رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 34

جوان بودم و بی‌تجربه، اما به‌اندازهٔ بیشتر زندگی‌ام سامی را می‌شناختم؛ بازی نبود واقعی بود.
این مچاله شدن، این لرزه…
تکانش دادم، بی‌فایده بود.
داد زدم: «کمک!».
آن زمان‌ها خانه سوت‌و‌کور نبود، برای هرکاری خدمتکار داشتیم.
دستش در دستم بود، تمام مدت… در آمبولانس، تا خود بیمارستان، تا لحظه‌ای که درهای ورودی اورژانس باز شد و سامی نرسیده به در بی‌حرکت شد، کنارش بودم…
خیلی گذشته بود، خیلی…
گذشته را مانند یک لاشهٔ متعفن همه‌جا کشانده بودم.
بس بود چکیدن چرک و خونابه، باید جایی این حجم زجرآور را زمین می‌گذاشتم.
نسیمی از لای در نیمه‌باز اتاق آمد و عطر خوشی به سینه‌ام نشاند.
آخرین بار کی پشت این در ماندم؟
دو هفته پیش… قبل از رفتن به هتل اینجا آمدم. پشت در اتاقم که کسی به‌جز من در آن خواب بود. بسته را گذاشتم و صورتش را موقع برداشتن دستکش‌ها تصور کردم.
اتفاق جدیدی بود، مگر چند بار در زندگی‌ام چنین تجربه‌ای را گذرانده بودم؟ فکر اینکه پشت در اتاق دختری بمانم که تمام دودوتاچهارتای زندگی‌ام را به‌هم ریخته بود.
دلیلی برایش نیست، همیشه همین است؛ بهشت پر از میوه، یک سیب سرخ مگر چقدر می‌تواند فریبنده باشد که بهشت را در ازای چشیدنش بفروشی؟
دلیلش فقط این بود «نخور!»، همین فعل نهی.
از وقتی خواستم به او فکر نکنم فقط چند ساعت گذشت تا بروم و از گل‌فروشی، به‌جای آن همه گل رز که می‌توانستنم به او هدیه کنم، یک جین دستکش بخرم.
وقتی همین‌جا ایستاده و تعجبش را زمان دیدن دستکش‌ها را تصور می‌کردم، تمام مشکلات برای دقایقی از ذهنم فرار کردند. به تکرار آن سبک‌خیالی احتیاج داشتم، حتی شده به خاطرش به کوه بروم.
امشب او نبود و من پشت در اتاق کابوس‌هایم ایستادم. اما دلیل دیگری هم وجود داشت، دلم می‌خواست حالا که خودش نیست در را باز کنم شاید بتوانم رازش را بفهمم، تفاوت او را با بقیه…
در نیمه‌باز را با نوک انگشت، تا آخر باز کردم. عطر خوش محبوبهٔ شب اتاق را پر کرده بود…
لبخند جای تردید نشست.
چطور می‌توانست با این بوی تند، شب‌ها اینجا بخوابد.
وارد اتاق شدم. لحظه‌ای فقط با تعجب سرجایم ایستادم. بعد… گیج به در نگاه کردم.
نه…! اشتباه نیامده بودم.

هنوز به جایی که امیر را پیدا کردم نگاه نمی‌کردم، اما اینجا با آن چهاردیواری داخل کابوس‌هایم فرق داشت؛ اینجا بوی مرگ نمی‌داد.
بوی دختر نعنایی‌ مرا می‌داد با طعم محبوبهٔ شب. دستان معجزه‌گرش به این اتاق نفرین‌شده نفس بخشیده بود، روح داده بود.
هر گلدان پر از جوانه‌ای، هر شمعدانی پر از گلی، روح‌ آلودهٔ ثانیه‌ها را تطهیر کرده بود.

در کمد لباس‌هایم را باز کردم و داخل شدم. وسیله‌هایی که به خاطرش آمده بودم بالای قفسهٔ کفش‌ها پیدا می‌شد. لای در یکی از کمدها تکه‌ای پارچهٔ سرخابی گیر کرده بود، رنگ لباس آوا در شب مهمانی… وسوسه‌ام کرد تا بازش کنم.
مانتو و پیراهن‌های دخترانه از رگال آویزان بود، لباس‌ها و کفش‌های جدیدش…
اما گوشه‌ای دیگر، جدای از بقیه، لباس‌هایی که مشخص بود قدیمی‌اند و یک کفش پاشنه‌دار ساده… و چمدانی کنارش…
آماده برای رفتن…
اینجا هم فقط برایش یک کوچ‌گاه بود، استراحتگاهی سر راه پرندهٔ مهاجری که همیشه آمادهٔ پریدن بود، آماده گذار…

#آوا
آخرین تکه‌چوب خشک را داخل اجاق انداختم و دوباره فوت کردم. حتی قوی‌تر از قبل، اما دود در اجاق پیچید و دوباره به سمتم برگشت.
سرم را عقب کشیدم و با چند سرفه دود را از ریه‌ام بیرون فرستادم… اگر گل‌تاج بود تا حالا آتش را آماده می‌کرد.
دوباره برگشتم و فوت کردم، و دوباره… بالاخره آتش قوی‌تر شد و بالا رفت.
کنار اجاق روی زمین ولو شدم.
صدای احوال‌پرسی از طرف خانه می‌آمد، سرم را برگرداندم، پیرمردی بود که هرازگاهی می‌آمد و پنیرهای محلی را که مادرم آماده کرده و داخل خیک گوسفند ریخته بود می‌خرید و به روستا می‌برد.
حواسم پی مادرم بود، اما احساس کردم کسی کنارم ایستاد. سرم را که برگرداندم، پاهایی با یک جفت کفش بزرگ و عاج‌دار کنارم بود. نگاهم را تا بالا کشاندم.

یک شلوار جین مشکی و یک تیشرت سرمه‌ای آدیداس که محکم شانه و بازوهای غریبه را دربرگرفته بود‌.
بندهای کولهٔ بزرگش را روی شانه‌هایش انداخته و برای تحمل وزن آن کمی استوارتر از همیشه ایستاده بود.
خیالاتی نشده بودم، نمی‌شد با هیچ‌کس اشتباه بگیری‌اش‌.
تمام امیدوراری‌ام از اینکه او نباشد با دیدن چانه‌اش از بین رفت.
ته‌ریش کمی روی فکش جا خوش کرده بود، شاید دوروزه؛ انگار تاریخ‌شمارش برای بیرون آمدن از تهران باشد.

فقط صدای فریادهایش داخل گوشی را یادم می‌آمد…
نفسم از یادآوری عصبانیت آن روزش در سینه گیر کرد.
این‌همه راه را برای تلافی که نیامده بود؟
دیدنش مانند رعدوبرق وسط یک غروب گرم تابستانی، ترس و غافلگیری داشت؛ نمی‌دانستی قرار است آتش ببارد و بسوزاند یا نم باران…

آن‌قدر تعجب کرده بودم که فقط دم‌دستی‌ترین سؤال را پرسیدم:
– اینجا چیکار می‌کنید؟
سلام را طوری گفت انگار…
نمی‌دانم چطور بود، فقط از بلندی و جدیت صدایش خود ولوشده‌ام را از زمین جمع کردم و بلند شدم، همان‌طور که علف‌های خشک‌شده را از دامنم می‌تکاندم جواب سلامش را دادم.

– سلام… ببخشید. من…
با حرص و عصبانیت گفت:
– چرا برنمی‌گشتی؟
ترس و تعجب مهره‌های گردنم را روی هم می‌لغزاند، سرم را به کندی بالا گرفتم. لب‌هایش را مثل مواقعی که عصبانی می‌شد، به‌هم فشرد.
ناگهان موقعیتم را درک کردم، روبه‌رویم ایستاده بود، چشم‌های پُرمژه و سیاهش را باریک‌ کرده و با احساسی که نمی‌فهمیدمش به من خیره بود.
زبان کندشده‌ام را تکان دادم و فقط یک کلمه گفتم:
– چی…؟
– دو هفته‌ست خودت رو گم‌وگور کردی.
از جدیتش، صدایم ضعیف شد.
– گفتم… که میام پیش مامانم.
با یک دست بند کوله‌اش را روی شانه نگه داشت و با دست دیگر به اطراف اشاره کرد و ادامه داد:
– تو گفتی توی روستا. این روستاست؟
داشت مثل یک احمق با من حرف می‌زد؟ من که کور نبودم، اطرافم را می‌دیدم، دلیل اینجا بودنم را درک نمی‌کرد؟
متوجه نشدم کی خشم جوشید، در حنجره‌ام جمع شد و تن صدایم را بالا برد.
– خودم برمی‌گشتم.
– چه جوری می‌خوای برگردی؟ اصلاً وسیله می‌تونه بیاد اینجا و تو رو برگردونه؟
قاطع جواب دادم:
– پیاده…
– حتماً با اینا…
با تمسخر به کتانی‌های دهان‌گشادم نگاه کرد. آن لحظه فهمیدم در دنیا هرچیزی را می‌شود تحمل کرد الّا این ملامت سوزندهٔ چشم‌های البرز را…

دست‌هایم را روی سینه گره زدم. مصمم برای پیدا کردن یک عیب و اشتباه در تیپ و لباسش، سراپایش را اسکن کردم.
وقتی نگاه مبارزم را به چشمانش برگردانم حافظهٔ تصویری‌ام هرآنچه در آن چند ثانیه دیدزدن به‌خاطر داشت را آنالیز کرد.
آه ناامیدی‌ام را در گلو خفه کردم. کولهٔ بزرگ و مجهز روی پشتش که قمقمه و چادر به آن متصل بود و بالای همهٔ آن‌ها کیسه‌خواب سرمه‌ای نشان می‌داد شب‌هایی که او در طبیعت خوابیده کم نیستند.

– چه‌طور پیدامون کردی؟
فهمید ایرادی ندیده‌ام؛ این را نیشخند کنار لبش نشان می‌داد.
– دنبال تو نمی‌گشتم.
طعنه زدم.
– پس اتفاقی رد می‌شدی و منو دیدی.
– اومدم کوهنوردی.
داشت شوخی می‌کرد؟ کوه‌های اینجا گردشگران بی‌راهنما را می‌بلعید.
نمی‌دانم از ظاهر سرد و اعتمادبه‌نفس چشمانش بود، یا اینکه اگر بلایی سرش می‌آمد باید جواب مادربزرگش را چه می‌دادم.
سرم را بالا گرفتم و برای اینکه نشان دهم جایی پیدا شده که بیشتر از او تجربه دارم، سرزنشش کردم.
– کوهنوردی؟ فکر کردید اینجا کجاست؟ گم بشی، گم شدی. چند هفته دیگه…
خواست جوابم را بدهد که صدایی بحثمان را نیمه گذاشت.
– کیه، گیلای…
بی‌حرکت شدیم. حتی صدای پای مادرم را نشنیده بودم.
لحظه‌ای با نگاه جدی سرزنشم کرد، بعد به‌طرف مادرم برگشت.
لبخندی بر لبانش نشاند که هرگز، هیچ‌وقت، از او ندیده بودم.
این لبخند گرم، همراه با آن چشم‌های براق را برای مواقع خاص کنار می‌گذاشت؟

– سلام، خانم. شما باید مادر گیل‌آوا باشید.
مادرم ایستاده بود و نگاهش می‌کرد.
دست مادرم به بازویم گره خورد. نمی‌دانم در آن لحظه چه احساسی داشت، داشت از من محافظت می‌کرد یا اشاره می‌زد که در مورد این غریبه توضیح بدهم.
البرز لحنش را مهربان‌تر کرد، انگار با دوستی قدیمی حرف بزند.
– من از طرف مادربزرگم اومدم. همه نگران آوا شده‌ن. دانشگاهش هم داره شروع می‌شه.
با آمدن اسم مادربزرگ، مرا فراموش کرد. انگشتانش را از بازویم برداشت و روی لباسش کشید تا خشک شوند. جلوتر رفت و همان‌طور که با شیفتگی به سراپای البرز نگاه می‌کرد، گفت:
– پسرم، بفرمایید… چرا سر پایی؟ کلبهٔ درویشیه، بفرمایید.
بی‌اعتنا به من، تعارف‌کنان، مهمانش را به‌سمت خانه کشید.
– شما فامیل دکترید؟ خدا بیامرزدِش… قدم فامیلاش روی سر من…
البرز وقتی از کنارم رد می‌شد، نیشخندی زد. با آن چشم‌هایی که برعکس عصبانیت دقایقی پیش، شیطنت از آن می‌بارید.

مامان؟! تو که غریبه‌پرست نبودی.
چشم‌غره‌ام به او دست خودم نبود، مردک ازخودراضی.

چشمک ریزی درحد یک انقباض کوچک عضلهٔ کنار چشمش زد. بعد هم رویش را برگرداند و از کنار من و دهان بازمانده‌ام گذشت.
وقتی روی ایوان نشست و خیال مادرم از جاگیری‌اش راحت شد، با سرعت به‌طرف من آمد و گفت:
– برنج رو زیاد کن.
– برنج خیس خورده…
– مهمون داریم، زود باش.
وقتی که رفت به آتش کوچکتری که گَمَچ (=قابلمهٔ گِلی) روی آن با مرغ و مغز گردو درحال جوش خوردن بود نگاه کردم. حداقل آب خورشت را نباید اضافه می‌کردم.
به خانه برگشتم تا پیاله‌ای برنج بردارم.
مادرم برای پذیرایی، برایش نان و پنیر می‌برد.
میوه‌ای که پیدا نمی‌شد، اما مقداری آلوچهٔ خشک‌شده در پیاله‌ای جلویش گذاشته بود.

وقتی برنج را از صندوق چوبی برمی‌داشتم، البرز به مادرم می‌گفت:
– مزاحمتون نمی‌شم همین دوروبرا چادر می‌زنم.
بعد از اینکه برنج را شستم و اضافه کردم، به ایوان برگشتم. دخترها که برای آوردن آب رفته بودند، برگشتند، با دبه‌های پلاستیکی پر.
با دیدن البرز، اول غریبی می‌کردند. اینجا آدم‌های زیادی رفت‌وآمد نمی‌کردند، شاید در هفته به تعداد انگشتان یک دست…
گل‌تاج بالاخره با شجاعت از پله بالا آمد و نزدیکش نشست و سلام کرد.
رو به او گفتم:
– گل‌تاج! آقا رو اذیت نکن.
البرز نگاهش را به سمتم بالا گرفت تا از انگیزه‌ام برای هشدار به او سردربیاورد.
روی ایوان نشسته بود و پاهایش را از دیوارهٔ آن آویزان کرده بود.
مادرم همان‌طور که نرخه (=کوزهٔ بزرگ مخصوص برای گرفتن دوغ و کره) را تکان می‌داد تا ماست را بتاباند، دربارهٔ جاهای دیدنی‌ای که می‌توانست به آنجاها برود و عکاسی کند توضیح می‌داد.
البرز نگاهش به گل‌تاج برگشت. دست در جیب کوچک کوله‌اش کرد و مشتش را بیرون آورد. به‌سمت گل‌تاج گرفت و گفت:
– تو می‌گی چی تو مشتمه، گلی‌خانم؟

گلی‌خانم…
نمی‌دانم چرا به‌یاد اولین باری که دکتر به من «خانم‌کوچولو» گفته بود افتادم. در نگاه گل‌تاج کنجکاوی و شیرینی شنیدن اسمش برق زد. کمی روی زانو به او نزدیک شد و دوباره نشست. درحالی‌که چشم از مشت البرز برنمی‌داشت، گوشهٔ روسری‌اش را روی لب‌هایش گذاشت و ریز خندید.
مشت البرز جلوی چشمانش تکان‌تکان خورد و او بیشتر خندید. مشت که باز شد…
یک چاقوی کوچک جیبی…
چشم‌های خواهرکم با دیدنش برق زد، حتی بیشتر از موقعی که عروسک سوغاتی‌ام را دیده بود.
– مال تو…
خواستم به‌خاطر دادن چاقو به بچه سرزنشش کنم، اما اینجا بچه‌ای نبود، همه در کودکی بزرگ شده بودیم.

چاقو ‌را گرفت و چند باری باز و بسته کرد. نگاهش را با ستایش به‌سمت البرز چرخاند.
– قشنگه…
لبخندی روی لب‌های البرز نشست؛ کم‌رنگ اما واقعی…
فاطمه از حیاط مادرم را صدا زد.
– مامان! علی داره گوسفندا رو میاره.
مادرم نرخه را رها کرد و از پله پایین رفت. سکوت کوه پر از موسیقی گله‌داران شد؛ صدای گوسفندها، همراه با دینگ‌دینگ زنگوله‌ و بره‌هایی که با نزدیک شدن مادرهایشان، بی‌تاب، صدا می‌زدند.
گل‌تاج هم پشت‌سر مادرم از پله پایین دوید.
نمی‌توانستم از دخترها چشم بردارم؛ آینده برایشان چه نقشه‌ای می‌چید؟ پاییز در قشلاق درس می‌خواندند، بعد برای راهنمایی خوابگاه شبانه‌روزی و بعد…
مادرم تا کی‌ می‌توانست، به تنهایی، این کارهای سنگین مرد‌شکن را تاب بیاورد.
با شنیدن صدایش، نگاهم به سمتش برگشت:
– خوشحال نیستی.

به ستون چوبی کنارش تکیه داده بود و زیر نظرم داشت.
سؤال نپرسید، جواب ندادم، اما آه غمگینی که از میان لب‌هایم فرار کرد را نتوانستم پنهان کنم.
مسیر نگاهم را گرفت و به مادرم و فاطمه رسید که گوسفندها را از بره‌ها جدا می‌کردند تا شیر بدوشند.
اگر گفته بودم هم فرقی نمی‌کرد. مسافری که آمده بود چادری بزند، عکسی بگیرد و برود… به‌جز رنگ و زاویه و پس‌زمینه، کجا غم انسان ایستاده در قاب را درک می‌کرد؟

از پله پایین پرید و به‌سمت علی رفت.
احساسم به آمدنش را درک نمی‌کردم… اصلاً به من چه ربطی داشت… زمین خدا به این بزرگی، او هم گوشه‌ای از آن چادر می‌زد.
گل‌تاج کنارش رفت و دیگر تکان نخورد.
شیرها که دوشیده شد همه برای ناهار جمع شدیم. نشستن او کنار سفرهٔ سادهٔ ما می‌توانست عجیب‌ترین اتفاق زندگی‌ام باشد…
حواسم رفت پیِ مادرم که بزرگترین تکهٔ ‌مرغ را برایش گذاشت.
از اینکه دختربچه‌ٔ حسودی شده بودم که به محبت خانواده‌ام نسبت به او حسودی می‌کردم از خودم خجالت ‌کشیدم، ولی اصلاً این مجذوب او شدن بقیه را درک نمی‌کردم.

غذای زیادی نخورد، باید هم نمی‌خورد. حتماً فسنجان‌های ترش مادرم به مزاج شیرین‌پسندش خوش نمی‌آمد.
وقتی مادرم قاشق دیگری خورشت روی غذایش ریخت، سرم را پایین انداختم تا خنده‌ام را نبیند. هم عادت نداشت کسی روی غذایش خورشت بریزد، هم عملاً برنجش غیرقابل خوردن شده بود.
وقتی سرم را بلند کردم تا لذت دیدن قیافه‌اش را از دست ندهم، نگاهمان درهم گره خورد. چشم‌هایم حتماً دل خنک‌شده‌ام را لو دادند، چون نگاهش در جواب خط‌ونشان کشید.
غذایش را تا آخر خورد، حتی می‌توانم بگویم با اشتها. شاید هم به‌خاطر نگاه مادرم بود که هر پنج دقیقه به روی دست‌های او بود تا مطمئن شود غذایش را می‌خورد.
بعد از ناهار رو به مادرم گفت:
– خیلی خوشمزه بود.
گل از گل‌های مادرم شکفت.
– نوش جان. به ‌پای دستپخت مادرت که نمی‌رسه.
لیوان دوغی که برداشته بود در دستش بی‌حرکت ماند، بعد آن را روی سفره گذاشت.
دل بی‌مادری کشیده‌ام گرفت. طاقت نیاوردم.
– مامان! مادر آقا البرز به رحمت خدا رفتن.
مادرم، بیچاره، با دست محکم به صورتش کوبید و گفت:
– خاکا می ‌سر!
البرز با اینکه معنی حرفش را نفهمیده بود، به سمتش برگشت و دلداری‌اش داد:
– من مادرم رو ندیدم، اما مادربزرگم برام مادری کرده. خدا سایه‌تون رو بالای سر بچه‌ها حفظ کنه‌.
با اینکه صورتش مثل وقت‌هایی که در تهران بودیم، سخت شده بود، برخلاف انتظارم، با مهربانی جواب مادر ساده‌دلم را داد که از ناراحتی‌اش کم کند.
شرمنده از خودم و افکارم، با قدردانی نگاهش کردم. یعنی او با هرچه تصور کرده بودم فرق داشت؟
دانه‌ای برنج که روی زمین افتاده بود را برداشت و در بشقابش گذاشت. تشکر دیگری زیر لب گفت و عقب کشید.
من این مرد را چقدر کم می‌شناختم، شاید هیچ نمی‌شناختم.

بعد از ناهار، مادرم و دخترها برای استراحت به داخل اتاق رفتند تا چرت بزنند.
– این اطراف جایی سایه نیست؟
بالاخره با من حرف زد.
– چرا؟ پشت خونه، جلوتر یه درخت هست.
علی زیر پله آمد و صدایش کرد:
– آقا، می‌خواستی با من بیای.

– علی‌آقا، یه کوله سبک بردارم، اومدم. عصرونه مهمون من.
علی خندید.
یک کوله‌پشتی پارچه‌ای برداشت و داخلش دو تن ماهی و چند نودل گذاشت.
بلند صدا کرد:
– علی! نون با تو.

علی سری به تأیید تکان داد. بقچه‌اش نشان می‌داد خالی از نان نیست.
از راه نرسیده، با همه جور شده بود، انگار آن البرز خشک و اتوکشیدهٔ شهری رفته و البرزی که می‌خواست از بودن در طبیعت نهایت استفاده را ببرد، به‌جایش پیدا شده بود.
– اتریش که بودم، خیلی بیرون می‌رفتم. از وقتی اومدم تهران فقط توی اتاق موندم.
سایه‌ای صورتش را پوشاند.
مثل آدمی که زیر آب گیر افتاده، آمده بود بالا تا نفس بگیرد. دلم نمی‌آمد این نفس گرفتنش را ببینم و خوشحال نشوم.
کارخانه را چکار کرده بود؟ ماهی هم حال خوشی نداشت.

– مواظب باشید گم نشید.
وسیله‌ای شبیه گوشی‌های قدیمی را در جیبش گذاشت:
با کنجکاوی پرسیدم:
– اون چی بود؟
گوشهٔ لبش به نیشخندی کشیده شد.
– جی‌پی‌اس. گم نمی‌شم که بخوان پیدام کنن.
مرا بگو که نگرانش بودم. بی‌اراده پشت‌چشم نازک کردم.
مردک متفاخر.
دید، ولی سرش را پایین انداخت و قمقمه‌اش را هم از قلاب روی کمرش آویزان کرد. روی پله نشست و درحالی‌که کفشش را می‌پوشید گفت:
– علی می‌گه یه‌جا بلده که گوشی آنتن می‌ده، باید با چند جا تماس بگیرم. دوست داری تو هم بیایی؟

دلخوری‌ام از اینکه سربه‌سرم گذاشته یادم رفت.

– باورم نمی‌شه. این‌همه مدت اینجام، همچین چیز مهمی رو نگفته بهم.
حق‌به‌جانب جواب داد:
– حتماً نپرسیدی.
بعد از پله پایین پرید و پرسید:
– میای؟
خیالم راحت بود همایون و ماهی را بی‌خبر نمی‌گذارد.
– خیلی خسته‌م. دفعهٔ بعد.

شب بود.
همه زود خوابیده بودند، اما من هنوز به این ساعت خوابیدن عادت نمی‌کردم.
پتویم را برداشتم، آرام در را باز کردم و از اتاق بیرون رفتم. باد سرد و خشکی به پوستم می‌خورد و تن به‌عرق‌نشسته‌ام را به لرز وامی‌داشت.
اما بااین‌حال هوای بیرون از خانه را دوست داشتم. بدی بخاری هیزمی این بود که وقتی شروع به سوختن می‌کرد تمام خانه را با خودش به درجهٔ جوش می‌رساند و همه‌چیز را خشک می‌کرد، بعد کم‌کم شعله‌ کمتر می‌شد.
شب‌های ییلاق در پیش‌پاییز سرد کرده بود.
روی پله نشستم. کم‌کم باید تصمیم می‌گرفتم که به تهران برگردم، اما نمی‌توانستم رهایشان کنم.
حداقل در روستا جایشان امن بود. باید داخل صندوقچهٔ فلزی مدارک، به‌دنبال شماره‌تلفنی از خریداران خانه می‌گشتم، شاید حاضر می‌شدند که بفروشند.

اصلاً خانه را خریدم، مادرم را چطور راضی کنم؟
تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که برایشان خانه را بخرم، خانهٔ قدیمی‌مان در روستا. اگر می‌دید که جا و مکانی دارد تا دختر‌ها را به آنجا ببرد، شاید راضی می‌شد، شاید…

می‌توانست گوسفندها را به علی و خانواده‌اش بسپارد. خودش هم باغ فندق را داشت و زمین کشاورزی کوچکی که گوشهٔ باغ بود؛ همان‌جا که در کنار او باغبانی می‌کردیم. دانه‌ای سیر یا عدس در زمین می‌کاشتیم و عشق به جوانه زدن را در قلبمان.
مگر قبل از اینکه به اینجا بیایند چطور زندگی می‌کرد؟ همین‌ها بود. آنجا حداقل خیال من راحت بود.
به آسمان و ابرهایی که فشرده‌تر می‌شدند نگاه کردم. بوی باران در هوا نشست.
رعدی در دوردست درخشید و به زمین پیوست، لحظاتی بعد صدای بمی تمام فضا را لرزاند. بوی خاک آمد، بوی بارانی که سال‌ها انتظارش را داشتم.
دلم می‌خواست زیر باران بروم و سیراب شوم، شاید جوانه می‌زدم، خدا را چه دیدی.
پتو را پایین انداختم، لب‌هایم از شادی جمع نمی‌شد.
با گام‌هایی بی‌اراده از پله پایین رفتم، از پناه سقف به پناه آسمان…
وسط حیاط ایستادم و دست‌هایم را به انتظار بالا گرفتم؛ سخاوت ابر بر دستم چکید، قطره‌ای درشت.
باران…
باران…
دومی و سومی… دلم تنگ بود.
چندباری که به شمال آمده بودیم بارانی نبود تا دل‌تنگی‌ام را بشوید و ببرد.
حالا خودم را پهن کرده بودم زیر باران تا…
وای! البرز… چادرش…
نکند آب داخل چادرش می‌رفت؟
آسمان به پیشواز پاییز رفته بود. توده‌ای ابر با موج شدیدی از باران به‌سمت ما می‌آمد. صدای برخورد قطرات که خاک را می‌کوبید و نزدیک می‌شد می‌گفت باید عجله کنم.
فقط پنج دقیقه از شروع نم زیبایش می‌گذشت که طوفانش را به رخ کشیده بود.
قدم‌هایم را تند کردم، به‌سمت جایی‌که چادر زده بود دویدم.
رنگ فسفری و نارنجی چادر در تاریکی هم قابل دید بود.
همان‌طور که می‌دویدم از اینکه او این‌همه حسابگر بود، زیرلب به خودم غر می‌زدم.
وقتی رسیدم در چادر بسته بود صدا زدم. یک‌بار دوبار… بی‌فایده…
دستم را روی چادر کشیدم. برآمدگی زیپ را که احساس کردم، دستم را در امتداد آن سراندم. سرزیپ را که حس کردم، گرفتم و کشیدمش.
در پارچه‌ای را بالا بردم و صدا زدم:
– آقا البرز… آقا البرز…
بیدار نمی‌شد. دستم را داخل چادر بردم و کورمال‌کورمال سعی کردم او را پیدا کنم. دوباره صدایش زدم:
– آقا… بیدار شید.
فایده‌ای نداشت. دستم به صورت و موهایش گرفت. موهایش برخلاف ظاهر سرکششان نرم و لطیف بودند.
از حس گرمای صورتش، به‌سرعت دستم را عقب کشیدم.

پایین‌تر رفته، برای لمس نکردن تنش، با‌ احتیاط لبهٔ کیسه‌خواب را گرفتم و تکان دادم.
باران روی پشتم می‌کوبید و به پایین راه می‌گرفت.
التماس کردم:
– بیدار شو.
ناگهان نیم‌خیز شد. به‌ثانیه‌ای بازویم را میان انگشتان قدرتمندش گرفت و فشرد.
خودم را با ترس عقب کشیدم، اما حالا دیگر برای برگشتن دیر شده بود.
– منم، آقا البرز….
فقط کمی فشار انگشتانش را کم کرد، اما رهایم نکرد.
با دست دیگرش روی صورتش کشید.
در تاریکی غلیظ، فقط سایه‌ای از او را می‌دیدم که دست روی زمین می‌چرخاند. چراغ شارژی فضای کوچک چادر را روشن کرد. آب روی صورتم را با آستین پاک کردم تا بهتر ببینمش.
چشم‌های خواب‌آلودش به من نشان می‌داد بین خواب و بیداری‌ست.
– تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا خیس شدی؟
دلم گرم شد.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫8 دیدگاه ها

    1. به قول دوستان

      یه چیزی از خدام هم بالاتر😨

      😂😂😂😂😂
      آخه رمان خدا دیگه چیه😂😂😂 استغفرالله 😁😁

  1. وای عشقی نویسند…
    جز بهترین رمانهای آنلاین که تا حالا خوندم
    فقط نویسنده عزیز شما به غیر از این رمان رمان دیگه ای هم نوشتید؟؟
    اگه نوشتید می شه اسمشو بگید…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan