف گیر میکرد اما اون نه شاید چون قدرت بدنیش بیشتر بود و همین باعث شد از کنارم رد بشه و بازم ازم جلو بزنه.
حرصم در اومد.
دستهامو مشت کردم و غرولند کنان گفتم:

” بمیری تو یاسین انگار بال داره ”

دوباره فاصله گرفت و بعدهم که خودش رو رسوند به کلبه.دیگه مایوس شدم از اول شدن و دویدنهام یه تلاش بیفایده بود.
از یه جایی به بعد دیگه حتی ندویدم.
من بارنده ی این مسابقه بودم و باید می پذیرفتم.
همونطور که از پله ها بالا می رفت به تمسخر گفت:

-حالت چطوره خانم بازنده!؟میبینم که با تقلب و نامردی هم آخر شدی!

نفس زنان پشت سرش پله هارو بالا رفتم .ساق پاهام و کشاله ی رونم درد گرفته بود و رمقی واسم نمونده بود.
به سختی بالا رفتم و بعد پشت سرش وارد کلبه شدم و با بستن در گفتم:

-قبول نیست! برف خیلی زیاد بود…پاهای من هی گیر میکرد.
کلارو از روی سرش درآورد و گذاشت کنار و بعد با درآوردن کاپشن تنش گفت:

-جرزنی نکن! پاهای من پاهای فولادین که نبود…باختی بد هم باختی…به قهقرا هم رفتی جرزنی نکن پای باختت بمون!

کیفم رو انداختم یه گوشه و با درآوردن مقنعه و پالتوی تنم رفتم سمتش و کنار بخاری برقی ایستادم.دستمو رو به گرماش گرفتم و گفتم:

-خب حالا آقای اوسین بولت!باشه تو اول شدی.ولی اگه برف نبود من حتما اول میشدم!

لبخندی زد درحالی که نگاهش همچنان رو به گرمای بخاری بود دستهاشو به همون سمت گرفت تا گرم بشن….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫48 دیدگاه ها

      1. چرااین پارت ها اینقد کمهنه به اون پارتهای اول که هر جی میخوندی تموم نمیشدنه به اینا من یکی به شخصه ترجیح نیدم هفته ای یه دونه پارت بخونم ولی یکم طولانی تر باشه اخه حداقل یه جریانو تموم کن و به یه جایی برسون بعد پارت تموم کن الان از دم در تا کلبه اومدن این دو نفرو سه تا پارت کردی آخه این چه وضعیه؟؟؟

  1. به شدت نیاز به نیشگون دارم😂😂😂واااااییییی تو یه هفته دوتا پارت جدید 😀😀😀😀
    الان اینو میگم یه دفعه ای چشم نخوره صلوات😄

    1. گرگها و نیهان منکه عاشق این دوتا رمانم فقط پارت گذاریاشون خیلی باهم تفاوت دارن گرگها سریع سریع نویسنده جون پارت میذاره ولی نیهان نه هر هفته یا دوهفته یه بار رمان دیگه انلاینم هستن که قشنگن ولی من نخوندم هنوز😂

    2. رمان های خانوم قائمی فر خیلی قشنگه
      پیشنهاد می کنم🙂
      تو گوگل بنویسید نیلوفر قائمی فر میاد

    3. اینایی ک‌میگم امکان نداره از خوندنشون پشیمون بشی بهترین رمانایی هست ک خوندم و میتونم بگم مثلش و ب قشنگیشون پیدا نمیکنی
      بگذار امین دعایت باشم
      سفر ب دیار عشق
      حرارت تنت
      این مرد امشب میمیرد

      محشرنننننن

    4. عزیزم رمان های خانم فرشته تاشهدوست عالی و همچنین خانم هما پور اصفهانی و نیلوفر قائمی ومرجان فریدی اگه دنبال رمان طنز هستی رمان در همسایگی گودزیلا رو بهت پیشنهاد میکنم رمان تب داغ گناه بد نیس رقص قاصدک وسیگار شکلاتی عروس استاد خوب هستش حالا بستگی به خودت داره چه ژانری بیشتر دوست داشته باشی💕💕

  2. وای اومدم یه سر بزنم به سایت با دیدن پارت جدید سوپرایز شدم مرسی ادمین ازت خواهش کرده بودم کادوروز مادر بزاری گداشتی 😂😂😍

  3. وای اومدم یه سر بزنم به سایت با دیدن پارت جدید سوپرایز شدم مرسی ادمین ازت خواهش کرده بودم کادوروز مادر بزاری گذاشتی دمت جیز واقعا …خوشحالمون کردی😂😂😍

      1. واقعا؟؟؟
        اون وقت کی چاپ میشه دقیقا مریم جان یا اینکه اگه اسم نویسنده رو میدونی بگو منم واقعا خیلی ناراحت شدم که دیگه پارت گذاری نمیشه یجورایی انگار باهامون بازی کردن که محبوب شه بعد فورا چاپ کنه😒🙄
        اگه اسم نویسنده یا زمان چاپش رو میدونی بگو مرسی❣️

  4. مرسیییییی نویسنده افرین با همین فرمون برو جلو
    یک دفعه بی جنبه بازی درنیاری دیگه پلرت نزاریااالل💚💚💚💚♥️♥️♥️♥️♥️🎈🎈🎈🎈💜💜💜💜💜💙💙💙💙💛💛💛🧡🧡🧡🤍🤍🤍🤍🖤🖤🖤

  5. ویییی منو این همه خوشبختی محاله 😍😍
    خِداااااا💖
    فقط جان هرکی دوست داری پارت های بلندبزار🙏🙏

  6. چرا سایت رماندونی اصلا بالا نمیاد😭😭
    تروخدا بگید چیکار باید بکنم اکثر رمانایی که میخونم تو سایت رماندونیه 😭😭😭😭😭

  7. بچها بهتون پیشنهاد مبکنم رمان گرگها رو بخونین واقعا از قشنگیش بگذریم نویسنده سه روزی یه بار یه پارت طولاااااااااانی میزاره یه یه پارت رمان گرگها میشه به اندازه چهار پنجتا از ین رمان واقعا خیلی خوبه و نویسنده ی منظم و منطقی داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *