رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 93


بدون اینکه چیزی به کسی بگم از اتاقم زدم بیرون که هرچه زودتر از این فضای منحوس دور و دور تر بشم.

مامان با عجله از پشت سر خودش زو بهم رسوند و گفت:

 

 

-سوفی کجا میری؟ نمیتوای ناهار بخوری؟

 

بدون اینکه بایستم، به قدمهام سرعت دادم و گفتم:

 

 

-نه! من نمیومدم پای میز ناهار که یه وقت مایه ی خجالت شما نشم….

 

 

با حرص گفت:

 

 

-خیلی بچه ای سوفی خیلی.یکم بزرگشو…یکم بدون اینکه منو آزار بدی درکم کن

 

 

پوزخندی زدم و در حین حرکت سرمو برگردوندم سمتش وگفتم:

 

 

-آهان! الان میومدم ناهار میخوردم میشدم همون دختر دلخواهت! بیخیال توروخدا…من اعصاب هیچکدوم از آدمای این خونه رو دارم مامان حتی تو…

 

 

ایستاد و دیگه دنبالم نیومد و فقط سرش رو به تاسف برام تکون داد.

هربار مثل الان باهم بحث میکردیم من در نود درصد موقعیتها بلافاصله بعدش پشبمون میشدم اما چیزی که بیشتر آزارم میداد این بود که آخه چرا باید مامان من این شرایط رو تحمل کنه!؟

 

خیلی سریع از خونه زدم بیرون.

شاید بعدها یاسین بابت اینکار از من عصبانی بشه ولی این بهتر بود.

یعنی با این اوضاع پیش اومده به صلاح نبود دیداری باهم داشته باشیم!

دست در جیب تو کوچه به راه افتادم.گرسنه بودم و دلم میخواست زودتر خودمو به جایی برسونم که بتونم به چیزی بخورم اصلا به همین نیت زودتر از اونجا اومدم بیرون چون فضای اون عمارت برام خفقان آور شده بود و خوردن آب هم به زهرمار می موند!

لگدی به قوطی جلوی پاهام زدم و از جلوی خونه ی پدری بهراد که به گمونم پدر و مادرش بالاخره برگشته بودن انداختم.

درش باز شد و من بدون اینکه ثانیه هارو تلف کنم فورا رومو برگردوندم و به راهم توی همون مسیر ادامه دادم.

نفس عمیقی کشیدم و به این فکر کردم که چقدر نادیده گرفتن و فراموشی یاسینی که خودمم نفهمیدم کی دلبسته اش شدم برام سخته!

گاهی حتی وقتی عمیق بهش فکر میکردم خنده ام میگرفت.

آخه من از اون بیزار بودم اما اما حالا برای اینکه ذره ای خاطرش مشوش نشه دلم میخواست قید احساسم رو بزنم و بهش نزدیک نشم!

عجیب نبود !

غرق فکر بودم که کسی از پشت سر گفت:

 

 

-سلام!

 

 

ایستادم و خیلی آروم و کنجکاو پشت سرم رو نگاهی انداختم. این صدا برام آشنا بود و حالا که چرخیده بودم آشناتر هم شده بود.

بهراد جلو اومد و با تاخیر پرسید:

 

 

-خوبی !؟

 

 

قبلا ازش عصبانی بودم اما حالا دیگه حتی عصبانی هم نبودم و فکر کنم این برمیگشت به اینکه دیگه ذره ای حسی به اون نداشتم.ذره ای…

با سگرمه های توی هم جواب دادم:

 

 

-ممنون !

 

 

به راهم ادامه دادم.نیازی نمیدیدم اونجا بمونم و مکالمه ام رو باهاش طولانی تر بکنم.

بین من و بهراد خیلی وقت بود همه چیز تموم شده بود.اصلا من نمیفهمم اون چطور روش میشد با من گپ بزنه!

دنبالم اومد و رفته رفته همگام و هم قدمم شد.

دستهاش رو تو جیبهای شلوارش فرو برد و پرسید:

 

 

-سوفی …میتونم باهات صحبت بکنم!؟

 

 

بدون اینکه نگاهش کنم خیره به مسیر رو به رو جواب دادم:

 

 

-نه ! من باتو حرفی ندارم!

 

 

لحنم آروم بود اما من فکر میکردم حتی همین لحن آروم هم باعث میشه اون پا پس بکشه و بیخیال حرف زدن بشه اما نشد.چون پرسید:

 

 

-سوفی تو از من دلخوری آره !؟

 

 

ابروهام رو درهم گره کردم.من واقعا ازش دلخور نبودم چون گذشته و البته خود اون رو فراموشش کردم اما در هر صورت کارهای بد اون سر جاشون هست .

آهسته جواب دادم:

 

 

-نه ! تو اونقدر واسه من مهم نیستی که من بخوام ازت ناراحت بمونم!

 

 

نفس عمیقی کشید.نمیفهمیدمش.یاسین که به سوگند علاقه ای نداشت پس چرا بیخیال نمیشد و نمی رفت پی همون سوگند عزیزش!

 

بعد از یه سکوت نسبتا طولانی گفت:

 

 

-سوفی قضیه اونطور که تو فکر میکنی نیست…من فکر میکنم باید بعضی چیزاهارو بهت توضیح بدم!

 

 

مصمم و جدی گفتم:

 

 

-خودتو خسته نکن…نیازی نیست چیزی رو برای من توضیح بدی جون گذشته واسه من گذشته و دیگه ذره ای برام اهمیت و ارزش نداره!

 

 

خیلی سریع گفت:

 

 

-ولی واسه من داره…

 

 

همزمان با گفتن این حرف دستشو به سمتم دراز کردو با گرفتن مچم گفت:

 

 

-سوفی بهم گوش بده …خواهش میکنم!

 

 

ایستادم و خیلی سریع و عصبی دستمو پس کشیدم و گفتم:

 

 

-به من دست نزن! من از نامردها خوشم نمیااااد…

 

 

چشماشو درشت کرد و پرسید:

 

 

-من نامردم سوفی!؟

 

 

پوزخندی زدم و گفتم:

 

 

-نیستی!؟ تو نامرد نیستی؟ تو منو به بازی گرفته بودی.میدونستی دوست دارم اما سوگند رو دوست داشتی و همزمان که با من بودی درتلاش بودی اونو به دست بیاری…واسه نامرد بودن که مباید شاخ و دم داشت!

 

 

مکث کردم.زل زدم تو چشمهاش‌…..

تو چشمهایی که به زمان بدجور خاطرشون رو میخواستم اما حالا……حالا دیگه نه!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫17 دیدگاه ها

  1. نمصن
    واقعا خعلی ابکی شده😐🖤
    بعدشم نویسنده جان
    تو ک میخای پارت کم بدی
    فازت ع این فاصله هایی ک وسط جمله ها میزاری چیه فانوصا 😐؟!
    حداقل ک کوتاه میدی فاصله ننداز بینش😐🌿

    1. سلام خب چرا نمیزاری اینا جمع شن رو هم زیاد بزاری
      بین خطا فاصله میزاری زیاد سه
      تو را خدا خودت فکر کن ببین آخه یه پارت فقط از تو خونه اومد بیرون تازه به دم کوچشون هم نرسید کسیم ندید

  2. ادمین چرا رمان دختر حاج آقا تو سایتتون نیست ؟ من تازه میخواستم شروع کنم ک زده بود همه پاک شدن. میشه راهنمایی کنین

    درضمن ب نویسنده بگین اینو زودتر جمعش کنه خیلی مسخره شده 😐 ب هر حال ممنون

    1. اگه یاسین بخواد واسه یه حرف زدن ساده اونم تو خیابون به سوفی شک کنه که دیگه باید بره بمیره 😂

  3. شما خودتونو قیمه قیمه کنین
    پارتا بلند میشه؟؟ خیر
    بعدم نویسنده عزیز دیگه براچی انقد فاصله میزاری هی دوساعت باید بری پایین
    پارتا کمه و دیر میزاری دیگه خواهشا فاصله نزار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *