رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 65

 

یه لبخند زد و خیره شد به صورتم و بعداز یه مکث کوتاه گفت:

-خب…الان وقتشه برنده هرکاری میخواد بگه و بازنده که تو باشی براش انجام بدی!

لحنش یه جوری بود انگار قرار بود چیزهای جدیدی از خودش رو بکنه.چیزهایی که احتمالا رنگ و بوی بدجنسی میداد.تا اینو گفت و چون بازنده خودم بودم پاپا کردم و گفتم؛

-اووووی! یاسین تو خیلی بدجنسی…میخوای اذیتم بکنی میدونم الان یه چیز وحشتناک ازم میخوای!

یه قیافه ی ترسناک به خودش گرفت.دلیلش هم که واسه من عین روز روشن بود.میخواست اذیتم بکنه.جدی شد و با بالا انداختن شونه هاش گفت:

-شاید هم همین کارو کردم.

کف دستمو زدم تخت سینه اش و گفتم:

-نه خیر! حق نداری بدجنس بازی دربیاری! البته که من میدونم اینکارو حتما میکنی! تو الان یه چیز ترسناک از من میخوای…

به نشونه ی نه گفتن و نه بودن جواب خیال پردازی ها و حدسهام سر بالا انداخت و حواب داد:

-نه ولی حالا تو هرجور دوست داری فکر کن!

چون این رو گفت صدرصد اطمینان پیدا کردم قراره یه کار ترسناک باهام انجام بده.
لرزش تو جونم بود و باهمون ترس و لرز خندیدم.
به چشمهام اشاره کرد و گفت:

-خب…چشماتو ببند…

سرمو تند تند تکون دادم و گفتم:

-نه نه نه! بگو میخوای چه بلایی سرم بیاری که میگی چشمامو ببندم…؟؟

اشاره کرد به چشمهام و گفت:

-سوال نپرس سوفیا…قرار داشتیم برنده هرچی گفت بازنده فقط بگه چشم.حالا توهم فقط بگو چشم….

خنده کنان ابروهامو بالا انداختم و گفتم:

-نه نمیگم‌چشمممم

چشم غره ای رفت و با لحنی دستوری گفت:

-سوفیااااا اون رو سگ‌منو بالا نیار…

عین بچه ها هبجان زده بالا و پایین پریدم و گفتم:

-آخه من میدونم تو الان یه چیز وحشتناک از من میخوای!

تاکید کنان و با غیظ گفت:

-داری میری رو اعصابماااا.چشماتو میبندی.تا 12 میشماری….به هیچ وجه هم بازشون نمیکنی….

چون میدونستم واقعا داری کفری میشه و منم رفتم رو اعصابش گفتم:

-باشه باشه…حالا چرا 12؟

پرسید:

-پس چند؟

اممممی زمزمه کردم و جواب دادم:

-مثلا ده…

با لجاجت تکرار کرد:

-چرا ده؟ همون 12

فکر کنم دیگه وقتش بود کوتاه بیام.خندیدم و اطاعت گرانه و مطیع گفتم:

-باااااشه همون دوازده.خب.الان چشمهام رو میبندم.

یه نفس عمیق کشیدم و بعد چشمهام رو به آرومی روی هم گذاشتم و پرسیدم :

-شروع کنم…؟

خیلی خونسرد جواب داد:

-آره شروع کن ولی یادت باشه به هیچ وجه چشماتو باز نکنی….به هیچ وجهههه!

مکث کردم و بعد شروع کردم شمارش اعداد…تا سه بیشتر نگفته بودم که دستهاش دو طرف صورتم قرار گرفت.
خواستم بازشون کنم اما یادم اومد چقدر اصرار داشت همچین کاری انجام ندم.
آب دهنمو قورت دادم.یه کوچولو مکث کردم و بعد دوباره شروع کردم تلفظ اعداد:

-چهار…پنج….

گرمای صورتش رو نزدیک به صورت خودم حس میکردم.نفسم تو سینه حبس شده بود.قلبم به آرومی می تپید و حسم خبر از اتفاقهای جدیدی میداد.
خواستم عدد شش رو به زبون بیارم که لبهاشو روی لبهام قرار داد.
قفل کردم. هنگ کردم…لال شدم.کور شدم…کر شدم…
یاسین؟؟؟
اون داشت منو میبوسید!؟

خیلی آروم و سر حوصله اما عمیق و باعشق لبهامو بوسید.و این بوسه اونقدر برای من ملایم و درعین حال لذیذ و لذت بخش بود که به جرئت میتونستم بگم هیچوقت همچین بوسه ی دلنشینی نداشتم.
ریتم قلبم بالا رفت…
آره. ضربان قلبم اصلا عادی و نرمال نبود.واقعا نبود.
چند لحظه بعد اول لبهاش رو به آرومی از روی لبهام برداشت و بعدهم گفت:

-من همیشه دوست داشتم اما تو از من فراری بودی…همیشه!
اگه همیشه نق میزدم‌میخواستم مراقبت باشم و دست آلوده ی بی عشقی سمتت نیاد…

نفسم تو سینه حبس شد.حتی حس کردم قلبم توقف کرده.نشستن عرق های ریز درشت رو روی پوست صورتم کاملا احساش میکردم.
بهت زده بودم چون یکی از عجیبترین شوک های زندگیم بود!
اون منو دوست داشت.
با نفسی که بالا نمیومد شروع کردم خوندن بقیه ی اعداد.
دلم میخواست زودتر چشمهام رو باز کنم و باهاش چشم تو چشم بشم.
دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم:

-هفت…هشت…نه …ده…یازده…دوازده…

فورا چشمهام رو باز کردم اما نبود.
من موندم و جای خالیش.چرخی به دور خودم زدم.نگاهی به دور و اطراف انداختم.نه…واقعا نبود.نفس زنان دویدم سمت پنجره….
پرده رو کنار زدم و با باز کردن پنجره نگاهی به بیرون انداختم.
حتی اونجا هم ندیدمش…
رفت…جهان منو با حرفهاش زیرو رو کرد و رفت!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫40 دیدگاه ها

  1. خیییییلی این رمان رو دوست دارم،لطفااااااا پارتها رو طولانی تر بزار نویسنده عزیز آخه تا میایم بریم تو حس پارت تموم میشه😒😒😒

  2. جررررعررررر یعنی این یاااااسین بوووووود
    واااااای باورم نمیشه همون یاسین مغروره؟
    خدایا یکی بگه خوابه یا بیدااار🤒🤣
    دمت گررررررررم نویسنده ی عزیز فوق العاده بود هم زمان پارت گذاری ببیشتر شده هم رمان هیجانی شده🥰

  3. واااااااای وااااای ووووووییییییی الان قش میکنممممممممممممم اخه چرا اینجا تمومش کردی لنتی😭🥺😁😅

  4. نویسنده خیلی بدییییییییی
    بد جایی تموم کردی🥺😂
    وایییییی یاسین چقد خوبههههههه🥺🥺🥺
    البته من ازش یذره کینه به دل دارم بخاطر دختر بازی هاش ولی خیلی عشقه خدایی❤️
    مرسی نویسنده جون🤪😂

  5. عروس چقدر قشنگه انشالله مبارکش باد💃
    دومادخوشاورنگه💃ایشالله مبارکش باد💃
    ماشالله به چشم وابروش ایشالله مبارکش باد💃💃
    شلشلشل شده اوه اوه اوه اوه 😂💃💃💃💃😂😂💃💃😂😂چه عجب یاسین به خودش یه تکونی داد😂😂
    متشکرنویسنده آدمین عزیز ولی زودترلطفا

  6. واااااااای عالی …یاسینو عشق است چه رمانتیک 😍😍😘خیلی رمان عالیه واقعا دمت گرم ادمین منتظر پارت بعدی هستم لطفا زود بزار

  7. خیلی خوب بود ولی میترسم بینشون فاصله بیفته چون منوچهر از سوفیا بدش میاد و هم مائده نامزد یاسین

  8. این ک یاسین دوسش دارع که زایع بوددددد
    ولی دستتتت طلا ادمین نرسی ک زود زود پارت میزاری تو تنها ادمینی هستی که زود پارت گذاری میکنی مرسیتم عشقممممم:)

  9. وایییییییی از اولشم حدس میزدم یاسین سوفیا رو دوست داره ولی فکر نمی کردم اینجوری بگه🤩🤩🤩
    حالا یاسین کجا رفتتتتتتتتت؟؟؟؟!!!!!
    ادمین جان لطفاً سریع پارت های بعد و بنویس فدات شم

  10. یاسین جونی بالاخره یک حرکتی زد💃💃💃💃
    بیخودی نیس که من عاشق یاسینم🤑😃😘
    درسته پارت بعدش هیچ هیجانی نداره اما این فوق العاده بود👌💫
    نویسنده لطفاً از زبون یاسین هم بوسه رو توضیح بده❗❗❗❗❗💞
    کلی مشتاقم از زبون یاسین بفهمم🤤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan