رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 54

 

جاروی بلند گوشهٔ حیاط وسوسهٔ آب‌ و جارو داشت.
شلنگ آب را برداشتم و حیاط را آب‌پاشی کردم.

حاج‌مراد که داخل باغچه ایستاده بود، یک تکه از طناب نازک آبی‌رنگ داخل دستش را برید.

– اذیت نکن خودت رو، دخترجان! دخترم جمعه‌ها میاد جارو می‌کنه.

– بوی خاک رو دوست دارم.

با اشاره به باغچه پرسیدم:
– چرا پای درختا چاله کندید؟

همان‌طورکه شاخه‌ای از درخت پرتقال را با طناب به تنهٔ اصلی می‌بست جواب داد:
– آب اسراف نمی‌شه.

در زدند. چادری که دیگر صاحبش شده بودم را برداشتم و سر کردم.

چند خانم با چادرهای مشکی دم در بودند.
– حجیّه‌خانم تشریف دارند؟

کنار کشیدم.
– الان صداشون می‌کنم.

یکی که جلوتر بود چادرش را بیشتر روی صورتش کیپ کرد و گفت:
– بگید از خیریه اومدیم.

تعارفشان کردم تا بالا بروند.

حرف‌هایشان با ماه‌منیر که طولانی شد به اتاقم رفتم.
غروب بود که رفتند.

ماه‌منیر اجازه نداد شام درست کنم، به همایون گفت و او برایمان از رستوران شام گرفت.

کمی به نیمه‌شب مانده، همه در اتاق‌هایشان خواب بودند. در اتاقم با تبلت تمرین می‌کردم و به صدای جیرجیرکی که زیر پنجره، سکوت را و پردهٔ گوشم را سوراخ می‌کرد بالاجبار گوش می‌دادم.

صدای پیامک گوشی‌ام آمد. فکر ‌کردم تبلیغات است، اما…

«بیداری؟»

دستم ‌به فرمان عقلم‌ نبود وقتی جواب را تایپ کرد و فرستاد.
«آره.»

«می‌تونی بیای یه مسکن بهم بدی؟»

نقشه‌هایم برای دوری کردن از خودش را خراب می‌کرد.

ولی… پایش درد گرفته بود… نمی‌شد که نروم.

در زدم، خیلی آرام… نمی‌خواستم کسی آنجا مرا ببیند و سوءتفاهمی پیش بیاید.

– بیا تو.
در نیمه‌باز را هل دادم و داخل شدم.

با دیدنم نشست و کمی خودش را بالا کشید.

– دستت درد نکنه، داروهام روی میزه.

داروها را به او دادم. همان‌طور که لیوان را پر از آب می‌کردم، پرسیدم:

– کی گچ رو باز می‌کنن؟
– چهل روز‌…

چنان با ناراحتی گفت چهل روز که هم دلم سوخت و هم خنده‌ام گرفت.

– یه‌کم بشین اینجا.
– دیروقته.

– امروز فقط ازم فرار کردی. حواسم بود.

مگر می‌شد حواسش نباشد؟ البته که همه‌چیز را می‌فهمید.

روی پنجره نشستم. شب، سرد و ساکت، پشت پنجره داشت نفس می‌کشید.

و من نفس گرمم را روی شیشه طرح می‌انداختم.
خطوط بدن یک پرنده… و بعد بی‌رحمانه، زندانی قفس کردمش.

دلم برای قطره‌ای که از سرش تا پایین مانند اشک چکید، سوخت.

– داشتی توی اتاقت چیکار می‌کردی؟

– با تبلت شطرنج تمرین می‌کردم. استاد رو راضی می‌کنم منم ببره مسابقات فجر… سال دیگه هر طور شده می‌رم مسابقات بین‌المللی ازبکستان.

– بیا اینجا…
برگشتم و نگاهش کردم.

از افسون سیاه چشمانش دوباره به پرندهٔ داخل قفس نگاه کردم، سعی کردم با سرانگشتم میله‌ها را پاک کنم، اما پرنده‌ام از غصه آب شد.

– آوا… چرا از خودت فرار می‌کنی؟

هوای اتاق لبریز بود از عطر تنش که حالا با من غریبه نبود. صدای گرمش که الفبای دنیایی پر از شگفتی را یادم می‌داد.

– موقع تصادف، تو تمام مدتی که منتظر آمبولانس بودم، فکر کردم چقدر معطل کردم تا بهت بگم، کاش زودتر حرف می‌زدم.

بی‌اختیار زمزمه کردم.
– وقتی همایون گفت تصادف کردی، انگار یکی سرم رو زیر آب گرفته باشه. داشتم خفه می‌شدم.

بی‌پرده راز می‌گفتیم؛ نوبت مال او بود.

– خیلی‌ها رو ‌دیدم، خیلی از مردها که حسرت یه شب‌هایی از زندگی‌شون رو داشتن. بزرگترین حسرت زندگی من، اون شب توی ییلاقه… اونجا باید کاری می‌کردم که برای همیشه مال خودم می‌شدی.

– خیلی جنتلمن بودی.
جدی‌ام شوخی بود. خندهٔ چشمانم را شکار کرد.

– گور بابای هرچی…
با تعجب اخطار دادم:
– البرز!

می‌دانستم پیش همایون آن‌قدری که وقتی کنار بقیه بود، پاستوریزه و خط‌کشی‌شده حرف نمی‌زند، اما باز غافلگیری خنده‌داری بود.

– حالا چرا اون بالا نشستی، بیا اینجا.

قلبم در قفسهٔ سینه‌ام رها شد.

صدایش از خنده‌ای که ماهرانه پنهان بود می‌لرزید.

– منظورم این بود اون صندلی رو بردار بیا اینجا بشین. تو چرا هول کردی؟

آچمز شدم، حق نداشت مرا خجالت‌زده کند.

– آوا…
بی‌اراده به سمتش برگشتم.

– من حرف زدن بلد نیستم، حس می‌کنم از اون غروب توی باغ فقط از خودم دورترت کردم. امشب هم فقط وقتی که دربارهٔ شطرنج حرف زدم چشمات برق زد.

نفس عمیقی کشید.
– من کوتاه نمیام، آوا… من می‌دونم این حسی که بهت دارم هرگز تکرار نمی‌شه.

چشم‌هایش با برقی از محبت می‌گفت:
«تو مال منی، فقط انکار می‌کنی.»

مثل خرگوشی مسخ‌شده، به‌کل دنیایی را که بیرون از آن چهاردیواری منتظر بلعیدنمان بود را از یاد بردم.

بازهم توان پردازش دنیای اطراف را از دست داده بودم، ولی با دیدن نگاه پر از غرورش بالاخره به خودم آمدم و با دلخوری گفتم:

– خیلی خودخواهی.
دست‌هایش را روی سینه گره کرد، با اطمینان جواب داد:

– این خودخواهی رو دوست دارم… تو هم یاد بگیر برای چیزی که بهش علاقه داری، می‌خوایش و می‌دونی که درسته خودخواه باشی.

پاهایم را از پنجره پایین گذاشتم، ولی توان تکیه برداشتن از آن را نداشتم.

در گردبادی از احساس‌ها سرگردان بودم.

– یه بار که بچه بودم خواستم خودخواه باشم، فقط تو دلم یکی رو بخوام، فقط توی دلم‌ها…

چشمانش طوفانی شد…
– منو با اون عوضی مقایسه نکن، حتی یه بار، حتی توی ذهنت…

– خودم رو چی؟ خودم رو با اون آوای احمق بی‌تجربه مقایسه نکنم؟ من از عاشقی وحشت دارم، درکم کن. من بدترین ضربه‌ها رو از خودم و دلم خوردم.

صدایم کمی بالاتر رفت، گلایه‌وار…

– پیش خودت چی فکر می‌کنی؟ من به حرفات گوش می‌دم فقط به‌خاطر اینکه تو البرزی، نه اون البرز پاکنهادی که بقیه می‌شناسن. همون کسی که برام کادوهای کوچیک می‌ذاره پشت در، همون کسی که روی زمین خوابیدنم اذیتش می‌کنه، وقتی نیستم میاد برام تخت سرهم می‌کنه، حتی اگه هیچی از کارای فنی بلد نیست.

صدایم لرزید. بندبند غرورم درحال فروپاشی بود.

– کسی که تنها تولد زندگیم رو برام جشن گرفت. من پیش تو احساس باارزش بودن می‌کنم. اگه با اینکه همه‌چی رو داری خراب می‌کنی ساکتم، فقط به‌خاطر محبتاته، وگرنه همون‌جا کنار باغچه هرچی بود و نبود رو خراب می‌کردم.

ناراحتش کرده بودم، اما برایمان خوب بود؛ اینکه همه‌چیز را همین‌‌جا تمام کنیم.

در چشم‌هایش چیزی برای دیدن نبود، به‌جز دلگیری…

دقایقی فقط سکوت بود، بعد به‌نرمی گفت:

– می‌دونستی قلب با دل فرق داره؟

برای صخره‌ای سنگی از زلالی رودخانه می‌گفت.

– جدی می‌گم.

نگاهم را به زمین دوختم، اما گوش‌های حرف‌نشنو چکه‌چکه صدای گرمش را می‌بلعید.

– یه روز یکی رو می‌بینی که با دیدنش ضربان قلبت می‌ره بالا، همون لحظه می‌خوایش. با تمام هورمونات، با جسمت. باید بهش برسی… ولی دل فرق داره…! امان از وقتی که یکی رو با دلت بخوای‌.

حرف‌هایش داشت دیواری که به دور خودم کشیده بودم را می‌لرزاند. برای اینکه تمامش کند خشک خندیدم و گفتم:

– چقدر اطلاعات داری.
– خیلی… خیلی از شبا بهش فکر می‌کنم، دنبال فرق تو با بقیه‌م. خیلی فکر کردم و هر بار یه چیز جدید فهمیدم.

با انگشت پایم به پرزهای فرش قدیمی و دست‌بافت فشار آوردم.

بازی‌ام می‌داد، می‌دانست چه می‌کند.

– نمی‌پرسی چرا شبا؟
البته که سؤال‌های خطرناک نمی‌پرسیدم.

– می‌دونم چی می‌خوای بپرسی، من تو رو با دل و قلبم می‌خوام. هم اون تیکه که مال هورمون و جسمه… هم…

در سینه‌ام یک گله اسب وحشی تازاند.
غافلگیر و بی‌اراده بلند شدم.

می‌خواستم بروم، این در چوبی قدیمی را باز کنم و از هوایی که در آن نفس می‌کشید فرار کنم، اما پای دلم لنگ بود.

تحملش را نداشتم از دستم دلگیر باشد.

– البرز… بذار فکر کنم، بذار ببینم چی شده، من گیجم، بهم فرصت بده.
– چقدر؟

– دیوونه‌ای؟! چی چقدر؟ اون‌قدری که بفهمم وقتی من سرم زیر برف بود اطرافم چه خبر شده.

– بذار با مادرت حرف بزنم.

کلافه و خسته گفتم:
– تو خبر از محیطای کوچیک نداری، اگه بگی اون برام تا سیسمونی رو هم نقشه کشیده.

– سیسمونی دوست دارم.
نیشخندش روی روانم خش می‌کشید.

«خاک بر سرت آوا، حرف نزنی کسی نمی‌گفت که لالی.»

– منو تحت فشار نذار. داری اذیتم می‌کنی.

فقط ذره‌ای از پشیمانی در صورتش دیدم.
همین چند جمله توانم را بلعیده بود.
به‌سمت در رفتم.

شب‌به‌خیر گفتم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم خودم را از اتاق بیرون کشیدم.

بذر عَشَقه‌ای را در من کاشته بود؛ زمین بایر قلبم دانه‌اش را در خود پرورش می‌داد. از روزی که شاخه‌هایش در تمام بدنم ریشه کند می‌ترسیدم.

#البرز

فریبرز آمده بود.
کنار در ایستاده و به بیرون نگاه می‌کرد.‌

– ماه‌منیر، یادته تابستونا توی حوض شنا می‌کردیم؟

دقایقی را فقط خیره به حوض بود.

– یادش به‌خیر. بهترین ساحل و استخرهای دنیا مزهٔ اون آب‌بازی دورهمی، با بچه‌های کوچه رو نمی‌ده.

حسرت گذشته‌ها از لحن صدایش می‌بارید.
– یادته، ماه‌منیر؟!

جوابی که نشنید آمد و بالای پنج‌دری، روی مبلی نشست.

میان مرد حسابگری که نشست و مرد دقایقی پیش، به قدمت چند دهه تفاوت بود.

– چرا اینجا نمی‌مونی؟

ماهی حتی نیم‌نگاهی به او نینداخت. از اول منتظر بود تا حرف اصلی‌اش را بزند، همان حرفی که با راهی کردن دخترش به اتریش او را دوباره به اینجا برگردانده بود.

– اصلاً اصلش هم همینه، آدم سر پیری باید برگرده به زادگاهش.

بدون ذره‌ای تغییر مسیر نگاهم را میخ او کرده بودم. نمی‌خواستم فکر کند از او‌ فرار می‌کنم.

رنگ زرد تیشرتش که روی شکم کمی‌برآمده‌اش کشیده شده بود او‌ را چاق‌تر نشان می‌داد، ولی او همیشه عاشق رنگ‌های شاد بود، برعکس من؛ پیدا کردن همین تفاوت کوچک هم باعث خوشحالی‌ام می‌شد.

آوا، سینی چای به دست، از آشپزخانه آمد.

فریبرز همان اول که آمد او را دید، اما در جواب سلامش فقط سر تکان داد. اصلاً آوا را نمی‌شناخت، همان بهتر.

با سینی چای که جلوی من رسید، با ابرو اشاره کردم به اتاقش برود.

بعد از اینکه سینی را به آشپزخانه برد، راهی اتاق شد.
فریبرز، همراه با چایش باقلوایی را هم در دست گرفت.

سمت ماه‌منیر برگشت، با ملایمت گفت:

– اینجا برات خیلی خوبه. چرا همین‌جا نمی‌مونی؟

ماهی اما پایش را روی پای دیگر انداخت، سرد و برنده گفت:

– حرفت رو بزن، فریبرز! تا ظهر نمی‌تونم منتظر بمونم.

چای را روی میز گذاشت و به مبل تکیه داد.

– می‌گم چیه اون خونهٔ درندشت آخه. اینجا به این باصفایی، همین‌جا بمون. اون عمارت رو‌ بفروش و به یه زخمی بزن.

سکوتی که برای چند دقیقه پیش آمد، نشان می‌داد حرفش را ساده نگرفته‌ایم.

ماهی بود که زودتر از من جوابش را داد.

– نکنه منظورت اینه که خونه رو بفروشم، پولش رو بدم به تو؟

فریبرز لحظه‌ای جا خورد، اما خودش را زود پیدا کرد.

– آره، مگه چیه؟ فروشگاه هم هست، ویلای رامسر و…

نرم و با سیاست حرف می‌زد، اما نفرتش را نمی‌توانست پنهان کند. دستش را در هوا چرخاند و به شمردن ادامه داد:
– زمینای اینجا…

ماه‌منیر، با طعنه حرفش را قیچی کرد.
– خوب لیست کردی.

مخاطبش، با تمسخری که از چشم‌های باریک‌شده به حرف‌هایش نفوذ می‌کرد جوابش را داد:

– پس چی؟ دیدم ارث و میراث میرعبدالله رو به همه بخشیدی، گفتم که منم حقم رو بگیرم.

پوزخند صداداری زدم و گفتم:

– پس پولات ته کشیده که این‌ورا پیدات شده.

ماهی بالاخره از خودش احساسی را نشان داد، با تعجب پرسید:

– آره، فریبرز؟ با اون پولی که تو بردی می‌شد…

فریبرز، بی‌حوصله، از جایش بلند شد‌.

– ول کن، ماه‌منیر! خرجم با دخلم نمی‌خونه. خلاف شرع که نمی‌کنم، ارث پدر از شیر مادر حلال‌تره.

غافلگیری‌هایش برای ماهی تمامی نداشت.

– فروشگاه رو خودم ازت خریدم، پولش رو به دلار ازم گرفتی که زحمت صرافی رفتن رو نکشی.

حتی ذره‌ای عقب نکشید.
– برای کی می‌خوای بذاری؟ می‌خوام سرمایه‌گذاری کنم. اموالی که دستته ارث پدر منه، این خیلی فهمش سخته؟

کوتاه آمدن بی‌فایده بود.

– فروشگاه مال مادرم بود.

با تحقیری که از چشم‌هایش مرا نشانه می‌رفت به سمتم برگشت.

– تو دیگه طمعت خیلی زیاده، پسرجون! کارخونه رو جای فروشگاه گرفتی. نکنه نقشه‌ت اینه که همه رو بگیری، کارخونه پیش‌غذا بود برات.

از جایش بلند شد و به سمتم آمد، کمی خم شد و ادامه داد:

– یه پیرزن که پاش لب گوره، خونه به اون بزرگی می‌خواد چیکار؟ دیگه باید به فکر‌ خونهٔ آخرت باشه.

پایم را از روی مبل برداشتم و زمین گذاشتم. دردش در مقابل شوک حرف‌هایی که شنیده بودم چیزی نبود.

– خفه شو، فریبرز! فکر نکن پام رو شکوندی نمی‌تونم بزنم لهت کنم.

دست انداخت و یقه‌ام را در مشت گرفت، در صورتم داد زد:

– این آتیشا از گور تو بلند می‌شه، اگه تو نبودی حقم رو بهم می‌داد.

ماهی بلند شد، دستش را روی سینهٔ پسرش گذاشت تا از من دورش کند.
در کنار ما، جثهٔ ریزش بیشتر خودش را نشان می‌داد.

– چیکارش داری، فریبرز؟ ولش کن. کم بلا سرش آوردی؟

عقب نرفت، مستقیم و جدی به من زل زد و گفت:

– احترام به بزرگتر رو یادش ندادی، دارم تربیتش می‌کنم.

حواسم از دادن جواب پرت شد.
از گوشهٔ چشم آوا را دیدم که جلوی در اتاقش، پشت دستش را گاز گرفته و چشم‌هایش با ترس به ما بود.

ماه‌منیر با صدایی که توان بلند کردنش را نداشت از او پرسید:

– ولش کن! کی می‌خوای دست از سرش برداری؟

– من که کاری بهش ندارم، اومده بودم ارثم رو از تو بخوام.
– من زنده‌م، فریبرز.

طلبکارانه جواب داد:
– منم هنوز زنده‌م، ولی پسرم از پدرم ارث برده‌.

ماهی روی زمین رها شد، مانند پرنده‌ای که کودکی با تفنگ به او شلیک کرده باشد، همان‌قدر بی‌‌توان و بی‌جان…

دستش روی سینه‌اش چنگ شده بود.

با نشستن ماه‌منیر، آوا نمی‌دانم با چه سرعتی خودش را به او رساند و کنارش نشست.

میان «ماهی‌جون» گفتن‌های آوا صدای فریبرز به‌طرز تهوع‌آوری بلند بود.

– فیلمات رو برای بقیه بازی کن. بهتره کوتاه بیای، با کتی هم حرف زدم، حرفش همین حرف منه.

ماهی سرش را بالا گرفت. غصه‌اش آتشم می‌زد.

– میر می‌دونست… می‌دونست چه هفت‌خطی هستید، منو با شما گرگا درانداخت.

– چرا شلوغش می‌کنی؟ چرا واقعیت رو نمی‌بینی؟ مالی که مال ما هست رو بده.

حواسم به آوا رفت که با داروی ماه‌منیر آمد.‌ کی رفته بود که متوجه نشدم؟
میان هیاهوی ما، با صورتی رنگ‌پریده داشت کمک می‌کرد.

فریبرز کفشش را پوشید، بالای پله ایستاد و گفت:
– آخر عمری همه رو به جون هم ننداز! انگشت‌نما می‌شی، از من گفتن.

قدمی به سمتش برداشتم، درد از پایم تا فرق سرم پخش شد.

داد زدم:
– گم شو، فریبرز! فقط گورت رو گم کن.

سکندری خوردم، اما دست‌هایی آشنا از پهلو مرا محکم گرفت. تکیه‌ام را به او دادم و به پایین رفتن فریبرز نگاه کردم.

نگاهم را به زحمت از در حیاط کندم و به قطره اشک روی گونه‌اش دادم؛ به لب‌های سفیدش که می‌لرزید.

– البرز… آروم باش.
ماهی هم روی مبل نشسته بود، نگاه نگرانش به من بود.

از اینکه نتوانسته بودم از آنها دفاع کنم از خودم متنفر بودم.
دست آوا را از سینه‌ام برداشتم.

– حواست به ماهی باشه، من می‌رم استراحت کنم.

پای در گچ ‌مانده‌ام را بالا گرفتم، عصا را برداشتم و به اتاقم رفتم.

ده دقیقه بعد از پنجره همایون را دیدم که وارد حیاط شد.

شاید اگر او بود، فریبرز جرئت گرد‌وخاک کردن نداشت، همیشه نامردها وقتی آدم قوی دور و برشان نبینند صدایشان بالا می‌رود و‌ زور می‌گویند.

در اتاقم باز شد، نگاه نگرانش بیشتر حالم را بد می‌کرد. کی این گچ دست‌وپاگیر را دور می‌انداختم، آن وقت امثال فریبرز برایم هار نمی‌شدند.

پرسیدم:
– ماهی خوبه؟
– نشسته. تو چطوری؟

سرم را برگرداندم. عذرخواهانه گفت:

– رفته بودم دنبال گوسفند برای قربونی. آوا که زنگ زد، دیگه داده بودمش به سالمندان.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن