رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 89

 

 

قدم زنان نزدیک که شد دست به سینه ایستاد و گفت :

-بله داره…من دلم‌نمیخواد کسی از نامزدم عکس بگیره…

چنان نانزدم نامزدم راه انداخته بود که هرکس ندونه قکر میکرد کارتهای عروسیشون رو هم پخش کردن!
اصلا دلم نمیخواست یاسین رو نامزد خودش بدونه..یاسین مال من بود.
اون منو دوست داشت نه مائده رو اصلا هم باور نداشتم آدمی باشه که بخواد با دروغ کارشو پیش ببره!
اون منو میخواست…فقط منو!
فاصله ی ابروهام رو باهم کم کردم و با نشوندن اخم ظریفی مابین ابروهام گفتم:

-یاسین بچه که نیست تو واسش تصمیم بگیری کسی ازش عکس بگیره یا نگیره…خودش از من همچین چیزی خواسته!
پن ار اون و ار هر مرد دیگه ای دلم بخواد عکس میگیرم.

پوزخندی زد و گفت:

-عه پس کلا علاقه ی زیادی به گرفتن عکس از غریبه ها داری…

دیگه داشت زیادی پیش می رفت.اما واسه من تند روی هاش اصلا اهمیت نداشت.
بلند شدم و مقابلش ایستادم و گفتم:

-یاسین پسرخالمه نه یه غریبه! منتها تو هرجور دوست داری فکر کن …

از صورتش کاملا مشخص بود خیلی با حرفهام حال نکرده.جلوتر اومد و اینبار بی پرده و با صراحت بیشتری شروع کرد حرف زدن:

-ببین دختر جون که انگار اینجا اومدن و مثل یه مهمون تو مهمون خونه زندگی کردن حسابی بهت خوش گذشته خوب گوش کن ببین چیمیگم…
یاسین نامزد منه من هم اصلا دوست ندارم تو یا هر دختر دیگه ای دور و برش بپلکین!

دستشو دراز کرد.انگشتاش رو تکون داد و گفت:

-دوربینتو بده بیاد میخواد عکس نامزدمو حذف بکنم! دوست ندارم تکی دوربین غریبه ها ازش عکسی بمونه…

حسادتش عجیب غریب بود.
حسادت و سخت گیری هاش.
حرفهایی میزد که آدم از شنیدنشون جا میخورد و مدام از خودش میپرسید یعنی واقعا داره این حرفهارو میزنه….
دستم رو که باهاش دوربین رو نگه داشته بودم عقب گرفتم و گفتم:

-دوربین من یکی از شخصی ترین وسایل منه!
دلیلی نمیبینم اون رو به تو بدم.عکسهایی هم که گرفتم جذف نمیکنم…چه از یاسین یاشه چه از هرکس دیگه!

با خشم و عصبانیت گفت:

-روتو برم ! تو چقدر پررویی…من دلم نمیخواد از نامزدم تو دوربین لعنتیت عکس داشته باشی.
چطور روت میشه اینقدر پررو باشی….

شونه بالا انداختم و گفتم:

-هر جور دوست داری فکر کن!

اومد سمتم و دستشو دراز کرد.میخواست دوربینم رو ازم بگیره اخم کردم و با پس کشیدن دستم خیلی جدی گفتم:

-دستت به دوربینم بخوره دستت رو میکشنم…

 

چشمهاشو واسم درشت کرد و گفت:

-خیلی بیخود میکنی…

 

سر همین موضوع درحال بگو مگو بودیم که همون موقع سرو کله ی فخری خانم پیدا شد.
متوجه بحث های ما که شد دست به سینه ایستاد و پرسید:

-اینجا چه خبره !؟

هردو دست از بحث برداشتیم و سرمون رو همزمان باهم به سمت فخری چرخوندیم.
دلم نمیخواست این بحث باز بشه اما….
وقتی اومده بود پیشمون قطعا فضولی هم میکرد.
پرسید:

– چه خبره اینجا !؟هااان !؟

قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم مائده انگار که خیلی دلش بخواد پیاز داغ ماجرارو زیاد بکنه و الم شنگه راه بندازه با لحن تند و عصبی ای گفت:

-دختره ی پررو از یاسین عکس گرفته.اینهمه آدم اینحا هست چرا باید بره از یاسین عکس بندازه…؟
بره از منیره بگیره…از مادرش بگیره…از باغبون از گل و گیاه و درخت…
واسه چی باید از یاسین عکس بندازه!؟ الان هم که ازش میخوام عکس رو حذف کنه با پررویی میگه نمیخواد اینکاررو انحام بده…

با پوزخند سرم رو تکون دادم و آهسته گفتم:

-خیلی بچه ای!

سرش رو یرگردوند سمتم و با عصبانیت داد زد:

-خفه شووووو دختره ی عوضی!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫10 دیدگاه ها

    1. حوصله داریا هردفعه اعتراض کنی میبینی که خودتو جرم بدی بیشتر از این پارت نمیدن😑😂😂
      پس از همین مقدار رمان لذت ببر😉

  1. باید گفت تو کم بودن پارت محشره واقعا!!بعد بنظرم سوفی باید از اون خونه بره بیرون تا معلوم شه یاسین چقد میخاش ن بمونه و کوچیک شه

  2. خدایی؟ طوری همین قد پارت گذاشتی؟:|
    علاوه بر اون
    این مائده اوسکله ایا
    به نظرم تمامی خانواده مادری سوفی اوسکله از جمله مادرش ک پیش یه مشت احمق مونده و میزاره دختره تحقیر کنن
    هرچند ادم اوسکل رو کاریش نمیشه کرد

  3. هرچی بگین پارتا بلندتر که نمیشه پس خودتون رو اذیت نکنین

    صوفی باید بره دیگه الان حس آویزون بهش دست نداده
    باید بفهمه یاسین چقد دوسش داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *