رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 85

 

 

اون رفت سمت بوفه و من همون حوالی شروع کردم قدم زدن.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به آسمون انداختم.دیگه برف نمیبارید…

خورشید تو آسمون می درخشید ولی انگار همچنان زورش به سرما نمی رسید چون حتی با حضورش هم نتونست سردی هوارو حذف بکنه….

میخواستم سرمو رو به آسمون خم کنم که گرمای خورشید بزنه به صورتم اما همون لحظه چشمم افتاد به بهراد…

کنار چند تا از دوستاش و تو فاصله چند متری ایستاده بود

و منو نگاه میکرد.

چقدر دوستش داشتم اما حالا هیچ خبری از اون عشق نبود.

مطمئن بودم دلیل اصلیش وود یاسین به زندگی احساسیم نبود. اینکه اینقدر زود فراموشش کردم….

دیگه اون حس عمیق رو نسبت بهش نداشتم.هیچوقت نداشتم.

محو شدن بخش زیادی از این عشق و علاقه بخاطر این بود که اون فریبم نداد و تمام مدتی که عاشقش بودم به بازیم گرفته بود.

بهش خیره بودم که یاسین یه آبمیوه پرت کرد سمتم و گفتم:

 

 

-بیاااا….این واسه تو که بچه خوبی هستی!

 

 

چشم از بهراد برداشتم و ابمیوه رو قبل از افتادن با دو دستم تو هوا گرفتم.مطمئن بودم الان داره منو نگه میکنه.اما اهمیت نداشت و نداره.

ار اونجایی که اصلا واسم اهمیت نداشت اون یا حتی عشق جان عزیرش راجع بهم چه فکرایی میکنن یا قراره بکنن اونو آزاد میزارم تا هر طور که مایل هست راجع به این بودن یا پسرخاله فکر کنه!

قدم زنان یاهم راه افتادیم و از دانشگاه بیرون رفتیم.

تمام مدت تکی مسیر سنگینی نگاه های بهراد رو به روی خودم احساس میکردم.

اما از دانشگاه که خارج شدیم اون حس ناخوشایند رو که تصور میکردم مدام در تعقیبم هست دیگه احساسش نکردم.

نی رو گذاشتم بین لبهام و حین هورت کشیدن آبمیوه پرسیدم:

 

 

-ما داریم الان میریم کجا!؟

 

 

کیک توی دستش رو به سمتم گرفت که ازش جدا کنم و بخورم و همزمان جواب داد:

 

 

-ما داریم میریم هرجا که تو دوست داشته باشیم…

البته پیاده.امروز ماشین نیاوردم…با پای پیاده هرجا بخوای درخدمتم…

 

 

خندیدم و با گرفتن کیک گفتم:

 

 

-اتفاقا همینکه ماشین نیاوردی خوبه..من عاشق پیاده روی ام.

 

 

دستشو دور گردنم انداخت و جواب داد:

 

 

-جدااااا !؟

 

لبخند زدم و جواب دادم:

 

 

-اهووووم! الانم یه پارک دنج و خلوت سراغ دارم.بریم اونجا!؟

 

 

سرش رو خم کرد و کنار گوشم پرسید:

 

 

-دلت یه جای دنج و خلوت میخواد!؟

 

 

منحرف شده بود و اون لحظه هم منحرف فکر میکرد اما من با بیخیالی گفتم:

 

 

-دقیقاااا یه جای دنج و خلوت بدون مزاحم …

 

 

تیکه کیک توی دستش رو گذاشت توی دهنش و بعد از حویدنش آهسته و آروم گفت:

 

 

-تو یه جای دنج و خلوت دقیقا واسه چی میخوای؟ واسه انجام چه کاری ؟!

 

 

 

از گوشه چشم نگاهی خبیثانه به صورتش انداختم و گفتم:

 

 

-میخوام ببرمت یه جای خلوت که بکارتتو بزنم و تورو صاحب بشم!

 

 

سر انگشتاشو رو صورتش به حالت خاروندن تکون داد و گفت:

 

 

-آهاااان! میگم بد فکری هم نیستاااا…اگه خیلی دنج و خلوت منم دست به کار بشم یکی دوتا پرده بزنم!

 

 

آرنجمو به عصبانیت کوبوندم به پهلوش و گفتم:

 

 

-کثافت دیوث و آب زیرکا…

 

 

خندید و دهنش رو گذاشت روی لپم و توی همون خیابون یه ماچ آبدار و طولانی از لپم گرفت.سرم رو کج کردم و نق زنان گفتم:

 

 

-وااااای یاسین چیکار میکنی.لپمو کندی هااااا….

 

 

به بدبختی حاضر شد ولم بکنه.سرمو بردم عقب و ایستادم.مطمئن بودم رو لپم الان اثر جرمش مشخصه…

آینه ام رو بیرون آوردم و رو به روی خودم گرفتم.

رد دهنش درست مثل یه گردی سرخ بود که احتمالا رفته رفته این سرخی به کبودی تغییر رنگ میداد.

لبهامو باعصبانیت روی هم فشار دادم و گفتم:

 

 

-یااااسین ببین چیکار کردی!

 

 

به دسته گلش نگاه کرد و گفت:

 

 

-خوشگل شدی ولی…شبیه هایدی شدی…و البته حنا دختری در مزرعه! و انشرلی…از اینا هست لپهاشون سرخ…از اونا…میخوای اونور صورتت رو هم مثل اینورش بکنم…

 

 

چشم غره ای بهش رفتم و بعد آینه رو گذاشتم توی کیفم و گفتم:

 

 

-نه خیر لازم نکرده….بدجنس!

 

 

خندید و دوباره دستشو دور گردنم انداخت و منو به خودش فشرد و گفت:

 

 

-تو فقط مال منی…فقط مال خودم!!!

 

 

لبخند ملیحی زدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم هرچند بنظرم دیگه وسط اون خیابون زیادی داشتیم به دیگران نشون میدادیم ما جدیدا و بعداز سالها احساس پنهانی بهمدیگه ابراز علاقه کردیم….

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫35 دیدگاه ها

  1. ینیییییییییییییییییییییییییییییا بریییییییییییییییییییییییید فقط بعد ا 4 رو ی نصفع خط گذتشتین
    من فاز شمارو خریدارممممم

  2. وای خدا .
    این‌نویسنده قاطی کرده.
    سایت رمان دونی بخاطر ایشون بلاک نشه صلوات.
    ابن مزخرفات چیه. چرا هر چی رمان مینویسی اینجوره اخه.
    فکر کنن خودتم یه مشکلی داری که در تمام رمانها اینقدر زن رو موجود ضعیف و مرد رو ضعیف النفس در قبال رابطه نشون میدی.
    ا🐵🦓🦓🦓🦓🦓

    1. خدایی گل گفتی ما دخترا اصلا ضعیف نیستیم خیلی قوی هستیم
      می دونیم چرا میگن دختراضعیف هستن بعضی ها باور کردن من یه سوال دارم کسی از کسی متنفر با دو کلمه عاشق میشه من هنگم چطوری عاشق شد بابا عاشق شدن خیلی بااین مزخرف ها فرق دارد چطور اجازه داد پس خالش نزدیک بشه اون که با بهراد نتیجشو دیده میگم این دخترا شرم ندارن .

  3. میخواستم بگم این رمان همش فانتزی‌های ذهن خود نویسنده هستش و اینکه با خوندنش فقط وقتم رو تلف کردم.

  4. این همه حقارت برای زنان! حقیقتا طرح داستان نفرت انگیزه
    جالبه که نویسنده خانم هستن! از ماست که بر ماست.
    گفتگوهای داستان هم سطحی و بچه گانه
    داستان بی‌محتوا و آبکی هستش

  5. خوبه ها ولی خیلی کم پارت میذاری
    باید پنج پارت بگذره مثلا یروز تموم شه
    یکم زیاد کنین
    مث من سیندرلا نیستم
    در کل رمان خوبیه

  6. بد این همه مدت خعلی کم بودش
    باوا جر خوردیم از بس گفتیم زود زود پارت بزار
    لطفن یا زود زود بزار یا پارتارو زیاد کن

  7. این دختره سوفی حیا سرش نمیشه اییییییییش ازش بدم میاد فقط بخاطر یاسین میخونم رمان رو و اگه لطف کنید یکم طولانی تر کنید این رمان رو

    1. اسکل به تو میگن یه پارت گذاری به موقع درست بود که اونم پرررر
      همیشه هر دو روز پارت میذاشتند ولی حالا هر سه روز میزارن جالبه به جای اینکه متن رمان بیشتر بشه کمتر شده اینکه از همیشه هم کمتر می‌نویسه آدمین میشه بگی چرا پس چرا پارت گذاری از دو روز شده سه روز 😑

  8. بله بله من میخواستم رمانی که نوشتم رو بزارم تو سایت میخواستم ببینم چجوری میشه رمان رو گذاشت توی سایت ؟
    ممنون میشم ادمین جان بهم کمک کنی

  9. وای خیلی خوب بود دوسش داشتم من خیلی خوندم ولی این اولین رمانی بود که پارت به پارت بود و میخوندمش، چندروز یبار پارت جدید میزارید لطفا سریع تر بزارید مشتاقم ادامش و بخونم، لطفا متنش و طولانی تر هم بکنید و بکم طنز هم بشه خوبه🙏🏻✨😍

  10. کای ترو خدا زود زود پارت بزار من بدم میام نصفه بخونم اعصابم داغونه وااا من توی 6 ساعت تا پارت 85 و خوندم الان ی روزه معطل پارت جدیدم لطفا چند تا رو باهم توی کم ترین زمان بزار (◍•ᴗ•◍) ❤

    1. عزیزم اون85 پارت رو من تو نیم ساعت تموم میکنم
      قبلا هر دروز پارت جدید میومد معمولا هم شبا میزارن ولی الان یه دو پارتی رو هر سه روز یه بیار میزارن یعنی امشب یا فردا پارت جدید میاد پارت جدید که اومد بخون برو چهار روز دیگه بیا جدید رو بخون اوکی شدی؟

  11. عزیزم اون85 پارت رو من تو نیم ساعت تموم میکنم
    قبلا هر دروز پارت جدید میومد معمولا هم شبا میزارن ولی الان یه دو پارتی رو هر سه روز یه بیار میزارن یعنی امشب یا فردا پارت جدید میاد پارت جدید که اومد بخون برو چهار روز دیگه بیا جدید رو بخون اوکی شدی؟

  12. :/:/:/
    رمانت باحاله ولی خیلی کم می‌نویسی :/
    بابا سوفی هم ضعیف نیست به نظرم =|
    همه ی دخترا شبیه هم نیستن که =|

  13. ینی واقعا دارم میفمم ادمین جونمون تا غرغرای منو نبینه راضی نمیشه پارت بعدو بزاره چه سریه ادمین؟

  14. سلام ادمین جان خسته نباشید یه خواهشی از شما داشتم من یه رمان سالها پیش خوانده بودم به اسم روزی روزگاری که موضوع رمان مربوط به سالهای قبل انقلاب بود میشه کمک کنید تابفهم از کدوم سایت میتونم پیدا کنم

  15. دیگه داره مزخرف میشه به غیر از عاشقیه ی یهوییشون این چرت و پرتا چیه میگن این صوفی حیا نداره
    اولاش باحال تر بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *