رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 55

حرفی نزدم.
– خیلی شلوغ کرد؟

– مثل سگ پارس می‌کرد.
– ششش… زشته. باباته.

تمام عصبانیتم فریاد شد.

– چی می‌گی زشته، زشته… می‌تونستم فکش رو خورد می‌کردم.

کنار پنجره ایستاد.
– حالا چه مرگش بود؟

خنده‌ای عصبی لب‌هایم را از هم فاصله داد، آقای مؤدب.

صدای زنگ گوشی‌ام حرف‌هایمان را قطع کرد. دست انداختم و گوشی را از بالای سرم برداشتم؛ شمارهٔ فریبا بود.

حالم را پرسید. مشخص بود از چیزی خبر ندارد. در این موقعیت اصلاً حوصلهٔ نصیحت‌هایش را نداشتم.

فقط گفتم که بهترم.

حال ماه‌منیر را چنان پرسید که انگار فقط ادای وظیفه باشد.

کمی سفارش خواهرانه کرد و خداحافظی.

– البرز…!

نگاهم را از پنجره‌ای که این چند روز حتی خراش‌های رویش را ترک به ترک می‌شناختم گرفتم و به آوای ایستاده در قاب در دادم.

– مامانم زنگ زده، می‌خواد حالت رو بپرسه.
گوشی را به دستم داد.

با شنیدن صدای گرم عمه‌برفی لبخند روی لبانم نشست.

– تی جان قربان، زای‌جان! چی بوبو تره.
متوجه معنای حرف‌هایش نمی‌شدم، اما محبت مادرانه الفبا نداشت، تماماً مهر بود و عشق.

نفس عمیقی کشیدم، بوی کوهستان مشامم را پر کرد.

– سلام، عمه‌برفی.
– سلام… سلام، زای‌جان. چی شده، عزیزجان؟

عزیز بی‌ریاترین مادر بودن چه حس شیرینی داشت.

– چیزی نیست، عمه‌برفی! بهترم. ببخشید دخترتون رو از دانشگاه انداختیم. ماهی تنها بود.

– وظیفه اونه. این‌همه محبت از شما دیده، من دلم به بودن مادربزرگت قرصه، خیالم راحته.

ناگهان احساس شرم کردم، احساس اینکه در نگهداری از امانتش خیانت کرده‌ام.

کاش آوا اجازه می‌داد با مادرش حرف بزنم، به برفی بگویم، همه‌چیز را… آن وقت راحت‌تر با وجدانم کنار می‌آمدم.

گوشی را که به دستش دادم هنوز داخل اتاق ایستاده بود.

حضورش دوست‌داشتنی بود، آرامش‌بخش، هوای اتاق را لطیف می‌کرد.

به‌سمت پنجره رفت و رویش نشست.

فریبرز قلب و خونم را با تنفر سیاه کرده بود.

کاش می‌توانستم به آوا بگویم بیاید و کنارم بنشیند، فقط بنشیند تا آرام شوم.

– نباید می‌بوسیدمت.

چشم‌غره رفت و جواب داد:
– چه عجب فهمیدی.

گوشهٔ لبم به بالا کشیده شد، با دیدن نیشخندم هوشیار شد.

– منظورم پشیمونی نبود، اگه نترسونده بودمت، الان می‌‌اومدی پیشم. منم بغلت می‌کردم و آروم می‌شدم.

عمر عذاب‌وجدانم که از لحظهٔ حرف زدن با مادرش پیدایش شده بود فقط چند دقیقه طول کشید.

قبل از اینکه نگاه بدزدد، لرزش مردمک چشم و سرخی گونه‌اش را دیدم.

نفس عمیقی کشید، کاش من هم با یک نفس آرام می‌شدم.

– وقتی ماهی نشست یه لحظه از بابات متنفر شدم.

نگاهش دوباره به پنجره برگشت، انگار از تنفرش شرم کرده باشد.

– همیشه تو زندگیم اونی که بهش ظلم کردن خودم بودم، اون‌جوری تحمل کردن و بخشیدن راحت‌تر بود. ولی اینکه به عزیزات بدی کنن خیلی دردش بیشتره.

لمس زلالی روحش تسلی‌بخش بود، ناگهان قلبم دلتنگش شد. تحمل این نزدیکی دور سخت‌تر از همه‌چیز بود، دستانم برای در آغوش کشیدنش درد می‌کرد.

از این فاصله‌ها، از این باید و نبایدها متنفر بودم.

ذهنم را باید منحرف می‌کردم.

– به‌خاطر این پای لعنتی گرفتار شدی. از وقتی که اومدی فقط تو خونه کار کردی، همیشه دلم می‌خواست بیارمت یزد و همه‌جا رو بگردونمت؛ شب بریم کویر، ببرمت موزهٔ آب.

لبخند مهربانش فقط غرورم را بیشتر نشانه رفت.

ادامه دادم:
– با همایون سه‌تایی بریم بیرون؟

وحشت‌زده جواب داد:
– البرز! تو باید استراحت کنی.

– من صندلی عقب می‌شینم.

برای راضی کردنش باید از بی‌حوصلگی خودم می‌گفتم، هرگز حاضر نمی‌شد به‌خاطر او کسی اذیت شود.

– حوصله‌م سر رفته. روز اول جایی رو ندیدم. بریم یه هوایی بخورم.

چشمانش برق زد، او هم از قفس چندروزه‌مان زده شده بود.

– راستی توی کادوهام به‌جز گوی چیزای دیگه‌ای هم بود که به‌درد بخوره‌ها…

لحظه‌ای گیج نگاهم کرد، قیافه‌اش وقتی با عصبانیت از اتاقم بیرون می‌رفت و در را به‌هم می‌کوبید بامزه و باشکوه بود.

حالا کاش برای عذرخواهی به‌خاطر کوبیدن در اتاقم، سری به وسایل آرایش سوغاتی‌ام می‌زد و چشمانش را قابی تیره می‌گرفت.

لباس پوشیده و آماده بودیم که دوباره فریبا زنگ زد.
– جانم فریبا؟

– البرز؟! مامانم اونجا نیست؟
– نه…

– مامان گم شده.
– یعنی چی که گم شده؟

– بابا اومده بود اونجا؟

انکار چه فایده‌ای داشت.
– اومد، داد و هوار کرد و رفت.

ترس و دلشوره‌ٔ صدایش مسافت نمی‌شناخت.

– به مامانم گفته اومده اونجا، اونم باهاش بحثش شده، از هتل زده بیرون.

شنیدنش فرقی برایم نمی‌کرد.

– البرز…
– آروم باش… آشتی می‌کنن.

– خواهش می‌کنم، البرز… کمکم کن…

– خدایا… فریبا؟! من چیکار می‌تونم بکنم؟

فکر می‌کنم گریه می‌کرد.
– نکنه تصادف کرده…

– بچه که نیست. حتماً می‌ره خونه فامیلی آشنایی.

– اون‌جا میاد، مطمئنم. می‌خواد با تو و ماه‌منیر حرف بزنه.

«ظرفیتمان برای امروز تکمیل است» را نمی‌توانستم به فریبای نگران بگویم.

– شاید الان پاساژی جاییه داره خرید می‌کنه. زود برمی‌گرده.

– این عادت منه، مامان همیشه آرومه.

– با این پا که کاری ازم برنمیاد، ولی باشه… ببینم چی می‌شه.

تماس را که قطع کردم نگاه همایون و آوا به من بود.

– گیتی و فریبرز به‌خاطر ما بحثشون شده.

همایون پقی خندید.
گوشی را روی میز گذاشتم و ادامه دادم.

– گیتی گم شده، فریبا گفت شاید بیاد اینجا.

آوا با نگرانی گفت:
– نریم بیرون. اگه بیاد ماهی تنهاست، حالش روبه‌راه نیست.

به همایون گفتم:
– تو آوا رو ببر‌ بگرده.

آوا شروع به باز کردن دکمه‌هایش کرد.

– از اول قرار بود تو هوا بخوری.

با صدای ماه‌منیر حواسمان به او که از اتاقش بیرون آمده بود رفت.

– اگه بلایی سر خودش آورده باشه چی؟

آوا با ترس زیر لب زمزمه کرد:
– خدا خودش رحم کنه.

و ناگهان زشتی خاطرات خودشان را نشان دادند، عروس دیگری که گم شده بود.

همایون کتش را از روی دستهٔ مبل برداشت و همان‌طور که تن می‌زد گفت:

– می‌رم بیرون ببینم چه کاری ازم برمیاد. به خواهرت بگو اگه برگشت هتل خبرمون می‌کنه‌.

صدای ماه‌منیر تیز و برنده بود، پر از حسی که نامی برایش پیدا نکردم.

– زن‌داری فریبرز هیچ ربطی به ما نداره. من می‌رم بخوابم.

ناباور گفتم:
– ماه‌منیر؟

اما او بی‌تفاوت به اتاقش برگشت.

کلافه، با انگشتانم کف سرم را ماساژ دادم.

به همایون اشاره زدم که برود.

– آوا… برو ببین ماهی حتماً داروهاش رو بخوره.
– چشم‌.

شب طولانی شروع شده بود، با آن دقیقه‌های کش‌آمده…

آوا برایم پتو آورد، ولی برای چندمین بار گفت:

– البرز… برو اتاقت دراز بکش.

داشتن توجهش، دلنشین بود.

– اونجا خوابم می‌بره… همین‌جا می‌شینم. تو برو بخواب.

رفت و برای خودش هم پتو و بالش آورد.
نشست و گفت:

– گوشیت رو یه نگاه بنداز…
– الان دیدم، خبری نبود.

نیم‌ساعتی گذشت، تا اینکه بالاخره خسته شد و دراز کشید، روی مبلی که قائمه با من بود.

صدای نفس‌های منظمش نشان می‌داد خوابیده.

طوری دراز کشیده بود که هیچ دیدی به او نداشته باشم، گیل‌آوای خسیس…

سرش با آن موهای فندقی خوش‌بو سمت من بود، نزدیک من…

نگاهم به گیرهٔ بلند ژاپنی روی زمین افتاد، وقتی آن را از موهایش بیرون کشید و گیس زیبایش از روی شانه تاب خورد و برابر چشمم پایین آمد.

دستم را دراز کردم و آن را برداشتم.

پس موهایش را با این بالای سرش ثابت می‌کرد… مدتی بود که دیگر پیچ‌وتاب خوردن بافتش را روی پشتش نمی‌دیدم.

به پهلو چرخیدم، حالا طرح اندامش و آن دستهٔ موی بافتهٔ خوش‌رنگ را می‌دیدم که تا روی زمین رسیده بود.

چطور می توانست این‌قدر راحت بخوابد؟
انگشتانم را به موهایش بند کردم و جلوی صورتم گرفتم.

انتهای باز موهایش را بو کشیدم، بوی خوشی داشت، بوی تمیزی و پاکی و کمی عصارهٔ پرتقال که حتماً مال شامپوی نرم‌کننده بود…

موهای لطیف و ابریشمی… وسوسهٔ باز شدن داشت. کش انتهایش را برداشتم.

دانه‌دانه تارها را شروع کردم به باز کردن… مثل پسربچه‌ای شده بودم که می‌دانست بازی با آتش خطرناک است، اما بازهم کبریت را زیر کاغذ می‌گرفت.

تماشای باز شدن موها از هم و فرارشان از دستم مرا به خلسه‌ای شیرین برده بود…

آخرین تاب گیسویش که باز شد…
نفسم از آن‌همه موج کوچک و چین و شکن بند آمد…

به بالشم تکیه دادم، غرق تماشا…
با تکان کوچکی که خواب خورد، دستش را کنار گوشش گذاشت، راستی یک گوشوارهٔ آویز فیروزه‌ای…

موهایش…؟ بازشان کرده بودم… حالا چطور باید خرابکاری‌ام را جمع می‌کردم؟
خودم را از مبل زیر کشیدم، پای لعنتی…
موازی با او نشستم و خودم را به مبل تکیه دادم.

با احتیاط موها را درهم تاباندم، فایده‌ای نداشت، باز می‌شد.
اگر بیدار می‌شد و من اینها را مثل اولش گره نمی‌زدم، همین نیمچه نزدیکی را هم از من دریغ می‌کرد.

ناگهان یادم آمد که موها سه دسته شده بود. آن‌ها را به سه قسمت تقسیم کردم و تاباندم، نه! نه!

باید گوشی را برمی‌داشتم و در گوگل سرچ می‌کردم.

برای آخرین بار سعی کردم، نمی‌شد. اصلاً تا حالا به بافتن مو دقت نکرده بودم.

ماهی که نمی‌بافت، امیرسام و همایون هم تکلیفشان مشخص بود.

ای کاش یک واحد در دانشگاه برای بافتن موی کسی که دوست داشتیم پاس می‌کردیم.

ناگهان موها از دستم کشیده شد، بی‌ارده محکم نگهشان داشتم. صدای «آخ» ضعیف آوا آمد و‌ موهایش را دوباره محکم‌تر کشید.

بیدار شده بود… فوراً آزادشان کردم…
اما برای سر جایم برگشتن و تظاهر به خواب دیر شده بود…

بلند شد و نشست، موهای زیبایش روی یک طرف شانه‌اش ریخته بود. نگذاشت از دیدنشان چشم‌هایم سیر شوند…

نگاه پر از خشم و سرزنشش را که دیدم، چشم از شاهکارم برداشتم.

درحالی‌که زیر لب غرغر می کرد برعکس دراز کشید پایش را سمت من گذاشت.

پشیمان نبودم، آوای عصبانی ده به هیچ از همهٔ آواها جذاب‌تر بود.

خوابم که پریده بود نوک انگشت شست پایش را گرفتم کشیدم از لای دندان‌های قفل‌شده غرید:

– البرز! ول کن، بگیر بخواب‌!

خنده‌ام بدون اجازه‌ام بلند شد.
مانند پسربچه‌ای شده بودم که سر به سر هم‌بازی‌اش می‌گذارد.

زیر لب فحش مؤدبانه‌ای داد که بیشتر شبیه تعریف بود…
لبخندم از این وسیع‌تر نمی‌شد.

از خیر خواب گذشت. گوشه‌ای دور از من نشست و به دستهٔ مبل تکیه داد. پتو را هم محکم دور خودش پیچید.
ای…

– خبری شده؟
_ هنوز نه.

پوست صورتش در اثر خواب شفاف شده بود و لب‌هایش صورتی‌تر از همیشه…
– پس بخواب‌.

با دیدن مداد تیره‌ای که پخش شده و کمی زیر چشمش را سیاه کرده بود، گوشهٔ لبم به بالا کشیده شد.

– خوابم نمی‌بره. معلوم نیست دفعهٔ دیگه کی کنارت دراز بکشم.

دوباره نگاهم بدون اختیار به موهایش خیره بود.

کلافه پوفی کشید و گفت:
– یه جوری به موهام نگام می‌کنی که انگار یه گربه به گولهٔ کاموا…

وقتی دید فقط می‌خندم، جلو آمد و گیره را از دستم کشید.

– خدایا، البرز…! گیتی گم شده، تو عین خیالت نیست.

در آن لحظه گیتی آخرین چیزی بود که ناراحتش باشم.

پرسید:
– فکر می‌کنی الان کجاست؟

– غصه‌ش رو نخور! جایی نمی‌خوابه زیرش آب بره. فقط نمی‌خوام فریبا فکر کنه که برادر بی‌معرفتی‌ام.

حواسم به دستش بود که موهایش را می‌تاباند و بالای سرش، با آن گیرهٔ عجیب ثابت می‌کرد.

برای توضیح بیشتر گفتم:
– اگر هم بترسم بلایی سر خودش بیاره، که نمیاره، به‌خاطر ماه‌منیره. واقعاً حقش نیست الان مردم با دست نشونش بدن.

برای اینکه بحث را تمام کنم به همایون زنگ ‌زدم، خبری نداشت.

پتو هنوز دورش پیچیده بود، اما زانوهایش را در آغوش گرفت، چانه‌اش را روی دست‌هایش گذاشت. صدایش آرام و مردد بود.

– من مهراد رو دوست داشتم، همین‌جور دلی… بچه بودم، تنها پسر جوون اطرافم بود، توی ذهنم ازش یه شاهزادهٔ رویایی ساخته بودم. حالا که بزرگ شدم و عاقلانه به گذشته‌ها نگاه می‌کنم… چیزی که بیشتر به چشمم میاد اینه که من برای داشتن مهراد نجنگیدم. همون اولین بار که ناراحتم کرد من فاتحه‌ش رو ‌خوندم…

در صورتش به دنبال دلتنگی گشتم ولی فقط اندوه و غم پیدا کردم.

– به خودم اومدم، دیدم من نمی‌شناسمش… یعنی اصلاً نمی‌شناسمش. اونجا بود که فهمیدم عشق بدون شناخت روی باتلاق خونه ساختنه.

سرش را کج کرد و به دستهٔ مبل تکیه داد. در طول یک سال چقدر بزرگ شده بود، یک دنیا فرق داشت با دختر گوشه‌گیر و ساکتی که روز اول دیده بودم…

حواسم با سؤالش جمع شد.

– تو چی؟ تو فکر می‌کنی منو می‌شناسی؟

فکر می‌کردم اگر اسم مهراد را از دهانش بشنوم نتوانم تحمل کنم، اما…

حرف‌هایش یک قدم به جلو بود.
نمی‌دانست، البته که نمی‌دانست دارد به من فکر می‌کند.

از مهراد حرف می‌زد، علاقه‌اش به او را با حس میانمان مقایسه کرده بود و حالا می‌خواست اجازه بدهد من از علاقه‌ام دفاع کنم.

احساس پیروزی‌ام را پنهان کردم، دیگر فراری‌اش نمی‌دادم.

– تو نگاه اول فکر کردم ترسو و محتاطی، اما بعضی وقتا چنان شجاعتی از خودت نشون دادی که نظرم عوض شد. فکر می‌کردم زیادی ضعیفی، همه روت تسلط پیدا می‌کنن، اما دیدم نه! جایی که باید قوی می‌شی. فکر می‌کنم کلاً ظاهرت با چیزی که هستی فرق داره.

نگاهش پر از کنجکاوی به من بود، انگار برابرش آینه گرفته باشم و او کودک نوپایی که کنجکاو دیدن تصویر خود باشد.

– می‌دونی چی تو‌ برام خاصه؟ منو غافلگیر می‌کنی، نمی‌تونم حرکت بعدیت رو پیش‌بینی کنم. نمی‌دونم… ولی انگار فقط با من این‌جوری با بقیه… وقتی به رفتارت با اونا نگاه می‌کنم می‌بینم با مهرزاد همیشه یه جوری با همایون با ماهی، اما به من که می‌رسی… هووف… من از بچگی شانس نداشتم.

و خندیدم…
نخندید، مردمک چشمش لرزید.

– اون‌جوری نگاه نکن، من آخرش تو رو ضربه‌فنی می‌کنم.

لبخند دندان‌نمایی به مبارزه‌طلبی‌ام زد.
– کیش‌‌ومات حالا می‌بینی.

نمی‌توانستم نگاه از لبخندش بردارم، چیزی در حس آن لحظه‌مان بود، همان نزدیکی‌هایی که مدتی مرا از آن محروم کرده بود، همان حال خوش شیرین و التیام‌بخش…

– بذار به مادرت بگم، آوا… من آدم صبوری نیستم.

لب‌هایش را جمع کرد، پتو را کنار زد و بلند شد و به راه افتاد.

– ما که بیداریم، برم ببینم تو یخچال چی داریم…

– ببین، الان هرکی بود ذوق می‌کرد، ناسلامتی ازت خواستگاری کردم.

نرم شده بود؟ فقط کمی…

صدایش از آشپزخانه آمد.
– یخچال پر از کمپوت شده.

جوابی که نشنید گفت:
– همایون هتل‌ها و ‌بیمارستان‌ها رو گشت، هیچ که هیچ…

داشت مثلاً بحث را عوض می‌کرد.

– کاش بهش می‌گفتی برگرده، حتماً خسته‌ست، پشت فرمون نشستن خطرناکه.

گوشی را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم.

– کجایی همایون؟
– هتل اطلس.

– خبری نشد؟
– نه! اگه زنگ هم می‌زدیم همین رو می‌گفتن، نیست. حتی رشوه دادم، تهدید کردم، اگه بود می‌فهمیدم.

– دیگه بیا خونه. ما گشتن رو گشتیم، حق با ماهی بود.

– فقط چندجا مونده، اینا رو هم برم برمی‌گردم، دارم از خستگی هلاک می‌شم.

آفتاب می‌خواست طلوع کند، هوای پشت پنجره گرگ و میش بود.

میز روبه‌رو پر شده بود از میوه‌های پوست‌کنده و کمپوت‌های بازشده.

آوا خوابید، خوابی که از من فراری‌اش داده بود.

بلند شدم و با عصا خودم را به دستشویی رساندم.

وقتی که برگشتم گوشی سایلنت‌شده‌ام روی میز تکان خورد، شمارهٔ فریبا بود.

– جانم فریبا؟
– سلام… مامان زنگ زد، با آژانس رفته تهران…

عصبی و خسته جواب دادم:
– همایون تمام شهر رو گشته، ما تا صبح نخوابیدیم.

صدای او هم خسته بود، اما واقعاً نمی‌توانستم عصبانی نشوم.

– فکر نمی‌کرده بابا منو خبر کنه، اونم شرمنده بود.

فریبا که مقصر نبود. برای دلداری گفتم:
– باشه… همین که سلامته، کافیه.
– از همایون هم تشکر کن.

خواست قطع کند که پرسیدم:
– فریبا، نمی‌دونی بابات پول رو برای چی می‌خواد؟

کمی سکوت کرد و بعد گفت:

– با دوستش یه کازینو رو برای سرمایه‌گذاری دیده، می‌خواد اون رو بخره.

– داره خون ما رو تو شیشه می‌کنه واسه کازینو خریدن؟

کمی سکوت کرد، شروع به حرف زدن کرد، اما هنوز برای گفتن رازهای پدرش تردید داشت.

– البرز از من نشنیده بگیر، ولی شوهرم می‌گه شرکتی که بابا بیشتر پولش رو اونجا سرمایه‌گذاری کرده ورشکست شده… وگرنه بابا آدم بدی نیست…

هیچ علاقه‌ای به شنیدن توجیه‌های فریبا نداشتم، همین که بدانم صرفاً از روی دشمنی این خباثت‌ها را نمی‌کند کمی آرامم می‌کرد.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *