رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 97

 

نگاهمو ازش گرفتم و با برگردوندن سرم،بغضمو فرو خوردم و قدم زنان به راه افتادم…
با تاخیر دنبالم اومد.دستشو دور گردنم انداخت و منو به خودش فشردو پرسید:

-ببینم…اینکه من دوست داشته باشم کافی نیست!؟

دیگه عصبی نبود.حتی برعکس.خوشحال بنظر می رسید.یه لبخند روی صورتش بود که حتی قبراق هم نشونش میداد.
اون خوب تونست به خودش بیاد اما من‌نمیتونستم.
رو صورت غمگینم یه لبخند ملیح کم رمق نشست.
سر خمیده ام رو بالا گرفتم و به نگاه به چشمهای نافذش جواب دادم:

-چرا کافیه!

شونه بالا انداخت و گفت:

-خب پس گوربابای بقیه! در ضمن …من امشب دراختیار شمام.هرجا تو بگی میریم.هرکاری تو بگی میکنیم! کلا بگو الان دلت چی میخواد!؟

نیازی نبود فکر کنم.
امشب واقعا تنها چیزی که دلم میخواست این بود که نرم عمارت.
دلم میخواست از اونجا دور باشم واسه همین گفتم:

-یاسین من دلم نمیخواد امشب بزم عمارت…
دلم میخواد حتی اگه شده واسه به شب از اونجا دور باشم…

دستش هنوز دور گردنم بود اما دست دیگه اش رو فرو برد توی جیب شلوار جیبنش و بعد هم خیلی ریلکس گفت:

-باشه! نمیریم عمارت!

چون زود قبول کرد جس کردم حرفمو شوخی گرفته واسه همین‌گفتم:

-من جدی گفتماااا

خونسرد گفت:

-خب منم جدی گفتم…

خیلی سریع و کنجکاوانه سرم رو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-پس میریم کجا!؟ توشهر میچرخیم تا صبح بشه یا عین بی خانمانها دوتا تیکه کارتون برمیداریم و به گوشه تو سرما میخوابیم!؟

تو گلو خندید و بعد گفت:

-هیچکدوم…میریم هتل!

تعجب کردم از پیشنهادش.خیلی عجیب حرف میزد.انگشتاشو که از شونه ام آویزون بود گرفتم و پرسیدم:

-دیونه شدی!؟ تو هتل منو تورو راه میدن آخه!؟ بی شناسنامه و بی نسبت!؟ یارو نمیپرسه شما چه نسبتی باهم دارین!؟ نمیپرسه کو شناسنامه هاتون؟

دستشو از جیب شلوارش بیرون آورد اینبار اما تلفن همراهش تو مشتش بود.همزمان که تو لیست مخاطبینش دنبال شماره ی خاصی میگشت گفت:

-یکی از رفقای صمیمی پدرش هتل داره..زنگگ میرنم میگم هماهنگ کنه یه اتاق بهمون بده!

گرچه خیلی از شنیدن این خبر خوشحال شدم اما مضطرب پرسیدم:

-دردسر نشه براش!؟

سر بالا انداخت و جواب داد:

-نه بابا چه دردسری!قاچاقی میریم! مگه بار اولمونه!

اخم تندی کردم و دستشو از دور گردنم برداشتم و بعداز یه نگاه میرغضبانه پرسیدم:

-چیییی!؟ وایسا ببینم!؟ یعنی تو قبلا هم رفتی اونجا؟ با کدوم دوست دخترت رفتی!؟

خندید و گفت:

-نه بابا! جوش نزن…مرگ خودم من باهیچ دختری اونجا نرفتم…خود محسن همیشه میره…همین که پدرش هتل داره..خیلی اوقات قاچاقی با دوست دخترش میرفت اونجا!
یه به بچه های دیگه میداد…

خیالم که راحت شد گفتم:

-آهاااان! باشه! یه اینبارو باور میکنم!

ار کنج چشم نگاهم کرد و درحالی که گوشی موبایلش رو کنار گوشش نگه داشت بود و انتظار جواب دادن رفیقش رو میکشید گفت:

-چی فکر کردی! من بچه با صفا و با وفا و سر به زیری ام!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-اووووه بابا پاستوریزه خوبه حالا خودم شخصا یکی دوتا از زیداتو فراری دادم!

خندیدم و او چون رفیقش جواب داد مشغول صحبت با اون شد…

 

رو مبل قهوه ای رنگ نشسته بودم و مجله ی روزهای زندگی رو ورق میزدم.یادمه یه زمانی یکی از سرگرمی هام ورق زدن همین مجله و با اشتیاق خوندن داستانها و قصه های این مجله بود.
دیدن این مجله که همیشه عکس بچه کوچولوهای خوشگل روش خودنمایی میکرد یه لبخند روی صورتم نشوند.
این واسه من یه نوستالژی به حساب میومد.
غرق ورق زدن همین مجله بودم که یاسین بهم نزدیک شد و گفت:

-سوفیااا…

سرم رو بالا گرفتم و پرسشی بهش نگاه کردم.
لبخند زد و با زدن یه چشمک و تکون دادن دسته کلید اتاق گفت:

-حله!

نیشمو تا بناگوش وا کردم.مجله رو کنار گذاشتم و پرسیدم:

-یعنی میتونیم بریم !؟

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-آره…بلند شو!

کیفمو برداشتم و با گرفتن دستش از روی مبل بلند شدم و قدم زنان و البته خوشحال به سمت آسانسور رفتیم.
یاسین همزمان پرسید:

-باخاله حرف ردی!؟

-آره !

کنجکاوانه پرسید:

-با چه بهونه ای راضیش کردی نری خونه!؟

ایستادم چون منتظر بودیم درهای آسانسور باز بشه.نفس عمیقی کشیدم و با گرفتن بازوش جواب دادم:

-بهش گفتم اعصاب اومدن به اون عمارت و رو به رو شدن با مائده و بقیه رو ندارم و میخوام خوابگاه پیش یکی از همکلاسی هام بمونم اونم قبول کرد!

همون لحظه درها باز شدن و ما باهمدیگه وارد آسانسور شدیم.دستشو دور شونه ام انداخت و گفت:

-منم یه بهونه دم دستی تحویلشون دادم…

نگران گفتم:

-شک نکنن به اینکه هردومون امشب نیستیم!

برخلاف من که یکم نگران بودم اون خونسرد و ریلکس و کاملا مطمئن جواب داد:

-نه بعید بدونم…من بار اولم نیست شب بیرون می مونم.تازه اخیرا بیرون موندنام کم شدن…خیلی از اوقات کلا بیرونم!

آسانسور توقف کرد و ما دوشادوش هم رفتیم بیرون.
نگاهی به کارت انداخت و منو به سمت اتاق مورد نظر برد.
کلید انداخت تو قفل و با باز کردن در کناررفت و گفت:

-بفرما داخل سوفی خانم!

لبخندی از ته دل زدم و جلوتر از اون رفتم داخل.سوئیت خوب و خوشگلی بود.کیفمو گذاشتم یه گوشه و مشغول درآوردن لباسهام شدم.
یاسین کلید رو انداخت روی میز قهوه ای که همونجا بود و بعد اومد سمت تخت و خودش رو پرت کرد روی تخت و با وا کردن دستهاش ازهم گفت:

-اووووممممم! به به! زندگی دور از شلوغی آی میچسبه!

لباسهامو درآوردم و مرتب و منظم آویزون کردم.
حتی کش دور موهام رو باز کردم و بعد خم شدم و شلوارمم درآوردم.
زیر شلوارم یه شورتک کوتاه پام بود که با دو بند از داخل میشد تنگ و گشادش کرد.
بندهای که انتهاشون دوتا زنگوله ی کوچیک بود رو به حالت آویزون پایین میفتادن.
جورابامو هم درآوردم و با پاهای عریون به سمت پنجره رفتم.
تماشای شهر از اون ارتفاع واقعا جذاب بود.
تماشای زرق و برق و چراغها و عبور و مرور ماشینها…
تماشای آدما که شبیه یه نقطه بودن.
چرخیدم سمت یاسین.انگار پیاده روی حسابی خسته اش کرده بود که اونجوری تِلپ شده بود رو تخت.
لبخند زنان به سمتش رفتم.از تخت رفتم بالا و روی پاهاش نشستم و گفتم:

-کاش میشد همیشه از اون عمارت دور باشیم…

یکم‌سرش رو بالا نگه داشت و بعد هردو دستش رو گذاشت زیر سرش و همزمان با لبخند و تماشام پرسید:

-اینقدر از اون عمارت بدت میاد!؟

دستهامو از زیر پیرهنش رد کردم‌ و روی شکمش گذاشتم و همزمان‌ جواب دادم:

-از خود عمارت نه…از بعضی آدمهاش!

چشماشو تنگ کرد درحالی که لبهاش از هم‌کِش اومده بودن و طرح یه لبخند گرفته بودن و پرسید:

-از من چی؟از منم بدت میاد؟

دستهامو از زیر پیرهنش تا روی سینه اش بالا بردم و همزمان خم شدم و با نزدیک‌کردن لبهام به لبهاش جواب دادم:

-از تو که خیلییییی بدم‌میاد….

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫19 دیدگاه ها

    1. خجالت نم نمیکشه والا😂😂
      من بودم هزار بار،سرخ و سفید می شدم😂🤦🏻

  1. خوبه دیگه نمیخواست با یاسین باشه.
    اگه میخواست چکار میکرد.
    مطمئنم اینا تمام عقده های انجام نشده نویسنده هستش.
    دختر اینقدر زود وا بده الله اکبر

  2. چرا هنوز نخوندیش تموم میشه😕
    خیلی دیگه دارع مزخرف میشه یکم پارت ها رو طولانی تر کنی بهتر هست خیلی کشش داره این رمان! درضمن چقدر وقیح هس این دختر غرور هم سرش نمیشع💔🚶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن