رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 40

زبانش را روی لبش کشید و گفت:

– فقط یه تفریح کوچولو. به هردومون خوش میگذره. زیر پوستش یک شغال ماده داشت غرش می کرد، گرسنه و درنده. اگر می گفتم نه…

تفریح کوچولو؟ شاید البرز هم این را می خواست. من از کجا باید میدانستم؟

گفتم:

– فکر نمی کنم براش بد باشی، یه تفریح کوچولو میشی براش.

تحقیر نگاهم را که دید، چشمانش را تنفر آتش زد.

– دخترا..! فکر می کنم بحث سر من باشه. صدایش هردویمان را متوجه اطراف کرد. تکیه زده به درخت، نگاهمان می کرد.

دستش را روی سینه گره کرده بود.

نمی توانستم چشمانش را بخوانم، از من دور بود، فاصله اش نه، خودش، خود البرز از من دور بود. اجازه نمیداد چشمانش را بخوانم.

به سردی روزهای اول بود که نگاهم می کرد. اما چرا؟ مگر حرفم چقدر بد بود؟

اصلا از کی آنجا ایستاده بود؟

می توانستم قسم بخورم تازه آمده… از نگاهش یخ زدم.

سرما از اولین تپش قلبم شروع شد، بلورهای ریز یخ از قلب تنهایم به سومین تپش نرسیده تمام وجودم را فرا گرفته بود.

لرزیدم… اشکی گوشه چشمم را سوزاند. نباید می گذاشتم مهشید ببیندش.

نمی خواستم چشم از او بردارم.

دلم می خواست از خجالت سرم را پایین بیندازم، اما با امید به بخشش، به چشمانش، عضله های صورتش، به البهایش که باز هم مثل موقع هایی که حرص می خورد یک خط باریک شده بود نگاه کردم. پارت ۳۰۶

شاید مرا می بخشید، اما نبود.

در آن سیاهی های ثابت چشمانش هیچ نشانی نبود، از هیچ چیز، نه دوستی نه آشنایی.

– سیاوش گفت اومده بودی هتل.

قلبم از اینکه او را به جای من مخاطب قرار داد درد گرفت.

مهشید لب پایینش را خیس کرد و با صدایی پرنازتر از همیشه گفت:

– آره، نبودی…

– من که نمیدونستم چرا اومدی، وگرنه بهش می گفتم که

هستم.

مهشید کنارش ایستاده بود. یک دستش را بلند کرد. خدا را التماس می کردم به او دست نزند. دستش را پشت گردنش گذاشت، انگار عضله ای آنجا گرفته باشد.

فقط قدم کوتاهی به سمتش برداشت.

فاصله نزدیکشان، طرح قامتشان کنار هم، خار شد و در دلم فرورفت.

– چند دقیقه ای می تونی حاضر شی که راه بیفتیم؟ مهشید بی آن که خوشحالی اش را مخفی کند، گفت:

– پنج دقیقه.

– عجله نکن.

مهشید که رفت، من ماندم و او.

لحظه ای نگاهش به دستان بدون دستکشم افتاد.

گفتم:

– ببخشید.

جوابی نداد. میدانستم میخواهد چیزی بگوید، می دانستم در آستانه انفجار است، از رگهای برجسته گردنش که قابل شمارش بود، از مشتهایش…

ترس یا خجالت، هرچه بود را کنار زدم و با دستهایی لرزان دستش را گرفتم.

اشک از گوشه چشمم سرازیر شد.

صدایش مرا ویرانه کرد.

– به همین راحتی منو کادو میدی؟ البهایم را با بدبختی تکان دادم.

– نمی خواستم اذیتت کنه.

دستم را گرفت و فشار داد. چشمان قرمزش ترسناک

شده بود.

– اذیت؟ حالا چرا فکر می کنی اذیتم میکنه. به تفريحه. فکر کردی من مرد نیستم، هیچ میل جنسی ای ندارم؟

نا امید نالیدم:

– البرز…

دستم درد گرفت، اما از درد کم محلی و بی تفاوتی کمتر بود. دستم را انداخت. پشت کرد که برود، گفتم:

– کجا میری؟

– شنیدی که، میریم هتل. فکر نمی کنم دخترعمهم عادت داشته باشه کادوهاش رو یادگاری نگه داره، ازشون استفاده می کنه.

و گرمایش روی پوستم

هنوز جای انگشتانش رو بود.

سرم را بلند کردم و او را که با قدم هایی بلند و محکم از من دور می شد به تماشا نشستم.

به جای هوا انگار مایعی غلیظ و غمگین را وارد ریه هایم می کردند، چیزی درون سینه ام قل قل صدا میداد.

زمین زیر پایم لرزید، نشستم. انگشتانم را در خاک فرو کردم، به امید آنکه کسی بیاید و دستم را بتکاند. کسی راه رفته را برنگشت.

با او خاک را مشت کردم و به طرف مسیری که رفته بودند

پرت کردم.

فقط اشک بود که تنهایم نگذاشت، گرم به نوازش گونه هایم نشست.

– لعنت به تو مهشید… لعنت به تو و برادرت.

تا کی باید تاوان پس میدادم، تاوان چه چیزی را؟ بهای سرپناه را چند بار باید با من حساب می کردند؟ من که قیمتش را پرداخته بودم.

لعنت به من! لعنت به من اگر یک روز دیگر هم اینجا می ماندم. | البرز نامرد! خودش گفت. دوستیم.

دوستی که به همین راحتی تمام نمیشد.

هر چقدر تا حالا ورای جنسیت به او نگاه کرده بودم، حالا میدیدم که نمی توانم تحمل کنم مهشید را لمس کند.

حسادتی در من شعله می گرفت و بالا می رفت که هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کردم.

با مهشید، در آن خانه ای که گوشه کنارش را می شناختم… ذهنم داشت سریع تر از آنچه که توانش را داشتم تصوير می ساخت. از جایم بلند شدم. اشکهایی که روی صورتم چکیده بود را پاک کردم و به راه افتادم.

وقتی به حیاط رسیدم مهشید به طرف ماشین او می رفت. از کنارم که رد می شد آن نگاه فاتح روی صورتش از عصبانیت کورم می کرد. ولی دردم چیز دیگری بود؛ سنگینی هیچ نگاهی روی من نبود، حتی او که همیشه حواسش به من بود.

حالا که مرا اهلی محبتش کرده بود، حق نداشت برای یک جمله ساده کم محلی کند.

صدای تیک آف ماشین و سرعت خارج شدنش از حياط حتی تا وقتی که وارد اتاقم شدم درون مغزم بازتاب شد.

سالها بود کسی را نرنجانده بودم، نه کسی که این همه به من نفوذ کرده باشد.

«برگرد

روی تخت نشستم، گوش به صداهای حیاط داشتم… برگرد، خواهش می کنم.» | اگر برنمی گشت، می رفتم، به خدا که میرفتم. سکوت بود، سکوت کامل

خراب کرده بودم، میدانم، اما او هم حق نداشت به تلافي با مهشیدی برود که تنفر را روی سینه ام داغ کرده بود.

من و او فقط در همان آشپزخانه شش متری رفیق بودیم، فقط تا رسیدن به…

اما دیشب چه؟ تولدی که یادش بود، شناسنامه ای که فقط در بنگاه دیده بود.

از جایم بلند شدم، خسته از شخم زدن مغز بیچاره ام.

باید حواسم را پرت می کردم… کوله کادویی ام را برداشتم. مانتو و شلوار ساده ای کنارش گذاشتم. دانشگاه… حتما حالا به هتل رسیده اند، لبهای ماهر مهشید که به او می خندید.

کتاب…

کتابهایم را نگرفته بودم… البرز برایش کیک سفارش میداد، کاکائویی و ساده…

دلم دوست جدید می خواست، در دانشگاه…

به تخت دونفره بزرگ البرز می رفتند، کاش روی کاناپهای

که من…

به من چه؟ کاناپه من که نبود.

من مهمانش بودم و حالا شاید مهشید می رفت که صاحب خانه شود.

دل کندن از البرز باید برایش سخت میشد… از مهربانی اش… از چشم هایش که اگر اجازه می داد زلال می شدند…

از انگشتانش که محبت را بلد… کیف را از زمین برداشتم و به دیوار کوبیدم.

– به تو چه؟ اصلا به تو چه؟

خودم هم حالم را نمی فهمیدم. من که می دانستم البرز هم حتما برای خودش سرگرمی هایی دارد، ولی…

افکارم جمع نمی شد، حسرده بودند.

سرم بازاری از مس بود، با چکش مسگرها؛ دنگ، دنگ،

دنگ…

بلند شدم و سرگردان دور خودم چرخیدم. از اینجا میرفتم به خدا اگر زودتر برنمی گشت میرفتم…

زنگ گوشی اتاقم نشان می داد وقت شام است. شاید ماشینش خراب شده و پیاده برگشته.

پله ها را دوتایکی پایین دویدم…

اما میز خالی بود، بشقابش جلوی صندلی خالی و خودش…

همایون، کنجکاو در تمام مدت شام به من زل زده بود، به من که صدایم درنمی آمد، من که دوباره به تنهایی ام پناه برده بودم.

ماه منیر پرسید:

– اتفاق افتاده، آوا؟

اتفاق؟ نمی دانم. شاید داشت می افتاد.

– نه!

با چشمهایی خیره سؤال کرد:

– نمیدونی چرا البرز نیومده؟

با تعجب نگاهی به همایون و بعد به ماه منیر کردم.

– من… از کجا باید بدونم. نگاهشان نشان میداد قانع نشده اند.

همایون جعبه ای را به طرفم گرفت و گفت:

– این کادوی تولدته.

اگر دیروز این را به من می داد، دلم از خوشحالی ضعف میرفت، اما فردای دیشبی که آن جشن را برایم گرفته بودند… دلم گرفته تر از قبل، گرفت.؟

ماهی پرسید:

– دیروز تولدت بود؟! چرا چیزی نگفتی.

– مهم نبود.

– همایون! برو گاوصندوق رو باز کن.

نه! دیگر از این خاندان چیزی نمی خواستم، اما میترسیدم بگویم چیزی نمی خواهم، و او کار دیگری در گاوصندوق داشته باشد.

دقایقی بعد ماهی بلند شد و گفت:

– بیا بریم.

با او به اتاقش رفتم. برای اولین بار دیدم که در گاوصندوق باز بود.

جعبه های مخملی در سایزهای مختلف روی هم چیده شده بودند، بیشتر از ۲۰

این دنیای آنها بود، با هر لباسی یک ست جواهر می آمد، با هر رنگ پارچه ای یک سنگ قیمتی.

ماه منیر چندتایشان را روی میز چید و تک تک باز کرد. انگار نداند در کدام، چه جواهریست.

– میخوام یه هدیه بهت بدم.

خندیدم؛ جواهرات؟ من؟

– من چیزی نمیخوام.

جعبه ای سبز از میان مکعبهای مخملی را برداشت و بازش کرد.

یک گردنبند بزرگ که نور روی آن می رقصید.

بلندتر و با تعجب خندیدم.

– شوخی می کنید؟ من با این شبیه به کلاغ میشم که پر طاووس رو برداشته.

– این خیلی گرونه. میتونی بفروشی و ازش استفاده کنی. نکند البرز به او گفته بود؟

– من احتیاجی به پول ندارم. حتی خودم دلخوری را در صدایم شنیدم. ماهی فقط نگاهم کرد، ناراحتش کرده بودم؟ پشیمان شدم و آرام تر گفتم:

– به یادگاری کوچیک برام کافیه.

کنجکاو پرسید:

– اتفاق افتاده؟ امشب خیلی به هم ریخته ای.

– چیزی نیست.

باور نکرد، اما برگشت و از گاوصندوق یک جعبه کوچیک را برداشت.

انگشتر نقره ظریفی را داخلش بیرون آورد و گفت:

– نگینش عقیق کبوده، جنس سنگ گردنبندت.

انگشتر را گرفتم و انداختم، در انگشت وسطم جا گرفت، نگینش نه بزرگ بود و نه کوچک، اما کنده کاری های ریزی روی نقره آن را جلا داده بود.

– یادگاری از من، برای وقتی…

و بعد انگار انفجاری در مغزم رخ داده باشد… داشت با من خداحافظی می کرد؛ همین بود.

ماهی… ماهی… همیشه میدانی چطور حرف بزنی. انگشتر دور انگشتم محکم تر می شد، انگار از گرمای تنم، ذوب شده و در حال خفه کردن انگشتم باشد.

قطره اشکی از سدی که گوشه چشمم بسته بودم فرار کرد و روی گونه ام لغزید.

نگاهش به اشکم افتاد. ناراحتی به صدایش نمی آمد:

– برای وقتی که نبودم. لعنت به سادگی… طاقت نیاوردم.

– میخوای برم؟

جلو آمد، دستش را روی دستم گذاشت، با صدایی گرفته

گفت:

– نمی خوام مجبور باشی و بمونی.

آبی که بر آتش درونم ریخت، فقط گوشه ای از شعله ها را با صدا خاموش کرد… نیمی از من میسوخت.

روی لبه تخت نشست.

– اینجا خونه توئه، برای همیشه. احتیاجی نیست که بری. وقتی بری، زندگی بهت می پیچه، وقت نمی کنی بیای پیشم.

دست خودم نبود، بازهم دلم برایش نرم شد. جلو رفتم و کنارش نشستم.

– میخوای بیام؟

به چشمانم نگاه کرد، از نزدیک چروک های ریز بیشتری روی صورتش دیده می شد.

جادوی شب برای هر کسی پوششی برای پنهان شدن داشت، ماه منير برعکس بود؛ روزها دلگیری و فرسودگی اش را زیر نقابی سربی مخفی می کرد.

– اتاقت همیشه مال توئه. مواظب گلهات هم هستیم.

ماه منیر مهربان من… کی یاد گرفته بودم که دیگران را قضاوت کنم؟ اصلا مقصر البرز بود. باعث شده بود که امشب بدبین و دل چرکین شوم. چه وقت در آغوشش گرفتم را نمی دانم، اما وقتی برای اولین بار این چنین نزدیک لمسش کردم، توانستم باورش کنم؛ دلتنگ بود، از حالا.

– از بس میام که دیگه راهم ندید.

فشار ملایمی به دستم آورد. سرم را بلند کردم و به چشمانش نگاه کردم.

– نذار چیزی جلوی پیشرفت رو بگیره. انقدر بالا برو که دست کسی بهت نرسه. بذار مجبور شن برای رسیدن بهت تلاش کنن.

با قدرشناسی نگاهش کردم.

– سعی می کنم. خودش را کنار کشید و بلند شد.

– میتونی بری. وقت استراحتمه.

نمی زد. بارها قلب

سردی صدایش مدتها مهربان و رئوفش را دیده بودم.

ولی کاش اجازه میداد بیشتر کنارش باشم؛ امشبی که از تنها شدن با خودم میترسیدم.

«چشم» گفتم و از اتاق بیرون رفتم.

همایون داخل نشیمن منتظرم بود.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 دیدگاه ها

  1. چرا آوا اینجوری کرد اه😦 البرز نباید بخاطر عصبانیتش به عشقش به آوا خیانت کنه😥 ممنون نویسنده و ادمین عزیز

  2. لطفا زود به زود پارت گذاشته بشه…😥😥
    و رمان خیلی زبایی هست و باید ادامه داد و البرز را به اوا رساند…
    راستی این رمان چند پارت دارد؟
    اگه میشه بگین..😍😍😍😍♥️♥️♥️♥️♥️♥️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *