رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 53

 

سرگردان بودم، ثانیه‌ها خسته‌کننده بودند، روز به میانه نمی‌رسید.

ساعت یک بود که بالاخره در باز شد.

قلبم با دیدنش که روی ویلچر نشسته بود گرفت. رنگ و رویش پریده و پایش تا زیر زانو در گچ بود.

تحملش را نداشتم.
کسی به من می‌گفت پله‌ها را به پایین بدو و از اینکه مواظب خودش نبوده از او گلایه کن، اما محکم سر جایم ایستادم و اشک را پس راندم.

با دیدن نگاه جستجوگرش که با پیدا کردنم برق زد قلبم در سینه لرزید.

دل دلتنگم با دیدنش بی‌تاب شده بود.
کاش نمی‌آمدم.
من نباید می‌آمدم.

همایون ویلچر را هل داد و به داخل آورد.

پایین پله‌ها ایستادند که همایون آرام زیر شانه‌اش را گرفت و بلندش کرد.

من هم پایین رفتم و وسیله‌های همراهشان را برداشتم.

سلامی زیر لب گفتم.
صورتم، جایی که نگاهش آنجا بود، گرم شد.

سرم را بالا نگرفتم، اما فقط وقتی از کنارم رد شد، ایستادم و لنگ‌لنگان بالا رفتنش را با چشمانی لبریز از باران تماشا کردم.

کاش آن غروب جمعهٔ لعنتی وجود نداشت، همه‌چیز سرجایش بود، حالا می‌توانستم از دلشوره‌هایم برایش بگویم.

صدایش را شنیدم که پرسید:
– ماه‌منیر کجاست؟

با دیدن ماه‌منیر که بالای پله‌ها آمده و برای اولین بار غم و ناراحتی‌اش در صورتش پیدا شده بود، بغض در گلویم چنگ انداخت.

به‌محض رسیدن البرز به بالای پله‌ها او را در آغوش گرفت.

– خدا رو شکر… خدا رو شکر…

واقعاً تغییر کرده بود یا روسری کوچکی که سر کرده بود او را متفاوت از همیشه نشان می‌داد؟

به‌یاد روسری سر کردن خودم در خانهٔ مادرم افتادم و لبخند زدم. اینجا هم زادگاه ماه‌منیر بود.

در پنج‌دری روی یکی از راحتی‌ها نشست.

– ناهار بیارم برات؟
اولین جمله‌ای که بعد از آن سلام نصفه‌نیمه از دهانم بیرون آمده بود.

بلوزش را از تن کند.
– پدرم با این دراومد.

با دیدن کبودی‌های روی دست و یک زخم وسیع روی شانه‌اش وحشت کردم.

ماه‌منیر زودتر از ما واکنش نشان داد.

– خدا لعنت کنه هرکی این بلا رو سرت آورده.

البرز به کنایه گفت:
– باعث و بانیش غریبه نیست.

همایون به‌جای ماهی جواب داد:
– تو که مطمئن نیستی.

زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، ته‌ریشش صورتش را خسته و خواب‌آلود نشان می‌داد.

رو به من که خیره‌اش بودم گفت:

– اول برم حموم، بعد ناهار. بوی بیمارستان می‌دم.

همایون گفت:
– آوا برو مشما پیدا کن دور گچ بگیریم.

– از دکتر پرسیدی؟ می‌تونه حموم بره؟
– آره، برو بیار.

بعد البرز را سرزنش کرد:
– پرستار رو چرا رد کردی؟‌ حالا چه‌جوری ببرمت حموم؟

– از پسره خوشم نیومد.

حمام کردنشان زیاد طول نکشید. ناهار زیادی هم نخورد.

بعد از ناهار ماه‌منیر رفت که استراحت کند. همایون او را به اتاقی برد که وقتی آمدیم درش بسته بود.

من هم رفتم، شاید کمکی از من برمی‌آمد.

وسیله‌هایی گوشهٔ اتاق بود؛ یک چمدان و لپ‌تاپ که نشان می‌داد اتاق البرز است.

با کمک همایون روی تخت نشست و پای گچ‌گرفته‌اش را بالا گذاشت.

به تاج تخت تکیه داد و گفت:

– همایون! گفتن باید کمپوت سیب بخورم، برو بخر.

دیدم که همایون چیزی نزدیک گوشش گفت، ولی او خونسرد نگاهش کرد.

همان‌طورکه از اتاق می‌رفت گفت:
– سه‌سوت میارم.

لحن صدایش چیزی مانند «حواسم بهت هست» داشت.

در که بسته شد… به طرفم برگشت. انگار سال‌ها از آخرین‌باری که دیده بودمش می‌گذشت.

قلبم از دیدن دلتنگی سرریز شده از چشمانش ذوب شد.

موهای نم‌دارش موج‌دارتر از همیشه روی پیشانی‌اش ریخته بود.

دستش را به سمتم دراز کرد.

من نیامده بودم که در محبتش غرق‌تر شوم، ولی…
نگاهش خسته و منتظر بود.

بی‌اراده جلو رفتم و نوک انگشتانم را به دستش رساندم.
انگشتم را گرفت و کمی بیشتر به‌سمت خودش کشید.

کف دستم را بوسید و با چشمانی که در صورتم دقیق بود، انگشتانم را دور بوسه‌اش مشت کرد‌.

گرمایی آشنا از جای تماس لب‌هایش راه گرفت و به قلبم سرایت کرد.

انصاف نبود، به خدا که انصاف نبود.
با همان مشت محکم به سینه‌اش کوبیدم.

خندید، می‌دانستم صورتم قرمز شده، حرارت گونه‌ام را احساس می‌کردم.

– نزن، دختر! پام درد می‌کنه.

بغض راه گلویم را بسته بود.
دستم را بیشتر کشید. روبه‌رویش روی لبهٔ تخت نشستم.

چشم‌هایش مانند آتش چهارشنبه‌سوری جرقه‌باران بود.

– به‌خاطر من اومدی. اعتراف کن.

خواستم بلند شوم. بازویم را گرفت.

– اگه از این حرفا بزنی دور دوستی‌مون خط می‌کشم.

– آوا…
محل ندادم.
بازویم را کشید و رها کرد.

صدایم آرام بود، بی‌نفس.

– اذیتم نکن… تو که می‌دونی من به ‌خاطرت هر کاری می‌کنم.

دستش را پشت گردنش گذاشت و بیشتر به سمتم برگشت. صدایش شوخ بود.

– اون‌‌وقت چرا، آواخانم؟
– چون… من بهت مدیونم.

ناگهان دستش را از پشت گردنش برداشت و خودش را کمی جمع کرد.

در صدایش اثری از محبت دقایق قبل نبود.
– می‌تونی بری بیرون.

با دیدن اخم‌هایش که به‌ثانیه‌ای ظاهر شده بود، با غصه لب زدم:
– البرز…

جوابم را نداد. گوشهٔ آستینش را گرفتم و ادامه دادم:

– از من چه انتظاری داری؟ من شوکه‌م. بهترین دوستم، کسی از دنیا بیشتر قبولش دارم، یه‌هو برگشته بهم می‌گه دوستم داره. هنوز برام جانیفتاده بود که زنگ می‌زنن بیا با ماشین بهش زدن. حالا هم…

صدای در حیاط آمد. فوراً از جایم بلند شدم و کنار پنجره رفتم.

در اتاق باز شد، سر برنگرداندم که ببینم.
صدای خش‌خش نایلون آمد.

– همایون؟! کمپوت آناناس خریدی؟

صدای همایون بازتابی از تمسخر و خنده را در خود داشت.

– نمی‌دونی دیگه، اون آناناسه که واسه مریض خوبه.

با صدایی کمی آرام‌تر پرسید:
– چی گفتی که قهره؟

برگشتم. با لبخند مشکوک همایون می‌شد فهمید که همه‌چیز را می‌داند.

دست‌هایم را به سینه گره زدم.
– به تو هم گفته؟

سینه جلو داد و با افتخار جواب داد:
– ما با‌هم حرف مگو نداریم.

کمپوت‌ها را روی میز کوچک، کنار لپ‌تاپ البرز گذاشت.

با دستم به البرز اشاره کردم و با عصبانیت گفتم:

– یه چیزی بهش بگو. این پاک عقلش رو از دست داده؟

همایون لبخند زد.
– همینه دیگه، آدم تا عقلش رو از دست نده که خاطرخواه کسی نمی‌شه.

– چی می‌گید شما دوتا واسه خودتون. خاطرخواه دیگه چه کوف‍…

زبانم را گاز گرفتم، ولی با‌ ناامیدی ادامه دادم:

– ما باهم دوست بودیم، همه‌چی سر جاش بود.

البرز بدون اینکه به من نگاه کند، زانویش را گرفت و ماساژ داد؛ مشخص بود درد امانش را بریده.

کلافه رو به همایون گفت:

– از جمعه داره همین‌جوری بی‌ربط می‌گه.

اینکه از وقتی آمده بود مسکن‌هایش را نخورده به من هیچ ربطی نداشت. خود احمقم مقصر بودم که این‌همه راه را به خاطرش آمده بودم.

از بودنم در اینجا ناراحت بود؟! با حرص گفتم:

– حالا که مزاحمتونم همین الان برمی‌گردم تهران.

خسته بودم، چند شب بود خواب از چشمانم فراری شده بود، آن وقت‌…

به‌سمت در رفتم.

البرز با عصبانیت گفت:
– همایون! جلوشو بگیر! نذار بره‌.

– مشکلی نداره جلوش رو بگیرم؟
– نه! رفت، بگیرش.

همایون جلو آمد، تا خواستم کنارش بزنم مرا محکم گرفت.

انگشتان قدرتمندش در گوشت بازویم فرورفت. «آخ» بی‌اراده‌ای گفتم.

صدای بلند البرز آمد.
– گفتم جلوشو بگیر، نگفتم که بچلونش.

همایون رهایم کرد، سکندری خوردم و به جلو پرت شدم.

بی‌توجه به من، به البرز توپید:

– خودت بگیر ببینم چه‌جوری می‌گیری.

البرز، شاکی شد و جواب داد:

– اگه پام این‌جوری نبود که به تو نمی‌گفتم.

مثل بچه‌ها بحث می‌کردند. من هم آن وسط عین یک عروسک پنبه‌ای مچاله، دستم را از درد می‌مالیدم.

برای اینکه مرا هم ببینند، داد زدم.
– دیوونه‌اید، جفتتون. فقط ظاهر اون یکی غلط‌اندازه.

به البرز اشاره کردم و با تنه زدن به همایون از اتاق بیرون آمدم.

صدای خندهٔ بلند همایون اتاق را لرزاند‌.
– الان این جقله با ما بود؟

از خانه بیرون زدم و روی پله نشستم.
من بی‌ربط می‌گفتم؟

اشتباه می‌کردم، از آمدنم خوشحال نشده بود‌.

همایون کنارم روی پله نشست.
چند ثانیه‌ای ساکت ماند.

چند جرعه نفس گرفتن، زمان کمی بود برای اینکه بخواهم آرام شوم.

پرسید:
– چرا بهش میدون نمی‌دی؟

لبخند زدم، تلخی‌اش کامم را زهر کرد.
ادامه داد.

– بذار بشناسیش، می‌بینی که تومنی دوزار با اون فک و فامیل عوضیش فرق داره.

درمانده شده بودم.
– فکر می‌کنی نمی‌شناسمش؟

– پس چی؟
به سمتش برگشتم.

– تو دیگه چرا، همایون؟ من کجا و اون کجا؟ قبلاً سرم اومده، کم نکشیدم از این فک‌وفامیل. عمه‌جانش انگار دیروز بود بهم می‌گفت تو درحد پسرم نیستی. دخترعمه‌ش می‌گفت می‌خوام داداشش رو تور کنم. اونا به زور یادم دادن که تو زندگی دنبال هم‌سنگ خودم برم…

او به من زل زد و بدیهی‌ترین نظر را داد.

– می‌تونی تضمین کنی یکی از طبقهٔ خودت نامرد نباشه؟

– مگه حتماً باید ازدواج کرد؟ من آینده‌م رو جور دیگه می‌خوام بسازم، بدون هیچ مردی که شوهرم باشه.

پوزخند زد. خواستم قانعش کنم.
– تو تنها موندی، منم می‌تونم.

صدای بم و مردانه‌اش خش‌دار بود.

– سخته، تنهایی سخته. اونم وقتی بدونی می‌شد همه‌چی یه شکل دیگه باشه.

با لجبازی گفتم:
– این‌همه سال تنها بودم، بازم می‌تونم.

تظاهر را بلد نبود، مخفی کردن درد ته چشمانش را هم.

– یه جاهایی می‌بُری؛ مثل وقتایی که می‌ری پارک قدم بزنی و یکی صدا می‌کنه «بابا» و تو مطمئنی با تو نیستن، اما دلت «بابا» شنیدن می‌خواد.

سرم کامل به سمتش برگشت، اما نگاهش فراری شده بود.

– شبایی که بی‌خوابی دیوونه‌ت می‌کنه و یکی نیست دو کلوم باهاش اختلاط کنی، یا صبحی که با تب پا می‌شی و کسی یه تب‌بر دستت نمی‌ده.

نفسم از عمق تنهایی‌اش آه شد.

– تو باید وقتی می‌تونستی ازشون می‌بریدی و می‌رفتی دنبال زندگیت.

تلنگری به پیشانی‌ام زد. درد در سرم پیچید.

– البرز چی؟ اگه رفته بودم الان نداشتمش.

جای تلنگر محکمش را ماساژ دادم.

انگارنه‌انگار دردم آمده، مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد پرسید:

– غصهٔ کتی و دخترش و همه رو خوردی، یه‌بار نگفتی ماه‌منیر.

به خودم لرزیدم.
– به اونجاها نمی‌کشه. اگه صبر کنم البرز بی‌خیال می‌شه.

روی لبش خنده‌ای نشست.
– حق داره بهت می‌گه خنگ.

به‌جای عصبانی شدن، من هم خنده‌ام گرفت.
دوباره به حوض نگاه کرد، به چشمانم نه.

صدایش پدرانه شد.
– خودم از بچگی بزرگش کردم، پابه‌پای همهٔ خبط و خلافاش باهاش بودم. می‌خواد باهات سامون بگیره. اونو با چوب کتی نزن.

برای اولین بار به البرز حسودی‌ام شد؛ خوش به‌حال البرز که او را داشت. کاش کمی هم پدر من می‌شد و پدرانه‌هایش را به من می‌بخشید.

با کنجکاوی بیشتری پرسید:
– خودت چی؟ هیچ بهش کشش نداری؟

کشش؟ چه کلمهٔ ترسناکی؛ مانند سیاهچاله‌های چشمان او… با آن جاذبه‌‌ٔ تاریک…

– شبیه بچگی‌هام شدم، اون‌وقتایی که کوه پر از برف می‌شد. می‌رفتیم بالای تپه‌ها و با هرچی که گیر می‌آوردیم ازش سر می‌خوردیم؛ مشمای کهنه، سفره‌ٔ پاره، هرچی… اون بالا، چند ثانیه‌ رو وسط ذوق رفتن و شک واسه نرفتن دست‌‌وپا می‌زدی. فقط کافی بود دستت رو از زمین برداری و پرواز کنی تا پایین. مثل سقوط، پیاده شدنی در کار نبود، تا ته مسیر رو باید می‌رفتی.

به سمتش برگشتم.
– من حال اون‌موقع رو دارم. می‌ترسم دستم‌ رو بردارم، می‌ترسم به‌جای سر خوردن پرت شم ته دره.

ته چشمانش دلسوزی سوسو زد. با اطمینان گفت:

– من باهاتم. پسر منه، ولی من طرف توام…

در زدند و پنبهٔ رشتهٔ کلاممان را…
حاج‌‌مراد در را باز کرد.

میان «یاالله» گفتن مردانی که وارد شدند بلند شدم و داخل رفتم.

چادر گلداری که کنار در آویزان بود را برداشتم و رفتم که برای عیادت‌کنندگان چای دم کنم.

در تمام سرم «من طرف توام» همایون بازتاب می‌شد، بی‌وزن و سبک شده بودم.

مردی که انسانیت و مردانگی را بلد بود می‌خواست طرف من باشد. حتی شنیدنش هم شیرین‌تر از تمام عسل‌های کوهستان بود.

مردها داخل هال نشستند.

همایون به آشپزخانه سرک کشید و گفت:
– برو بهش کمک کن که آماده شه بیاد. زشته مهمونا رو تنها بذارم.

چادر سر کردم. سلامی کلی به مردهای داخل پنج‌دری کردم و از کنارشان رد شدم.

به اتاق البرز که رفتم داشت سعی می‌کرد از تخت پایین بیاید.

با دیدنم در چارچوب در سراپایم را برانداز کرد، فکر می‌کنم از دیدنم با چادر جا خورد.

به‌سمت چمدان بازش رفتم. پیرهنی آجری‌رنگ از میان لباس‌هایش برداشتم، پشت‌سرش ایستادم.

دلم با دیدن شانهٔ زخمی‌اش از زیر رکابی مشکی ریش شد.
کمک کردم تا پیرهن را تنش کند.

– مهمونا کی‌ان؟
قهر کوتاهمان با سؤالش تمام شد.

– مال کارخونه باید باشن.

خواست دگمه‌هایش را ببند، اما…
– می‌شه دگمه‌هام رو ببندی؟ پوست سرشونه‌م خشک شده. دستم حرکت نمی‌کنه.

کنارش روی تخت نشستم.
– باید به همایون بگم برات پماد بزنه.

تمام مدتی که دگمه‌ها را تا بالا می‌بستم، خیره‌ام بود. جرئت سر بلند کردن نداشتم، اما سایهٔ محو لبخند نشسته روی لبانش در دیدرسم بود.

پرسیدم:
– مسکن خوردی؟

– اگه مهم بود خودت می‌دادی.

وقتی دید در مقابل دلخوری بچگانه‌اش چیزی نمی‌گویم دستی میان موهایش کشید و گفت:

– برس بیار، تو جیب جلویی ساکمه.

بعد از آوردنش، آن را از من گرفت. دستش را آرام بالا آورد تا موهایش را شانه کند.

فقط با اولین حرکت دستش لب‌هایش از درد فشرده شد.

برس را از دستش گرفتم و آرام میان تارهای پرپشت و آشفته‌اش کشیدم.

کنار گوشم زمزمه کرد:
– این چادره بهت میاد.

نفس گرم و خوش‌بویش عطر خمیردندان نعنایی می‌داد.

خاطرهٔ باغ با شدت آمد و مرا به ثانیه‌های آغوش برد.

مانند این بود که نزدیک خورشید باشم، گرمای تنش پوستم را می‌سوزاند.

باید از او، از عطر تن و نفسش فاصله می‌گرفتم.

با دست‌هایی که می‌لرزید موهایش را سریع‌تر شانه کردم.
خواستم عقب بکشم که لبهٔ چادر را گرفت.

– آوا… می‌ری توی آشپزخونه و بیرون نمیای.

لحنش به‌حدی جدی بود که به‌جای ناراحتی ترسیدم.
– چیزی شده؟

نگاهم به ورم گوشهٔ پیشانی‌اش رفت.
شانه را از دستم گرفت و ‌روی تخت انداخت، اما دستم را رها نکرد.

– تصادفم اصلاً طبیعی نبود. اونی که منو زد، رفت جلوتر وایساد با انگشتش اشاره کرد که کله‌پام می‌کنه. نمی‌خوام هیچ‌کس، هیچ ربطی بین من و تو پیدا کنه، به‌خصوص فریبرز.

وحشت کردم. ته دلم از فریبرزی که عمق چشمانش خالی بود می‌ترسیدم.

– اون پدرته. خیالاتی شدی؟

از فریبرز کلافه بود یا از شک‌هایش؟ بی‌قرار بود وقتی جوابم ‌را داد.

– خیالاتی، دیوونه، هرچی… نمی‌خوام کسی بین من و تو ربطی پیدا کنه این‌جوری خیالم راحت‌تره.

کمی‌ ‌مهربان‌تر و عذرخواهانه ادامه داد:

– وقتی زنگ ‌زدی برای همین نمی‌خواستم بیای. ازم دلخور نباش.
– نیستم.

انگار بخواهد از همین حالا مرا از همه مخفی کند، چادر را کمی جلوتر آورد.

نوک انگشتش روی ‌صورتم کشیده شد و ردی از جرقه گذاشت، کهکشانی از ستاره‌های شیری.

– عصام رو بده، بعد برو آشپزخونه. چای رو هم بده همایون بیاره.

دوباره جدی شده بود، اما به حرفش گوش دادم، البرز بی‌دلیل چیزی نمی‌گفت.

سر راه به اتاق ماه‌منیر رفتم. با سروصدای بیرون بیدار شده بود و لباس می‌پوشید.

رفتم که وسیله‌های پذیرایی را آماده کنم.

وقتی باقلواهایی که آقا مراد برای ماهی خریده بود را در سینی می‌چیدم به این فکر می‌کردم که برای سالی هم چند جعبه از خوراکی‌های شیرین اینجا سوغاتی ببرم.

قندها… تنها شانسی که آورده بودم این بود که وقتی سفارش آخر بسته‌بندی را تحویل دادم، گونی جدید نگرفتم. می‌خواستم شنبه بگیرم که سر از اینجا درآوردیم.

صدای ماه‌منیر تا آشپزخانه می‌آمد.

– من کار رو به کسی سپردم که دلش با کارخونه و شماهاست‌، تو کاراش دخالت نمی‌کنم.

عیادت تبدیل شده بود به جلسهٔ کاری.

صدای غریبه‌ای گفت:

– وام رو بگیرید، فکر بدی هم نیست حداقل یه کمکی می‌شه.

صدای البرز جدی و مطمئن بود.

– این یه مشکل ساده‌ست، ما احتیاجی به وام میلیاردی نداریم. هرکسی که این لقمه رو برای ما گرفته به فکر ما نبوده.

با شنیدن اسم میلیارد صدای پچ‌پچ مردها بالا رفت.
با اعتمادبه‌نفس ادامه داد:

– فرش‌ها تحویل داده شده. آقای مالکی سفارش نخ و مواد اولیه رو باید بدن. فکر کنم برای فروشنده‌ها اندازهٔ چند هفته اعتبار داشته باشیم. ارز که چنج بشه فوراً حساب رو تسویه می‌کنیم.

چند «ان‌شاءالله» امیدوار از گوشه و کنار به گوش رسید.

مردها موقع رفتن به وضوح خوشحال‌تر از موقع آمدن بودند، صدای پچ‌پچ و ریزریز خندیدنشان تا آشپزخانه می‌آمد.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫10 دیدگاه ها

    1. چرا باید اخرش غمگین باشه من ی 2000و خرده ازش خودندم اگه همش اون بوده اخرش خوب تموم شد ینی اون که خوندم کامل نبود؟

  1. واقعا من با تمام وجودم این رمان رو میپرستم
    اخه چقد میتونه جذاب و به دل نشین تر از قبل باشه
    قلم جذابی که با هر حرف و کلمه ای ادم مجزوبش میشه و این باعث به وجود امدن یه رمان فوق العاده میشه
    داستان کلی
    همه چیزش
    از ته ته دلم میگم واقعا همه چیزش محشره
    اصلا واژه ای پیدا نمیکنم واسه توصیف این رمان بی همتا
    به هرحال واقعا عالیه خیلی خیلی بالاتر از عالی
    برای پارت های بعدی لحظه شماری میکنم
    از قلم نویسنده واقعاااا مچکرم که اینهمه زیبایی رو داره و یه رمان بسیار بسیار زیبا ساخته
    هرچقد بگم بازهم واقعا کمه!:)

  2. خیلی قشنگه
    خیلیییییی
    اصلا متفاوته
    مرسی از ادمین برای پارت گذاری و نویسنده برای قلم تکی که داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *