رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 57

ترس عجیبی را به دلم انداخت، اما…
بلند شدم، بی‌ توجه به همایون و البرز به اتاقم رفتم و روی مبل نشستم.

– ماه‌منیر چی بهت می‌گفت؟

سرم را بلند کردم. با بلوز آستین‌کوتاه سفید و شلوار اسلش گشاد مشکی دم در ایستاده بود.

– هیچی.
باورش نشد، اما چیز بیشتری نپرسید.

من مواظب خودم بودم؟
آوایی که آمد با من چقدر فرق داشت؟

– تعارف نمی‌کنی بشینم؟

«بفرمایید» گفتم و لبخند بی‌رنگی زدم. حواسم پرت‌تر از این حرف‌ها بود.

کنارم نشست، عصایش را روی زمین گذاشت گفت:
– تو فکری.

– غروب استاد زنگ زد. مسابقات جام پایتخت باید برای ثبت‌نامم دویست‌وبیست بریزم، ولی جایزهٔ نفر اول ردهٔ A ده میلیونه.

– تو برنده می‌شی.

من چرا برای او حرف‌ها را می‌زدم؟ برای او که این‌ها پول خرد حساب می‌شد.

در آن وقت کم، فقط همین دلیل را برای حواس پرتم توانستم بیاورم.

– هرکی هرچی می‌خواد بگه، پول جایزه یه مزهٔ دیگه‌‌ای داره.

با ذوق گفتم: آره.

– جایزهٔ اولین مسابقه رو برداشتم همهٔ بچه‌ها رو مهمون کردم شمال، رفتیم‌ ویلای رامسر.

نگاهش به لب‌ها و لبخندم بود.

ادامه داد:
– البته تهش کم آوردم از ماهی گرفتم.

لبخندم وسیع‌تر شد. با تصور البرز جوان و پُر شر و شور گفتم:

– خیلی تغییر کردی.
– بزرگ‌ شدم.

به دور اتاقم نگاه کرد.
– دلم برای این شبا تنگ می‌شه.

«منم» از زبانم فرار کرد‌.
– معلوم نیست وقتی برگشتیم تو چه جوری باشی.

با تعجب و خنده پرسیدم:
– الان داری به من می‌گی که دمدمی‌مزاجم؟

– نه! دارم می‌گم غیرقابل پیش‌بینی هستی.

خلع سلاح شدم.
– چقدر زود یه هفته گذشت. بری خیلی تنها می‌شیم.

انگشتش را به سمت صورتم آورد، سرم را عقب کشیدم و ناباور خندیدم.

– همه دور همین؛ تو، ماهی، همایون.
– ماهی که طرف توئه.‌

– متوجه نشدم.
– همین دیگه، صدات کرده و گفته مواظب آقا گرگه باش.

– نه!
– چرا، دقیقاً. از وقتی اومدی توی خودتی، وقتی انگشتم طرفت میاد پس می‌کشی.

امتحانم کرده بود.
– نه! اشتباه می‌کنی. گفت مواظب خودم باشم.

پوزخند زد.
بدترش کرده بودم؟

– نگفت که از تو بترسم.

حرفی که نزد گفتم:
– البرز؟! اشتباه می‌کنی‌. تو که… کاری نمی‌کنی که به ضررم باشه.

– حق با اونه، هرچی باشه من پسر فریبرزم.

خشم فروخوردهٔ صدایش دلم را به درد آورد.

دستش را با دست‌هایم گرفتم، خودم را بیشتر کنارش کشیدم.

– تو رو می‌شناسم، رفیقمی. هزار سال بگذره، نسبتامون تغییر بکنه یا نه، ما باهم دوستیم.

وقتی عکس‌العملی ندیدم، کنارش به مبل تکیه دادم. تردید داشتم اما آرام سرم را روی‌ شانه‌اش گذاشتم.

دستم را چرخاند و به انگشتانم نگاه کرد. بعد از خشک شدن باغچه کمی بهتر شده بودند، اما هنوز زمخت به نظر می‌رسیدند.

دستم را بالا آورد، نوک انگشت حلقه‌ام را بوسید، روی انگشتم نم بوسه‌اش ماند.

تماس کوتاه لب‌هایش شعله‌ورم کرد.

هیچ‌وقت نمی‌توانستم تأثیر نزدیکی‌اش روی بدنم را انکار کنم، چنان شورشی در تمام بدنم ایجاد می‌کرد که تجربه‌اش حتی آشنا هم نبود.

صدایش مرا از خیال‌هایم بیرون کشید، نزدیک‌تر از دقایقی قبل.

– بذار به مادرت بگم، گیلای…
انگشتش را روی لب پایینم کشید.

– من نه آدم تحمل کردنم نه آدم خوش‌شانسی‌ام، بذار همه‌چی بینمون رسمی شه.

آب دهانم را که قورت دادم، حتی حرکتش از گلویم را هم احساس می‌کردم.

با زحمت زمزمه کردم:

– قول دادی که اجازه بدی فکر کنم.

پاهایم از نزدیکی‌اش می‌لرزید، حسی درون قفسهٔ سینه‌ام به استخوان‌هایم چنگ می‌کشید و می‌خواست به تلافی ناراحت کردن البرز، مرا از هم بدرد.

از کنارش بلند شدم و روی مبلی دورتر نشستم.

«دیگه بخوابیم» گفتنم او را تکان داد.

روی مبل لم داد و گفت:
– یه‌کم دیگه بیدار بمونیم.

جواب دادم: «خوابم میاد»، اما پتویم را هم برایش انداختم.

پتو را در هوا گرفت.
– فردا تو اتوبوس می‌خوابی.

پتو را باز کرد و روی پاهایش پهن کرد.

دلم گرم حضورش شد اما با تظاهر به ناراحتی لب برچیدم.
– زورگو.

لبهٔ پتو را بالا گرفت و با نشان دادنش به من خندید.

– من؟ خودت با زور نگهم داشتی.

روتختی پنبه‌ای را برداشتم و دور خودم پیچیدم.

از کی ‌به خنده‌هایش عادت کرده بودم؟
خنده‌هایش را دوست داشتم. پسرانه بود، بی‌غل‌وغش.

با نگاه به صورتش کم‌کم چشم‌هایم گرم شد.
خواب بودم و بیدار.

دیوار میان خواب و کابوس شکسته بود، تصاویری غریب، زنی با لباس عروس قرمز خونی.

قلبم چنان محکم می‌کوبید که می‌ترسیدم در سینه‌ام منفجر شود.

سعی کردم… سعی کردم داد بزنم.

صدایم جان نمی‌گرفت، نطفه‌ای بود که در بطن متلاشی می‌شد.

اگر انگشتم را تکان می‌دادم شاید طلسم می‌شکست، اما روحم جایی بیرون از بدنم گیر افتاده بود، جان می‌داد، تلاش می‌کرد برای برگشتن.

– آوا… آوا جان…

کسی صدایم می‌زد که دوستم داشت.
منِ تشنهٔ تنها، احساس‌ها را می‌شناختم؛ محبت‌ها را بو می‌کشیدم.

بازویم را که گرفت، از خواب پریدم.

– آوا؟ خواب دیدی؟
– چی؟

– خواب چی دیدی؟
– حرف زدم؟

– مهشید رو صدا می‌کردی.
چیزی درونم تمام خوابم را پاک کرده بود.

تکه‌های کابوس از هم فرار می‌کردند، نمی‌گذاشتند کنار هم بگذارم و از دستشان خلاص شوم.

البرز در خوابم بود، در خطر… باید نجاتش می‌دادم.

انگشتانش را از روی بازویم برداشتم و با هر دو دست محکم گرفتم.

و سعی کردم به‌خاطر بیاورم. کلمات را انتخاب نکردم، اجازه دادم خودشان گفته شوند.

قلبم کم‌کم از شوک بیرون آمده بود و با دیدن امنیت حضورش آرام می‌شد‌.

– اگه… اگه یه روزی همه دنیا اومدن و علیه من برات شهادت دادن، اگه باور کردی…

نگاهش دلسوزی داشت یا ترحم برایم مهم نبود، نگرانی را که زیاد داشت.

– قرار نیست بقیه به من بگن تو چه جور آدمی هستی.

تا شرم و خجالت جلویم را نگرفته بود، تا هنوز از ترس کابوس گیج بودم باید می‌گفتم.

– اگه بهت نگم، ممکنه یه روزی بیاد که خودم رو نبخشم.

– چی می‌گی، آوا؟ کابوس دیدی؟

یک دستم را رها کردم، به صورتم کشیدم تا دلشوره و عذابم تمام شود.

– چی بین تو و مهشیده؟ به مهراد ربط داره؟

با شنیدن اسم مهشید زبانم دوباره به کار افتاد.

– قول بده هیچ‌وقت گولش رو نمی‌‌خوری… اون چیزی که نشون می‌ده نیست.

– گول کی؟ مهراد؟
– نه! نه! مهشید.

– باهات چیکار کرده؟
– فقط قول بده.

با انگشت شست، پشت دستم را نوازش کرد.

– آوا… نگران من نباش.

لبخند زد. لبخندش کنار آن چشم‌های سیاه، موهای آشفته‌ای که هوس می‌کردی با دست صافش کنی. فک محکم و زاویه‌دارش که نشان از مرد قوی درونش داشت.

همه به کنار، شانه‌ها و سینهٔ پهن و مردانه‌اش، مهشید حق داشت نتواند از او بگذرد.

کاش لاغر و قدکوتاه بود، کاش چشم‌هایش جاذبهٔ سیاه‌چاله‌ها را نداشت.

– آوا…؟

ولی صدایش، وقتی با مهربانی اسمم را می‌گفت خوب بود… کاش همیشه همین می‌ماند.

با نرمی پرسید:
– تو می‌خوای مواظبم باشی؟

خوشحال بود یا از دیوانه‌بازی‌ام سرگرم؟

دستش را سمت صورتم آورد، رشته‌موی روی صورتم را پشت گوشم فرستاد.

انگشتش ثانیه‌ای همانجا مکث کرد، بعد آرام و نوازش‌وار تا کنار چانه‌ام کشیده شد.

در آن اتاق قدیمی، میان آن نزدیکی، حس گرمی سرانگشتانش، تنم را به لرز نشاند.
من چه مرگم شده بود؟

پرسید:
– چرا فکر می‌کنی من نمی‌شناسمش؟

با دیدن نگاه آسوده‌اش… تعجب نکرده بود؟

البته که می‌دانست، او که مثل من ساده نبود، فقط من بودم که خودم را احمق نشان داده بودم.

دستم را از میان انگشتانش کشیدم و سعی کردم خودم را جمع‌وجور کنم.

ریزبه‌ریز عکس‌العمل‌هایم را زیر نظر داشت.

– فکر کردم دخترعمه‌ته. باورم نمی‌کنی.

جوابم را که داد، زمزمه‌اش درد داشت، تنهایی هم…

– توی شناسنامه‌م اسم‌ پدر فریبرزه، ولی فقط همون‌جا. من عادت دارم که اون‌هایی که باهام نسبت خونی دارن، نزدیک نباشن.

مگوترین‌هایش را برایم گفت.
بی جواب بود جمله‌اش.

در صورتم همدردی را دید، چون نگاهش نرم‌تر شد.

با لبخند، خودمانی پرسید:
– می‌دونی از کی خوابی؟

تعجبم دست خودم نبود.
– مگه ساعت چنده؟

به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
– این تنظیمه؟ دو ساعت خوابیدم؟!

دلخور شده بودم از بی‌خیالی‌اش.
– بیدارم نکردی؟

نیشخندی گوشهٔ لبش نشست که داشت لب‌هایش را هم کش می‌آورد.

– خروپف می‌کردی، نتونستم.
با دیدن سرخوشی چشمانش به او توپیدم.

– من خروپف نمی‌کنم.
– حرف هم می‌زدی؟

– نه…!
– منو صدا می‌زدی.

صدایم بالاتر رفت:
– نه…

در جوابم «آره» را کشیده گفت.
بعد از جایش بلند شد.

– برو یه آب بخور بگیر بخواب. منم شنگول و منگول نیستم که گول بخورم.

پتو را روی سرم کشیدم.

«دست‌خوش! بازهم سرگرمش کردی، آواخانم.»

 

#البرز

بالاخره بعد از دو هفتهٔ سخت و پرکار به تهران برگشته بودم.

و حالا اولین ملاقات‌کننده‌ها برای دیدنم آمده بودند.

عمه‌کتی، روحیه و ظاهرش از دفعهٔ قبلی که او را دیدم خیلی بهتر شده بود.

درحالی‌که حلقه‌اش را در انگشت می‌چرخاند، گفت:

– پس بالاخره تصمیم گرفته املاک رو تقسیم کنه.

با تعجب به او نگاه کردم.

– کی؟

– مگه خبر نداری؟ خانم ازغدی بزرگ… وکیلش رفته یزد.

ماه‌منیر! پس استراحت همه‌اش بهانه بود.
سعی کردم صورتم را بی‌حالت نگه دارم تا نشان ندهم غافلگیر شده‌ام.

مهشید به‌طرف مادرش برگشت و سعی کرد حقیقتی که گفته شده بود را بی‌اهمیت نشان دهد‌.

– اون‌جوری که شما فکر می‌کنید نیست، انگار داره یه تغییراتی تو وصیتنامه‌ش می‌ده، مثلاً سهم شما رو مشخص می‌کنه.

و اگر فقط برای اینکه دور از من باشد در یزد مانده، پس وکلیش را برای یک تغییر ساده در وصیت‌نامه به آنجا نکشانده بود؛ به‌راحتی می‌شد فهمید موضوع به این راحتی‌ها که مهشید نشان می‌داد نیست.

محبت عمه، ناگهان زیاد شد.

– باید ازت تشکر کنم.

بی‌حواس پرسیدم:

– بابت چی؟

– بابت اینکه توی اتریش حواست به مهشیدم بود.

نگاهم به‌سمت مهشید برگشت که با آب‌وتاب برای مادرش شروع به توضیح کرد:

– مامان‌جان، نمی‌دونی چقدر هوای منو داشت، چندباری که رفتم آپارتمانش خیلی ازم پذیرایی کرد.

واقعاً بغض کرده بود؟

– اونجا خیلی تنها بودم، البرز… دلم که می‌گرفت منو بیرون می‌برد.

این حرف‌ها را از کجا درمی‌آورد؟

– این‌جوری که تو می‌گی نبود.

دستش را روی شانهٔ مادرش گذاشت تا به‌جای من به او نگاه کند.

– مامان‌جان، به حرفاش گوش ندید، فقط نمی‌خواد که شما بدونید برعکس ظاهرش چقدر مهربونه.

چشم‌های عمه‌کتی که از افتخار و محبت براق شد، اجازه نداد بیشتر روی حرفم اصرار کنم، اما گفتم:

– اصلاً این‌طور نبود، ما فقط چند بار همدیگه رو دیدیم.

عمه با قدردانی به‌سمت من برگشت.

– ممنون که به قولت عمل کردی، پسرم.
قول؟ همان که وادارم کرد که بگویم مواظب دخترش هستم؟

برای عوض کردن بحث گفتم:

– ازتون پذیرایی نکردم.

عمه بلند شد.

– من می‌رم برات قهوه دم کنم، داری تو آشپزخونه؟

– توی کابینت سمت راست هود گذاشتم.

با رفتنش کمی خم شدم و با انگشت به مهشید اشاره کردم نزدیک بیاید. طوری به سمتم خم شد، گیپور سفید لباس‌زیرش از یقهٔ بلوز مشکی پیدا شد.

امتداد نگاهم را دنبال کرد و اغواگرانه لبخند زد.

نگاهم را بالا کشیدم و با پوزخند زمزمه کردم:

– بازی دوست داری، دخترعمه؟

بیشتر خم شد، ابرویش را بالا داد و با شیطنت جواب داد.

– بستگی به هم‌بازیم داره، پسردایی.

سرم را عقب کشیدم.

– من هم‌بازی خوبی نیستم، چون اصلاً بازی بلد نیستم.

برق تفریح و مبارزه‌طلبی در چشمش درخشید.

– حاضرم بهت یاد بدم، خصوصی…

نشان داد ملایمت بی‌فایده بود.

– سرت رو از زندگی من بکش بیرون!

گوشهٔ لبش را به دندان گرفت و چشمانش را خمار کرد.

– از پسرای هاتی مثل تو خوشم می‌یاد، باور کن دست خودم نیست.

لم دادم و دست‌هایم را روی سینه گره کردم.

– تو که نمی‌خوای مادرت راجع به پولی که ماه‌منیر، هر ماه می‌ریزه به حسابت چیزی بفهمه؟

او هم تکیه داد، تکه‌ای از موهای اتوشده‌اش را از پشت‌ شانه روی سینه‌اش انداخت و درحالی‌که با انگشت آنها را شانه می‌کرد جواب داد.

– به‌زودی به اون پول‌خردا احتیاجی ندارم.

– منظورت از چیزایی که به مادرت گفتی چی بود؟ تاجایی‌که شناختمت بیخود حرفی رو نمی‌زنی.

لب‌هایش را غنچه کرد و با صدایی که عمداً می‌کشید ادامه داد:

– فقط چهارتا تعریف ازت پیش مامانم کردم، اینکه این‌قدر حساس شدن نداره، عزیزم.

صدای زنگ، در خانه پیچید.
پیچ‌و‌تابی به بدنش داد و از جا بلند شد.

چشم از راه رفتن و منظرهٔ پشتش گرفتم و به گچ پایم دادم، به تنها یادگاری نوشته‌شده روی آن.

با شنیدن یک «سلام» آشنا سرم را به‌سرعت بلند کردم.

آوا بود، با پالتوی یشمی‌رنگ کوتاه و روسری بزرگ گل‌دار.

صدای شکستن وسیله‌ای از آشپزخانه آمد.
عمه‌کتی را فراموش کرده بودم.

جملهٔ «تو اینجا چیکار می‌کنی؟» عمه‌کتی در «سلام، آوا»ی سرزندهٔ مهشید گم شد.

نگاه آوا به نوبت از عمه به مهشید می‌چرخید.
با تکیه به دستهٔ مبل بلند شدم.
چند قدمی به سمتش رفتم.

بی‌دفاعی‌اش باعث می‌شد بخواهم جلو بروم و دستم را دور شانه‌اش بیندازم، لعنت به این پای لعنتی، اگر برای کنار او بودن از او به درد نمی‌خورد.

– سلام، چرا اونجا وایسادی بیا تو.

بالاخره توجهش را به من داد.

– مزاحم شدم، می‌رم یه وقت دیگه میام.

– بیا تو، خیلی‌وقته ندیدمت.

لبخند مرددی روی لبانش سایه زد، کاملاً متضاد با لرزش چشمان زیبایش.

عمه با صورتی درهم از آشپزخانه آمد و کنارم نشست، ظاهراً از قهوه درست کردن پشیمان شده بود.

دستور داد:

– آوا! برو چند تا قهوه برامون بریز.

– چشم، خان‍…

«خانم» را با دیدن نگاه عصبانی من فروخورد.
تسلط و اطاعت‌پذیری و نفوذی را که عمه درطی سال‌ها در آوا نهادینه کرده بود را می‌شد از دستپاچگی حرکات دخترکم دید.

خواست پالتویش را درنیاورده وارد آشپزخانه شود که بازویش میان انگشتان همایون گیر کرد.

با دیدن همایون، پشت‌سرش خیالم راحت شد.

آرام کنار گوشش گفت:

– تازه رسیدی، برو بشین، من میارم.

سلامی سرسری به عمه و دخترش داد
و خودش وارد آشپزخانه شد.

این آوای مردد که وسط اتاق ایستاده و دکمه‌اش را در دست می‌چرخاند شبیه آن دختری بود که تازه به خانهٔ ماه‌منیر آمده بود.

نشستم، به کنارم اشاره کردم و گفتم.

– بیا اینجا، از مسابقات چه خبر؟

پالتویش را بالاخره کند. شالش را برداشت، می‌دیدم که آرام انجامشان می‌دهد داشت برای آرام شدن وقت می‌خرید.

نفس عمیق بی‌صدایی کشید.
عمه حواسش را به گوشی‌اش داده بود، اما مهشید، با دقت و لبخند خیره‌اش بود.

دوباره به کنارم اشاره کردم. تردید را دیدم، اخم کردم. بالاخره تصمیمش را گرفت و آمد و کنارم نشست.

– اون‌قدر که فکر می‌کردم خوب نبودم، حق با استاد بود.

– چندم شدی؟

– دوم.

– اونقدری جایزه دادن که پیتزا مهمونمون کنی؟

خندید.

– سه میلیون.

– همونم خوبه.

همایون با سینی قهوه آمد. آن را روی میز گذاشت‌ و نشست.

مهشید وسط صحبتمان پرسید:

– هنوز از شطرنج خسته نشدی؟

آوا نگاهی به عمه‌کتی که فنجان قهوه‌اش را برمی‌داشت انداخت، دلتنگ بود؟ دختر ساده و باگذشت من.

مهشید وقتی جوابی نشنید ادامه داد:

– من ژیمناستیک می‌رم، خیلی برای هیکل خوبه.

اشتباه می‌کردم یا شبیه دختربچه‌های حسود شده بود؟

سکوت جمع آزاردهنده بود.

شاید اگر با ماه‌منیر بزرگ نشده بودم درکی از رفتار عمه نداشتم، کاملاً آوا را ندیده می‌گرفت، مانند بانوی خانه‌ای که خدمتکارش را…

بالاخره همایون بلند شد و به بالکن رفت، هرچقدر منتظر ماندم بوی سیگارش نیامد، این‌هم برای خودش یک پیشرفت حساب می‌شد.

عمه فنجانش را که در سینی گذاشت بلند شد و پالتویش را از روی دستهٔ مبل برداشت.

– ما دیگه بریم، گچ رو که باز کردی پیش ما بیا، پسرم.

من هم به احترامش بلند شدم.

آوا کنارم بود، حتی خداحافظی را هم از دهانش نشنیدم.

بیرون که رفتند، نشست.

– چرا دلم براش تنگ می‌شه؟

همایون هم بالاخره دل از منظرهٔ دودی شهر گرفت و کنارش نشست.

– خریّت.

– می‌دونی، همایون؟ بچه که بودم برام بت بود. وقتی تنها باشی، غریب، به هرکی که نزدیکته وابسته می‌شی.

– بریز دور هرچی بوده، دیگه نه تنهایی نه بچه.

کاش برای خودش هم اینها را تکرار می‌کرد.
جملات بعدش اما….

– یه مرغ جرئت نداشتم جلوش سر بزنم، دو روز براش گریه می‌کرد. حالاش رو می‌بینم، وقتی فکر می‌کنم از خونه بیرونت کرده دلم می‌خواد گیساش رو بگیرم بکشم، حسابی از خجالتش دربیام.

آوا بی‌اراده خندید.
تلنگری به پیشانی آوا کوبید که «آخ» او بلند شد.

– خوشت اومدا.

– نه به خدا! فقط از تصورش خنده‌م گرفت.

– خودتی! حالا پا شو اینا رو جمع کن! به‌خاطر تو بود، وگرنه کوفتم جلوی اون دختره نمی‌ذاشتم.

درحالی‌که پیشانی‌اش را می‌مالید بلند شد و گفت:

– فقط حرفش رو زدی، کتک رو من خوردم.
با لبخند به حرف‌هایشان گوش می‌کردم.
فقط دلم می‌خواست بپرسم کدوم دختره؟ منظورش عمه بود یا دخترش.

آوا که سینی را می‌برد، همایون گفت:

– من باید برم عمارت، یه سر به این نگهبانایی که برای خونه گذاشتم بزنم، ببینم چیکار می‌کنن. از مجتبی آبی گرم نمی‌شه.

– آوا چی؟ نمی‌رسونیش؟

– فردا جمعه‌ست، بمونه پیشت.

دستم را به سینه گره زدم، پوزخندی گوشهٔ لبم نشست.

– چی شد نمی‌بریش؟ تو که می‌گفتی منو خونه‌ش راه نده، می‌ترسیدی از جنس خرابم.

یک ‌تای ابرویش را بالا داد، تلنگری به گچ پایم زد.

– با این پا مثلاً چه غلطی می‌خوای بکنی؟

– ای تو روحت، همایون! یادم ننداز.

تن صدایش را پایین آورد.

– کتی و این دختر پاچه‌پاره‌ش رو دیده به‌هم ریخته. از دلش درآر.

با دیدن برق چشم‌هایم که منتظر رفتنش بودم، نوبت او بود پوزخند بزند.

– یه ساعت دیگه پسر کوچیکهٔ کتی میاد اینجا، مهرزاد.

– الان باید پیداش شه؟ الکی الکی فامیل‌دار شدم.

بلند شد، کتش را برداشت و روی دست انداخت.

سر راه از آوا خداحافظی کرد. دم در هم با شیطنتی که از سنش بعید بود چشمک زد و با سر به آشپزخانه اشاره کرد.

با بسته شدن در بلند شدم، عصا را برنداشتم که صدایی ایجاد نکنم.

ظرفی داخل ظرفشویی نبود، اما جلوی سینک ایستاده بود، خیره و غمگین.

سعی کردم با تکیه به اپن بی‌صدا پشت‌سرش برسم.

دو هفتهٔ لعنتی تمام شده بود و همین‌طور طاقت من.

پشتش ایستادم، سرم را خم کردم و رایحهٔ خوش و شیرین پوستش را نفس کشیدم.
تکان خورد.

خواست کنار بکشد. که دستم را دورش حلقه کردم، یکی دور شکم و دیگری شانه‌هایش.

– البرز… پات.

لب‌هایم را روی موهایش گذاشتم.

دلم برایش تنگ شده بود، سرم را خم کردم و شقیقه‌اش را بوسیدم، لب‌هایم را روی پوستش کشیدم، تا کنار لب‌هایش.

حبس شدن نفسش در سینه را احساس کردم.
پوستش نرم و خوش‌بو بود.

– اولین‌باری که دیدمت، حس آدمی رو داشتم که تو دل جهنم یه لیوان موهیتوی خنک جلوش باشه.

کمی فاصله گرفتم.

– بچرخ!

لحنم دستوری بود، صدایم از حجم احساس خش برداشته بود.

دختر حرف‌گوش‌کن من چرخید. قدرشناسانه پیشانی‌اش را بوسیدم.

کمرش را گرفتم و او را بالای کابینت نشاندم.
جیغ زد.

– پا… پات…

حالا صورتش روبه‌روی صورتم بود. زندگی در همین آغوش معنا داشت، بدون او…

– تو ‌رو از مادرت خواستگاری می‌کنم، ماهی هم موافقه. اینجا رو می‌فروشم، دیگه نمی‌خوام مثل مسافرا زندگی کنم، یه خونه می‌خرم؛ یه خونهٔ واقعی، مال من و تو.

نم باران در چشمانش درخشید و مثلث برمودای آغوشم او را در خودش کشید.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫13 دیدگاه ها

  1. عالی بود من تو دو ثانیه دیدم😍
    البته آرزو میکنم پایانش خوش باشه،خواب آوا واقعیت نداشته باشه،البرز مثل باباش نباشع، آوا یکم جنم و غرور داشته باشه،در طول داستان از اینکه این رمان و خوندم پشیمون نشم،مثل رمانای خان زاده ای نباشه و البرز۲۰تا۲۰تا زن نگیره،مهراد باشه تو داستان تا حس حسادت تو وجود البرز همیشه باشه(چون مهشید هست و می‌دونم میخواد یه غلطایی کنه و رمانو بهم بزنه😒) ، همایون با سالی ازدواج کنه،اون کتی بدبخت بدبخت تر بشه🤲،قضیه طوری نشه که البرز بد بشه و آوا رو اذیت کنه و………..
    آخری خیلی مهم بود😅👌
    چقد نوشتم😐 اما بقیه هم داشت اما حوصله ندارم بنویسم امیدوارم همشون بشه و رمان مزخرف نشه چون از رمان پسرخاله تجربه داریم که رمان ممکنه یکدفعه فرو بریزه😑

    1. همایون با سالی ازدواج کنههههه😵😵😵😵😵سالی چای بچه همایونه😐مهراد نباید باشه و اینکه اوا ساده است نمیتونه خودش و بگیره و همین داستان زیبا میکنه و شجاعت خالصانه اوا

    2. واقعا گل گفتی خدا کنه خراب نشه و پشیمون نشیم فقط آوا البرز بهم برسن خوب خوش من هیچی دیگه نمی‌خوام خداااااااااااااااااا

      1. تهش آوا و البرز باهم ازدواج می کنن
        ماهی می ره یزد
        مهرداد و مهشید می رن به……
        همایون عاشق همسایه اش می شه
        سالی هم عزب می مونه
        خانواده ی البرز هم ازشون خبری نیست

      1. آره واقعا ایشالا مهشید بمیره 😤🙄 و اینکه مهدیه من برای این گفتم سالی چون احساس میکنم سالی یه حسایی به همایون داره و اینکه من تا حالا صدتا رمان خوندم مطمئن باش اگه مهراد نبود البرز هیچ وقت پا پیش نمیزاشت 👌👌👌👌

  2. عزیزم نویسنده اینجا نمیاد اصلا نمیدونم از وجود اینجا خبر داره یا نه
    ادمین عزیز رمان پیششون خریدن چون رمان خیلی وقت تمام شده
    اتفاقعن نویسنده داره رمان جدید می‌نویسه خیلی قشنگ
    اگه دوست داری باهاش در ارتباط باشی باید تلکرام داشت باشی بعد کانال رمان جدیدش پیدا کنی اونجا آیدی تلگرامش هست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن