رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 39

 

سالی یک کوله پشتی، پریچهر یک تاب و دامن جین کوتاه و اما بابک یک کارت هدیه که شک نداشتم حسابي دست و دلبازی کرده

سلیم و همسرش برایش یک ست کیف و شال صورتی خریده بودند.

میدیدم که سعی می کند موقر و متین باشد، اما ذوق و بغضش را نمی توانست مخفی کند.

بابک دست پریچهر را کشید و با آهنگ ملایمی که پخش می شد، والس ملایم و زیبایی را شروع کردند. با اصرار سلیم، همسرش هم در آغوشش به آنها پیوست.

سالی گفت:

– شما نمیرید؟

با چشمانی منتظر به آوا نگاه کردم. با خجالت گفت:

– بلد نیستم.

اما می دیدم که با چه علاقه و محبتی سلیم و همسرش را تماشا می کند.

بقیه جشن را با سالی و دخترها بود.

ساعت حدود دوازده بود که بچه ها کم کم شروع به رفتن

کردند.

سالی گفت: – آوا، فکر کنم مسیرمون یکیه، بیا یه تاکسی بگیریم. نگاه آوا به من برگشت.

برگشتن به عمارتی که دزدگیرهایش روشن بود و سرایدار خواب، سخت می شد، اما ماندنش جلوی این همه چشم که او را کنارم دیده بودند مساوی می شد با حرف و داستان.

اما من چه؟

دلم از او بیشتر می خواست…

بیشتر نفس گرفتن، بیشتر شنیدن… کاش می ماند.

دلم برای خوابیدن کنارش تنگ شده بود، فقط یک شب آرامش دیگر.. .

نمیدانم جملات کی از زیر زبانم فرار کردند. – صبر کنید، خودم میرسونمتون.

ساعتی بعد سالی را سر راه رسانده بودیم و من مانده بودم و او که ساکت سرش را به شیشه تکیه داده بود. |

آهنگ ملایمی در ماشین پخش می شد. – به چی فکر می کنی؟

– به آقا بابک، شاید زنش دوستش داشته.

– بابک همیشه همین جوری بود.

– ما آدما جوری هستیم که به دوست داشتن بقیه خیلی راحت عادت می کنیم. برامون عادی میشه، انگار وظیفه شونه که دوستمون داشته باشن.

نمی توانستم بگویم برایم پیش نیامده، تمام زندگی ام در پیش آمدش بود. دوستی من و سام، رابطه همزیستی بود.

– امشب خیلی خوش گذشت بهم، اما بهم نشون داد به چیزایی تو زندگی همه خیلی عادیه و من هرگز نداشتم، ولی

چرا؟

– خیلیا۔ اوضاشون از تو هم بدتر بوده.

و صد البته منظورم خودم نبود.

– آره. سقف و غذا… زندگی هروقت ناشکری کردم این دوتا رو ازم گرفت تا نشونم بده برای هر شبی که زیر سقف می خوابم باید خدا رو شکر کنم.

آه کشید.

– شبا به گوی برفی نگاه می کنم، خیالبافی می کنم و میخوابم… میخواستم خونه خودم رو داشته باشم.

– ماهی بهت وابسته شده. بمون پیشش.

– دیگه وقتش رسیده که مستقل بشم. میخوام یه شغل واقعی داشته باشم، درس بخونم. برای چیزایی که میخوام بجنگم…

با غمی که در صدایش نشسته بود و برای امشب انتظارش را نداشتم ادامه داد:

– بعضی وقتا انقدر فکر می کنم، فکر می کنم… که حس میکنم مغزم داره میترکه. خسته شدم از این همه فکر کردن. آرزومه همه اینایی که تو سرم هست رو جمع کنم، بریزم تو کیسه زباله، بذارم دم در. بعد برم تو بارون قدم بزنم، قدم بزنم، قدم بزنم… بدون غم و غصه و فکر و خیال، آزاد آزاد…

سنگینی نگاهش باعث شد سرم را برگردانم و ببینمش. – حالا که دقت می کنم تا حالا کسی با من حرف نزده بود. به من گوش نداده بود. وقتی تو ساکت و بدون قضاوت صبر می کنی که بگم، من هم وسوسه میشم حرف بزنم. بعد یه چیزایی از خودم رو برات تعریف می کنم که تا حالا اصلا نمیدونستم هستن.

بگویم که نمی خواهم ناراحت ببینمت؟ دیگر نزدیک خانه بودیم.

– کادوت تو ماشین جا مونده بود.

داشبورد را باز کردم. جعبه گوشی را بدون کادو، فقط در ساک خرید قهوه ای رنگ، روی پایش گذاشتم. – من… من نمیتونم قبولش کنم. – گرون نیست. گفتم نگه داشتنش برات دردسر میشه. – بازم نمی تونم بگیرمش. کیک کافی بود.

– حداقل کادوت رو ببين.

– تا حالا قشنگ ترین کادوها رو ازت گرفتم؛ اون گوی، دستکشا…

– ولی…

با خواهش گفت: – نمیتونم قبولش کنم. راهی برای اصرار نگذاشت. جلوی در خانه پارک کردم.

– خودم میرم.

– تا بری توی خونه باهات میام. بالای پله ها ایستاد، با آن مانتوی آبی که نسیم خنک شهریور دامنش را به بازی گرفته بود…

دست خودم نبود، باید می پرسیدم؛ به جهنم که نقطه ضعفم را میدید.

– اگه بری شاید دیگه همدیگه رو نبینیم.

البته که بلوف میزدم. برای هر ذره از احساسی که از او میگرفتم جایی نبود که به خاطرش نروم.

ساکت شد.

– فقط يه هفته بعد فراموشم میکنی.

حرفش… لعنت به تمام حساب کتاب هایی که کرده بودم، باید به او میگفتم، همه چیز را، قبل از آنکه دیر میشد.

دستانم را در آغوش اسیر کردم که برای لمسش جلو نرود.

امشب نه! فردا می گفتم… اول باید فکر می کردم چه را، چطور بگویم؛ فردا همه تاس ها را روی دایره میریختم.

– خیلی تشکر کردم، میدونم… بازم ممنونم.

مهربان ترین لبخندش را به من بخشید و وارد خانه شد.

خواستم برگردم که صدای زنگ گوشی ام بلند شد؛ شماره ماه منیر بود. زودتر از چیزی که حساب کرده بودم باید با او حرف میزدم.

با لباس خواب طوسی رنگ روی لبه تخت نشسته بود.

در نور کم چراغ خواب هم می توانستم جدیت صورتش را ببینم. – برام بگو، البرز.

لبه های کتم را عقب دادم و دستم را در جیبم فروکردم.

– حرفی نیست. فکر می کنم همه چیز رو خودت فهمیدی. – اون بچه ست. پوزخند زدم و گفتم: – شوخی می کنی؟

صدایش کمی عصبانی شد. – البرز؟!

سکوتم را که دید ادامه داد: – اون دختر وارد اجتماع نشده. کل مردای اطرافش فقط ۵ نفر بودن.

– ماهی… اون بیست سالشه.

– اون به بلوغ اجتماعی نرسیده. عملا از وقتی اومد اینجا تازه داره بزرگ میشه.

اینکه ایستاده بودم و توبیخ میشدم حس بدی داشت، اینکه کل حرفهایش را قبول داشتم حس بدتری.

روی صندلی جلوی میز آرایش نشستم.

الحنش را نرمتر کرد، اما باز هم شبیه خانم معلمی می شد که در بچگی سعی می کرد درس یاد من بدهد.

– بذار یه کم بزرگ تر شه.

مخالفتش نمی توانست منصرفم کند، اما…

کمی به سمتش خم شدم، در چشمانش زل زدم و با ملایمت گفتم:

– ماهی…! اون تنها چیزیه که بعد از سالها برای خودم خواستم.

کوتاه نیامد.

– اون چیز نیست، البرز. تمام زندگی رو تحت حفاظت زندگی کرده. بذار آزاد باشه. زندگی رو تجربه کنه. صاف نشستم و گفتم: 

– اینو از من نخواه.

– هرچی بینتون هست رو تمومش می کنی. – پس خواست من چی؟ یعنی این قدر بی رحمی.

صدایش به غم نشست.

– تمام زندگی من تويي. نه پسر دلسوزی، نه دختری، | هیچ کس. فقط تو رو دارم. میخوام خوشبخت باشی. اگه با داشتنش خوشبخت میشی خودم برات می گیرمش. میشنوی؟ می گیرم، ولی آدما گرفتنی نیستن، البرز.

– صبر کن، ماهی. خودم حواسم هست. – همه ش همینو تحویلم میدی. حواست هست؟

ضربه آخر را هم زد.

– میخواد بره. اگه یه ذره عاشقت بود نمی رفت.

چرا می گفت؟

مگر نمی دانست خودم می بینم؟ البته که می دانستم عاشقم نیست، حتی ذرهای، اما لزومی نداشت آن را سیلی کند و به صورتم بکوبد، واقعا نیازی نبود.

– اون ترسیده. نمیدونم از چی.

پرسیدم:

– بهتون نگفته؟

فقط نگاه کرد که خودم بگویم.

– پولش رو خرج کرد. برای خانواده اش خونه خرید.

با تأسف گفت:

– خوشحال شدی که پول نداره؟

می ماند، حالا دیگر مجبور بود که بماند، در کمال تأسفي که برای خودم در وجودم حس می کردم، سبکبال بودم.

– برای مادرش خوشحال

قانع نشد. اعتراف کردم.

– پیش شما باشه خیالم ازش راحته.

سرد و بی رحم بود.

– با الهیار حرف می زنم. خونه قدیمیش سرایدار هم داره، میتونه بره اونجا.

از جایم بلند شدم.

– هه! مستقل بشه و بزرگ شه همین بود؟ خونه الله يار چه فرقی با اینجا میتونه داشته باشه؟ فقط میخوای از من دورش می کنی؟

– من دوستش دارم.

– به روش خودت.

– البرز؟! تو به اینکه من خوبي هردوتاتون رو میخوام شک داری؟ بهت میگم وقتش نیست.

 

از دیدن حسی واقعی چهره اش می دانستم راست می گوید، اما می خواستم برا یک بار هم که شده فقط به خودم فکر کنم، به خواسته خودم. |

– تمام زندگیم، هرچی گفتی، گفتم چشم. بازم میگم، تا همیشه. ولی آوا… اون فرق داره. اون حریم خصوصی منه، خودم دربارۀ خلوتم تصمیم می گیرم. |

صدای آه غمگینش باعث شد، نزدیک بروم و سرش را ببوسم. به من پشت کرد و روی تخت دراز کشید. لحظه ای نگاهش کردم، استخوانهایش را می توانستم از زیر لباس نخی اش ببینم. ملحفه را برداشتم و رویش کشیدم.

چراغها را خاموش کردم.

– شب به خیر، ماهی.

نجوای شب به خیرش را که شنیدم، در را بستم و از خانه بیرون رفتم.

# آوا

کنار باغچه نشستم.

دست و دلم از شوق کاشتن خالی بود.

حالا که میخواستم بروم چه نتیجه ای می توانست داشته باشد، به جز یک مشت جوانه باید منتظرم می ماندند، منتظر کسی به آنها جان داده.

راستی دانه ها به تناسخ اعتقاد داشتند، روحشان بریده می شد و در دانه بعدی حلول میکرد.

و سالیان سال این چرخه در گردش بود؛ یک روزمرگی، یک تداوم از تکرار.

صدای گامهایی مرا از جا پراند. | من با این تق تق آهنگین آشنا بودم، هیچ کس نمی توانست با راه رفتن عادی چنین آهنگی بنوازد.

برابرش ایستادم.

لبخندی که لبهای سرخش را زیبا کرده بود، مرا بیشتر آماده غافلگیری می کرد.

مهره های ستون فقراتم را تا جایی که میشد صاف کردم تا نبیند به یاد قدیمها از دیدنش در خودم جمع شده ام.

با مهربانی ای که می توانست شیطان را مجاب کند گفت:

– کاریت ندارم، خفاش کوچولو. فقط حرف می زنیم.

دلم لرزید، پایم لرزید، اما او هرگز نمی فهمید چه حسی را در من می نشاند.

– میدونستی مدیونتم؟

لبخندش جلا گرفت.

– تو خیلی چیزا رو توی زندگی یادم دادی… اما بهترین درسی که از تو یاد گرفتم، تنها چیزیه که حالا ازش لذت میبرم. کمی نزدیک شد، صدایش را پایین آورد و پچ پچ کرد:

– میخوای رازم رو بدونی؟

لبخند زد؛ معصوم و دوستانه…

– گرفتن هرچی که بقیه دارن خیلی می چسبه، حتی اگه بستنی باشه… وقتی از دست کسی درمیارم به دهنم شیرین تر از بستنی خودمه.

دستش را دراز کرد که لمسم کند، آتشکده چشمانش مرا عقب راند.

– آوا… فقط به تو می تونم بگم. چون مثل دیوار میمونی، درک می کنی باید خفه شی. سرش را کج کرد و موشکاف نگاهم کرد. باید ساکت میماندم، شاید خسته می شد و می رفت… شاید…

– اولین باری که از همکلاسیم دوست پسرش رو گرفتم، فهمیدم از گریه دخترا خوشم میاد.

سرمای حرفهایش در درونم پیچید.

– گریه هاش شبیه تو بود. شبی که مهراد تو رو پس زد.

معجونی از تنفر و سرخوشی در صورتش نشست. – یادته مگه نه، آوا…

انگشتم برای فشردن لبه بلوزم به آن آویزان شد، اما فورة رهایش کردم.

مرا ریز به ریز می شناخت. چشمان تیزش به سمت دستم رفت. منتظر بود مثل همیشه لباسم را بچلانم و اشک بریزم.

لذت گریاندنم را به او هدیه نمی دادم.

– البرز رو دوست داری؟

خیلی ساده پرسید، انگار به من بگوید: «سيب دوست داری؟»

پوزخند زدم؛ بلند، ناباور.

و بالاخره دیوار سکوتم را شکست.

– مهشید! فکر کردی من کی ام؟ بزرگ شدم. دیگه حد خودم رو میدونم. نزدیک تر آمد. بوی ادکلن تند و گرمش تا ریه هایم نفوذ

کرد.

– به نظرت خیلی هات نیست؟ بدم نمیاد… عصبانیت صدایم خودم را غافلگیر کرد.

– کاری به کارش نداشته باش!

نزدیک شد و انگشت بلندش را روی پوست گردنم کشید. ناخن ضخیم و بلندش پوستم را خراشید و پایین رفت.

سرم را با شدت عقب کشیدم؛ نه از درد، از خشم. با آن حال سعی کردم درماندگی در صدایم مشخص نباشد. – اون مال کسی نیست، گرفتنش نباید جالب باشه.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫40 دیدگاه ها

  1. واقعا نمیدونم چی بگم فقط میتونم خداروشکر کنم که دوباره دارم این رمان رو میخونم ادمین،نویسنده
    هر کی که باعث شد دوباره پارت گذاری این رمان شروع بشه ممنونم ازت
    هنوزم تو شک هستم
    بازم ممنون 😍😁🙏🏻

  2. ادمیننننننن خیلی خفنی خیلی خوبی خیلی مشتی تکی بهترین ادمین اصلا عالیییی وایییی ادمینن دمت گرم حسابی گرم
    🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳

  3. ادمین اگه بگن بهترین کادو تولدم چی بود میگم این پارت من این به عنوان هدیه قبول میکنممم داداش ادمین گل گلاب

  4. وااااااااااییییییی ذوق مرگ شدم رف😍😍😍😜😜

    پارت جدید جووووون جووووون😉😍

    خیلی عالیه مرسی واقعا

  5. عزیزم رمان و نویسنده های بهتری از ایشون میشناسم مطمین بودم این رمان ادمه میده یا اوجش پی دی افش میخردیم زیاد رمان خاص نیس اگه رمان های خانم تات شهدوست و خانم هما پور اصفهانی بخونی میفهمی قلم ایشون چقدر در برابرشون ضعیف هست به هر حال امیدوارم پیشرفت کنید و موفق باشی و از اینکه دوباره رمان شما رو میخونم پشیمون نشم

    1. بله درسته این رمان خیلی زیباست و واقعا جذب میکنه مخاطب رو و من خواستم بگم که قلم خانم تات شهداست معرکه است مخصوصا کتاب حاکم که یه شاهکاره

  6. وای مرسیی ادمین من هر دفعه میومدم سایت چک میکردم ببینم نویسنده ادامه داد رمانو یا نه . خیلیییی خوشحال شدممم مرسی واقعا😄🌹

  7. بله درسته این رمان خیلی زیباست و واقعا جذب میکنه مخاطب رو و من خواستم بگم که قلم خانم تات شهداست معرکه است مخصوصا کتاب حاکم که یه شاهکاره

  8. آخ جون چقدر خوندن این رمان لذت بخشه..
    🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗
    دستت درد نکنه ادمین جان.

  9. ادمین دیگه خجالت میکشم بگم اما بازم سایت رمان دونی می‌خوایم بریم توش میگه
    دست رسی به این سایت امکان پذیر نیست

  10. وای ادمین جون خیلی خوشحالم که ادامه ی رمانو گذاشتی و از نویسنده ی عزیز به خاطر نوشتن این رمان قشنگ ممنونم🌹🌹💐💐😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan