رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 37

 

از من ناامید نشد، ادامه داد:

– روحش رو می‌بینی و از چیزی که می‌بینی خوشت میاد، بعد دوستش داری…

نمی‌دانم چرا حس کردم صدایش خش‌دار شد. داشت به «او» فکر می‌کرد؟ «او»ی خودش؟ دلم می‌خواست بدانم.

– طوری حرف نزن انگار تجربه کردی.

به دستهٔ مبل تکیه داد و دست‌هایش را روی سینه قفل کرد، پاهای بلندش مبل سه‌نفره را پر کرده بود.

با هزار حرف در نگاهش، خیره‌ام گفت:

– فکر می‌کنم باید این‌جوری باشه. اگه قراره کسی پیدا نشه و با نگاه بهش داغ نشی، زندگی خیلی بی‌خود می‌شه.

مردک بوق…

اولش که آن‌همه رمانتیک از دوست داشتن حرف زد و بعد با توصیف داغ کردن گند زد به جمله.

با دیدن عصبانیتم، طلبکار، گفت:

– چیه؟ حرف هزار شب زندگیه‌ها… باید لوند باشه…

از خجالت تمام پوستم دون‌دون شد، و گرما در سطحش پراکنده.

– من که حرف بدی نزدم. چرا قرمز کردی…

با شیطنت لبخند زد و ادامه داد:

– جوری نکن انگار گفتم باید بلد باشه.

– خیلی…

– ها؟! بی‌شعورم؟ خودت نمی‌فهمی وقتی با یه مرد، تنها تو یه اتاقی، نباید وارد جزئیات بشی؟

تنها چیزی که به دستم رسید، بالش بود، برداشتم و محکم برایش پرت کردم.

می‌توانست بگیردش، اما با دستش انگار توپی برایش پرت کرده باشم، بالش را به سمتم برگرداند که به صورتم خورد و پایین افتاد.

در صورتش همان نگاه شرور و جذابی بود که با آن، اولین بار او را دیده و به‌ خاطر سپرده بودم…

پسر جوانی که با چشمانی شیطانی به من خیره بود.

با دلخوری گفتم:

– خندیدن به من رو دوست داریا.

– چطور…؟!

– هر بار که خنده‌ت رو دیدم، داشتی به من می‌خندیدی.

– اعتراف می‌کنم حرص دادنت خیلی باحاله.

سعی کردم عصبانی به‌نظر برسم که ادامه ندهد، اما لبخند گوشهٔ لبم را حتی خودم حس می‌کردم.

دراز کشیدم و پتو را هم روی سرم انداختم، شاید تمامش کند.

صدای نفسش را شنیدم، می‌خندید؟ زیاد مطمئن نبودم.

حتماً برق اتاق را خاموش کرد، چون اتاق تاریک‌تر شد.

مبل چرم، زیرش خش‌خش کرد. در این سکوت هر صدای کمی بلندتر به گوش می‌رسید.

– آوا…؟!

صدایش گرم و گرفته بود.

– هیچ‌وقت به اون روز اولی که همدیگه رو دیدیم فکر کردی؟

بی‌اراده سرم را از زیر پتو بیرون آوردم.

آن صندلی‌های براق، ماشین که بوی نو بودن می‌داد، پیرزن شیک‌پوشی که با غرور و نخوت تکیه داده بود و مرد جوانی که با نگاهی عجیب به من نگاه می‌کرد.

چرا، یادم بود. برق چشمانش را همیشه به‌خاطر داشتم.‌

دخترک بی‌تجربه و غریبه با دنیای مردها که از نگاه‌هایی با الفبای ناآشنا می‌ترسید.

بی‌تردید گفتم: «نه!»

– هرگز فکر کردی که اگه اون روز شماره‌م رو نمی‌نداختی توی سطل‌آشغال چی می‌شد؟

بی‌اراده، با خنده و تعجب جواب دادم.

– وای! مگه دیدید؟

– ما که نرفتیم، داشتیم نگاتون می‌کردیم. عمه دور خودش می‌چرخید، تو هم باهاش. حتی یاد قیافه‌ت، وقتی کارت رو پرت کردی تو سطل می‌افتم، خنده‌م می‌گیره.

حتی حالا هم خنده‌ای به صدایش نشست.

– همایون و ماهی رو ناامید کردی. اما من از اینکه وا ندادی خوشم اومد…

بعد ساکت شد، داشت می‌گفت… مطمئنم حرفش ادامه داشت و او نگفت.

حتماً تأثیر تنها بودنمان در این اتاق بود که احساس می‌کردم کمی با علاقه از آن روز حرف می‌زند، مثل این که خاطرهٔ شیرینی باشد که طعمش بعد از سال‌ها در دهان مانده.

اما اینها فقط ساختهٔ ذهنم بود.

وقتی که برمی‌گشتیم تهران، همه‌چیز رنگ واقعی خودش را پیدا می‌کرد؛ این احساس از صدای البرز می‌رفت و من دچار توهم نمی‌شدم.

خسته بودم، یک ساعت پیاده‌روی در کوه و بعد بنگاه و ماجرای رفت و برگشتمان…

در اولین پلک زدن طولانی، چشم‌هایم بسته ماند و خوابیدم.

با صدای بسته شدن در از خواب پریدم.

روشنایی صبح از لای پردهٔ گیپور تا کنار رختخوابم طرح می‌انداخت.

با دیدنش در آستانهْ در…

بلوز نخی‌اش حسابی چروک شده بود، حتی شلوارش…

موهاش در عین کوتاهی گره‌خورده و درهم به‌نظر می‌رسید…

مثل این بود که به‌جای رختخواب، در ماشین خوابیده باشد.

ساعت شش صبح، نان تازه خریده بود اما به‌محض اینکه نان را در آشپزخانه گذاشت، روی مبل راحتی بزرگ و چرم که از کهنگی پوسته‌پوسته شده بود دراز کشید و بلافاصله خوابید.

تمام انتظار من برای زود بیدار شدنش بی‌نتیجه ماند؛ دقیقاً ساعت دوازده بود که بیدار شد…

با سر و صورتی پف‌کرده نشست.

اول خمیازه کشید و دست‌هایش را خم کرد، بعد کمرش را به این‌طرف‌وآن‌طرف چرخاند.

– چقدر خوابیدم…

بدون اینکه به اطراف نگاه کند، یا به من زمزمه کرد:

– گرسنمه.

خنده‌ام گرفت. دست خودم نبود، قیافه‌اش خیلی بامزه شده بود.

– دیر بیدار شدید، صبحونهٔ هتل تموم شد.

سرش را بالا گرفت و لحظه‌ای به من که کنار در آشپزخانه‌ ایستاده بودم خیره ماند.

صدایش خواب‌آلود بود.

– سلام…

– صبحتون به‌خیر.

مثل پیرمردها غرغر کرد:

– منم تمام شب راحت می‌خوابیدم، صبح سرحال بودم.

– تا دوازده خوابیدیا.

– عوضش دیشب…

بعد نگاهم کرد، انگار بی‌اختیار حرفی زده که شنیده باشم.

– الهی… حتماً به خوابیدن روی مبل عادت نداشتی.

از جایش بلند شد، پتویش را با عصبانیت تا می‌زد و زیر لب غرولند می‌کرد، رفت تا صورتش را بشوید.
شک ندارم، یک کلمهٔ «خنگ» را از لابه‌لای حرف‌هایش شنیدم…

نه! با من نبود… شاید گفت خنک؟

موقع ناهار ولی ساکت بود؛ مانند موج فراز و فرود داشت، گاهی نزدیک و قابل لمس می‌شد و گاهی دور و در اوج…

فقط وقتی سهم خودش از ماهیتابهٔ املت را برداشت، پرسید:

– گوجه خریدی؟

– نداشتیم، رفتم مغازه گرفتم.

سرش را تکان داد، اما حرفی نزد.

– املت دوست ندارید؟

– خوبه.

با اولین لقمهٔ بزرگی که از نان گرفت، دهانم از تعجب بازماند. آن‌چنان بااشتها املت را می‌خورد که فکر می‌کردی مدت‌ها از آخرین باری که نان و املت خورده می‌گذرد.

مردانه غذا می‌خورد. از بس کنار ماهی به گنجشکی غذا خوردن عادتم داده بودند که لذت بردن از غذا را فراموشم شده و دهانم از یک حدی بازتر نمی‌شد.

آخرین لقمه را هم خورد و بشقابش را کنار زد.

به چشم‌هایم خیره گفت:

– وقتی من بهت می‌گم «آوا»، تو هم منو جمع نبند. فکر می‌کنم دیگه باهم غریبه نیستیم.

با لبخند پرسیدم:

– رفیق؟

حالا که او را شناخته بودم، حالا که باهم خندیدیم، ترسیدیم، ناراحت شدیم، و لباس‌های خیس از بارانش را کنار بخاری هیزمی خانه‌مان خشک کردم، باید می‌پرسیدم…

– رفاقت مثل تو مهرزاد؟

منتظر جواب، خیره‌ام بود.

جا خوردم. موجی تمام مرا غرق کرده بود.

– مهرزاد همهٔ بچگیم رو پر کرد، نذاشت تنها باشم. کس‌وکارم بود، دوستم، برادرم…

مکث نکرد، با اطمینان گفت:

– اگه منظورت از رفاقت اینه، نمی‌خوامش. همون دوست خوبه.

لبخند زدم، به امید اینکه از آن گرفتگی‌که از صبح همراهش بود کنار برود و حال خوب دیشبش برگردد.

– آخه فرق که ندارن.

– رفاقت برای من یعنی ته دوستی. هوای همدیگه رو داشتن، باهم بیشتر پریدن، واسه هم هر کاری کردن، ولی…

– اول دوست باشیم… ها؟

دستم را بالا آوردم، این یکی را بلد بودم. ثانیه‌ای به دستم نگاه کرد، کف دستش را به دستم کوبید و گفتم:

– دوست..

چشمانش که خندید، سایهٔ لبخند روی لب‌هایش هم نشست.

گفتم دوست و می‌دانستم از این خبرها نیست.
خیال خام بچگانه‌ای بود، در ادامهٔ خواب خوشی ییلاقی…

کافی بود پایمان به عمارت اشرافی و سوئیت لوکسش برسد، آوا دوباره نامریی می‌شد.

تا وسیله‌هایمان را جمع کنیم و لباس بپوشیم، عصر شده بود‌.

وقتی به جاده زدیم، دلم نمی‌خواست زود به خانه برسیم. من به این‌همه آرامش داشتن عادت نداشتم.
حس عجیبی درونم پیچ می‌خورد، یک دلشوره، یک پیش‌آگاهی بی‌دلیل که به من می‌گفت قرار نیست اتفاق‌های خوبی بعد از رسیدنمان بیفتد. مثل موقع‌هایی که زیاد می‌خندی و می‌ترسی نوبت خندیدنت تمام شود.
ولی یک‌جای کار این جاده هم می‌لنگید، حتی به اطراف نگاه کردم تا شاید از مسیر دیگری آمده باشیم، خودش بود، همان دروازه گیلان آشنا، همان قزوین همیشگی… اما چرا این‌قدر زود به قزوین رسیده بودیم؟
بعد از خارج شدن از شهر، کنار یک زمین خشک و وسیع ایستادیم، باید گندمزار می‌بود، چون به گمانم ساقه‌های گندم بعد از درو را روی زمین دیدم.
فلاکس چای کوچکش را آورد و دو لیوان چای ریخت، خودش فلاکس را پر کرده بود. لیوانی را به دستم داد.
از همین حالا دلم برای این البرز تنگ می‌شد. دایرهٔ آدم‌های زندگی‌ام به‌حدی کم و انگشت‌شمار بود، که به هر انسان جدیدی وابسته می‌شدم.

صدای یساری که «غربت» را می‌خواند با صدای ماشین‌هایی که به‌سرعت در اتوبان قزوین–کرج می‌راندند گم می‌شد.
پرسیدم:
– آهنگ‌های قدیمی دوست داری؟
نگاهم کرد، با تعجب…
– همایون داد، لحظهٔ آخر… توی حیاط… گفت که تو دوست داری.
– من…؟!
دقایقی هردو فقط به هم نگاه کردیم، و بعد انگار…
فکر کنم هردو فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته. از تعجب حرف دیگری نتوانستم بزنم.
ماهیچه‌های صورتش از عصبانیت گره خورد. چای نیم‌خورده‌اش را توی مزرعه پاشید و با صدایی گرفته از خشم گفت:
– تمام راه گوش کردیم.
– آغاسی…
و او گفت:
– قادری…
با بدبختی زمزمه کردم:
– بهبودی.
اما کم‌کم لب‌هایم کش می‌آمد.
ادامه دادم:
– ولی جاده شمال با شب‌پره هم عالمی داشتا.
دستش را محکم روی پیشانی‌اش کشید، انگار بخواهد صداها را از آنجا فراری دهد.
– دیگه داشت به سرم می‌زد…
با یادآوری آهنگ گل‌نسا جونم ویگن بیشتر خندیدم و جواب دادم:
– همه‌شونم بد نبودن.

دستش را به کمر زد و عصبانی‌تر به من توپید:
– می‌خواستم بهت بگم این زیرخاکیا رو چطور گوش می‌دی.
با خنده‌های کوتاه گفتم:
– خب چرا نگفتی؟
چشم‌غره‌اش حالا که همایون نبود نصیب من شد. با دندان‌هایی فشرده و با مشت گره‌شده گفت:
– تلافی رو سرش درمیارم. تو فقط تماشا کن…
پخش ماشین، بدون توجه به اوضاع، آهنگ بعد را شروع کرد: امشو شوشه…
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با صدای بلند خندیدم. آهنگ بندری و شاد قدیمی…

با قدم‌های عصبانی که روی زمین می‌کوبید، فلاکس و لیوان را برداشت و سوار ماشین شد.

کوتاه نیامد، حالش گرفته‌تر از این حرف‌ها بود.
فلش را از پخش کند و تاجایی‌که می‌توانست دور پرتاب کرد. زیر لب فحشی داد که ترجیح دادم خودم را به نشنیدن بزنم.

بیچاره همایون، خدا به دادش برسد.

سرش را از ماشین بیرون آورد و غرغر‌کنان گفت:

– خنده‌ت تموم شد؟ سوار شو.

پا تند کردم و بدون مخفی کردن خنده‌ام سوار ماشین شدم.

– الان آهنگ نداریم چیکار کنیم، رفیق؟

البرز لبخندش را با شنیدن رفیق گفتن کش‌دارم پنهان کرد و گفت:

– ترجیح می‌دم تو این اوضاع اعصاب من، هفت پشت غریبه باشیم تا من تسویه حسابم رو انجام بدم. رفیق…

او هم رفیق را بلند و کشیده ولی با حرص گفت.
هوا تاریک شده بود که رسیدیم.

شانه به شانهٔ هم وارد هال شدیم.

با وارد شدنمان او را دیدم…

کنار شومینه ایستاده بود…

کابوس واقعی…

چشمانم اشتباه نمی‌کرد، آمده بود…

حتی فریبنده‌تر از همیشه…

شیک و بی‌نقص، با آن تاپ صدفی‌رنگ و یقه‌قایقی که استخوان ترقوه و شانه‌های زیبایش را به نمایش می‌گذاشت. شلوار مشکی و تنگ که پاهای بلندش را قاب گرفته بود…

از دیدنم تعجب نکرد‌‌.‌‌..

خرامان به سمتمان آمد.

– سلام، البرزجان.

البرز سلام کرد. نگاهم میخ روبه‌رویم بود.

دستش را با ناز به البرز داد. دست البرز انگشتانش را در خود گرفت. دستبند نقره روی دستش تاب خورد. توان نداشتم از آن زنجیر چشم بردارم، سردی‌اش را روی گلویم حس می‌کردم که تنگ‌تر می‌شد.

به‌جای سلام، صدایم کرد:

– آوا…

مدت‌ها بود که نامم را از زبان او ‌نشنیده بودم. می‌خواستم بگویم: «بله، خانم.»،
اما توان نداشتم.

سایهٔ دودی پشت چشمانش، لب‌هایش که رژی تیره داشت و آن نگاهش… برق زد.

نگاه گربه‌ای که موش مورد علاقه‌اش را برای بازی پیدا کرده…

خودم را در آینهٔ چشمانش تصور کردم؛ خسته، رنگ‌پریده، با لباس‌هایی چروک که بوی سفر و ماشین می‌داد.

البرز از کنارم رد شد و به‌طرف ماه‌منیر رفت. من ماندم و او…

وقتی به روبه‌رویم رسید، کفش‌هایش به پایم و نوک انگشتان صندل‌پوشم خورد.

ترس از نوک انگشتان برهنه‌ام تا تمامِ من جرقه زد. ناخودآگاه خواستم عقب بکشم، اما صدایش مرا به چهارمیخ کشید؛ صدای وسوسه‌گر، گرم، پرعشوه، ترسناک…

– چطوری، کوچولو… هنوز از خورشید می‌ترسی؟

اعضای بدنم با شوکی از وحشت و آدرنالین، خشک شدند.

اثری از قلبم نبود؛ ریزریز از هم متلاشی شد و در رگ‌هایم جریان گرفت…

انگشتان نافرمانم ساک را رها کردند.

تمام پوستم خورشید را حس کرد و بیزار شد.

گوشهٔ لب‌هایش با تحقیر به نیشخند کشیده شد…

برق دندان‌هایش ترس را به سلول‌هایم تزریق می‌کرد.

«آوا…!» صدای ماه‌منیر بود که طلسم مهشید را شکست.

با سرعت از کنارش فرار کردم. سوزندگی نگاه پر از تفریحش، پشتم را آتش می‌زد.

«خاک بر سرت، آوا…

خاک بر سرت.

از بس طولش دادی، طولش دادی و نرفتی که حالا مجبوری از خانه‌ای که در آن به تو محبت و احترام دادند، مثل بیچاره‌ها فرار کنی.»

 

#البرز

کنار ماهی نشستم، دستم را از پشتش رد کردم و روی مبل گذاشتم، تقریباً در آغوشم گرفتمش.

– خوبی‌ ماهی؟

– ممنون، عزیزم.

فریبا را قبل از رفتن خوب ندیده بودم‌، آمد و کنارم نشست و پرسید:

– خوش گذشت؟

– آره. همایون کو؟

– نمی‌دونم. یه ساعت پیش اینجا بودا.

– سارا کجاست؟

– هتل، پیش مامانیش موند.

ماهی صدا کرد:

– گیل‌آوا!

از کنار مهشید رد شد و با سرعت به طرفمان آمد. خم شد و دست درازشدهٔ ماهی را گرفت.

– سلام، ماهی‌جون‌.

– سلام، عزیزم. مادر خوب بودند؟

– سلام داشتند.

به‌سمت فریبا برگشت و سلام کرد.
معرفی کردم.

– خواهرم فریبا. ایشون هم گیل‌آوا هستند.

– اوخی… چه نازی تو.

لبخندی مردد روی لب‌هایش سایه زد.

– محبت دارید.

– قیافه‌ت خیلی معصومه.

مهشید جلو آمد و کنارش ایستاد.

– من و آوا باهم بزرگ شدیم. مثل دوتا خواهر مگه نه آواجون.

«بله»‌ را زیر لب گفت. رنگش پریده و دستپاچه بود.

از فریبا خجالت کشید؟

فریبا با احساس‌ترین «جانم، آخی…» عمرش را گفت.

قبلاً کمی، خیلی کم، از ماجرای زندگی آوا به فریبا گفته بودم، خلاصه‌وار و بی‌جزئیات.

هرچند حالا خودم هم با دیدن مهشید در کنارش، دلم بیشتر دانستن می‌خواست.

ماهی گفت:
– خسته شدی.

– اگه اجازه بدید برم بالا. ببخشید.

فریبا با مهربانی گفت:

– شام، خوردی عزیزم؟

– ممنونم. گرسنه نیستم.

وقتی اجازه گرفت برود، بلند شدم و پشت‌سرش بیرون رفتم‌.

پایین راه‌پله به او رسیدم.
– آوا…

برگشت و روبه‌رویم ایستاد. فقط ثانیه‌ای نگاهم کرد؛ چشمانش دودو می‌زد.

– کلید اتاقت پیش حکیمه‌ست.

با گیجی جواب داد:

– قفل نیست.

– من کلید کردم. وقتی رفتم وسیله‌هام رو بردارم.

– آها… چرا؟

– خونه شلوغ شده، فکر کردم این‌جوری بهتره.

گفتم و نگاهش کردم. حواسش پرت‌تر از این حرف‌ها بود.

سرش را تکان داد و از برابرم گذشت. عجیب شده بود؟

نکند… یعنی با دیدن مهشید داشت به مهراد فکر می‌کرد؟ ممکن بود؟

صدای شادی و خوش‌آمدگویی حکیمه تا بیرون می‌آمد.

– مادرت خوب بود؟ بمیرم برای دلت، دخترم.

– خوب بود، خیلی… من… من… خسته‌م، حکیمه‌جون‌.

– برو، مادر! من شامت رو میارم اتاقت. یه دوش بگیر سبک شی.

قبل از اینکه بیرون بیاید پیش بقیه برگشتم.

تمام راه، حتی تا دم در حالش خوب بود.
پس چرا؟
همه‌چیز از حرف‌هایش با مهشید شروع شد، یعنی واقعاً به مهراد ربط داشت؟

باید حواسم را پرت می‌کردم. همایون هم پیدایش نبود.

گوشی را بیرون آوردم و اس‌ام‌اس دادم: «منتظری وقتی رفتم، بیای؟»

پیام ارسال شد. هر چقدر فرار می‌کرد، بالاخره گیرش می‌آوردم.

با صدای فریبا، چشمم به‌سمت مهشید چرخید.

– خب، مهشید جون! وسیله‌هات رو برای فردا جمع کردی؟

– فقط باید با مامان خداحافظی کنم.

ماهی با ناراحتی گفت:

– شما که تازه از کیش اومدین.

فریبا بلند شد و با خنده گفت:

– مگه می‌شه آدم بیاد ایران و رامسر نره. دلم برای ویلای شمال تنگ شده.

ماهی دیگر حرفی نزد. اول کیش بعد رامسر، امشب را هم حتماً خبر داشتند که می‌آیم.

مهشید مانتو حریر مشکی‌اش را از روی کیفش برداشت و درحالی‌که می‌پوشید گفت:

– می‌دونستیم شما امشب میای، اومدیم اینجا تا هم شما رو ببینیم هم مادربزرگ رو.

چنان با ناز و عشوه گفت و منت آمدنش را سر من گذاشت که جوابی برایش پیدا نکردم.

به ماهی نگاه نکردم. دلم می‌خواست در آغوش بگیرمش و بگویم هوایش هوای من است… که هوایش را دارم.

اما حالا نه… می‌فهمید که چقدر تنهایی‌اش را حس کرده‌ام. دلم نمی‌خواست غرورش بشکند.

کمی به طرفش سرم را کج کردم و گفتم:

– حالا که آوا اومده، خیالم از طرفت راحته.

مهشید دنبالهٔ حرفم را گرفت:

– آره، مستخدم خوبیه.‌ برای ما هم خوب کار می‌کرد.

هرچقدر هم سعی در تظاهر داشت، کینه و حسادتی که در لحن و جمله‌اش بود دستش را رو می‌کرد.

ماه‌منیر به او نگاه کرد و گفت:

– مهمون خونهٔ منه. قهرمان شطرنج کشوری شده، رتبهٔ دو‌رقمی کنکور. تربیت درست و اصولی داره.

کلماتش را خیلی عادی گفت، اما چنان در چشم‌های مهشید زل زده بود که تمام حرف‌های نگفته‌اش را زد.

فریبا متوجه سنگین شدن جو شد و دستپاچه حرف را عوض کرد.

– مادربزرگ روی درس خوندن خیلی حساسه. برای همین همیشه مینا رو از من بیشتر دوست داشت.

و بعد خندید، البته تنها.

مهشید گونهٔ ماهی را آرام بوسید و گفت:

– سعی می‌کنم بیشتر بهتون سر بزنم، مادربزرگ. اصلاً نشد که ببینمتون.

– می‌ری سوئیت، البرز؟
فریبا بود که پرسید.

– آره.

– اگه می‌شه مهشید رو سر راه برسون.

– مسیرم باهاش فرق داره، می‌گم مجتبی برسوندش.

فریبا نزدیک‌تر شد و گفت:

– با تو بیاد خیالم راحت‌تره.

خواهرانه‌هایش همیشه نقشه‌هایی را چاشنی خود داشت، اما جلوی بقیه نتوانستم بیشتر مخالفت کنم.

– باشه.

شانهٔ ماهی را گرفتم و گفتم:

– صبح میام پیشتون. نشد حرف بزنیم.

دستش را روی انگشتانم گذاشت. پوست نازک دستش سرد و یخ‌زده بود.

به‌محض اینکه بلند شدم، مهشید هم حاضر و آماده جلویم ظاهر شد.

بعداز خداحافظی با بقیه به‌طرف آدرسی که داد رفتیم.

ماشین در سکوت کامل بود، کاش فلش را دور ننداخته بودم‌. حداقل می‌شد به بهانهٔ گوش دادنش سر حرف باز نشود.

– خب، پسردایی! نگفتید شمال خوش گذشت یا نه.

– خوب بود.
خودش را به سمتم کشید و پرسید:

– خونهٔ آوا رفتید یا ویلا؟

داشت علناً کنجکاوی‌اش را نشان می‌داد.

– ویلا و چادر…

کمی آسوده‌تر نشست.

هر چقدر مشتاق بود از من حرف بکشد، من هم دوست داشتم از گذشته بیشتر بدانم.

– مهراد چطوره؟

– هست، چطور؟

– خیلی وقته ندیدمش.

– دنبال طرح و ایناست. یه‌کم از رفتن آوا اذیت شد، حالا خودش رو پیدا کرده‌. همه‌چیز روی روال افتاده.

طوری با غرض حرف زد که اصلاً کینه و دشمنی‌اش را پنهان نمی‌کرد.

– فکر کنم گفتی مثل خواهر.

لحنش با حسرت بود.

– اون این نظر رو نداشت. اگه خودشو خواهر ما می‌دید که سعی نمی‌کرد مهراد رو به‌طرف خودش بکشه.

من همیشه در زندگی خوددار بودم… ولی از خودم ناامید شدم، وقتی پرسیدم:

– مگه وابستگی‌شون در چه حدی بود؟

نگاهم نکرد، اما مکثش را حس کردم.

لحظه‌ای فکر کرد و با ناراحتی جواب داد:

– من که نمی‌تونم غیبتش رو بکنم، هرچی باشه دوست بودیم. اما در مورد رابطه‌‌ای که داشتن، نمی‌خوام غیبت کنم. ولی خب…

بعد از کمی سکوت صدایش لرزید، آه کشید ادامه داد:

– نمی‌خوام راجع‌بهش حرف بزنم. ببخشید.

به خودم آمدم…

از من بعید بود. هرچند این روزها، با خیلی از کارهایم، خودم را هم غافلگیر می‌کردم.

واقعاً انتظار شنیدن چه چیزی را داشتم؟

مگر من آوا را با گذشته‌اش نشناخته بودم؟

بالاخره رسیدیم. فقط دلم می‌خواست زودتر پیاده شود.

شالش را عقب‌تر داد و موهای جلوی صورتش را حالت.

انگشتر نقره‌ٔ دور انگشت شصتش، در نور چراغ‌برق درخشید.

– مامان خیلی دلش براتون تنگ شده. اگه چند لحظه صبر کنید، بگم بیاد و شما رو ببینه.

– دیروقته، مزاحمش نمی‌شم. بمونه یه وقت دیگه…

انگشتان بلند و کشیده‌اش را با ملایمت روی دستم که دور فرمان بود گذاشت.

نگاهم به ناخن‌های مرتبش که با لاک‌هایی طرح‌دار نقاشی شده بود خیره ماند.

– تو اتریش که زیاد ندیدمت، کاش اینجا بیشتر باهم آشنا می‌شدیم.

سرم را به سمتش برگرداندم.

یک ذره از غرور خانواده را نداشت. چطور به اتریش اشاره می‌کرد، وقتی او را پس زده بودم؟

– مگه اقامت تحصیلیت جور نشد؟ فکر کردم باید برگردی.

دستش را برداشت.

با چند ثانیه وقفه جواب داد:

– مدارکم رو برای چند تا دانشگاه فرستادم، هنوز جواب نیومده.

حتماً درحال بررسی نمرات درخشانش بودند.

– شب‌ به‌خیر.

این را گفتم که پیاده شود. لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد. «شب‌ خوش» را گفت و پیاده شد.
منتظر ماندم تا وارد ساختمان شود.

تا به هتل برسم، تمام سفرم به شمال برابر چشمانم بود.

در رختخواب که دراز کشیدم، گوشی‌ام را برداشتم.

یک‌سری از عکس‌های دوربین را در گوشی کپی کرده بودم. پوشهٔ عکس‌ها را باز کردم…

لازم نبود کسی به من بگوید دختری که خودم پیدا کرده و شناخته‌ام کیست.

کانالی در تلگرام ساختم و عکس‌ها را به آنجا فرستادم.

کانالی با یک عضو… خودم و تصویرهای او…

دختری که جوانه‌ها در دستش نفس می‌کشیدند، دختر نعنایی…

صبح که بیدار شدم گوشی، روی سینه‌ام، شارژ تمام کرده و خاموش شده بود.

گوشی را به شارژ زدم و رفتم تا دوش بگیرم، باید خودم را به خانهٔ ماه‌منیر می‌رساندم، اما اول به یک شیرینی‌فروشی که آدرسش را از سیاوش گرفته بودم رفتم و بعد به سالی زنگ ‌زدم تا کاری که می‌خواستم را برایم انجام دهد.

وقتی وارد حیاط ماه‌منیر شدم که همایون از عمارت بیرون می‌آمد.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫17 دیدگاه ها

  1. سلام. با آرزوی سلامتی
    ممنون از پارت گذاری های منظم و به موقع
    تشکر فراوان از نویسنده بابت سلیقه فراوانی که در نگارش به خرج دادن که خوندن این رمان رو لذت بخش می کنه🤗👏👏👏

  2. ممنون از نویسنده عزیز که هم انقد عااااالی مینویسه و هم پارت گذاریش دقیقه ولی خواهشا اگ میشه پارتا رو طولانی تر کنین😁

  3. وای من چقدر از این مهشید بدم میاد ایشالا بمیرهههههه😑🤬😤
    البرز جونمم رفته قاطی مرغاا💃💃😍
    نویسنده جون احساس میکنم این پارت از قبلیا کمتر بودااا🤔

  4. سلام نویسنده عزیز
    شما میخواین رمانتون رو چاپ کنید؟؟
    واگر نمی خواین چاپ کنیدباید از کجا بخونیم که شما راضی باشید؟؟ چون واقعا رمان زیبا ودلنشینی هست و اینکه میخوام این رمان رو بخونم البته با رضایت قلبی شما

  5. از اولشم معلون بود نویسنده راضی نیست
    همون موقع باید اسم رمانو عوض میکردی ک دستمون رو نشه 😂😂😂😂
    ادمین جون حداقل یکم اینور اونور بگرد نویسندشو پیدا کن بهش بگو خسیس از کجا دانلود کنن رمانتو🤦🏼‍♀️😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan