رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 24

وقتی به هتل بزرگ و زیبای محل اقامتمان رسیدیم، هوا بوی شطرنج می‌داد.
همه‌جا شلوغ بود، حدود هفتصد شرکت‌کننده و جالب‌تر از همه مهمانان خارجی که از پانزده کشور برای مسابقه آمده بودند.
تک‌وتوک شطرنج‌بازان معروف و کارکشته را می‌دیدیم.
مزهٔ شطرنج، مانند شرابی هزاروپانصدساله، همه‌ را به شور آورده بود.
انگشت‌هایم برای مهره‌ها درد می‌کرد. دلم برای حس خوب مبارزه و شکست دادن تنگ شده بود. من به مزه کردن خون و شور پیروزی احتیاج داشتم تا امید به زندگی را در خودم زنده نگه دارم.
در هر رشتهٔ ورزشی می‌توانی باخت را گردن شانس بیندازی، ولی شطرنج این نیست.
شکست حاصلی‌ست برای حرکت اشتباه و بی‌شک پیروزی نتیجهٔ توانایی.
و اما بُرد، لذتی واقعی با خود داشت و خدا شاهد بود که وجودم از تشنگی‌اش می‌سوخت.
استاد دو اتاق رزرو کرده بود، که مریم با دیدن اتاق چهارتخته و ساده حسابی دمغ شد.
از همان لحظهٔ اول روی لبهٔ پنجره نشستم. از طبقهٔ سوم چشم‌اندازی از دریای آرام، دلبری می‌کرد.
نفس کشیدن در این هوا آسان‌تر بود یا فقط من دیوانه شده بودم.
کم‌کم به زمان مسابقه نزدیک می‌شدیم. برای اولین بار در طول سفر دلشوره داشتم.
دفعات قبل که برای مسابقه می‌رفتم، اگر هم می‌باختم مهم نبود، کسی خبردار نمی‌شد. اما این‌بار…
مهرزاد، همایون، ماهی، استاد، حتی حکیمه که مرا از زیر قرآن عبور داد و برایم ختم یاسین نذر کرده بود…
مهراد هم بود…
نمی‌دانم از مدال آوردنم خوشحال می‌شد، یا همان آوای بی‌دست‌وپا را ترجیح می‌داد.
با فکر کردن به آن‌ها و بالا رفتن استرس از درون می‌لرزیدم، حتی احساس دل‌پیچه و تهوع به آن‌ها اضافه شده بود.
استاد تذکر داده بود که اگر صحبت با خانواده در ساعت‌های قبل‌از مسابقه باعث استرسمان می‌شود به آن‌ها تذکر بدهیم که تماس نگیرند.
اما این شمارهٔ آشنا…
همان‌طور که تماس را وصل کردم، به لیست کسانی که در صورت باخت، جلویشان ضایع می‌شدم، البرز را هم اضافه کردم.
– الو، سلام.
در این اتاق چهارتخته که همه‌مان از دیروز کنار هم بودیم، گوشی‌های بقیه خیلی کم خاموش مانده بود. از عمه و عمو و دایی و الی‌آخرشان به آن‌ها زنگ زده بودند.
ولی به من، فقط یک بار همایون زنگ زده بود تا از امنیت هتل و بیرون نرفتم مطمئن شود.
– می‌تونی با اسکایپ جواب بدی؟
– صبر کنید برم بیرون.
تماس را قطع کردم.
نگاه بچه‌ها حالا با شیطنت و کنجکاو خیره‌ام بود. حتی موقع بیرون رفتنم، پرنیا یک سوت دوانگشتی بلند زد که فکر می‌کنم صدایش تا پذیرش رفت.
به زحمت خودم را کنترل کردم تا نخندم.
سرم را با تأسف برایش تکان دادم و در را بستم.
لحظهٔ آخر هم صدایش را بلند کرد:
– ما گوشامون رو می‌گیریم، بمون.
بعد هم صدای خنده‌شان آمد.
حالا کجا را داشتم که بروم؟

خانم چاق و میانسالی که لباس خدمه را پوشیده بود، با چند حوله روی دستش، از اتاقی بیرون آمد. فوراً جلو رفتم و گفتم:
– سلام، خسته نباشید. تماس خصوصی دارم. اجازه هست از یکی از اتاقا استفاده کنم؟
لحظه‌ای به بالا و پایین راهرو نگاه کرد و گفت:
– ته راهرو، ۱۲۰ خالیه. دارم می‌رم براش حولهٔ تمیز بیارم، در بازه.
بعد با لبخندی عذرخواهانه اضافه کرد.
– فقط تازه مرتبش کردم.
– خیالتون راحت. خیلی ممنون.
لبخند مهربانی زد و رفت.
با سرعت به‌ انتهای راهرو رفتم، بین راه به وای‌فای هتل وصل شدم.
با ورودم به اتاق تماس هم برقرار شده بود.
روی ماه نشستهٔ آقای پرستیژ، با آن موهای آشفته و چشم‌های خواب‌آلود، ناچارم کرد لبخند بزنم.
با دیدن لبخندم، دلیلش را فهمید، چون چنان اخمی کرد که حساب کار دستم آمد.
– اگه با مادربزرگتون کار دارید، شرمنده، من خونه نیستم.
چشم‌هایش سیاه‌چاله‌ای بود که نور هم در جاذبه‌اش به دام می‌افتاد.
طلسم نگاهش قدرتی داشت که لحظه‌ای نفهمیدم چه گفته.
– زیباکنار، فستیوال شطرنج، کاپ کاسپین.
آدرس داد؟
نه! نباید دهانم باز می‌ماند… نباید نشان می‌دادم تعجب کرده‌ام.
اما فکر می‌کنم، حسابی خط‌های صورتم درهم گره خورده بود، چون آن نیشخند لعنتی گوشهٔ لبش ظاهر شده و روی اعصابم رژه می‌رفت.
خاک بر سرت، آوا…
می‌مُردی اگر یک بار در عمرت خودت را خونسرد و تودار نشان می‌دادی!

این ‌بار اخمم دست خودم نبود.
– امری داشتید؟
– مسابقه ساعت چنده؟
– دیگه باید کم‌کم آماده شیم، راه بیفتیم.
– استرس که نداری؟
به‌لطف شما الان فقط درحال حرص خوردنم.
– نه.
با انگشت روی تیغهٔ بینی‌اش دست کشید، دقیقاً جایی که کمی قوس داشت و نشان از یک شکستگی قدیمی می‌داد.
– همایون دیشب گفت مسابقه داری.
لحظه‌ای با آوردن اسم‌ همایون خطوط صورتش نرم شد.
– استرس داشت، شده بود مثل شبای قبل‌از مسابقه‌‌ٔ من.
همایون برای من استرس داشت؟
صبر کن ببینم، قدیم‌ها کی مسابقه می‌داد؟
نکند بلند گفته بودم، چون توضیح داد.
– مبارزات بوکس… دانشگاه که اومدم، ادامه ندادم.
نمی‌خواستم، اما این‌بار بلند فکر کردم.
– توی اتاقتون هنوز کیسه‌بوکس هست.
ولی نگفتم یک گل رونده خریده‌ام که دارد کم‌کم دورتادور آن ‌را می‌گیرد.
مطمئن بودم مثل همان موقع که بستنی‌های صورتی را جلویش گرفتم، دود از گوش‌هایش بیرون می‌زد.
گوشهٔ لب بالایی‌اش را به دندان گرفت.
پیدا کردن کلمات برایش این‌قدر مشکل بود؟
– به این فکر کن که سال دیگه معلوم نیست کجایی و سرنوشتت چیه.
نگاهش از آنچه که بود، تیره‌تر شد.
داشت دربارهٔ خودش حرف می‌زد، مگر نه؟
قلبم لحظه‌ای به‌جای تپیدن، خودش را به دیوارهٔ سینه‌ام کوبید.
– هیجان مسابقه رو با چیزی عوض نکن، با هیچی.
اجازه داده بود خود واقعی‌اش را، حتی اگر برای یک لحظه، ببینم.
یک‌ دریچهٔ کوچک برایم باز کرده بود، به‌اندازهٔ یک روزنه، که از آن نور به داخل دنیای تاریک و ناشناختهٔ البرز پاکنهاد می‌تابید.
– برگشتی، مواظب ماهی باش.
لب‌هایم را به داخل دهانم کشیدم.
صدایم فقط یک زمزمه بود.
– ممنونم. خیلی.
دقایقی بود که تماسش قطع شده بود، اما من هنوز، بهت‌زده، روی تخت نشسته بودم.
گفت سال دیگر نمی‌دانم کجایم؟
راست می‌گفت.
این فرصت را شاید برای اولین و آخرین بار به چنگ آورده بودم.
سال بعد که هیچ، در زندگی درهم‌برهم و بی‌ثبات من فردا هم مبهم بود…
«امروز» را باید جوری پیش می‌رفتم که «فردا» شرمندهٔ «دیروز» نباشم.
از داخل راهرو صدای قدم زدن می‌آمد. دیر کرده بودم.
بچه‌ها و استاد جلوی در اتاقمان ایستاده بودند ولی پرنیا تا ته راهرو آمده بود.
– کجایی؟ بدو‌ دیر شد.

به محل ‌مسابقه که رسیدیم، با دیدن محیط، تازه فهمیدم چقدر در دنیای ورزش بی‌تجربه‌ام.
سالن بزرگ و دوطبقه بود، خانم‌ها در طبقهٔ بالا و آقایان پایین.
میز‌های شطرنج ردیف‌به‌ردیف تا انتهای سالن چیده شده بود.
جو پرشور و هیجان بود.
پرنیا مثل همیشه اخبار دست اول داشت.
– فیروزجاه سرما خورده، نمیاد.
فقط می‌دانستم مقصودلو، فقیرنواز، موسوی و خیلی از بزرگانی که فقط اسمی ‌از آن‌ها شنیده بودیم آمده‌اند.
مسابقهٔ اول، حریفم همدانی بود.
لحظه‌ای نزدیک بود با گرفتن پیادهٔ a3 کار دست خودم بدهم، اما به‌خیر گذشت و نتیجه مساوی شد‌‌.
روزهای بعد را خون‌سرد‌تر بودم و دیگر فضا نمی‌توانست مرا تحت‌تأثیر قرار دهد.
روز دوم بود که با حذف مریم از دور مسابقات فشار روی بقیهٔ گروه بیشتر شد.

صبح روز سوم، زمان سورپرایز شدن پرنیا بود.
بردیا را موقع رفتنمان به سالن مسابقه، جلوی در هتل دیدیم، با یک دسته گل و جعبه‌ای شیرینی.
جیغ‌جیغ‌های خوشحالی خواهرش سر آدم‌های اطرف را به‌طرفشان برگردانده بود.
حالا که بردیا آمده بود، به همایون زنگ زدم و اجازه گرفتم با آن‌ها به ساحل بروم.
عصر، قدم‌زنان به پلاژ رفتیم.
با اینکه آسمان صاف و آفتابی و‌ آب آرام بود، هوا سوز داشت.
بردیا و پرنیا همهٔ تصورات قشنگی که از دوقلوها داشتم را از بین بردند.
چانه‌شان از این‌همه بحث درد نمی‌گرفت؟ سر من که درحال انفجار بود.
به خودم و دریا قول یک خلوت دونفره را دادم، فقط خودم و خودش.
همان شب، پدر و مادر مریم از تهران آمدند تا دخترشان را ببرند، البته برای عوض شدن روحیه‌اش به ویلایشان در چمخاله.
روز پنجم بود…
همه آماده شده و منتظر استاد بودیم.
روی صفحهٔ گوشی‌ام شمارهٔ ماه‌منیر افتاد.
با وصل کردن تماس و شنیدن صدایش حسی داشتم بین شادی و تعجب.
– سلام، ماهی‌جون.
– سلام. حالت خوبه؟
– خوبم، ممنونم که زنگ زدید.
زبانم بند آمده بود.
خودش ادامه داد.
– لباست رو دادی خشکشویی؟
– اتو‌شده و حاضره.
نگفتم که خودم شب اول اتو کرده‌ام و بقیه هم با دیدنم مانتوهایشان را بیرون آوردند و اتو بین ما دست به دست گشته.
– تیم‌ ما شیک و مرتبه.
فکر می‌کنم داشت لبخند می‌زد.
شنیدن اسمم از زبانش همیشه مرا به آماده‌باش درمی‌آورد.
– گیل‌آوا!
– جانم.
– به همه نشون بده که چقدر باهوشی.
بغض گلویم را فشرد. از قدردانی زبانم بند آمده بود.
نمی‌دانستم در جواب محبتش چه بگویم.
با بغض لبخند زدم و گفتم:
– این رو تا حالا کسی بهم نگفته بود…
استرسم دود شد و به هوا رفت.
– اگه شما می‌گید من باهوشم، پس هستم.
– از درون باورش کن، چون حقیقته.
نفس عمیقی کشیدم و باقی دلشوره را با موج بازدمم بیرون دادم.
– بازم ممنونم. خیلی کمکم کردید.
روز آخر…
دور آخر…
ثانیه‌های قبل‌از شروع آخرین مسابقه..‌.
حریف هنوز به بازی نرسیده بود، اگر فقط 3 دقیقه دیگر نمی‌آمد، هفتمین امتیاز را می‌گرفتم و قهرمانی…
دلشوره‌ام اجازه نمی‌داد بفهمم از اینکه بدون بازی، قهرمان می‌شدم ناراحتم یا خوشحال.
ولی وقتی او نفس‌نفس‌زنان از راه رسید و پشت میز نشست، فهمیدم که مسابقه دادن را بیشتر دوست دارم.
شرکت‌کنندهٔ مقابلم اهل روسیه بود. پوستش در نگاه منی که تا حالا انسانی این‌قدر بور ندیده بودم، کال و رنگ‌پریده به‌نظر می‌رسید.
بندهٔ خدا شالی مشکی را با بدبختی دور سرش پیچانده بود.
حداقل پنجاه‌ سال داشت، حتماً از سال‌های عمرم بیشتر شطرنج بازی کرده بود.
حواسم را به بازی دادم. نباید اجازه می‌دادم اعتماد‌به‌نفسم از بین برود.
بازی…
فقط بازی…
در جواب حرکت e4 اسبم را به خانهٔ f6 هدایت کردم. تعجب کرد، چون انتظار داشت سیسیلی بازی کنم.
تردید داشتم. می‌ترسیدم‌ همه‌چیز آن‌طور که مهره‌ها را در ذهنم چیده بودم پیش نرود.
زود باش…
مسیری را برو که تو را به آن سمت می‌برم…
ببین…
من فقط دفاع کردم و مهره‌هایم را برایت قربانی.
کف دستم از استرس خیس بود.
حتی می‌ترسیدم قطرات عرق روی پیشانی‌ام به من خیانت کرده، مرا لو بدهند.

شطرنج‌باز ماهر رقیب با دفاعی روبه‌رو شده بود که مطمئنش کرد، به‌راحتی شکستم می‌دهد.
بالاخره… بالاخره اولین اشتباهش را انجام داد و تصمیم گرفت تهاجمی حرکت کرده و بازی را سریع تمام کند.
قدم به دامی که پهن کرده بودم گذاشت. حملهٔ e4 پیاده را در مقابل دفاعم انتخاب کرد.
لابد فکر می‌کرد شکست دادن حریفی که حتی نصف تجربهٔ شرکت‌کنندگان نوجوان این‌جا را هم ندارد نباید سخت باشد.
بازی ادامه پیدا کرد. به‌نظر می‌رسید که حریفم برتری فضایی زیادی کسب کرده و برای حملهٔ نهایی آماده شده.
سعی کردم اصلاً به اطرافم نگاه نکنم، مطمئن بودم استاد گوشه‌ای درحال حرص خوردن است.
در چهرهٔ مبارز روبه‌رویم کم‌کم آثار شادی اش از پیروزی را می‌دیدم.
ترسیدم…
نکند من بودم که به دامش افتاده بودم…
بازی داشت طولانی‌تر از چیزی که پیش‌بینی کرده بودم می‌شد.
فکر می‌کنم رقیبم هم به همین موضوع فکر کرد، چون کمی در جایش جابه‌جا شد و با آخرین نگاه به پوزیسیون، تصمیم گرفت منطقی‌ترین و بی‌خطرترین حرکت را انجام بدهد.
چیزی نمانده بود…
فقط چند حرکت…
همین بود، یک اشتباه و فروریختن…
فقط ده حرکت دوام آورد…
یک رخ عقب انداختمش…
و تمام…
مجبورش کردم بازی را واگذار کند.
تمام نتایج به ضررش اتفاق افتاده بودند و حالا پوئن‌شکنی‌اش هم بدتر شده بود.
فقط در چند دقیقه قهرمانی را با مقام دوم عوض کرد.
لحظه‌ای با بهت به صفحه خیره ماند؛ می‌خواست پیدا کند کجا را اشتباه کرده.
بیدار بودم… بیدار بودم… باورم نمی‌شد…
گیج شده بودم…
درست همان لحظه که به صفحه نگاه کردم و بُرد مهر‌هایم را دیدم، دیگر مرز رویا و واقعیت را تشخیص نمی‌دادم.
بهت‌زده، فقط هاله‌ای از استاد را می‌دیدم که بقیه به او تبریک می‌گفتند.
در این میان حریفم بلند شد و در کمال متانت برای پیروزی‌ام تبریک گفت.
پرنیا هم آمده و مرا محکم در آغوش گرفته بود.
وقتی بالای سکو ایستادم، به آنچه از سر گذرانده بودم فکر کردم…
یک سیلی می‌خواستم، فقط یک نیشگون، که دردش باعث شود باور کنم خدا فراموشم نکرده.
بالاخره بعداز این‌همه، وقت، انرژی و جان‌ کندن، زندگی برای یک‌بار هم که شده با من مهربان شده بود.

«در صفحهٔ شطرنج روزگار مهره‌ای پیاده‌ بودم برخاسته از خاکستر درد و رنج.
وقتی که از دنیای تاریک و روشن جنگ گذشتم، خاک نبرد هنوز روی شانه‌هایم نشسته بود.
به پایان قدم گذاشتم، به آخر صحنهٔ شطرنج، همچون فاتحی پُرافتخار…
سرباز خسته‌ای که نیم‌تاج قدرت بر سر گذاشته، حال قوی‌تر از هر مهره‌ای هستم.
ملکه‌‌ام، نشسته بر تختی به چنگ آمده با خون دل.
من توانستم… خودم… خودِ خودم.»

از سالن که بیرون آمدیم، گوشی‌ام را روشن کردم.
پنج تماس از همایون، چند تماس از مهراد…
و پسرکم که پیام داده بود: «زنگ بزنم؟»
بی‌معرفت…
برایم پیام گذاشته بود؟
برای حرف زدن اجازه می‌خواست؟
شماره‌اش را گرفتم.
چند وقت بود صدایش را نشنیده بودم؟
ضربان قلبم با بوق‌های انتظار هماهنگ بود.
تماس که وصل شد، قلبم لحظه‌ای از تپش ایستاد.
حرفی نزد.
حتی شنیدن سکوتی که یک سمتش او باشد غنیمت بود.
گلایه کردم:
– همیشه همین‌قدر حرف‌گوش‌کن بودی؟ تا بگم ولم کن، ولم می‌کنی‌؟
صدای نفسی که از سینه رها کرد در گوشی پیچید.
سکوت جواب من نبود. ادامه دادم.
– آخر معرفتت این بود؟
بالاخره صدای گرفته‌اش را شنیدم.
– داغون شده بودم.
با دلتنگی‌ای که از قبل‌ بیشتر شده بود، به او توپیدم.
– خب که چی؟ منم داغون بودم.
از خودش دفاع نکرد. با مهربانی گفت:
– منم دلم برات تنگ شده.
پشت دستم را به دندان گرفتم.
دلم به دلش راه داشت، دلتنگی او حتی ذره‌ای از انتظار کش‌دار من برای شنیدن صدایش نمی‌شد.
بعد‌از آن روز لعنتی خودش را از من پنهان کرده بود.
اما دلخوری‌ام برای این‌همه وقت زنگ‌ نزدن را همان لحظه، با همان یک جمله فراموش کردم، به همین سادگی.
– حالا اجازه می‌دی بهت تبریک بگم؟
با صدایی گرفته گفتم:
– نه‌!
خندید، بلند.
– نوک نگیر، جوجه‌. داره برات عادت می‌شه‌ها.
خنده‌ام گرفت، اما صدایم را صاف نگه داشتم.
– باشه، بگو.
– تبریک می‌گم، خواهرکوچولو. ان‌شاءالله قهرمانی پشت قهرمانی داشته باشی.
با حسرت گفتم:
– ای کاش تو هم این‌جا بودی.
– تازه دیشب اومدم مرخصی. از صبح پای سایت بودم.
مهربان‌ترینِ من بود.
ساکت شد.
می‌شناختمش… می‌خواست چیز بیشتری بگوید که دل‌دل می‌کرد.
– با مهراد حرف زدم. گفت تو این مدت هر چقدر باهات تماس گرفته یا جواب ندادی یا خاموش بودی.
پرید. تمام حس خوبم پرید.
– کاری نداریم باهم.
– خیلی به‌هم ریخته.
با تردید ادامه داد.
– دیشب باهاش حرف زدم.
داشت حرفش را سبک‌‌سنگین می‌کرد.
– ‌دیگه می‌خواد با مامان حرف ‌بزنه.
زبانم برای جواب نچرخید.
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: «من کی به مهراد گفته بودم که حاضرم جزئی از آینده‌اش باشم.»
بعد موج دوم دلشوره آمد و آرامشم را مانند شن‌های نرم کف رودخانه با خود شست و برد.
حتی فکر ‌کردن به مادرشان‌ مرا به صبح همان روزی پرت می‌کرد که گفت من جلوی پیشرفت پسرش را می‌گیرم.
نفسی که پشت گلویم گیر کرده بود را بیرون دادم.
– ممنونم که زنگ زدی.
– برای موفقیتت خوشحالم.
با محبت زمزمه کردم.
– می‌دونم.
وقتی خداحافظی کرد، فقط سنگ‌ها در مسیر رود مانده بود.

اگر مادرش می‌فهمید من در این مدت کجا بوده‌ام، چه؟

بعد از برگشتن به تهران و استقبال گرم اهل خانه و تبریک‌هایشان شادی‌ام تکمیل شد.
با ماه‌منیر مشورت کردم و تصمیم گرفتم که فعلاً شطرنج را کنار بگذارم تا بتوانم برای کنکور خودم را آماده کنم. همین حالا هم یک سال از هم‌سن‌و‌سال‌هایم عقب‌ بودم، نمی‌خواستم بعدها بابت ادامه ندادن درسم، خودم را سرزنش کنم.
‌از آن به بعد بیشتر وقتم را در اتاقم می‌گذراندم، اما عصرها یک‌ ساعتی ماه‌منیر با من زبان کار می‌کرد.
در کنار درس، گاهی چیزهایی را به من یاد می‌داد که فکر می‌کرد برای زندگی در اجتماع باید بلد باشم.
به‌حدی مشغول درس و مدرسه بودم که وقتی زمستان جایش را به بهار داد، غافلگیر شدم.
عید آن سال، با شوق و هیجان، اولین سفرهٔ هفت‌سین عمرم را در اتاقم پهن کردم، با جام‌های کوچک و سفالی که از یک دستفروش خریده بودم.
و سنبل واقعی، نه مصنوعی و پلاستیکی، از آن‌هایی که زادهٔ خاک و طبیعت بود.
سفره‌ام ماهی نداشت؛ تماشای موجودی اسیرِ یک ظرف کوچک، چه لطفی می‌توانست داشته باشد؟
با وجود تمام سعیم سال‌تحویل را از شدت خستگی خواب ماندم.
صبح فردای آن روز اولین غافلگیری پشت در اتاقم بود.
یک جعبهٔ پستی که آدرس و تمبر پشتش نشان می‌داد که فرستندهٔ کادو چه کسی‌ست.
یک بار دیگر مرا فراموش نکرده بود.
کادوام را برداشتم و داخل رفتم.
این بار دیگر تحمل آرام باز کردنش را نداشتم، به‌‌سرعت جعبه را باز کردم و صندوقچهٔ داخل آن را بیرون آوردم.
شوکه شدم…
نکند با من شوخی کرده بود؟
برایم یک ست کامل لوازم آرایش خریده بود؟
و طعنه‌آمیزتر از خود کادو، رنگ صورتی‌اش بود…
در جعبه را محکم بستم.
وسیلهٔ آرایش؟
دلم یک کادوی زیبا مثل گوی‌‌آبی می‌خواست.
چند دقیقه بعد دوباره بازش کردم.
به وسیله‌های زیبای درون آن نگاه کردم. با دیدن رژهای رنگارنگ، گونه‌ام از خجالت گرم شد.
همه‌ نوع وسیله‌ای در آن پیدا می‌شد، شوت‌هایی در سایزهای مختلف، خط چشم، ریمل…
کل وسیله‌های آرایشم شاید چند تکهٔ ارزان و بی‌کیفیت می‌شد.
در خواب هم چنین ست کاملی را نمی‌دیدم. اصلاً بلد نبودم از اینها استفاده کنم.
کنجکاوی دخترانه، آن شوک اولیه را کنار می‌زد و وادارم می‌کرد دانه‌دانه بازشان کنم.
حیف که باید پایین می‌رفتم و جرئت استفاده از آن‌ها را نداشتم.
حسی داشتم میان خجالت و کنجکاوی و شادی…
بالاخره دل از هدیه‌ام کندم، صورتم را شستم و لباس پوشیدم.
وقتی دامن بلند و آبی که گل‌های قرمز داشت را می‌پوشیدم، به سال‌های زیادی که حسرت پوشیدن یک دامن چین‌دار را داشتم فکر کردم.
به تمام سال‌هایی که خریدهایم را به‌همراه مهرزاد، از فروشگاه‌های پسرانه انجام می‌دادم، آن‌هم سالی فقط چندبار…
فکرهایم را پس راندم.
من از آن سال‌ها عبور کرده بودم…
امروز شروع یک سال جدید بود که با حسرت آن را هدر نمی‌دادم.

صدای ماه‌منیر و همایون از نشیمن می‌آمد.
در اتاق باز بود، هر دو کنار هفت‌سین نشسته بودند.
‌بعد از اینکه عید را به‌ هم تبریک گفتیم، همایون پرسید:
– کادوت رو برداشتی؟
– آ…آره.
– برات چی خریده؟ برای من ست کمربند و کیف.
– یه… یه… صندوقچه بود.
ماهی گفت:
– برای منم ست وسایل آرایش خریده. خوبیش اینه آدم مطمئنه اصله.
نفس راحتی کشیدم.
پس البرز قصد اذیت کردنم را نداشت.

بعد نوبت ماهی بود که سورپرایزم کند.
برایم کیف و شال ست پوست‌ماری خریده بود که کاملاً با سلیقهٔ خودش هم‌خوانی داشت.
البته هیچ‌کدام از عید‌ی‌ها مزهٔ آن دو چک‌پول پنجاهی و تا‌نخورده که همایون به من داد را نداشت.
با تمام اتفاقات، زیباترین و شادترین عیدی بود که در تمام عمرم داشتم.
برای اولین بار حس کودکی را داشتم که مورد علاقهٔ بزرگترهاست.
منِ همیشه فراموش‌شده کجا، و این‌همه محبت و توجه کجا.

بالاخره کاربرد سفرهٔ هفت‌سین بزرگی که ماهی سفارش داده و یک روز تمام برای دیزاین آن زحمت کشیده بودند، با آمدن اولین مهمان‌ها مشخص شد.
از پشت پنجرهٔ طبقهٔ بالا به رفت‌وآمد ماشین‌ها و لباس‌های مهمان‌ها نگاه می‌کردم.
مردان کت‌شلوارپوشی که مخصوص عید از دفتر خدمات آمده بودند، درها را برای مهمان‌ها باز می‌کردند…
خدمتکارانی که جلو می‌رفتند و تعظیم کرده و خوش‌آمد می‌گفتند.
هیچ‌وقت در این خانه، تفاوت طبقاتی را این‌قدر واضح حس نکرده بودم، اما آن ‌روز با دیدن مردان و زنان شیک‌پوشی که وارد می‌شدند، تازه می‌دیدم چقدر دنیایشان با دنیای من متفاوت است.

امتحانات مدرسه که تمام شد، تمام‌وقت برای کنکور تست کار می‌کردم.
تازه کتاب و جزوه‌هایم را روی میز پهن کرده‌ بودم که مهرزاد زنگ زد.
از هر دری حرف می‌زد.
می‌شناختمش…
وقتی از این شاخه به آن شاخه می‌پرید یعنی حرفی داشت که برای گفتش مردد بود.
– مهرزاد…
– دیشب با مامان حرف زد.
فهمید از تعجب زبانم بند آمده، اما ادامه داد.
– اونم حسابی از خجالتش دراومد.
صدای خندهٔ تلخش در گوشی پیچید.
نفسی گرفت و ادامه داد.
– دلم براش سوخت، آوا! داداش بزرگمه. همیشه بهش احترام گذاشتم. ولی جلوی روم داغون شد.
حدس اینکه خانم مخالفت کند، سخت نبود.
همان روز اول به مهراد گفته بودم… باورش نشده بود.
حتی فکر ‌کردن به توهین‌هایی که دیشب در خانه‌شان به من شده بود، باعث بی‌حسی‌ام ‌شد.
– مامان نمی‌دونه تو کجایی.
دهانم مزهٔ خرمالوی نارس می‌داد؛ گس، خشک، بی‌حس…
– حتماً گفته اگه برم دختر بی‌سروپایی که حتی خانواده‌شم نخواستنش برات بگیرم، خودم هیچ، مردم نمی‌گن پسره یه مشکلی داشته.
خندیدم…
از فکر کردن به این‌که ایراد جناب‌دکتر چه می‌تواند باشد خندیدم‌…
صدای خنده‌ام بالاتر رفت.
انگار تمام زندگی‌ام یک جک خنده‌دار باشد، یک طنز تلخ.
در سینه‌ام حجمی از درد بود که می‌خواست استخوان‌هایم را بدرد و بیرون بزند.
نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، صدا زدن‌های مهرزاد هم بی‌فایده بود.
اشک سرازیرشده از چشمانم را پاک کردم و دستم را در هوا تکان دادم، انگار تیتر روزنامه‌ای را نشان دهم.
– فکرش رو بکن، جناب دکتر مهراد رفته کلفت خونه‌شون رو گرفته، خوراک اخبار در و همسایه می‌شه.
گلولهٔ کوچکی در گلویم گیر کرده، با هر جمله‌ای که می‌گفتم بزرگ‌تر می‌شد، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر…
چرا تمامش نمی‌کنند؟
من که جمع کردم و از زندگی‌شان رفتم.
مگر همان روزی که با یک چمدان و یک کوله‌بار پر از تهمت مرا از خانه‌شان به کوچه پرت کردند، تمام نشده بودم؟
با صدایی که از گریه گرفته بود، گفتم:
– مهرزاد…
– جانم، عزیزم…
– دلت برای داداشت می‌سوزه؟ برادرته… حق داری… ولی من چی؟ دل کی برای من بسوزه؟
صدای پشیمان و ناباورش در گوشی پیچید.
– آوا…
ناگهان بغضم با صدا ترکید.
کی تمام می‌شد؟ کی؟
تماس را قطع و گوشی‌ را کنارم پرت کردم.
از شدت گریه نفسم گرفته بود.
نه به‌خاطر مهرزاد، به‌خاطر تحقیرهای ادامه‌دار این ناخانواده…
صدای پا آمد. به‌طرف در برگشتم. همایون و حکیمه سرآسیمه وارد اتاق شدند.
همایون با دیدنم نفس راحتی کشید و تشر زد.
– خدا بگم چیکارت کنه…
حکیمه در ادامهٔ حرفش گفت:
– ترسیدیم، مادر.
اشک‌هایم را پاک کردم و سرم را برگرداندم.
چرا عادت نمی‌کردم در اتاقم ‌را ببندم؟
از در بسته بدم می‌آمد، احساس خفگی می‌کردم.
تنهایی در این طبقهٔ خالی و متروک وحشت‌زده‌ام می‌کرد.
پاهایم را در سینه‌ام جمع کردم، و دست‌هایم را دورشان حلقه.
همایون رو‌ به او گفت:
– شما بفرمایید پایین.
لحظه‌ای فقط به ویرانه‌های من نگاه کرد.
جلو آمد و روی یکی از مبل‌ها، روبه‌روی من نشست.
با یک دست دامنم را رو پایم مرتب ‌کردم، اما سرم را برنداشتم.
وقتی سکوتش طولانی شد، قلبم آرام گرفت.
این همدردی کردن را دوست داشتم، نه سرزنشی، نه سؤالی.
اندوه انباشته‌شده روی قلبم وادارم کرد حرف بزنم.
– به خدا، دیگه سر شدم. نمی‌خوام این عشق رو.
سکوتش باعث می‌شد بیشتر، این درد را بیرون بریزم.
– اول که اومده بودم این‌جا، یه توسری‌خور حسابی بودم. حالا بعضی‌وقتا از بس آرامش دارم و همه بهم احترام می‌ذارید، انگار خواب می‌بینم. تازه یه‌کم خودم رو پیدا کردم…
– می‌گی چی شده؟
گفتن، اگر هیچ فایده‌ای نداشت، شاید کمی بار دلم را سبک می‌کرد.

– مهراد دربارهٔ من با مادرش حرف زده. اونم حسابی دعواش کرده.
– برای همین ناراحتی؟ برای اون پسره؟
سرم را بلند کردم و در دفاع از خودم گفتم:
– نه، به خدا. من اصلاً کاری بهش‌ ندارم.
چشمانش را باریک کرد.
– حتماً آب پاکی رو نریختی روی دستش.
طلبکار و مدعی گله کردم.
– حتی یه بار هم نپرسیده که می‌خوامش یا نه. فقط میاد حرف خودش رو می‌زنه و می‌ره. حتماً می‌گه آوا کی باشه که بخواد مخالفت کنه.
سرم را دوباره روی زانو گذاشتم. گردنم توان نگه داشتنش ‌را نداشت.
در حالی‌که نگاهش می‌کردم، گفتم:
– من کاری به مهراد ندارم، ولی خانم، عاشق دکتر بود. چطور می‌تونه این‌قدر در حق پسرش بی‌انصاف باشه.
با تمسخر و تعجب پرسید.
– کتی عاشق بود؟
وقتی این‌قدر تلخ و غمگین می‌پرسید، پس دیگر سؤال نبود، خبری بود که من نمی‌دانستم.
– من بودم که زنگ زدم به پدرش و لو دادمش.
سرم به‌شدت بالا آمد، با چشمانی از حدقه بیرون زده به دهانش زل زدم.

با خشمی که از کهنگی، به زخمی داخل صدایش تبدیل شده بود، قفل سکوتش را شکست.
– گفت با بچه‌های دانشگاه می‌ره اردوی مشهد. خودم، با ساک بسته، تا دم دانشگاه، رسوندمش. من خر دروغش رو باور کردم.
نفسش را سنگین و خفه رها کرد، انگار بار سنگینی به روی سینه داشته باشد.
– وقتی با اون لب‌های یاقوتی و قشنگش دروغ می‌گفت، حتی بهش شک نمی‌کردم.
با ناباوری لب زدم:
– همایون…
با مشت، آرام‌آرام روی زانویش ضربه می‌زد.
این داغ، عشق بود، هرگز کهنه نمی‌شد.
– وقتی به بهانهٔ اردوی مشهد سر از ویلای رامسر درآورد، من بودم که به یکی پول دادم زنگ بزنه و به پدرش خبر بده. این بار دیگه خاله‌بازی‌هایی که سر همایون درمی‌آورد، نبود. این دیگه آبروی آقا بود…
با انگشت به خودش اشاره کرد و غرید:
– غیرت من بود. باید یه جایی بچه‌بازی‌هاش رو تموم می‌کرد. فکر می‌کرد، بازیه. فکر می‌کرد هر موقع بخواد می‌تونه ول کنه.
مانند اسپند روی آتش بود، انگار‌نه‌انگار این اتفاق‌ها برای بیشتر از بیست سال قبل بوده.
– وقتی می‌رفتم دانشگاه، دنبال کتی، امیر جوری با عصبانیت بهم زل می‌زد که دلم براش می‌سوخت. من این نگاه رو می‌شناختم. نمی‌تونستم ازش متنفر باشم، چون آتیش توی سینه‌ش رو توی قلبم حس می‌کردم. ولی کتی…
حرفش را قطع کردم با صدایی که حالا مانند اول مطمئن نبود گفتم:
– عاشق دکتر بود.
صدای پوزخندش دنیایم را لرزاند.
– هه! فکر می‌کرد عشق فقط نامه‌های یواشکی و گل‌هاییه که لای کتاب خشک می‌کنه، اما زندگی بهش فهموند دنیا همیشه خونهٔ باباش نیست.

ساکت شد…
آن‌قدر سکوتش سنگین بود، که حتی گل‌هایم به احترامش نفس نکشیدند.

– بچهٔ اولش به دنیا اومده بود که یه روز پشت درخت سر کوچه دیدمش. با روسری جلوی دهنش رو گرفته بود که کسی نشناسدش. از پدرش مثل چی می‌ترسید.

دستش را محکم روی صورتش کشید، صورت مردانهٔ سنگی‌اش درهم و آشفته بود.
– ولی من بو می‌کشیدمش، تو هر لباسی… تو هر حجابی…
سرش‌‌ را به مبل تکیه داد و به سقف خیره شد.
– رفتم جلو و سوارش کردم. می‌خواست برگرده. می‌گفت اگه آقا بخواد، طلاق می‌گیره. دوردونهٔ خاندان ازغدی یه سال هم طاقت نیاورده بود. برای یه لحظه بیشتر دیدن و موندنش پیشم، جون می‌دادم، ولی به دهن دلم افسار زدم. بهش گفتم بابات گفته هرجا دیدیدمش محل نذاریم. گفتم بابات به خونت تشنه‌س.
نگاهش به سقف بود، اما ناگهان راست نشست و با حرص گفت:
– دخترهٔ نازپرورده می‌خواست پشت شوهرش رو خالی کنه. حسابی ترسوندمش تا به فکر زندگیش باشه. اما خودم…
دستش را برگرداند کف دست پهن و بزرگش یک بریدگی قدیمی بود که گوشت اضافه آورده بود، خطی بلند.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫11 دیدگاه ها

  1. همایون عشقه🥺 گیل اوا هم که عشق خودمه😌
    مهرداد هم بره بمیره😂 (با عرض پوزش از هواخواهان مهرداد) نویسنده جون عالیه😍

  2. کاش یه گوش مالی حسابی همایون به مهراد میداد . والا پسره خنگ.
    از اون طرفم چی میشد البرز حستلی مهشید قهوهای کنه دختره ….
    کاش ماه منیر بیشتر حواسش به اوا باشه

  3. من به شخصه اعلام میکنم عاشق همایون و البرزم 😍البته آوا رو هم درست دارماااا😜❤️ فقط حالم از مهراد خر بهم میخوره اونجا بودم میکشتمش😒🙄😅 بهترین نویسنده این سایت تو رمانتین😃💞

  4. واقعا خیلی قلمتون عالیه واینکه مرسی که هروقت پارت میزارین پارتتون طولانیه و مثل نویسنده های دیگه دو خط نمینویسین…

  5. عالی مینویسی نویسنده 😍 لطفا زودتر این مهردادو حذف کن البرز بیاد 😑
    من به شخصه میگم رمان شما تو سایت رمان وان بهترین رمانه👌

  6. ممنون از زحمات نویسنده و ادمین
    به نویسنده عزیز بابت این ذهن خلاق تبریک میگم🌹🌹🌹🌹🌹
    بی صبرانه منتظر شاهکار جدیدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *