رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 92

 

نذاشت حرفم رو کامل بزنم چون پرید وسط جمله ام و با تحکم گفت:

-حرف اضافه موقوف.
میخوام قول بدی دیگه دردسر درست نکنی…قول بده!

نفس عمیقی کشیدم.ازاینکه دیگران تحت فشار قرارم بدن تا کاری که دوست ندارمو انجام بدم بیزار بودم و متنفر.
حالا هم که ازم میخواست بیخیال کسی که دوستش دارم بشم.
با حرص لبهامو روی هم فشردم و پرسیدم:

-میشه بگی دردسر از نظر شما یعنی چی؟

صداش رو یکم بالا برد و گفت:

-یعنی تمام اون کارایی که همیشه انجام میدی و هر بار هم بهت تذکر میدم مجاب نمیشی!
یعنی دم به دم نشدن با پاه چهره…با فخری…با منوچهر خان!
تو چرا این ژن لعنتیتو کنار نمیراری که با هیچکدوم از کس و کار من سر سازش نداری…عینهو همون بابات!

با تایف گفتم:

-میشه لطفا بیخودی پای بابارو..

حرفمو برید و گفت:

-سوفی! من یه قول میخوام ازت که دیگه دردسر درست نکنی تمااااام!

فکر اون در کل توقع داشت من نه با یاسین حرف بزنم و نه حتی دور و برش بپلکم.
صرفا واسه اینکه تنها بزاره گفتم:

-خیلی خب….

پرسید:

-خیلی خب چی…

پکر و عبوس جواب دادم:

-قول میدم دردسر درست نکنم!

اینو پرسید که خاطر همایونی خودش راحت تر بشه و وقتی شد سرش رو بارضایت جنبوند و گفت:

-این شد یه چیزی!

صدام ضعیف و کم رمق بود و ابروهام درهم.
بلند شد.نفس عمیقی کشید و به عنوان حرف آخر، خیلی جدی و محکم گفت:

-امیدوارم منو از خودت مایوس نکنی سوفی!

ازش رو برگردوندم.نه! من نمی فهمیدمش.
نمیفهمیدم چرا اینقدر شرایط رو سخت میکنه!
چرا حاضر نمیشه از این عمارت دل بکنه.آخه چی اینجا پابندش کرده !؟ چی…
تلفنم زنگ خورد.
دستمو سمتش دراز کردم و برداشتمش….
یاسین بود.سگرمه هام رفت توی هم.نمیدونستم باید جواب بدم یا نه…!؟
ترجیح دادم همینجوری تو دست بگیرمش تا وقتی که خودش بیخیال بشه اما نشد.چون بازهم زنگ زد.
انگار باخودش شرط بسته بود تا من جوابش رو ندم بیخیال نشه….
کوتاه اومدم از این لجاجت بچگونه و بالاخره جواب دادم:

” بله !؟ ”

خیلی کفری و عصبانی با لحنی تند درحالی که کاملا مشخص بود حسابی در تلاشه تا صداشو نندازه رو سرش و هوار نکشه پرسید:

“سوفی اون چرت و پرتها چی بود واسه من فرستادی؟ هاااان ؟ ”

خیلی جدی گفتم:

” من چرت و پرتی نفرستادم”

با همون تحکم و عصبانبت گفت:

“اونا از نظر من چرت و پرتن”

” از نظر من نیستن”

احساس کردم به چیزی ضربه زد.چون صدای برخورد پاش به چیزی شبیه میز خیلی سریع به گوشم رسید.
کفری تر از قبل پرسید:

” تو اصلا واسه چی جواب پیامها و تلفنهامو نمیدادی هااااان؟؟؟من صدبار به تو زنگ زدم صدتا پیام دادم تو همین چنددقیقه! دری وری هایی که گفتی معنیشون چی بود….؟!”

یه بند سوال میپرسید و امون هم نمیداد.
پاهامو جمع کردم و دستمو گذاشتم روی زانوهام و جواب دادم:

“من حال و اعصاب حرف زدن ندارم یاسین.خستمه…”

“کسی حرف زده؟ کسی باز چیزی بهت گفته!؟”

دلم میخواست براش توضیح بدم اما حال و حوصله ام یاریم نمیکرد.اصلا من دلم میخواست دراز بکشم روی همون تخت.
نه جایی برم.نه کسی رو ببینم نه با کسی حرف بزنم.
اصلا…
من دلم نمیخواد تو جهانم کسی باشه. میخواستم خالی نگهش دارم چون انگار اینجوری آسیب کمتری بهم وارد میشد !
لبمو توی دهنم فرو بردم و بعداز مکث کوتاهی گفتم:

“من خستمه…میخوام بخوابم.فعلا….”

این اجازه رو بهم داد.با غیظ پرسید:

” تو چه مرگته سوفی چرا باهام حرف نمیزنی؟”

جوابی به سوالش ندادم چون اونقدر ذهنم بهم ریخته و آشفته بود که حتی واسه جواب دادن به سوالهای اونهم نمیتونستم کلمات رو درست و حسابی کنار هم بچینم واسه همین خیلی سریع گفتم:

“یاسین….من میخوام بخوابم”

توجهی نکرد و خیلی جدی و حتی دستوری گفت:

“میخوام ببینمت همین حالا.بیا بریم کلبه”

خبر نداشت همین چنددقیقه پیش واسه خاطر اینکه ارش عکس انداخته بودم چه بلوایی به پا کرد مائده.
حالا اگه بلند میشدم و می رفتم کلبه حتما جنجال و معرکه راه مینداخت برای همین و باهمین دلیل محکم گفتم:

” من حوصله ی صحبت کردن ندارم یاسین…تورو خدا بیخیال…”

تماس رو قطع کردم و با سایلنت کردن موبایلم گذاشتمش یه گوشه و خریدم زیر پتو…
واسه اینکه ساعت چهار بشه و من از خونه بزنم بیرون و خودمو برسونم کافه که کمتر اینجا باشم لحظه شماری میکردم.
ای کاش…ای کاش اصلا میتونستم یه جایی رو اجاره کنم.جایی که اینجا نباشم.
جایی که مجبور نباشم قیافه بعضی از آدمای این خونه رو ببینم و تحمل کنم !

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫13 دیدگاه ها

  1. اه این صوفی خره چرا انقدر
    باید تا حالا از این خونه میرفت
    الان با این همه تحقیر حس آویزونا رو نداره

  2. نه خدا وکیلی همین؟؟؟؟؟
    اینقدر خوشحال شدم که گذاشتی نه ثانیه پیش ولی آخه همینقدر چرا حرص میدی

  3. افتضاح متاسفم برای نویسنده که مارو مسخره کرده از این لحظه به بعد این رمان رو نمیخونم چون سالی دو خط بی محتوا میذاره و اسمشو گذاشته پارت …حداقل تو هر پارت به ی مفهوم نرسونده اش

      1. دوستان گل نویسنده هم کار داره زندگی داره درک داشته باشید خب، من الان دارم یکی دیگه میخونم و این رمان و دوس دارم و هر وقت پارت میزاره میخونم، لطفا انقدر نگید چرا کم چون هر چقد خم بگید تغییری نمیکنه

  4. آقا شما خودتو بکش اعتراض کن جیغ بکش،اسمون به زمین بیا اینا برا نظرات شما احترامی قائل نیستن .همیشه اعتراض به کمی پارت داریم ولی انگار ن انگار

  5. پارت 93روهم بزارین دیگه 😐

    اخه ینی چی من الاان این پارتو خوندم میخواد یه هفته دیگ بیای پارت بعدیو ببینی اصلا هست یا ن هر پارت هم دو خطه ک ….

  6. چرا اصلا به نظر مخاطباتون گوش نمیدین همه از اینکه پارت ها اینقدر کمن ناراحتن و شما عین خیالتون نیست واقعا این حد از بی مسئولیتی غیر قابل باوره من که خیلی وقت نیست این رمانو میخونم تو همین چندهفته کلافه شدم چه برسه به اونایی که از اول هفته به هفته منتظر پارت میموندن و با این پارت های کم مواجه میشدن نظرتون چیه به خودتون زحمت ندین همینشم ننویسین:/

  7. خاک بر سر صوفی باید از همون اول می رفت تا اینجوری نشه☹درضمن الان این وجدانا پارته که گذاشتی یا امدی تجدید خاطره کنی و بری🙁اخه پارت اینقدر کوتاه😔

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن