رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 91

 

سرمو بردم زیر پتو و پناه بردم به دنیای تاریکی و سیاهی که به دنیای بیخبری شباهت زیادی داشت.

تلفنم زنگ میخورد اما واسم اهمیت نداشت.

یعنی در اون حد بی حوصله بودم که اگه بابا هم باهام تماس میگرفت اصلا حوصله ی گپ زدن نداشتم و بیخیال این تماس میشدم.

اینبار به جای صدای زنگ خور موبایل صدای ضربه به در به گوشم رسید.

دو طرف پتورو گرفتم و از روی صورتم آوردم پایین.

دستگیره بالا و پایین شد.هیچ واکنشی نشون ندادم تا اینکه مامان صدام زد و گفت:

 

 

-سوفی…بیداری !؟ چرا درو قفل کردی!؟

 

 

خیلی دلم میخواست هیچ حرفی نزنم تا همین فکر رو باخودش بکنه اما درنهایت پتو رو از روی صورتم کنار زدم و رفتم سمت در.بازش کردم و برگشتم سمت تخت و در همون حین پرسیدم:

 

 

-اومدی که نصیحتم بکنی!؟

 

 

گله مندانه گفت:

 

 

-نه که تو خیلی هم حرف گوش میدی!

 

 

به گوشم اشاره کردم و محض اطلاعش گفتم:

 

 

-صرفا جهت اطلاع

گوش من از نصیحت پره!

 

 

شماتت گونه گفت:

 

 

-ببسن چه کردی که گوشهان از نصیحت پرن و همیشه نیاز به این مورد داشتی که نصیحت بشی!

 

 

توجه نکردم.

درو بست.من روی تخت نشستم و آماده ی دراز کشیدن شدم.یه راست اومد سمتم.لبه ی تخت نشست و خیلی مستقیم رفت سر اصل مطلب و پرسید:

 

 

-با فخری و مائده بگو مگو کردی!؟

 

 

لحنش موقع پرسیدن این سوال خیلی عاجزانه بود. به نظر می رسید از دست من و کارهام خسته شده ولی من باید چه جوری بهش اثبات میکردم که من در واقع واقعا بی گناهم!

حتی منم عاجز تر از اون بودم.

خسته بودم از این شرایط…

من دلم میخواست اونا وقتی یه حرفی میزنن چنگ بندازم تو صورتشون و باهاشون دربیفتم.

زدن همیشه بهتر از خوردنه خصوصا وقتی حق یا توئہ!

به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

 

 

-مامان.بیا از اینجا بریم…به بابا میگم پول بفرسته برامون.یه جارو اجاره و رهن میکنیم از این عمارت لعنتی میزنیم بیرون.

بخدا تو چادر خوابیدن بهتر از کنار این جماعته…

جماعتی که همشون از زیر ابروشون نگامون میکنن!

من از اینا خسته ام.

ار فخری که اونقدر گنده دماغه که با وجود اینهمه ثروت هیچ مردی حاضر نشده سمتش بیاد تا ماه چهره که شوهرش از دستش دق کرد و مرد …بیا بریم.

چرا اینجا بمونیم که منتشون رو سرمون باشه!؟

 

 

صورتش هاله ای از دلگیری پیدا کرد.مشخص بود اصلا دلش نیمخواد از اینجا بره اما واقعا دلیلش چی بود!؟

چه چیزی اونقدر مهم و با اهمیت بود که مادر منو مجاب میکرد اینجا بمونه!

آهسته لب زد:

 

 

-نمیتونم!

 

 

پتورو تو مشتم جمع کردم و با حرص پرسیدم:

 

 

-چرا نمیتونی مامان…چرااااا…آخه چی تورو پابند این خونه زندگی کرده که نمیتونی…؟ نکنه هنوز منتظر برادر منوچهر خانی؟خسته نشدی از این انتظار ؟ هاااان !؟زیر پات علف سبز شد…

اون اون سر دنیا داره خوش میگذرونه تو همچی رو ول کردی و اومدی اینجا بس نشستی که چی؟

 

 

 

سرش رو به تندی برگردند سمتم و گفت؛

 

 

-ساکت شو سوفی.زبونت زیادی داره هرز میره…مواظب باش چی ازش بیرون میاد!

 

 

ساکت شدم و تو سکوت خیره شدم به چشمها و صورت خشمگینش.

قصه ی مامان یه قصه ی تاریک بود و من بارها اونو باخودم نجوا کردم.

قصه ای که از اینو اون شنیدم.

ازدواج خاله با منوچهر خان، که پسر بزرگ خان چند روستای بزرگ بود باعث آشنایی بیشتر دو خانواده شد.

این وسط یه عشق هم بین مادر من و برادر کوچکیتر منوچهر خان یعنی پسر دومی خان ایجاد شد اما نشد که بهم برسن…اینکه چرا و به چه خاطرش رو نمیدونم اما بعدش برادر منوچهر خان رفت خارج کشور و مادر من هم بابا ازدواج کرد.

همچی بینشون نسبتا نرمال بود تا اینکه خان مرد و پسرش برگشت و همین برگشت دوباره اون عشق قدیمی رو زنده کرد

مادر من طلاق گرفت.دختر کوچولوش رو رها کرد و اومد اینجا ساکن این عمارت شد.

بعد از یه سکوت طولانی بدون اینکه من رو نگاه بکنه گفت:

 

 

-نمیخوام اینجا کسی باخودش یه این نتیجه برسه که تو چشمت پی یاسین.

میدونم که نیست.

من تورو میشناسم.تو اصلا از یاسین خوشت نمیاد اما…

لطفا واسه درآوردن لج اون دختر شیطنت نکن!

نمیخوام از این بابت سرو صدایی به وجود بیاد…

 

 

خیلی جدی گفتم:

 

 

-کی گفته من از یاسین بدم میاد!؟

 

 

سرش رو به سرعت برگردوند سمتم و بهم خیره شد.چشمهاش رو واسم درشت کرد.

جدیم نگرفت.با شناختی که از شخصیت لجوج و زیر بار نروی من داشت تصور کرد میخوام با آدمای این خونه در بیفتم واسه همین گفت:

 

 

-سوفی بس کن! بچه شدی ؟ میخوای با این حرفها با اینکارات چی رو ثابت کنی هااان ؟

اگه برای اینکه اونا مطمئن بشن تو همچین تفکراتی نداری لازم باشه، دیگه حتی یاسین رو نبینی هم باید اینکارو بکنی…

یاسین بی یاسین.

نه میخوام بهش نزدیک بشی نه حتی میخوام باهاش حرف بزنی…شیرفهم شدی؟

 

 

پوزخند زدم و گفتم:

 

 

-ای کاش میدونستم چرا اینقدرداری باهاشون راه…

 

 

نذاشت حرفم رو کامل بزنم چون پرید وسط جمله ام و با تحکم گفت:

 

-حرف اضافه موقوف.

میخوام ق

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫21 دیدگاه ها

  1. هم مامانش هم یاسین به درد نخورن.یاسین عرضه نداره بگه مائده رو نمیخاد و مادرشم که هیچ اسکل!!

  2. چقدر مامانش اذیتش میکنه خو آخه چرا اینجوری میکنه چرا اینقدر حرف شنوی داره ازشون لطفا سریع تر داستان این مامانشو با برادر منوچهر رو رو کنین ببینیم چی به چیه که زندگی سوفی هم داره به گند میکشه

    1. رمانش دیگه و اون جذابیت اوایل واسم نداره😑کاش یه اتفاق جدید بیوفته مثلا یه پسر جدید وارد عمارت شه و عاشق سوفی بشه (این وسط ها هم حرص یاسین و دربیاره😉) یا اینکه مهراد پشیمون بشه و دوباره به سوفی ابراز علاقه کنه….خلاصه یه سناریو جدید که حداقل تنش ایجاد شه😼😁

  3. علاوه بر کم بودن پر غلط هم شده:/نذارید خیلی بهتره…ی دو سه روز دیگه ام احتمالا قرار بر این میشه ماهانه بذارید:||||

  4. بچها یسوال دارم ازتون
    به نظر شما الان حق با مائده نیست؟
    اون از کجا بدونه یاسین نمی خوادش ؟اخه نه حرفی میزنه هم اینکه سری تایما باهاش میره بیرون خوش می گذرونه
    و خب الان سوفی داره میره سمت کسی که فک می کنه نامزدشه وهمو می خوان
    یاسین اگه واقعا سوفی می خواد باید بگه و داستان مائدرو تموم کنه نه اینجوری همرو بهم بندازه تازه یجوری خیانتم محسوب میشه
    مادر سوفیام چرا اینجوره خفت باره اخه😐😑 خب سوفیا تنها بره چرا باید بمونه

    1. حرفت درسته چون الان ماعده از چیزی باخبر نیست و این کار ها خیانت حساب میشه.
      اما از وقتی ک یاسین ب سوفی گفته دوست دارم کمتر از ی هفته داخل داستان گذشته چون این رمان آنقدر کم می‌نویسه ما فکر می‌کنیم از زمانی ک بهش گفته دوست داره زیاد گذشته اما اینجوری نیست.
      پس بقول شما اگه یاسین دوسش داره باید همین چند روز آینده به خانواده اش بگه

  5. خیلی این رمانو دوستش دارم خیلییی ولی حیف ک پارت هاش خیلی کمن راستی یه سوال:میگم چقدر طول میکشه ک هر پارتیش منتشر بشه؟

  6. اول که خیلی دی پارت میزاری وقتی هم میزاری کم میزاری😐کانال تلگرامشم که مثل خودتونه😐سالی یه پست
    شورشم در آوردید اگه یاسین می خواستم میگفت نه هی قائم موشک بازی با مائده کنه خب بگو نمی خوام خلاص
    مامانش هم که توسری خور😐

  7. واقعا رمان مرتبه عشق واقعی سوفیا خانم از همون اول معلومه نه اینکه بگی آره ابن عشق واقعیه با دیدن این و اون واقعا مسخرس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *