رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 56

 

به همایون زنگ زدم و خبر را دادم،‌ در مسیر برگشتن به خانه بود.

دراز کشیدم. مزد بی‌خوابی‌ام چند عکس از گیلای خوابیده در روشنایی طلوع و آبشار موهایش بود.

چقدر خوابیدم را نمی‌دانم، کسی محکم به در حیاط می‌کوبید، همایون کلید نبرده بود؟

ولی مطمئن بودم این صدای لگد زدن به در کار او نبود.

لق‌لق کردن قدم‌های حاج‌مراد آمد که در را باز کرد.

و صدای فریبرز که به‌سمت خانه می‌آمد.

کاملاً غریزی به فکر حفاظت از آوا افتادم. پتویش را کشیدم.

– آوا… آوا… بیدار شو…

از دیدن چشم‌های پر از خواب و وحشت‌زده‌اش بیشتر ازفریبرز متنفر شدم.

– بلند شو‌ برو اتاقت، فریبرز اومده.

لحظه‌ای گیج نگاهم کرد، ولی بعد پتویش را برداشت و مثل باد رفت.

باز شدن در اتاقش و چهارتاق باز شدن در پنج‌دری یکی شد.

خونسرد گفتم:
– زود به زود دلت برامون تنگ می‌شه، آقا فریبرز…

صدایش لبریز خشمی مستأصل در گوش خانه پیچید‌.
– هرچی می‌کشم از تو می‌کشم…

پایم را با احتیاط روی زمین گذاشتم:

– دیگه چیکار کردم که خودم خبر ندارم.

چشم‌هایش قرمز و به خون نشسته بود.

– اگه بی‌دعوا و مظلوم‌بازی حق منو به من می‌دادید گیتی پا نمی‌شد ازتون دفاع کنه. کی گفته شماها فرشته‌اید و من نجس؟

چشم‌هایش برق داشت، در کنار لب‌هایش که گرفته و غمگین بود.

برای آرام کردنش گفتم:
– حالا که پیدا شده، سالم هم هست، دیگه دردت چیه؟

من بودم که این‌همه با نرمش نصیحتش می‌کردم؟
لحظه‌ای ساکت شد.

آرام‌تر گفتم:
– برو استراحت کن.

انگار آتشش زده باشم به من توپید.
– دلسوزی ‌کردن تو یکی برام از فحش بدتره.

پوزخند زدم.
– لیاقت خوبی رو نداری دیگه…

روی مبل جلوی در نشست، نگاهم بی‌اراده به مبلی که هنوز آثار دراز کشیدن آوا را داشت رفت.

پیش‌دستی‌ پر از پوست انارش هنوز آنجا بود، دیشب برایم انار دانه کرد.

چشم فریبرز هم به همان پوست‌ها بود، و ته‌ماندهٔ دانه‌های انار در ظرف من.

خستگی عقلش را زایل کرده بود، چون تمامش نمی‌کرد.

– جوون بودم، صابخونه‌ بدموقع دختری که دوستش داشتم رو از خونه بیرون کرد، از سر بی‌پناهی اومد پیش من. فرق بین فرشته و شیطان شدن یه شبه.

چنگ انداخت و موهایش را کشید.
– کاش برای شما هم پیش بیاد حالم از دستای تمیزتون بهم می‌خوره.

– اونش به خودت مربوطه، ولی همه‌چی رو قاطی نکن! یکی به‌خاطر هوس تو مرده…

– راحت از من غلط می‌گیری، ولی تا خودت توی موقعیت من نباشی و خبط نکنی نمی‌تونی قضاوتم کنی.

همان بین، همایون، با ظرف حلیم وارد حیاط شد.

نگاهش را که بالا آورد، با دیدن فریبرز قدم‌‌هایش را تند کرد.
سلام کرد و وارد شد.

فریبرز دستی به موهایش کشید و گفت:
– فکر کنم دیدن سرگردونی من دل تو رو هم مثل این خنک کنه.

بلند شد.
– نباید می‌اومدم، تماشاتون دادم.

همایون ظرف را روی میز گذاشت و به سمتش رفت.

– مرد حسابی! این بچه‌ها از دیشب تا حالا نخوابیدن من تمام بیمارستان‌ها و هتل‌ها رو گشتم، انصافت کجاست؟

با پوزخند به من اشاره زد و گفت:

– این عادتشه، اول آتیش می‌ندازه به زندگیم، خوب که بل گرفت تماشا می‌کنه.

اگر نمی‌گفتم حرف بیخ گلو مانده، خفه‌ام می‌کرد.

– وقتی که زنت پیداش نشده بود چرا نیومدی اینجا برامون داد و فریاد نکردی؟ حالا که پیدا شده و خیالت راحته، گردوخاک می‌کنی.

عجیب کوتاه آمده بود.
– اولش واسه دعوا اومدم، بعد…

همایون بازویش را گرفت و دوستانه گفت:

– حالا که آرومی، بیا بشین صبحانه بخوریم. حلیم هم گرفتم، قدیما که دوست داشتی.

خودش را عقب کشید.

– باید برم… سر راه یه حلیم‌فروشی پیدا می‌شه که یه کاسه حلیم بذارن جلوم.

فرق بین فریبرز مدعی و طلبکار صبح با این مرد آشفته…

کفش‌هایش را به پا کشید و بی‌صدا رفت.

همایون به سمتم برگشت.
خطوط سنگی صورتش از عصبانیت درهم شده بود.

– البرز… البرز… نکن! اینو دیوونه نکن. مدارا کن تا بره همون خراب‌شده‌ای که بوده.

سرم نبض می‌زد.
– می‌ترسی ازش…؟

– بشر! واسه خودم که نمی‌ترسم. دودش توی چشم تو و ماه‌منیر می‌ره، من خونه‌م هست باشگاه هست می‌رم پی زندگیم.

آوا آمده بود و آرام میز را جمع می‌کرد.

لحظه‌ای با نگاهش التماس کرد، می‌خواست به حرف‌های همایون گوش کنم.

قوطی‌های نصفهٔ کمپوت را توی سینی گذاشت.

– خدا رو شکر به‌خیر گذشت، الان چای دم می‌کشه. صورتاتون رو بشورید صبحانه بخوریم.

همایون با دلخوری ظاهری پرسید:
– من داشتم خیابونا رو بالاوپایین می‌کردم، اون‌‌وقت شما کمپوت‌پارتی گرفته بودید؟

آوا همان‌طورکه می‌رفت گلایه کرد.

– تقصیر آقا بود، می‌خواست همهٔ کمپوت‌ها رو امتحان کنه.

– حالا دیگه زیرآب منو می‌زنی، آواخانم؟

دلم نیامد بگویم پس کی تا ته کمپوت انجیر را خورد؟

– آوا…! انار هم که براش دون کردی، آدم می‌مونه تو کار شما دوتا.

صدایی جز خالی شدن قوطی‌ها در ظرفشویی و پرت شدنشان در سطل‌آشغال نیامد.

همایون، آرام‌تر گفت:

– ناکس! خودت هم پات رو شکونده بودی این‌قدر برات خوب نمی‌اومد.

حالا من بودم که نیش بازم جمع‌شدنی نبود.
– که منو تو خونه‌ش راه نده، آره؟

مثل اینکه مشت خورده باشد سرش را عقب کشید.

محکم به پایش کوبید.
– دختره، نخود تو دهنش خیس نمی‌خوره.

صدای بلند خنده‌ام خودم را هم غافلگیر کرد.

نگاهش با برقی از محبت خیره به لبخندم ماند، در ترازوی رفاقت سنگ میزانم بود.

رودخانه‌ای با سرعت می‌رفت و ما وسط آن، سوار قایقی، خلاف مسیر…

 

#آوا

چه چیزی امروز را خاص می‌کرد؟

اینکه استاد زنگ‌ زده و بعد از کلی توبیخ پرسیده بود آیا می‌خواهم در مسابقات جام پایتخت شرکت کنم؟

باورم نمی‌شد بالاخره مرا‌ جدی گرفته.
در اطرافم همه‌چیز، مثل همیشه بود، اما حس سیال عجیبی از هوا لبریز می‌شد و در ریه‌هایم نقب می‌زد.

فکر ‌می‌کنم از دیشب شروع شده بود، پوستم را می‌گویم؛ از شکفتن ترک برمی‌داشت و جوانه می‌زد.

دستم زمان بافتن موهایم جای لمس او را تاب نمی‌آورد.

انگشتانم را لای تارهایش کشیدم و یاد شب قبل افتادم، موهای بازیگوشی که بی‌‌اعتراض میان انگشتان او به مهمانی رفته و پریشان شده بودند.

می‌خواستم دخترکی باشم که باور دارد دوست‌داشتنی‌ست.

باید باور می‌کردم خدا بالاخره مرا هم در لیست زنده‌ها تیک زده؟

چند گل‌سر سوزنی، به شکل گل‌های کوچک در موهایم فروکردم.

بعد از مدت‌ها با من در آینه قهر نبودم، کلاً خود عاقلم را به جایی دور برای تبعید فرستاده و «حال» را نفس می‌کشیدم.

صدای البرز، بی‌اجازه به اتاقم سرک کشید و یادم انداخت مهمان دارد.

– ارزها رو چنج کردی؟

صدای باز شدن قفل کیفی آمد.

– اینا قبض صرافیه، به قیمت ارز دولتی فروختم.

– چرا این‌قدر ارزون؟ توی بازار آزاد که گرون‌تره.

– قانون می‌گه صادرکننده باید هفتاد درصد از ارز فروشش رو به قیمت نیمایی بفروشه، سی‌درصد بقیه رو برای کالاهای وارداتی خودت، با اجازهٔ دولت، مصرف کنی.

البرز پوزخند زد.

– صادرات که برای کارخونه سودی نداشت.

– عوضش پول یک‌جا بهمون پرداخت شد. تو این اوضاع واقعاً بهش احتیاج داشتیم.

– پس پول مواد اولیه رو تسویه کن. نمی‌خوام حتی یه روز دیرتر از قولم کارخونه باز شه.

– چشم قربان.

صدای جمع کردن کاغذ آمد و صدای مهمان البرز.
– با اجازه‌تون من مرخص می‌شم.

– منو در جریان تمام کارا بذار.
– حتماً.

– روت حساب می‌کنم.
– خیالتون تخت.

تعارف‌های خداحافظی و به‌هم خوردن در را که شنیدم مطمئن شدم مهمانش رفته.
– بیا بیرون…

در را باز کردم و با لبخند گفتم:
– چقدر طول کشید حرفاتون.

نگاهش سراپایم را برانداز کرد و گفت:
– آماده نشدی؟
منتظر همایون بودیم که بیاید و باهم بیرون برویم.

– زوده، داریم می‌ریم مانتو می‌پوشم.

پای گچ‌گرفته‌اش را با احتیاط بالا گذاشت.

– یه چای برام بیار، این سرد شد.

به شوخی گفتم:
– یه چیزی یادت رفتا.

چشم‌هایش از لای مژه‌های پرپشت مثل تیله‌هایی سیاه برق زد.
– لطفاً…

خواستم خم شوم و فنجان چای سردشده را از روبه‌رویش بردارم که با لحنی آرام و ‌گرم ادامه داد:

– موهات باز باشن قشنگ‌ترن.

فنجان در دستم لرزید، تلافی شوخی‌ام‌ بود.

صدای در حیاط نشان می‌داد همایون آمد و بهانه‌ای برای عوض کردن جو میانمان.

– چای بیارم؟
– دیگه بیرون یه چیزی می‌خوریم.
…………
جلوی باغ دولت‌آباد ایستادیم، همایون رفت تا بلیط بخرد. البرز صدایش کرد:
– همایون، دوتا بخر.

کیفم را برداشتم و پایین رفتم،‌ البرز اما دست داخل کیفش کرده بود و دنبال چیزی می‌گشت.

با تعجب پرسیدم:
– چرا پیاده نمی‌شی؟ صبر کن ببینم گفتی دوتا بلیط؟

گوشی‌اش را بیرون آورد.
– باغ بزرگه. برام‌ سخته باهاتون قدم بزنم. من همین‌جا می‌مونم شما برید دور بزنید و بیاید.

کنار در صندلی عقب رفتم.
– تو بهم کلک زدی. گفتی حوصله‌ت توی خونه سر رفته.

با مهربانی گفت:
– حوصله‌م سر رفته بود، همین‌که اومدم بیرون خوبه.

کوتاه نیامدم.
– منم نمی‌رم، بریم یه‌جای دیگه.

سوار ماشین شدم، گفت:
– این چند روز می‌خواستم بیارمت اینجا. مطمئنم عاشقش می‌شی. من قبلاً اومدم، دفعهٔ دیگه باهم میایم.

وقتی دید نظرم را عوض نکرده صدایم زد:
– آوا…

بی اراده سرم را به سمتش برگرداندم.
با نگاهش وادارم می‌کرد کوتاه بیایم.

– من اینجا می‌شینم و کارهایی که انبار کردم رو انجام می‌دم. تو برو!
– اما…

– اما نداره، می‌خوام بهت خوش بگذره.
با قدرشناسی نگاهش کردم.

– برو پایین، زیر یک ساعت هم برنگرد.

در مقابل لحن دستوری‌اش پیاده شدم، در همان‌ حال غر زدم.
– اصلاً کار جالبی نیست که همه‌ش بهم کلک می‌زنی.

– گول خوردنت رو دوست دارم.

قلب بی‌جنبه‌ام باز سر یک منظم تپیدن بازی‌اش گرفت.

گوشی‌اش را برداشت و قفلش را باز کرد.
– بعدش با همدیگه می‌ریم یه جای خوب، اونجا رو می‌تونم بیام.

– قول می‌دی؟
به‌جای جواب لبخند زد.

– چندتا عکس از خودت و باغ برام بگیر، جایزهٔ منتظر موندنم.

گوشی‌ام قدیمی بود، تکلیف دوربینش هم مشخص، اما اینکه به همایون بگویم از من برای البرز عکس بگیرد هم جزو کارهایی نبود که حاضر به انجامش شوم.

بالاخره همایون هم با بلیط از راه رسید.
وقتی که از در باغ وارد شدیم نفسم از آن همه زیبایی گرفت.

چطور توانسته بودند در دل این شهر کویری چنین بهشتی را بنا کنند؟ همه‌جا پر از درخت و سرسبزی، پر از نورپردازی‌های زیبا بود.

کاش می‌توانستم در نور روز به اینجا بیایم، اما نور آفتاب داغ یزد مرا می‌سوزاند.

همایون کنارم ایستاد، با دست مسیر را نشانم داد. مانند همیشه حضورش امن و دلگرم‌کننده بود.

با خیال راحت محو زیبایی محیط شدم.

ساختمان بزرگی داخل باغ بود، باهم وارد شدیم. پنجره‌های بزرگ رنگارنگ، شبیه خانهٔ ماهی بود، اما این پنجره‌ها و ابعادشان خیلی بزرگتر بود.

حوض بزرگی داخل بنا و زیر بادگیر ساخته بودند. بادی که از بالا می‌آمد با تبخیر آب آن را در همه سمت پخش و هوا را خنک و دلپذیر می‌کرد.

همایون گفت:
– اینجا بزرگترین بادگیر دنیاست.

با تحسین بیشتری به بالا نگاه کردم، به برش‌ها و گچ‌بری‌های هندسی سقف.

وقتی وارد شدیم زیبایی محیط و درخت‌ها مسخم کرد، اما حالا که کنجکاوی‌ام کمی برطرف شده و جادوی اولیه از بین رفته بود می‌خواستم برگردم.

– برگردیم، همه‌جا رو‌ دیدم.
– نصف باغ رو هم ندیدی.

کمی من‌من کردم.
لبخندی روی لب‌های مردانه‌اش نشست.
– بریم، منم دلم پیشش مونده.

وقتی به ماشین رسیدیم صفحهٔ گوشی، داخل ماشین را روشن کرده بود. با کسی تصویری حرف می‌زد.

در ماشین را که باز کردیم صدای هانا با آن لهجهٔ خشک و عجیب به گوش می‌رسید. صحبت‌هایشان زود تمام شد.

– هانا بود؟ چیکارت داشت؟
همایون بود که پرسید.

– من تماس گرفتم باهاش، می‌خواستم ازش تشکر کنم. چقدر زود برگشتید؟

– بدون تو به بعضی‌ها خوش نمی‌گذشت.

با تعجب رو به او صدا زدم:
– همایون؟!

– اگه دروغ می‌گم، بزن پس گردنم.
گردنش را جلو آورد

– می‌خوام بزنم، ولی دست من به درد نمی‌خوره، این گردن اره‌برقی لازم داره.

صدای خندهٔ هردو در اتاقک ماشین پخش شد. گوش و گردن همایون قرمز شده بود.

– ای بدجنس…
بالاخره میان خنده ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

جایی‌که می‌خواستند برویم دور نبود.
همایون جلوی یک فالوده‌فروشی بزرگ پارک کرد.

موقع پیاده شدن از البرز پرسید:
– ویلچر بیارم؟

«نه!» محکم او مرا هم تکان داد.

همایون دست‌بردار نبود، خنده‌اش تمام نمی‌شد.
– می‌دم آوا برات هل بده.

«نه!» دوم را عصبانی‌تر گفت و توضیح داد:
– فقط مو برداشته، نشکسته‌ درد هم ندارم. دو قدم فاصله‌ست.

وقتی پیاده شدیم از انبوه مشتری جا خوردم.

– فالوده یزدی اینجا حرف نداره.
سرم را بالا گرفتم، فروشگاه شیرحسین.

پرسیدم:
– جا هست البرز بشینه؟

خلاصه بعد از یک ربع منتظر شدن نوبت به ما رسید و یکی از میزها هم خالی شد.

– مگه فالوده شیرازی نیست؟
همایون فالوده‌اش را هم زد و خندید.

– این فرق داره‌.
صدای گوشی البرز دوباره بلند شد.

همایون به طعنه گفت:
– گوشی مدیرعامل این‌قدر زنگ‌خور نداره.

گوشی را از روی میز برداشت.
– عمه‌کتی زنگ‌‌ زده.

بعد سرش را بلند کرد و به من همایون که به او زل زده بودیم گفت:
– بعداً جواب می‌دم.

همایون اما نگران شده بود.
– جواب بده شاید کار واجب داشته باشه، پسرا خونه نباشن.

– مثلاً من از اینجا چه کاری از دستم برمیاد.

بالاخره تماس را وصل کرد، به‌جای کتایون، صدای پر از عشوهٔ مهشید می‌آمد. می‌توانستم حتی زمزمه‌‌اش را تشخیص دهم.

ناگهان فالوده روی زبانم سردتر و بی‌مزه‌تر از یخ شد.

– اگه من متوجه تماستون شده بودم حتماً جواب می‌دادم. این چند روز خیلی گرفتار بودم.

اخمی برای همایون که وادارش کرده بود جواب بدهد کرد و دوباره به مخاطب پشت‌ خط توضیح داد.

– می‌دونم عمه ‌نگرانم بوده، حق با شماست. حالا اگه زحمتی نیست گوشی رو بدید با خودشون صحبت کنم.

گوش حواسم را پیچاندم و کشاندمش تا شلوغی صف، تا زوج‌هایی که دست در دست هم منتظر خریدن فالوده ایستاده بودند یا بچهٔ کوچکی که لبهٔ مانتوی مادرش را می‌کشید و گریه می‌کرد.

یک برگ دستمال کاغذی روبه‌روی صورتم بود و صدای همایون که گفت:
– فالوده‌ت ریخت.

دستمال را گرفتم و میز را پاک کردم.
حتی طعم فالوده هم دهان تلخم را شیرین نمی‌کرد.

مسیر برگشت را ساکت بودم، صدای آهنگ «یار جانی» محسن نامجو در فضای ماشین پخش می‌شد.

دیگر از شوک اولیهٔ پیشنهاد البرز گذشته بودم، حتی کمی هم به دوست داشتنش میدان می‌دادم، اما فکر ‌کردن به واقعیت‌ها می‌آمد و از خواب بیدارم می‌کرد.

وقتی به خانه رسیدیم، ماهی خواب بود.

روزهای بعد اتفاق خاصی نمی‌افتاد، البرز به کارخانه می‌رفت تا کارها را سامان بدهد و ماه‌منیر بیشتر اوقات خانه بود، فقط گاهی به خیریه می‌رفت.

همسایه‌ها هم می‌آمدند تا به او سر بزنند، بعضی‌شان برایش قطاب و باقلوا می‌آوردند.

قرار بود جمعه به تهران برگردیم من باید به دانشگاه می‌رفتم، اما کارهای البرز تمام نمی‌شد.

بعد از شام، همه دور هم جمع شده بودیم؛ رسمی که هروقت البرز میانمان بود پابرجا می‌ماند.

جملهٔ ماه‌منیر حواسمان را جمع کرد.
– من برنمی‌گردم تهران.

وقتی تعجب همه را دید توضیح داد:

– یه چند هفته می‌خوام اینجا بمونم، به آرامش اینجا احتیاج دارم.

البرز برای راضی کردنش با ملایمت گفت:
– من هفتهٔ دیگه برمی‌گردم، اون موقع باهام بیا.

– نه! فعلاً برنمی‌گردم. این چند وقت… اتفاقا خیلی اذیتم کردن.

و البته که اصرار فایده‌ای نداشت.
– چطور می‌تونی تنها بمونی؟

– حکیمه هم میاد.
فکر همه‌جا را کرده بود، فقط داشت ما را در جریان می‌گذاشت.

موقع آمدن فکر می‌کردم که دسته‌جمعی برمی‌گردیم، اما حتی ماه‌منیر هم با من نمی‌آمد.

– اگه نمیاید، من فردا برمی‌گردم.
همه ساکت شدند.

همایون گفت:
– جمعه برو.

– نه، شنبه باید برم دانشگاه، جمعه رو استراحت کنم.

ماه‌منیر پیشنهاد داد:
– بذار همایون برات بلیط هواپیما بگیره.

– نه، اتوبوس رو دوست دارم.

سفر با اتوبوس را دوست داشتم، دوست داشتم ساعت‌های طولانی، جاده را ببینم و به افکار آشفته‌ام و سروسامانی دهم.

ماه‌منیر بلند شد و به‌سمت اتاقش رفت‌.

موقع رفتن گفت:
– گیل‌آوا، بیا اتاقم.

نگاهم به البرز بود وقتی بلند شدم و پشت‌سرش رفتم.

روی مبل نشست و به روبه‌رویش اشاره کرد.
– بیا بشین.

لحنش دستوری‌اش ته دلم را خالی کرد.

ناخودآگاه نگاهم سمت در برگشت، واقعاً منتظر بودم تا البرز به کمکم بیاید؟

می‌ترسیدم چیزی به ماه‌منیر گفته باشد و حالا او آمده تا مؤاخذه‌‌ام کند. تمام این چند روز را منتظر این لحظه بودم.

دست‌هایم را درهم گره کردم و نشستم.

– گیل‌آوا…
صدایم که زد سرم را بالا گرفتم.

– جانم، ماه‌منیر؟
– مواظب خودت هستی؟

چه سؤال سختی را با آن د‌لواپسی آشکار می‌پرسید.
– چرا اینو پرسیدید؟

– نذار تنهایی توی زندگی ‌گولت بزنه! برای فرار از تنهایی، برای فرار از خستگی، به کسی پناه نبر، حتی اگه اون یه نفر همه‌کس من باشه.

نفسی خسته کشید، یک آه نیمه‌کاره.

اسمش از میان لب‌هایم با بغض زمزمه شد.
– ماه‌منیر…

– احتیاج به هم‌صحبت، تکیه‌گاه، دوست رو با عشق اشتباه گرفتن خیلی خطرناکه، چون وقتی برطرف بشه دلیلی برای کنارش موندن نداری.

با آن چشم‌های هوشیار و محتاط چه می‌خواستی به من بگویی، ماه زندگی من؟

صدایش غمگین و ناچار بود وقتی دوباره پرسید:

– مواظب خودت هستی؟
– هستم.

دروغ راحتی بود.
– می‌تونی بری.

لحظاتی فقط بهت‌زده بودم.

می‌ترسید مهتاب شوم؟ شاید حرف‌هایی را که روزی به مادر البرز نگفته بود حالا به من می‌گفت تا وجدانش را آسوده کند؟

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫8 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *