رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 51

– از فروشگاه زنگ زده بودن که بیان، هیچکدوم خونه نبودید، من اومدم.

– چرا خودشون وصلش نکردن؟

– من نذاشتم، فکر کردم راحته.

– برای اونا راحته، شغلشونه.

با انگشتانش موهایش را شانه کرد.

امشب عجیب شده بود.

– یه پسر جوون بود، فکر کردم ممکنه بیای و تو خونه باهاش تنها بمونی. گفتم خودم نصبش می کنم.

لبخند زدم، ادامه داد:

– نمی خوای هنرم رو ببینی

خودش جلوتر راه افتاد کنار تخت ایستادم، لبخندم دست خودم نبود.

– بشینم روش؟ امنه؟

خودش رویش نشست و گفت:

– وقتی منو تحمل کنه، تو رو هم میتونه. راحت هم هست، اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

دست دراز کرد و گوی روی میز آرایش را برداشت.

تکانش داد، به برف هایی که آسمان کوچکش را سفید کرد اشاره کرد و گفت:

– فکر نمی کردم ازش خوشت بیاد.

– اولین کادوی زندگیمه. عاشقشم.

فورا از جمله ام خجالت کشیدم. کاش… با صدای زنگ حیاط آن را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد.

من هم به آشپزخانه رفتم و چند لیوان روی میز گذاشتم.

آمد و جعبه ها را روی میز گذاشت.

آستین هایش پولیور لطیف آجری رنگ را بالا زد و دستهایش را زیر شیر آب شست.

وقتی کنارم نشست، اول در جعبه ای را باز کرد و جلویم گذاشت. بوی خوب پنیر و فلفل در فضای کوچک پیچید.

– جای مهرزاد خالی، عاشق پیتزاست.

لیوانی نوشابه برای خودش ریخت.

بعد از چند تکه سیر شده بودم.

ناخودآگاه برای هزارمین بار نگاهم روی خالکوبی هایش رفت.

نتوانستم این بار تحمل کنم پرسیدم:

– چی نوشته روی دستت؟

آرنجش را روی میز گذاشت و با صدایی که از خنده میلرزید پرسید:

– میخوای بخونی؟

سرم را نزدیک دستش بردم، چشم هایم را ریز و با دقتنگاه کردم.

– خیلی درهم پیچیده نوشته، نمیشه خوند، ولی شبیه شعله است، این نون بالا شبیه نوک شعله. پایین روی مچ دستت نوشته شده هوس.

نیم نگاهی به او انداختم. با شیطنت خندیدم و گفتم

– ای هوسباز…

خندید.

– اگه بفهمی چی روش نوشته، بهت جایزه میدم.

– فقط دوست دارم بخونمش، از روز اولی که دیدمت.

نفسم به مچ دستش خورد.

برجسته شدن رگهای تیره روی آن کاملا به چشم آمد. دستش را مشت کرد.

نگاهم را که بالا گرفتم… نفسم بند رفت.

چشمانش خیره ام بود. روشن ترین و بی پرده ترین نگاه را در چشمانش دیدم.

روحش، نفس درخشانش، محبت، علاقه و …

زمان، معلق و لایتناهی، میان فاصله چشمهای او تا من شناور بود.

نفسم در سینه خفه شد. تمام سقف، دیوارها، دایره وار دور سرم چرخید.

کاش کسی به شانه ام می کوبید و یاد قلبم می انداخت که بزند، نفسم را مجبور می کرد بالا بیاید.

– چیزی شد، آوا؟! چرا اینجوری نگاه می کنی؟

سرم را عقب کشیدم و از جایم بلند شدم.

صدای کوبیده شدن صندلی به دیوار آمد، دستهایم برای گرفتنش دراز شد، اما فقط هوا را در مشت گرفت.

دست دیگری صندلی را روی جایش گذاشت.

بازهم توهم و واقعیت بی رحمانه مرا به بازی گرفته بودند.

ثانیه ای طول کشید تا به خودم بیایم.

جعبه های پیتزای روی میز را کورمال كورمال جمع کردم و داخل ظرف شویی گذاشتم، بعد شیر آب را رویش باز کردم تا کارتنش نرم شود و بتوانم در سطل آشغال جای کمتری بگیرد. “

وقتی برگشتم البرز در آشپزخانه نبود، یعنی اشتباه می کردم؟

مطمئنم که سنگینی نگاهش را روی پشتم احساس کرده بودم.

بیرون رفتم. با یک آستین کوتاه نازک سفید که هیکل ورزیده اش را تنگ در آغوش گرفته، روی پله ها ایستاده…

حتی پولیورش را در آورده و مچاله روی مبل انداخته بود. دستهایش، مشت، در جیبش بودند…

سوز سردی وزید و صورت گرگرفته ام را سوزاند.

نمی توانستم ببینم که سردش شود.

کاپشن چرم قهوه ای اش را از روی مبل برداشتم و کنارش رفتم.

– البرز…

نشنید یا نخواست جواب دهد.

تکه ای از قلبم شکست و افتاد، جایش را تکه ای از زغال گداخته گذاشتند، میسوخت.

جلوتر رفتم و کاپشن را روی شانه اش انداختم. نگاهم به سینه اش رفت که نفس عمیقی کشید.

– تا حالا کسی روی شونهم کت ننداخته بود. به شوخی گفتم:

– ولی برات غذا پخته بودن. گوشه لبش به بالا کشیده شد، چشمم دنبالش کرد. عمیق نگاهم کرد، چند ثانیه، به بلندای ابدیت.

– آوا… من و تو حالمون باهم خوبه.

تن عرق نشسته ام در سوز سرد پاییزی لرزید.

– دوست خیلی خوبی هستی، اما بعضی وقتا از بس بهم محبت می کنی نمی دونم باید چه جوری جوابشون رو بدم.

جمله ام را نشنیده گرفت و حرفهای خودش را ادامه داد:

– پیدا کردن کسی که حالت باهاش خوب باشه، خیلی سخته. چیزی رو که پیدا کردم از دست نمیدم.

کاش منظورش همان دوست باشد.

می ترسیدم چیزی بگویم تا تمام تصوراتم را خراب کند.

صدایش زدم.

– البرز…

نگاهش را که به من داد گفتم:

– امشب حالم خوب نبود… خیلی به هم ریختم. ببخش اگه ناراحتت کردم. هیچوقت ازت جوری که باید تشکر نکردم. حالا بهت میگم که ممنونتم.

– نمیدونم درباره چی حرف میزنی. گوشه کاپشن آویزان از دستش را گرفتم، به صورتش لبخند پاشیدم.

– یه روزی، یه جایی محبتت رو جبران می کنم. نرمشی که در صدایش بود تارهای قلبم را نوازش کرد.

– چیزی نیست که بخوای جبرانش کنی، هیچی. سرش را از من برگرداند و به در نگاه کرد. کتش را پوشید.

– دیگه برم. زنگ زدم، سالی گفت که نزدیکه.

– چیزی جا نذاشتی؟

– نه. شب خوش.

«شب به خير» من در صدای گامهایش محو شد.

#البرز

آخر هفتهها که می رسید، رفتن به خانه ماه منیر دلایل و انگیزه های بیشتری پیدا می کرد.

همایون بود که در خانه را باز کرد و گفت:

– به ریموت باید برات بگیرم، تو که همه ش اینجایی

از ماشین پیاده شدم.

– غر نزن، پیرمرد

مثل همیشه این روزها، با دیدنم انگار که جک خنده داری شنیده باشد نیشش شل شده بود.

– بازم که جنم نشون ندادی. بیا! مسخره کردن را شروع کرد.

– چی شنیدی؟

– چند شب پیش رفته بودی خونه ش ؟

کنجکاو شدم.

– خودش گفت؟

– سالی…

با دیدن ابروهای کورده ام پرسید:

– هنوز بهش نگفتی؟

– از کجا فهمیدی؟

– از احوال آوا، آخه عادی بود.

به سپر تکیه دادم.

– نزدیک بود بگم.

پوزخند زد.

– استخاره کردی بد اومد؟

حتی همایون محرم این بخش از احساساتم نبود.

از حالم در شبی که تنها با او در خانه بودم نگفتم.

موقع شام، در آن آشپزخانه کوچک که فقط برای دو صندلی کنار هم جا داشت.

وقتی سرش روی ساعدم خم بود و عطر موهایش در بینی ام پیچید. نفس گرمی که روی…

صدای همایون باعث شد نگاهم را از درخت خرمالو بگیرم.

– ناامیدم کردی، پسر!

کلافه و بی قرار جواب دادم:

– چیکارش کنم؟ به خدا به هرکی اینقدر نخ داده بودم تا حالا باهاش طناب بافته بود.

هرچند خنده بم و سرخوشش مانند مشت به صورتم خورد، اما به جهنم!.

باید با یک نفر حرف می زدم.

– عین… عين… کلمه را پیدا نکردم.

همایون با لبخندی روی لبهای کلفتش کلمه ناتمامم را جمله کرد.

– عين خر تو گل موندی.

– هرچی میخوای بگوها! دلت رو خنک کن.

صورتش را خاراند، صدای قرچ قرچ ته ریش زیر انگشتانش بلند شد.

– شل بازی در میاری، چیکار کنم خب؟

– عوض کمک، فقط نمک رو زخم بپاش. دوزار راهنمایی کن.

– گوش میدی؟ ناز می کرد.

«باشه» را که شنید شروع کرد.

– اول، جنتلمن بازی رو بذار کنار.

جدی و مربی وار گفت:

– ترسو نباش. مرد و مردونه برو جلوش وایسا حرفت رو بزن.

امروز، همین امروز می گفتم

– باشه. باداباد.

– آفرين… سینه سپر، رک و راست از لحن گفتن و شير کردنش خنده ام گرفت و جواب دادم:

– فقط وقتایی که می خواستم برم رینگ اینجوری باهام

حرف میزدی.

داد.

خندید، دستش را پشت گردنم گرفت و با محبت فشار

– فکر کن رینگه. خیلی از زمانی که ما این قدر صمیمانه و نزدیک بودیم میگذشت. روزهایی پیش می آمد که فقط من بودم و او و مبارزه

– ورزش کن، البرز؛ ماهیچه هات داره ضعیف میشه. راست میگفت. این مدت کاملا خودم را فراموش کرده بودم.

با سر به خانه اشاره کرد

– رفت پشت، پیش باغچه شه.

باهم به سمت عمارت رفتیم، اما آنجا مسیرمان جدا شد.

کنار درخت نشسته بود، روی یک بلوک سنگی. سوئیشرت و شلوار سبز کبریتی پوشیده بود، با یک بلوز یقه ایستاده فیروزه ای.

– اینجا چیکار می کنی؟

با شنیدن صدایم از جا بلند شد. لبخند زد و سلام کرد.

پشت شلوارش را تکاند.

– با اینکه باغچه خالی شده، عادت کردم غروبا پا شم بیام اینجا.

سرش را بلند کرد و نگاهش را به صورتم داد. فيروزهای لباسش چشمانش را سبزتر می کرد.

– همه چیز از بین رفته، ولی بهار که بشه نعنا دوباره سبز میشه ریشه ش توی خاک می مونه.

داشت دوباره حواسم را پرت دنیایش می کرد.

– ما باید حرف بزنیم.

به طرفم برگشت. چشمهایش هنوز از تصویر زمین سرشار بود.

همایون هم برای خودش تز میداد.

وقتی این قدر پاک نگاهم می کرد به جز فحش دادن به شانس مزخرف و گندزدهام گزینه دیگری نبود. مانند پروانه، کافی بود دستم را به سمتش بگیرم، می پرید. همیشه همین بود؛ می رفتم بگویم، ولی مرا مسحور پاکی و سادگی اش می کرد. اما دیگر کارد به استخوانم رسیده بود. از کجا معلوم دفعه دیگر مهراد دلش را نرم نمی کرد.

با فکر کردن به آن عوضی، با پا محکم به خاک زیر پایم ضربه زدم. می گم، خلاص.»

بهترین موقعیت بود نه در خانه اش بودم که حس مزخرف مهمان بودن را داشته باشم و نه کسی مزاحم می شد.

ولی امان از این آوای معصوم… صدای مهربان و نگرانش باعث شد به طرفش برگردم:

– چیزی گفتی، البرز؟! یعنی شنیده بود؟ به درک! مرگ یک بار شیون هم یک بار… نگاهش… نگاهش دیوانه ام می کرد.

میخواستم مهربان تر باشم، اما صدایم مرا لو میداد.

– به من اینجوری نگاه نکن!

لبخندش پرید، جا خورد.

– چه… چه جوری…؟!

– جوری نگام نکن انگار مهرزادم…

– خب، تو…

نزدیک تر رفتم، حالا فقط یک خم کردن سر فاصله بود. نباید می گذاشتم ترس نگاهش وادارم کند که کوتاه بیایم. خواست عقب برود، پشتش به تنه درخت قدیمی خورد. بوی بدنش در خنکای سرد پاییزی، گرم و دعوت کننده بود.

دستش را روی سینه ام گذاشت تا عقب بروم. به انگشتهایش نگاه کردم، به ناخن های مرتب و بدون الاک. زیر لمس دستش قلبم قرار بی قراری گرفته بود، آرامشی با شورش و عصیان.

غیرممکن بود کوبش دیوانه وارش را حس نکند.

با تعجب پرسید:

– حالت خوبه؟

– خوب؟ خیلی؟ همه ش به خاطر توئه.

– من؟ من که کاری بهت ندارم…

درد من همین بود؛ مرا مرد نمیدید، دوست، رفیق… من نمی خواستم، هیچ کدامشان را…

خسته شده بودم، ترس از دست دادنش داشت زیر پایم را خالی می کرد.

انگشتم را به طرفش گرفتم، به چشمهایش زل زدم و گفتم:

– یک بار، فقط یک بار دیگه به من اونجور نگاه کنی که به مهرزاد، نشونت میدم که برادرت نیستم.

نگاهش که آنی پر از اشک شد و روی سینه ام وزن می گرفت.

حتی تصور اینکه من کسی باشم که بغض به صدایش آورده، مانند تیری که به سرم شلیک شده مغزم را سوراخ می کرد.

– چی شده، البرز؟ من کار اشتباهی کردم؟

همه اش به خاطر حرف های همایون بود. کاش قبل از خراب کردن، کمی فکر می کردم.

همایون راست می گفت بیچاره منی که استادم او بود. او اگر بلد بود، سر خودش بی کلاه نمی ماند.

تلافی این قطره های اشک که در چشم های آوا نشسته بود را سرش در می آوردم. برای اولین بار در زندگی ام مانده بودم که چه بگویم. زمزمه کردم:

– هیچ کس مثل تو نیست. ه از رفتارم گیج شده بود، ولی لبخند لرزانی زد.

– عجیب غریبم؟.

– نه! منظورم…

دستم را روی دستش گذاشتم و انگشت حلقه اش را بین دو انگشتم گرفتم.

اجازه دادم به جای من، قلبم با او حرف بزند.

– آوا… تو، زندگی من و دیدی. همه ش حرف از گذشته هاست. من… من خسته شدم از این همه…

مستأصل شدم از گشتن میان حرفها…

– نمیدونم چه جوری بهت بگم…

من مرد کلمه ها نبودم، باید آتشی که درونم را ذوب می کرد را می دید.

دستم را که از پشتش رد کردم کامل به دور کمر ظریفش حلقه شد؛ انگار او را از ابتدای آفرینش برای آغوش من قالب گرفته باشند.

– میخوام هر وقت خسته شدم و بریدم، بدونم تو هستی، به خونه هست که مال من و توئه…

با دستش مرا به عقب هل داد، نامطمئن…

– بیا باهم آینده رو بسازیم. بیا به خونه کوچیک بخریم مثل همونی که دوستش داری، خونه توی گوی، مال من و

تو…

خواست چیزی بگوید، اما تنها صدایی از گلویش شنیدم یک زمزمه نامفهوم بود، مخلوطی از غافگیری و خواهش.

چند وقت می شد؟ چند نفس ؟ چند غروب تا غروب که منتظر این لحظه بودم؟

کنار گوشش زمزمه کردم.

– تو جبران همه حسرتای زندگی منی. تلافي همه چیزایی که نداشتم و حتی قبل از تو نمیدونستم که ندارم.

لرزید، حسش می کردم. نگاهم به کناره گوشش بود، کمی بالاتر از شاهرگی که محکم نبض می زد.

انگار پر پروانه ای باشد با احتیاط و آرام بوسیدمش. تماس لبهایم با پوستش حرارت خونم را بالا برد.

غافلگیر شده بود، نه از من، از خودش… بدنش به او خیانت می کرد، با شعله گرفتن در آغوشم، با آرام شدن در بازوانم. بوسه ای دیگر و سومی کمی نزدیکتر به لبهایش، طولانی تر.

از بهت و سردرگمی نگاهش می خواندم که او هم جادوی آغوشمان را حس می کند.

ساده بود، دوست داشتنش ساده بود.

البهای صورتی اش برق وسوسه بود، وعده ای از بهشت. زمزمه «دوستت دارم» را روی لبهایش پچ زدم.

نفس گرم و خوش بویش که تا حالا بند آمده بود روی پوستم رها شد.

نامم را ناله کرد.

– البرز…

و من برای اولین بار اسمم را شنیدم.

لبهایم که روی لبهای گرمش نشست، نفسمان بند آمد.

خواست فرار کند، فقط چند ثانیه.2 دستم از پشت سرش، میان موهایش فرورفت. انگشتانم، نرم و بی قرار نوازشش می کردند.

طعم میوه های تابستانی را می داد، همان قدر خوش عطر، الطيف و شیرین.

همراهی نمی کرد، اما توان پس زدنم را نداشت.

بدن هامان انگار همدیگر را می شناختند.

طعم لبهایش آشنا بود، می توانم قسم بخورم قبلا او را بوسیده ام، جایی که میان تاریخ و حافظه گم شده بود.

آتش خواستنم به او هم سرایت کرد، این را فشار دستش که روی سینه ام کم می شد نشان میداد.

وقتی سرم را عقب کشیدم، چشم های بسته اش را بازکرد.

لبخندم فاتحانه بود، لبریز از غروری مردانه. ثانیه ای گیج ماند، بعد به خودش آمد، آن زن سرشار از زنانگی و نرمی رفت و جایش را آوای سرکش گرفت.

با هر دو دست بازوهایم را فشار داد و سعی کرد مرا از خودش دور کند.

– آوا…!!

– وحشی…

تابش برق لذت در چشم هایم را حس می کردم.

گوشه لبم به بالا کشیده شد.

– دوستم داری، قبول کن.

البهایش را روی شانه اش کشید. لبخندم. عمیق تر شد، طعم بوسه مان را نمی توانست با پاک کردن از بین ببرد.

از میان دندان های چفت شده غرید:

– زوری بود.

هر چقدر سعی می کرد مرا از خودش جدا کند، بیشتر دلم در آغوش فشردنش را می خواست.

اما درماندگی اش را که دیدم دلم به رحم آمد. آزادش کردم.

فورا از درخت کنار کشید و با گامهایی لرزان، عقب عقب از من دور شد.

نگاهش غمگین بود…  خراب کرده بودم، من بی تجربه… قدمی که به سمتش برداشتم با ترس عقب تر کشید. باید از دلش در می آوردم.

– بی مقدمه بود، میدونم. گل و حلقه و… نمیدونم از این… دختر عصبانی که به سمتم هجوم آورد فقط غافلگیر نشده بود.

– چی فکر کردی؟ که من خوشحال میشم و می پرم بغلت؟

درکش نمی کردم.

– باید با مادرت حرف میزدم؟ من بلد.. کلافه صدایش را بالا برد.

– چی میگی تو؟

خواستم دوباره در آغوش بگیرمش… شاید با لمس آرام می شد.

دستش را دوباره روی سینه ام گذاشت و مرا عقب راند. لحن صدایش غریبه بود.

– همه منتظرن که ببینن من و تو یه ربطی به هم پیدا کردیم. تاجایی که میتونن منو بکوبن. هنوز هیچی نشده بهم تهمت می زنن که میخوام مخ تو رو بزنم، که دنبال پولتم.

تازه می فهمیدم در مغز کوچکش چه فکرهایی وول میخورد. دیوانه تر از این دیوانه مقابلم کسی را ندیده بودم.

– من که چیزی ندارم، همین سوئیت و ماشینه، کارخونه هم که به گل نشسته. صدایم را نمی شنید، گیج بود.

بغض صدایش را لرزاند.

– من ماهی رو دوست دارم همایون رو، گلدونام… چرا میخوای از همه چیزایی که دوست دارم دورم کنی؟

درون سینه ام حفرهای بزرگ به وجود آمد. چیزی را از آنجا کنده بودند، نمی دانم چه، فقط جای خالی اش داشت آزارم میداد.

اصلا غرور به چه کارم می آمد، اگر قرار می شد دیگر نبوسمش؟

من…؟! من چی…؟

انگشتان سردش مچ دستم را گرفت، و نوازش گر تا مشتم رفت.

البهایش لرزید.

– بیشتر از بقیه… من بیچاره… تو بیشتر از اونا برام عزیزی… خودت رو از من نگیر.

چشم هایش لبریز از اشک و خواهش بود.

– بیا فراموش کنیم چی شد. بذار همه چی مثل دیروز باشه.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫16 دیدگاه ها

  1. الهی چقد قشنگه این رمان نویسنده جووونم عاااااااااالی هستی خیلی دوستت دارم بهترین رمانیه که تاحالا خوندم خسته نباشید

  2. سلام..بهترین رمانی بود که تاحالا خوندم.
    تازه نامزدی آوا و البرز با اتفاقاتی که مهشید باعثش میشه قشنگ ترمیشه..
    هر قسمتش هیجان خاص خودش را داره.
    رمان کاملش بطور رایگان هم منتشر شده.
    حدود 2000صفحه است..
    الان حدود 1200صفحه تواین سایت بارگزاری شده.

    مرسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *