رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 36

مسیری که رفتنش آن‌همه طولانی بود، چقدر برگشتن از آن زود تمام شد.
شاید چون قلبم را در آن خانهٔ کوهستانی جا گذاشته بودم، سبک‌تر قدم برمی‌داشتم.

اولین خانهٔ روستا را که از دور دیدیم، راهمان را جدا کردیم؛ اگر ما را باهم می‌دیدند باز هم داستانی می‌شد.
قرارمان دیلمان بود، روبه‌روی بانک.
من زودتر از او رسیدم. مردمی که رد می‌شدند با کنجکاوی به من نگاه می‌کردند؛ دختری تنها، با یک ساک ‌بزرگ، در شهری کوچک که کم‌وبیش همه همدیگر را می‌شناختند.
چقدر دیر کرده بود…
نکند از من و دردسرهایم خسته شده و رفته بود؟ حق داشت. به خدا حق را به او می‌دادم.
ولی با ترمز پرایدی که سپر جلوی آن اثر تصادف و رنگ‌خوردگی داشت و دیدن اندام آشنای مردانه‌اش که پیاده شد، تمام حس تنهایی و غربتم انگار آفتاب دیده باشند، بخار شد.
– چیزی شده؟
با محبت و قدردانی به او نگاه کردم، کاش حرف نگاهم را می‌فهمید.
– نه! چطور؟
– بریم. تا ویلا راهی نیست.
چند کوچه را که رد کردیم، جلوی دری ایستاد و با کلیدی که از جاسوئیچی‌اش آویزان بود آن را باز کرد. از لای در نیمه‌باز می‌توانستم ماشینش را ببینم که در حیاط پارک شده.
– برو تو. من برم به صابخونه بگم برامون ناهار بیاره‌.
در کناری را زد. خواستم بگویم خودم درست می‌کنم، اما از کجا معلوم در آشپزخانه چیزی برای آشپزی پیدا می‌شد.

وقتی برگشت لباس‌هایش را داخل ماشین لباسشویی ریخت. لباس‌های مرا مادرم شسته بود؛ در تشت، با آب چشمه.

ساعتی بعد زن صاحبخانه یک سینی پر از غذا آورد؛ برنج و ماهی‌شور و باقلاقاتق و قُرمه‌سبزی.
سفره انداختم، روی میز آشپزخانه. یک طرف من نشستم، در طرف دیگر او…
دلم می‌خواست حالا که نزدیک برگشتن بودیم از او تشکر کنم، و بگویم همهٔ حرف‌هایی که این چند روز، واژه‌واژه روی دلم انبار شده بودند.

اما سکوتش راه‌باریکه‌ای باز نمی‌گذاشت تا به او برسم و بخواهم مرا به‌خاطر اینکه روز اول قضاوتش کردم، ببخشد.
ساختمان جمع‌وجور و مرتبی بود، با یک اتاق‌خواب که من آن را تصرف کردم و البرز در هال استراحت کرد.
قبل از رفتن به بنگاه، تمام قرارها را باهم گذاشتیم.
راضی‌ام کرد صحبت‌ها را به او بسپارم.
هر چقدر هم دلم می‌خواست مستقل بودن را یاد بگیرم، ولی ممنونش بودم که از حرف زدن در جمع مردها خلاصم می‌کرد.

البته حرف زیادی هم زده نشد.
صاحبخانه تنها آمد، همین چانه‌های همیشگی بود و تخفیفی که در حد پانصد تومان شد. حتی دقت نکرد که فامیلی خریدار با فروشنده‌ای که چند سال پیش خانه را از او خریده یکی‌ست.
لحظهٔ آخر، قبل از امضا البرز خیلی عادی به صاحب‌خانه گفت:
– بهتره سریع‌تر با یه شرکت حمل‌ونقل تماس بگیرید برای تخلیهٔ ملک.
با شنیدن اسم شرکت حمل‌ونقل لحظه‌ای همه ساکت شدند. مرد نگاهی به سراپای البرز کرد. حتی در شلوار جین و پیراهن مردانه، اصالتش قابل پنهان کردن نبود.
مرد کمی تردید کرد. در روستایمان شاید فوقش می‌توانست وانتی پیدا کند، شرکت حمل و نقل…؟!
با مِن‌مِن و گفت:
– بیشترشون رو دست‌دوم خریدیم. پول کرایه و کارگر با قیمت اسباب‌اثاثیه یکی می‌شه.
حالا داشتم متوجه منظور البرز می‌شدم.
– پس توی قرارداد هم قید بشه که بعد مشکلی پیش نیاد.
سعی کردم خوشحالی‌ام را مخفی کنم. وسیله‌های خانهٔ کوهستانی خیلی کم بود، حواس من فقط به خانه بود، اما او…
موقع پرداخت قیمت خانه دوباره به دادم رسید.
پولم در حسابم بود؛ حسابی که کارت نداشت، دسته‌چک نداشت.
البرز چک را داد. قبل از رفتن به بنگاه قول گرفته بودم که تمام پول را پس بگیرد. مجبورش کردم شماره‌حساب بنویسد که به‌محض رفتن به تهران تمامش را به حسابش بریزم.
ویلا را پس داد. لباس‌های خشک‌شده در آفتاب اواخر شهریور را تا زد و در کوله گذاشت.
وقتی با‌هم سوار ماشین شدیم، نگاه‌ تشنه‌ام به اطراف دست خودم نبود. هنوز نرفته دلتنگ شده بودم.
– آقا البرز؟
– بله؟
– عکس‌هایی که از اینجا گرفتید رو برام می‌فرستید؟ تو تلگرام.
لحظه‌ای مکث کرد.
«باشه» را که گفت، خیالم را راحت کرد.
وقتی به جاده زدیم تا منطقهٔ لارخانی همه‌چیز طبیعی بود، اما کم‌کم مه سبکی روی جاده می‌نشست.
کنار یک کبابی بین‌راهی ترمز کردیم، کلبهٔ کوچکی که کنار ورودی‌اش شقه‌ای گوشت گوسفند را از یک قلاب آویزان کرده بودند.
نگاه کردم و پرسیدم:
– گوشتش تمیزه؟
– رو آتیش تمیز می‌شه.
شوخی می‌کرد؟ صورتش که چیزی نشان نمی‌داد. اطراف را دیدم، نگاهم روی کندهٔ درخت کنار جاده و کلهٔ گوسفند سفیدی که داخل سینی، برای فروش گذاشته بودند قفل شد.
سرش را نزدیک آورد و ادامه داد:
– عوضش کله‌پاچهٔ کنارش رو ببین، مطمئنیم تازهٔ تازه‌ست.
نمی‌توانستم چشم از باقیماندهٔ گوسفند بیچاره بردارم.

زیر گوشم گفت:
– داره لبخند می‌زنه.
نگاهش روی خطوط بی‌حرکت‌شدهٔ صورتم بود.
لب زدم:
– خنده‌دار نبود.
قدم‌زنان و آهسته به‌سمت منقل بزرگی که از دور هم زغال‌های گل‌انداخته‌اش دیده می‌شد می‌رفتیم.
صدای گوسفند‌ زنده‌ای از پشت ساختمان آمد. خندید و ادامه داد:
– گوشت تازه‌تر هم انگار دارن.

مسیر نگاهم به لب‌هایش کشیده شد، به ردیف دندان‌های سفیدی که کم‌پیدا بودند.
بدون اینکه بخواهم لبخندش را به او برگرداندم، ولی باید حرفم را می‌زدم.
– این شوخیا واسه دختر سوسولای شهری جواب می‌ده، جناب پاکنهاد.
«جناب پاکنهاد» را بلند و کشیده گفتم.
نمی‌دانم در صدایش حسرت روزهای گذشته‌ها بود یا چه…
– اصلاً یادم نمیاد آخرین بار، کدوم دختری رو خندوندم.
توجهم جلب شد، به صورتش که از گره همیشگی ابروهایش در آن خبری نبود. به شوخی گفتم:
– پس داری تمرین می‌کنی که برگردی به اوج.
از لای مژه‌های پرپشتش، نیم‌چشم‌غره‌ای رفت.
– هرگز!
سفارشش را داد و وارد اتاقکی شدیم که همهٔ وسیله‌های داخلش از چوب و کندهٔ درخت بود؛ میز و صندلی‌، حتی دیوار. همه‌چیز از تنهٔ درختان ساخته شده بود، زیبا و قابل لمس.
منتظر آماده شدن کباب بودیم که صدای ویراژ دادن چند موتور از بیرون آمد.
در جاده هم دیده بودم که تعداد موتورها زیاد است.
اما اینها نزدیک ما نگه داشتند. صدای گاز دادن و خندهٔ بلند به گوش می‌رسید.
نیم‌خیز شدم و از پنجره با شیفتگی به موتورها نگاه کردم.

سه‌ جوان با موهای فیکس‌شده که حتی باد هم آنها را تکان نداده بود. با بلوزهای آستین‌کوتاه و تیره… طرح‌های اسکلتی، نوشته‌های انگلیسی…
پرسید:
– به چی نگاه می‌کنی؟
با ذوق گفتم:
– موتورا رو ببین. دوتا آپاچی، یکی پالز…
– دوست داری؟
چشم برنداشتم، با لبخندی که لب‌هایم را ترک نمی‌کرد، «اهوم» گفتم و ادامه دادم:
– مهرزاد قول داده بود یه روز بخره و سوارم کنه. خانم اجازهٔ خریدنش رو نداد.
– اسم‌ موتورا رو حفظی؟
– بیشتر ماشین‌ها رو هم. نمی‌خواستم از مهرزاد کم بیارم.
لبخندم با یادآوری کل‌کل‌های من و مهرزاد رنگ مهر و دلتنگی گرفت.
– موتورم رو ندیدی؟
نگاهم با ستایش به‌سمت او برگشت.
– نه…! موتور داری؟
– مال دوران جاهلیت… یه هارلی دیویدسون. سام به عشق وثوق خرید، من به عشق براندو.
با زحمت آنها را به‌یاد آوردم.
– وثوق رو می‌شناسم. براندو هم فکر کنم پوسترش روی در یکی از کمدا بود.
گوشهٔ لبش به لبخند نشست.
نفس عمیقی کشید.
– فیلم نمی‌بینی؟
سرم را پایین انداختم. من…
فکر کنم جوابش را می‌دانست.
دوباره تلخ شد، گرفته…
– منم دیگه نمی‌بینم. قبلاً زیاد می‌دیدم. حالا آخرین باری که فیلم دیدم یادم نیست، سکوت رو خراب می‌کنن.
چقدر آخرین‌بارهایش زیاد می‌شد، حتماً در یکی از این آخرین‌بارها برق چشمانش را جا گذاشته بود.
راستی سکوتش را دوست داشت؟ در آن سوئیت هتل، بدون حرف، حتی صدای تلویزیون…
سفرم شده بود پر از البرزی که داشتم می‌شناختم، البرزی که در تهران مرد دیگری می‌شد. با این تیشرت یقه‌گرد سبز دریایی و شلوار اسلش گشاد و مشکی…
وقتی برمی‌گشتیم، دوباره در کت‌وشلوارهای مارک‌دار گم می‌کردمش، پشت آن گره‌های کراواتی که هرازگاهی فقط شل می‌شد، وگرنه همیشه بسته بودند.
سنگینی نگاهم را به دستانش دادم.
نان لواش روی سینی را برداشت و گفت:
– چقدر خشکه.
پسرها با سروصدا وارد دکه شدند و آنجا را صدا و حضورشان پر کردند.
یکی‌شان به شمالی گفت:
– چطو وگردیم؟ مِی پراگوده..
– البرز!
سرش را بالا گرفت. گفتم:
– می‌گن پایین مه سنگین‌تره.
نگاهی به پسرها کردم و پرسیدم:
– می‌شد رفت؟
یکی با خنده گفت:
– رفتنی رو باید رفت، آبجی.
با خندهٔ بقیه به جک بی‌مزه‌اش، از خجالت گونه‌هایم گر ‌گرفت.

فوراً ماهیچهٔ فک البرز منقبض شد. دستم را نزدیک مشتش، روی میز گذاشتم و با التماس و آرام لب زدم:
– بچه‌ن.
نگاهش از پسرها به سمتم برگشت.‌ رگ‌های گردنش بیرون زده بود.‌
از خشمش می‌ترسیدم، ولی بچه‌ها که چیزی نگفته بودند.
یکی دیگر از پسرها دستش را روی سینهٔ دوستش گذاشت و گفت:
– ببخش، آق مهندس. منظور نداشت.
همان لحظه صاحب دکه وارد شد و سینی را روی میزمان گذاشت.
برای پرت کردن حواسش سیخ‌ها را نصف کردم. نصفش را جلوی او گذاشتم و گفتم:
– زود بخوریم که بریم، غروب مه سنگین‌تره.
مردی که سینی را آورده بود رو به پسرها گفت:
– این‌همه راه اومدید تو اتاق بمونید؟ بیاید بریم پشت نیکمت دارم.
یکی از پسرها سوت دوانگشتی بلندی زد و هرسه خندان بیرون رفتند.
– اینا که همه‌ش دارن می‌گردن، به ما باید می‌گفت بریم رو نیمکتا.
به قیافهٔ آویزان و دمغ من نگاه کرد، اما چیزی نگفت. معلوم بود همین‌که مجبور نیست سروصدای آن‌ها را تحمل کند راضی‌اش کرده.
به محض اینکه سوار ماشین شدیم گفت:
– کمربندت رو ببند.
با شنیدن جدیت جمله‌اش و دیدن جادهٔ مه‌آلود غروب، ترس به دلم چنگ زد. اوائل خبری نبود، اما اتفاق غیرعادی، شلوغ شدن لاین مخالف بود و دور زدن ماشین‌ها و برگشتنشان.
مانند رانندگی در ابرها بود، دستت را که بیرون می‌بردی می‌توانستی لمس ابر را تجربه کنی.
چراغ ماشین‌هایی که از روبه‌رو می‌آمدند، فقط وقتی به دو متر می‌رسید دیده می‌شد.
یک طرفمان دره بود، طرف دیگر کوه‌های سنگی و لایه‌لایه؛ هردو در مه مخفی و وهمناک…
ناگهان دو چراغ روشن، دقیقاً در لاین ما، سینه‌به‌سینه‌ٔ ماشین ظاهر شد.
وحشتم به بی‌نهایت رسید.
دستم را جلوی صورتم گرفتم و با ترس جیغ زدم.

به‌سرعت فرمان را چرخاند و ماشین را به حاشیهٔ خاکی کشید.
صدای کشیده شدن چرخ‌های ماشین روی آسفالت نمناک در سکوت کوهستان فریاد کشید.
با ترمز محکم ماشین و تکان شدیدی که خورد، هردو به جلو پرت شدیم.
دست‌هایم روی صورتم می‌لرزید و نفسم بریده‌بریده بالا می‌آمد.

به‌محض توقف کامل، برگشت و نگاهم کرد..
– خوبی؟
حس نداشت، هیچ‌جا، دست و پاهایم به کما رفته بودند، این میان فقط قلبم کار می‌کرد، محکم و قوی، ضربانش همه‌جا بود؛ در سر، گلو و قفسهٔ سینه‌ام مشت می‌کوبید.
برای پاک کردن نگرانی از چشم‌هایش سرم را بالا و پایین کردم.
دقایقی فقط غرق در آن غافلگیری ترسناک، سر جایم نشستم. تمام بدنم از ترس می‌لرزید.
البرز پیاده شد، من هم برای آرامش گرفتن پایین رفتم.
چرخ‌های ماشین روی لبهٔ دره بود و شاخه‌های درختانی که در عمق دره روییده بودند، روبه‌روی ما…
انتهای دره، لابه‌لای مه و برگ درختان دیده نمی‌شد.
وحشت‌زده قدمی به عقب گذاشتم.
جدی و عصبانی گفت:
– برمی‌گردیم. مشخص نیست چند کیلومتر ادامه داره.
ماشینی که ما را به خاکی راند حتی نیش‌ترمز نزده بود، انگارنه‌انگار.
هنوز نفسم جا نیامده بود:
– کجا برگردیم؟
– ویلایی که کرایه کرده بودم شاید خالی باشه.
سوار شدیم و راه رفته را برگشتیم.
فقط وقتی که مه تمام شد نفسم با آسودگی بالا آمد.
ماشین‌هایی که از کنارمان با سرعت رد می‌شدند، برای راننده‌های لاین رفت چراغ می‌زدند و علامت می‌دادند که برگردند.

وقتی به دیلمان رسیدیم ویلا توسط مسافران پر شده بود، جایی نبود که برویم.

مرد چاق و میانسال صاحب‌خانه همان‌طور که تسبیحش را دست به دست می‌کرد گفت:

– شرمنده شدم. همینه دیگه، داداش! هم فردا جمعه‌ست هم کلی ماشین که داشتن می‌رفتن برگشتن. ببخش…

البرز پرسید:
– جایی در نظر ندارید؟

– چرا برادرخانمم هست، ولی هم دندون‌گرده، هم اتاق کوچیکه. آدرسش رو بهتون می‌دم، اگه جایی پیدا نکردید…

به چند جای دیگر هم سر زدیم، بی‌فایده…
آخر هم به آدرسی که گرفته بودیم رفتیم.

از بیرون مشخص بود که خانهٔ کوچکی‌ست یک سوئیت کوچک زیر دوبلکس.
مرد جوانی دم در آمد و با شنیدن اینکه مسافریم، ما را به حیاط برد.
با خواستن مدارک فهمیدم ماجرا تمام نشده.
از آن کنترلِ عصبانیتِ همیشگی در البرز خبری نبود، علناً صدایش را بلند کرد.

– بهت می‌گم خونه رو برای یه شب می‌خوام.
– مدارکتون… از کجا معلوم زن و شوهرید؟

مرد نگاهی به صورت یخ‌زدهٔ من انداخت، به چشمانش زل زدم؛ کجای قیافه‌ا‌م شبیه هرزه‌ها بود؟

البرز با دیدن نگاه خیرهٔ او به شانه‌اش کوبید و عصبانی غرید:

– آخه، احمق! اگه دوست‌دخترم بود که می‌بردمش کیش، نه این خراب‌شده.

نیشخند مزخرفی گوشهٔ لب‌های مرد نشست، انگار نه انگار به او توهین شد.

– نوچ! اتفاقاً الان فصل شمال رفتنه.

– شب می‌خواستیم برگردیم، مدارک نیاوردم.

– همسایه‌ها راپورت بدن، دردسر می‌شه.
مردک حرفه‌ای بود، منتظر بود بحث به جایی که می‌خواهد برسد.

البرز مکث او را که دید، دست به سینه براندازش کرد و گفت:
– سه برابر…

هوف کلافه‌ای کشیدم.
چشم‌های موذی‌اش درخشید.

– قبوله.
– کلید.

آخرین اسکناس را که شمرد، کلید داد.
البرز جلوی در ورودی سوئیت ایستاد.

– کاش اول داخل رو دیده بودیم.
یک اتاق و یک آشپزخانهٔ اپن کوچک…
سرهم بیست متر نمی‌شد.
حتماً چون تخت نداشت ناراحت بود.

– می‌تونی روی مبل بخوابی.

به مبل بزرگ سه‌نفره اشاره کردم و از کنارش داخل اتاق شدم.

ساک را دم در گذاشت و گفت:
– برم برای شام یه چیزی بخرم.

به اطرافم نگاه کردم، اتاق آن‌قدرها هم که البرز نشان داد ترسناک نبود.
شانه‌ای بالا انداختم و رفتم تا آشپزخانه را وارسی کنم.

گوشی‌ام را روشن کردم، شارژش درحال تمام شدن بود.
با ته‌ماندهٔ شارژ، اول به پادگان زنگ زدم.

صدای نفس‌نفس زدنش که در گوشی پیچید، مطمئن شدم تا دفتر را دویده؛ آرامش و لبخند در من خوشه زد.

قبل از سلام غر زد:

– دعا کن دستم بهت نرسه.

– سلام.

– سلام و درد… سکته کردم. به زمین و زمان رو انداختم که ازت خبر بگیرم.

– زمین و زمان هم البرز بود دیگه.

– پسرهٔ تفلون… بیچاره‌م کرد.

صدایش درنیامد، می‌دانستم بغض کرده.

با مهربانی گفتم:

– من خوبم. رفته بودم خونه، خونهٔ خودم. دفعهٔ دیگه باهم می‌ریم…

– با…شه.

حرف نمی‌زد، خودم ادامه دادم:
– داریم برمی‌گردیم. مه بود، تو دیلمان گیر افتادیم.

– داره… شب می‌شه.

– خونه گرفتیم.

ناگهان صدایش تیز و هوشیار شد.

– آوا! شب توی اتاق‌خواب بخوابیا، در رو هم قفل کن.

بلند خندیدم. بغض و دلتنگی فراموشش شد، داشت قلمرو تعیین می‌کرد.

– البرزه‌ها.‌ خل شدی؟ این نگاه به من نمی‌کنه.

نگاه که می‌کرد مرد مهربان‌شدهٔ این روزها، اما مطمئناً نه از آن نگاه‌های لزج…

– فقط یه‌بار به من بگو چشم.

برای اینکه نگویم اینجا کلاً یک اتاق است، بحث را عوض کردم.

– والا فکر که می‌کنم بهت کم هم چشم نگفتم.

– لج نکن. حرف گوش کن.

دوباره خندیدم تا جواب ندهم.

کمی دیگر برایم خط‌ونشان کشید، بعد خداحافظی کرد.

ساعتی بعد البرز هم، گوشی به دست وارد شد:

– به خدا، همایون! یه بار دیگه بپرسی مواظبشی، همین‌جا ولش می‌کنم برمی‌گردم.

مرا می‌گفت؟ از دست همایون…

هیچ‌کدامشان البرز را نمی‌شناختند.

گوشی را با عصبانیت قطع کرد.

پلاستیک بزرگ خریدهایش را روی میز آشپزخانه گذاشت.

من چای دم گذاشته و او خرید کرده بود.
احمقانه بود، اما حس شیرینی داشت، شبیه خاله‌بازی‌های بچگی…

می‌دانستی واقعی نیست، اما فنجان چای خالی، شیرین‌ترین طعم خیالی را می‌داد.

جلوی گاز ایستاده بودم، هنوز لبخندم، به‌خاطر حساسیت همایون، از صورتم پاک نشده بود که وارد آشپزخانه که شد.

پشت‌سرم ایستاد و به دست‌هایم که چای می‌ریخت نگاه کرد. مسیر نگاهش را از گرمی انگشتانم فهمیدم.

– چه بوی تندی می‌ده.

– چای لاهیجانه، یه مقدار تلخ‌تر از چای بسته‌ایه. می‌خوای دارچین بریزم؟

– نه. ولی اینجا خفه‌ست، بریم ایوون پشتی.

سینی چای را با قند و شکلات‌هایی که خریده بود برداشتم و بیرون رفتیم.

ایوانی که می‌گفت، بیشتر یک پاگرد بود، با تکه موکتی قهوه‌ای، اما منظره‌اش…
درخت آلبالوی بزرگی کنار دیوار بود که روبه‌رویمان شاخه پراکنده بود.

و آسمان؛ پر از ستاره، با درخشانترین ماه نیمه…

 

کنار دیوار نشست و پاهایش را در طول آن دراز کرد.

نسیم سردی وزید که لرزاندم.

چای را برداشتم، انگشتانم را به لیوان چسباندم تا از گرمایش گرم شوم.

– برم برات پتو بیارم؟

این توجه و مهربانی‌اش شرمنده‌ام می‌کرد.

– نه می‌چسبه. تهران که بریم هنوز گرمه.
گوشی‌اش زنگ خورد. تماس تصویری داشت.

– سلام، آلبوس.

– سلام‌.

لحظاتی فقط صدای جابه‌جا کردن کاغذ و وسیله می‌آمد.

– نمی‌خوای بگی؟

صدای زن برعکس آن سلام کردن شوخ، جدی و حسابگر بود.

– به‌ خاطرت اومدم آلمان، پیش برادر همسر سابق استفان.

– ممنونم، هانا…

– بذار بقیه رو بگم. قول همکاری داد. تو چیکار کردی؟

– احدی رفته دفتر بازرگانی. این‌ور هم داره اوکی می‌شه.

– از مرز بازرگان ترانزیت کنی، از بیست روز بیشتر می‌شه.

دستش را در موهایش فرو برد و آنها را به‌هم ریخت.

صدایش مانند صورتش گرفته شد. با خودش زمزمه کرد:

– طول می‌کشه.

– اتریش سخت‌تر بود. روابط تجاری ایران و آلمان بیشتره.

خواستم سینی را بردارم که هانا پرسید:

– کسی اونجاست؟

لبم را گاز گرفتم، شاید نمی‌خواست او بفهمد.

محکم گفت:
– نه!

دختر بی‌تردید ادامه داد:

– یکی تو خونه‌ست.

– نه!

– یه دختره، مگه نه، البرز…؟!

– بس کن، هانا.

صدای خنده و جیغ هانا آخرین صدایی بود که از گوشی بلند شد. تماس را قطع کرد.

سینی را برداشتم و به آشپزخانه پا تند کردم.

شب هوا سرد شد، تنها یک چراغ نفتی گوشه اتاق بود که نمی‌خواستم روشنش کنم.

از کوله‌ام یک ژاکت سبک و بلند مشکی برداشتم و پوشیدم.

با دیدن قیافه‌ام کیسه‌خوابش را آورد و گفت:

– بیا برو تو این بخواب.

– نه. خوابم نمی‌بره.

– گرم می‌شی خوابت می‌‌گیره.

حتی فکر کردن به آن کیسه‌خواب حالم را خراب می‌کرد، هرگز نمی‌توانستم…

یک وسیلهٔ شخصی بود، درآمیخته با عطر بدن و ادکلنش…

وقتی قبول نکردم، بالشتی روی مبل گذاشت و رویش دراز کشید.

پتو را کنار مبل انداخت.

من هم تشکی از کمددیواری برداشتم و کنار دیوار پهن کردم. خجالت می کشیدم تا برق روشن است دراز بکشم، کنار رختخواب نشستم.

برای شکستن سکوت پرسیدم:

– می‌شه… بپرسم چرا اومدی؟

سرش را به دستهٔ مبل تکیه داد و بدون نگاه کردن به من، خیره به سقف، دلیل‌ها را ردیف کرد.

– کارخونه رو بستم… تا سقف انبار پر از فرشه… بازار راکده…

نفسش را پرصدا بیرون داد و سکوت کرد.

به خودم جرئت دادم و گفتم:

– خوبه که می‌خوای صادر ‌کنی.

نیم‌لبخندی زد و با نگاه به من جواب داد:

– آخه تو چی از بازار سرت می‌شه.

به غرورم برخورد.

– نخند! ما هم وقتی نمی‌تونستیم پنیر رو بفروشیم، می‌بردیم جای دیگه. این که سخت نیست، لازمم نیست تاجر باشم.

از دلخور شدنم لذت می برد. آن چشم‌هایی که اخمم را زیر نظر داشت، آن یک ابروی بالارفته، همهٔ نشانه‌ها درونش را لو می‌داد.

– می‌شه بهم قول بدی که به کسی نگی؟

با دهان باز نگاهش کردم، این یک راز بود؟

– قول…

– خوبه.

برای عوض شدن بحث پرسید:

– راستی چرا مامانت ته اسما «ی» می‌ذاشت؟

– یه چیزی مثل «ک» توی فارسیه، توی دخترک، عزیزک… هم می‌شه برای عزیز کردن استفاده کرد، هم کوچولو… دقیق مثل «ک».

سرش را به علامت فهمیدن بالاپایین کرد.

– می‌خوای سر راه یه سر به خواهرت هم بزنیم؟

– نه! نمی‌خوام.

– نمی‌خوای خواهرزاده‌ت رو ببینی؟

سکوت کردم، ته دلم بدم نمی‌آمد بروم و ببینمش، اما می‌ترسیدم جلوی البرز حرفی بزند که خجالت‌زده شوم.
هرچند گل‌بهار بچگی‌ام این‌طور نبود، اما حالا با یک زن جدید روبه‌رو بودم.

با صدایش حواسم به او برگشت.
– من بچه‌ها رو دوست دارم. دلم می‌خواد اگه پسردار شدم، چند تا باشن که تنها نباشه.
خندیدم. پسر داشتن به او می‌آمد.
لحظه‌ای از اینکه مرا یک غریبه ‌ندید و برایم حرف زد ته دلم از غرور، شیرین شد، اما با دیدن آن هالهٔ ناراحتی روی صورتش به‌یاد بچگی دردناکش که همایون گفته بود افتادم.

برای پرت کردن حواسش، من هم با شرم و خجالت از خودم و احساسم گفتم:

– اما من نمی‌خوام بچه‌دار شم.

توجهش جلب شد و خنده‌ای صدایش را لرزاند.

– چرا اون‌وقت، گیلای خانم‌.

گیلای را وقتی مادرم می‌گفت، آن «ی» آخر عجیب می‌چسبید، یای تحبیب می‌شد؛ دختر عزیزش بودم…
اما او که می‌گفت دخترک می‌شدم؛ کوچولو و شاید بامزه و سرگرم‌کننده…

با اطمینان جواب دادم:

– نمی‌خوام ژنم رو به کسی بدم.

این‌بار نتوانست نخندد.

خندید و در همان حال با تعجب پرسید:

– چی…!؟

– نمی‌خوام هیچ بچه‌ای عذابی که من می‌کشم رو بکشه.

برای دلسوزی نگفته بودم، او هم هنوز لبخندش را داشت، با اطمینان و نرمی که به صدایش نشست گفت:

– یه روزی، یکی میاد و تو وقتی درونش رو می‌بینی، جذبش می‌شی.

پاهایم را در سینه جمع کردم و نظرم را گفتم، با گلویی که از ادای کلمات خراشیده می‌شد.

– جاذبه؟ مثل یه شب‌پره که جذب شمع بشه؟ ترسناکه. تهش می‌سوزی و هیچ‌کس حتی نمی‌فهمه… تلخه….

هرگز با هیچ‌کس این‌قدر راحت حرف نزده بودم. پیش هیچ‌کس درون خودم را روی دایره نریختم‌ حتی وقتی برایش حرف می‌زدم زوایایی از خودم را می‌دیدم که قبلاً ندیده بودم.

با دقت نگاهم کرد، می‌دانست از چه حرف می‌زنم.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫15 دیدگاه ها

  1. من همیشه رمان های خانم «پونه سعیدی» رو تحسین می کردم و به نظرم بهترین رمان های آنلاین و می نویسند…
    درسته سبک نوشتن ایشون با شما خیلی فرق می کنه چون خانم سعیدی بیشتر عاشقانه و تخیلی می نویسند…
    اما شما یه جور خاصی می نویسید که واقعا به دل آدم می شینه…
    من عادت ندارم یه رمان و بیشتر از یه بار بخونم اما این رمان انقدر زیباست که مطمئنم بعد تموم شدنش حتما دلم براش تنگ می شه و دوباره می خونمش….
    این پارت و هنوز نخوندم اول اومدم نظرمو بذارم بعد بخونم…
    اما بدون خوندن هم مطمئنم که این پارت هم مثل پارت های قبل بی نظیر…

  2. سلام به نویسنده عزیز این رمان
    من کامنت شمارو در زیر یکی از پارت ها دیدم که نوشته بودید راضی نیستید
    من تا پارت 36 رمانتون روخوندم از شما میخوام که من روببخشید وحلال کنید

    1. لعیا جان، حتی از من نپرسیدن. رمانم رو از کانالم تو تلگرام کپی و اینجا می‌ذارن، به همین راحتی

      1. سلام نویسنده عزیز
        شما میخواین رمانتون رو چاپ کنید؟؟ واگر نمی خواین چاپ کنیدباید از کجا بخونیم که شما راضی باشید؟؟ چون واقعا رمان زیبا ودلنشینی هست و اینکه میخوام این رمان رو بخونم البته با رضایت قلبی شما

      2. عزیزم راضی باش ما خوانندگان پر وپا قرص رمانتیم که تلگرام هم نداریم ولی عاشق خودت ورمانتیم پس خودت راهی برامون بزار که دنبال کننده ی رمان باشیم 😘🌹

      3. سلام عزیزم
        ازت خواهش میکنم طرفدارهاتو از دست نده
        ی چیزی بگو ک ماها بتونیم رمانتو بخونیم فک کنم شما نویسنده ها خوش حال بشید اثرتون پر بازدید و خوانده بشه
        ی کانال شخصی
        یا حتی چاپ رمان
        حالا دیگ میل خودت
        در هر صورت ما نمیدونستیم رمان کپی
        ببخشید

  3. سلام عزیزم
    ازت خواهش میکنم طرفدارهاتو از دست نده
    ی چیزی بگو ک ماها بتونیم رمانتو بخونیم فک کنم شما نویسنده ها خوش حال بشید اثرتون پر بازدید و خوانده بشه
    ی کانال شخصی
    یا حتی چاپ رمان
    حالا دیگ میل خودت
    در هر صورت ما نمیدونستیم رمان کپی
    ببخشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *