رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 88

 

 

دوربین رو زوم کرده بودم رو گلی که تازه شکوفه داده بودم.اونقدر خوشگل بود که نتونستم بیخیال گرقتن یه عکس از رخ خوشگلش بشم.

-از منم عکس بگیر…!

صدای یاسین بود.فورا سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.
رو لبه ی باغچه نشسته بود و سرش رو به سمت من برگردونده بود.
یه چشمک زد و حتی نامحسوس با جمع کردن لبهاش واسم بوس فرستاد.لب گزیدم و فورا جهت نگاهم رو از صورتش به سمت دیگه ای تغییر دادم.
نمیخواستم کاری کنم توجه ها به سمتمون کشیده بشه واسه همین سرم رو پایین انداختم و گفتم:

-یااااسین ! پاشو برو…میبینن دردسر میشه ها!

کنج لبهاشو رو به پایین خم کرد.حالت صورتش یه چیزی تو مایه های همون ” وا”ی از سر تعجب زنانه بود!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-اینجا نشستن من چرا باید دردسر بشه!؟

از کنج چشم نگاهی به دور و اطراف انداختم.
من هم از اون منیره در فرار بودم هم اون مائده.
این دونفر همیشه به طرز احمقانه ای در تلاش بودن تا از من آتو بگیرن.
سرم رو خم کردم و گفتم:

-میشه…اونا از اینکه تو نزدیک من باشی بدشون میاد.حرف درمیارن خصوصا اون منیره!

دستی لای موهاش کشید و گفت:

-من دلم واست تنگ میشه وقتی هم تنگ میشه چه جوری بهش بگم نرو و نبینش!

از شنیدن این حرفها خوشم میومد اما وقتی استرس قاطیش میشد نمیتونستم اون لذت واقعی رو بچشم.
خندیدم و آهسته گفتم:

 

-برو یاسین…به دلت هم بگو فعلا هوای منو نکنه!

انگار تاحدودی تسلیم شده بود.دلش میخواست بیشتر بمونه.نفس عمیقی کشید و بعد گفت:

-برم ؟ نمیخوای ازم عکس بگیری !؟

چرا…دوست داشتم از صورتش عکس بندازم.آخه منم باید اعتراف میکردم که دلم زود به زود دلم واسش تنگ میشد واسه همین گفتم:

– چرا…میندازم.یه لبخند یزن…

ابرو بالا انداخت و گفت:

-بدون لبخند بگیر…من عادت به زدن لبخند ندارم…

اینو درست میگفت.خیلی کم و یه سختی و ندرت لبخند میزد.
کلا انگار علاقه ای به زدن لبخند نداشت.اما من دوست داشتم از اون عکسی داشته باشم که لبخند روی صورتش باشه واسه همین گفتم:

-به شرطی ازت عکس میندارم که لبخند بزنی…

تو گلو خندید و من تو همون لحظه ازش عکش گرفتم.عکس قشنگی شد.دوست داشتم چون به لبخند خوشگل روی لبهاش نقش بسته بود. همونطور که عکس رو نگاه میکردم گفتم:

-خب عالی شد…

بلند شد.دستهاش رو تکوند و بعد اونارو تو جیبهای شلوارش فرو برد و همونطور که قدم زنان از کنارم رد میشد و می رفت گفت:

-امشب میام اتاقت عکسمو نگاه کنم…

خندیدم و گفتم:

-آهااان ! خوب بهونه ای گیر آوردیاااا…

چیزی نگفت و به راه افتاد.لبخند زدم و بعد دوباره شروع کردم از گلها عکس گرفتن.
ولی فکر کنم قشنگترین عکس امروزم همین عکس از خندیدن یاسین بود که دلم از تماشاش سیر نمیشد.
بهش خیره بودم. که همون موقع مائده پرسید:

-از یاسین عکس گرفتی!؟

فورا سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.اخم ظریفی مابین دو ابروم نشست.
نمیدونم چرا احساس میکردم این دختر کلا تو این خونه کارش اینه منو ریر نظر داشته باشه.
در هرصورت این موضوع رو انکار نکردم و گفتم:

-بله…از پسرخاله ام عکس گرفتم.ایراد داره….؟

نزدیک که شد دست به سینه ایستاد و گفت :

-بله داره…من دلم‌نمیخواد کسی از نامزدم عکس بگیره…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

    1. دقیقا
      دو دقیقه بیشتر نشد ولی بازم ممنون از نویسنده و ادمین
      فقط خیلی طولانی شده و تا اینجا هم خوب نمیخوام توهین کنم ولی اصلا نمیدونیم چی به چیه شخصیت سوفی خیلی بچگانه است طرز تفکرش هم همینطور کلی بگم اگه زودتر تمومش کنید بهتره چون رمان داره آبکی و بی معنی میشه و دیگه به نظرم مخاطبی جذب نمیکنه که بخوان این رمان رو بخونن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن