رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 58

سرش که روی شانه‌ام فرود آمد. تمام زندگی و گذشته‌ام در غباری ناپدید شد. نفسی در گودی گردنش گرفتم.

لب‌هایم رگ تپندهٔ گردنش پیدا کرد و رویش بوسه زد.

پرندهٔ کوچکم در آغوشم تسلیم من بود.

سرش را بلند کرد و چشمان از عشق درخشانش را به من گره زد.

راستی این همان نگاهی بود که در گذر دوران مردها را دچار غرور می‌کرد؟

همان نگاهی که به تو احساس مردانگی می‌داد؟

چقدر جنگ، خون‌ریزی، شکار، اکتشاف، شعر در طول زمان به‌خاطر دیدن همین نگاه ستایشگر در چشمان زنان رخ داده بود؟

مالکانه، محکم، در آغوش گرفتمش…
پیشانی‌اش را بوسیدم، با زل زدن به چشم‌هایش با شیطنت گفتم:

– از اون شبی که زنگ خونه رو زدن و تو از روی کابینت پریدی و رفتی، این فانتزی ولم نمی‌کرد که روی کابینت بشینی و ببوسمت.

خیره به صورتم خندید.
چشم‌هایش آره و لب‌هایش نه می‌گفت.

سرم را خم کردم، منتظر بله روی لب‌هایش.
نفسم از انتظار نشانه‌ای از او گرفته بود.
لب پایینی‌اش لرزید.

تحملش سخت شد، تحمل این‌همه نزدیکی.
لب لرزانش را بوسیدم، و دوباره…

بی‌اراده بوسه‌ام عمق پیدا می‌کرد.

انگشتانش که در شانه‌ام فرورفت هم نتوانست هشیارم کند، دیوانه‌تر شدم.

نه زمان در ساعتی جا می‌شد و نه مکان در دیواری…

در بی‌زمانی بوسه‌اش، عشق کربنی بود که الماس‌وار متبلور شد.

طعم لب‌هایش بی‌نظیر بود…

با دست‌هایم دور کمرش را محکم گرفتم، پوستش زیر لمسم گرم می‌شد.

نشانه‌ای از من، لب‌هایش از بوسه‌ام رنگ داشت.
– قسم می‌خورم، قسم می‌خورم… لعنت بهت، دختر… من عاشقتم…

لب‌های قرمزش خندید، اما…

دست‌هایش را مقابلم بالا گرفت. می‌لرزید، اشکی که روی صورتش چکید مردانگی‌ام را نشانه می‌رفت.

سرش بیشتر خم شد، صدایش هم در بغض شناور بود.

– من خیلی جلوی تو ضعیفم، از این حسی که بهت دارم می‌ترسم. زیادی روی من کنترل داری.

لبخندم فاتحانه بود.

– یادته برای اولین بار باغچه‌ت رو دیدم؟ چشمات… روحم رو لمس کرد، منی که به هیچ غریبه‌ای اجازهٔ نزدیک شدن نمی‌دادم … اعتراف می‌کنم اولش ترسیدم، ولی شجاع‌تر از تو‌ بودم، چون یه ساعت نشده دوستش داشتم. مثل یه مرده بودم که قبرم برات تنگ شد.

انگشتش را بی‌اراده روی لب‌هایم گذاشت.

– حرف مردن رو نزن.

نفسش مانند «آه» از سینه رها شد.

– دلم خیلی شور می‌زنه، البرز…

– من هستم، همیشه کنارتم.

– عادت ندارم از بقیه گلایه کنم، ببین.

به فاصلهٔ بینمان، به دستم که بازویش را نوازش می‌کرد اشاره کرد.

– فقط چند دقیقه باهم تنها بودیم، فکر می‌کنم دیگه نشه احساس بینمون رو ‌کنترل کرد.

بوسهٔ سریعی روی نوک بینی‌اش نشاندم.

– به مادرت می‌گم، ماهی هم که موافقه، عقد می‌کنیم، بعد…

صدای زنگ واحد در ساختمان پیچید.
صدایی عجیب و پشت‌سرهم.
آوا از کنارم پایین پرید.

– مهرزاده.

خواست رد شود که بازویش را گرفتم.

– نگو که می‌خوای بازم ازم فرار کنی.

سرش را پایین انداخت.

با اطمینان کامل گفتم:

– بریم محضر عقد کنیم.

به معنای واقعی وحشت کرد.

– یواشکی؟

– نه! به مامانتم می‌گیم و ماهی…

– اینجا ایرانه، البرز…

صدای زنگ تمامی نداشت.

دستش را رها کردم، باعجله رفت و بدون حتی نگاهی در را باز کرد.

واقعاً مهرزاد پشت در بود.

– سلام، بر ژولی‌پولیِ ‌خودم.

– سلام. چقدر دیر کردی.

قدمی به داخل گذاشت.

– بالکن رفته بودی؟

– نه!

– انگار توی طوفان بودی. موهات شده مثل موهای جودی ابوت، تو هوا مونده.

باید زودتر تکلیفم را روشن می‌کردم. دست مهرزاد که داشت آشفتگی موهای آوا را صاف می‌کرد، خونم را به جوش می‌آورد.

سلام کردم و جلو رفتم.

دستش را برداشت و به سمتم آمد.

– سلام، زدن ناکارت کردن که. اوه! اوه!

– یه هفته مونده، گچ رو باز می‌کنم. بعد تکلیف همه‌چیز را روشن می‌کنم.

چند ‌روز‌ دیگر هم گذشت، از ماه‌منیر چیزی دربارهٔ وکیل نپرسیدم، یاد حرف‌های فریبرز دربارهٔ طمع‌کاری من که می‌افتادم، به خودم می‌گفتم که دخالت نکنم. سرنوشت آن املاک ربطی به من نداشت.

مهرزاد، عصرها،‌ بعد از تمام شدن ساعت‌های خدمت به سوئیت می‌آمد. کاری می‌کرد که همان تنهایی را ترجیح دهم.

وقتی می‌رفت باید زنگ می‌زدم تا خدمهٔ هتل تمام واحد را تمیز کنند.

صبح همایون می‌آمد، باهم نرمش می‌کردیم، حرکت‌هایی که می‌توانستم انجام دهم را به من تمرین می‌داد.

بالاخره بعد از چند روز فراری شدن از من قرار شده‌ بود آوا بیاید.

مهرزاد یک نایلون بزرگ تخمه آورده و درحال دیدن فوتبال نصفش را پوچ کرده بود.

– مهرزاد گند زدی به این اتاق که، من اینجا زندگی می‌کنما…

– البرز… تو پات شکسته، اخلاقت بدتر شده‌ها… دقت کردی؟

– چرت نگو، لای انگشت پام می‌خاره… دستم نمی‌رسه، ببین می‌تونی بخارونی؟

– من به انگشتای چرک تو دست نمی‌زنم… حالم بد می‌شه.

– پس اومدی چه غلطی بکنی؟ از من مراقبت کنی یا تخمه بشکونی؟

این چند روز چیزی از اعصابم باقی نگذاشته بود، نه خودش، نه آوا با نیامدن‌هایش…

قبل از اینکه مزخرف جدیدی را به‌جای جواب تحویلم دهد صدای زنگ آمد و با بازشدن در آوا با کیسه‌های کمپوت و یک نایلون موز وارد شد.

– سلام…

با سر سلام کردم. مهرزاد دست از لودگی برنمی‌داشت.

– بیا آوا، بیا کمکش کن که سلسله‌جبال البرز ترک خورده… تازه کف پاشم می‌خاره، دستش نمی‌رسه.

– اذیتش نکن، مهرزاد.

رو به من کرد:

– خیلی درد داری؟

سرم را به علامت نفی تکان دادم.

از بس لای انگشتانم می‌خارید… صورتم قرمز شده بود.

مهرزاد در یک کمپوت را باز کرد و مشغول خوردن شد. آوا کلافه آشغال موزی را از روی مبل برداشت و غر زد:

– اینا رو برا البرز گرفتم، تو چرا داری می‌خوری؟

– غر نزن، می‌خوای کمک کنی برو لای انگشتای پاش رو بخارون، دستش نمی‌رسه.

آوا چینی به بینی‌اش داد. مهرزاد به قیافه‌اش ‌خندید، حتی من هم.

نگاهم، دلتنگ، به سراپایش بود. البته اگر مهرزاد اجازه می‌داد.

– آوا بیا یه کیسه پلاستیک ببند به پاش من ببرمش حموم.

– می‌تونی؟ یهو نیفته…

– نه… برو پلاستیک بیار… چند تا پلاستیک بیار… پاش خیلی درازه…

رو به من، با لودگی گفت:

– همه هیکلت لنگه چرا؟ پا شو بریم حموم چرکت کنم… بلکه یه‌کم سفید شی…

– من حموم نمیام. می‌افتم مهرزاد، تو هم که حالیت نیست.

آوا دخالت کرد.

– برو حموم، البرز… سبک می‌شی.

مهرزاد می‌خندید…

– دیدی؟ آوا هم فهمید بوی عرق می‌دی!

کاش می‌توانستم عصا را در حلق مهرزاد فروکنم. به‌جای اینکه به من کمک کند، مشغول خوردن موز سوم بود.

– چون صبح ورزش کردم، همایون عجله داشت، نموند کمک کنه دوش بگیرم.

آوا خودش را حایل بدنم کرد تا بلند شوم.
دل دلتنگم از عطر موهایش نفسی برداشت.

با دقت دور گچ را مشما پیچید و داخل حمام زیر دوش صندلی گذاشت تا بنشینم.
گلایه کردم:

– اینم اولین تنها موندنمون تو حموم.

گونه‌هایش قرمز شد، ولی چشم‌غره را فراموش نکرد.

– بشین، البرز! الان مهرزاد میاد کمک کنه لباسات رو دربیاری… منم برم اتاق رو جمع کنم، گند زده.

– لازم نیست، خودم می‌تونم…

مهرزاد که وارد حمام شد، آوا بیرون رفت.

– خب، البرز جان…‌ بکن و بریز…

– چی؟

– می‌گم بکن و بریز… در بیار… لباسا خارج… تیک‌آف کن لباسات رو…

– تو کمک کن شلوارم رو دربیارم، بعد برو بیرون.

– بیرون میرون من نمی‌رم…

– ساکت شو، مهرزاد! یه جوری می‌زنمت که…

به میان حرفم پرید و داد زد:

– آوا، این مرتیکه دست بزن داره… داره منو تهدید می‌کنه…

آوا پشت در آمد. من هم داد زدم.

– آوا، بیا اینو ببر بیرون.

– مهرزاد، اذیتش نکن. کمک کن حمام کنه.

– خب نمی‌ذاره، شورتشو درنمیاره… با شورت که حمام نمی‌کنن.

ناگهان پای مهرزاد سرخورد و با صدای بدی ولو شد.

آوا خودش را به داخل حمام رساند…
من با لباس‌زیر ایستاده بودم و مهرزاد پخش زمین بود.

دستش را روی سینه‌اش گذاشت. نفس راحتی کشید و گفت:
– وای البرز! فکر کردم تو افتادی…

دیدن قیافهٔ مهرزاد با شنیدن حرف آوا به تمام بدبختی این پای شکسته می‌ارزید…

– آوا! من افتادما.

دست زیر بازوی او انداخت تا بلندش کند.

دستش را ببرون کشید و خودش سر پا شد.

کلافه گفت:
– به من توضیح بدید که اینجا چه خبره.

– چه خبر باید باشه مثلاً؟

– من بیفتم و آوا غصهٔ تو ‌رو بخوره؟
با اشاره به خودم جواب دادم.

– مثلاً پای من شکسته‌ها.
– منو رنگ نکن.

به آوا اشاره کرد و گفت:
– این نفس بکشه من می‌فهمم یه خبری شده.

– الان، با این سر وضع، باید بهت چی رو توضیح بدم؟

– من با آوا می‌رم بیرون، اون بهم توضیح می‌ده.

ناگهان همه‌چیز از شوخی‌های بی‌مزه به خط‌و‌نشان رسید.

– نه! خودم می‌گم، پنج دقیقه دیگه بیرونم.

جلو آمد، سینه سپر کرده.
– به نفعته قانعم کنی‌.

اگر به‌خاطر آوا نبود نشانش می‌دادم.
– پنج دقیقه.

سریع‌ترین دوش دنیا را گرفتم.
مهرزاد، ایستاده بود، منتظر.

حولهٔ کوچکی که موهایم را با آن خشک کردم را کنار گذاشتم و نشستم.

از آوای نگران به مهرزادی که بالای سرم ایستاده بود چشم گرداندم.

آوا زمزمه کرد:
– من می‌گم برات.
– ششش…

از پسر لوده‌ای که همه را می‌خنداند اثری نبود، مردی روبه‌رویم ایستاده بود که به حریمش وارد شده بودم.

– من ازش خواستگاری کردم.
– خب؟

– جوابم رو نداده.
نگاهش به آوایی که در خودش جمع شده بود افتاد.

در نگاهش نمی‌دانم چه بود، اما…
خواست چیزی بپرسد، لحظه‌ای مکث کرد. مخاطبش آوا بود.

– همیشه من آخرین نفرم که بهش بگی؟

آوا از جایش بلند شد، کنار من ایستاده بود اما او را صدا زد.
– مهرزاد…

با دست مرا به او نشان داد.

– دوستش داری؟ اینو؟

چشمم به اویی بود که نگاهش را به من نمی‌داد، اگر می‌گفت «نه»؟

حتی نفسم هم درنمی‌آمد.
فقط وقتی «آره» را با سری پایین گفت ضربان شقیقه‌ام متوقف شد.

مهرزاد هنوز عکس‌العملی نشان نداده بود، شوکه‌، گیج می‌زد.

سرش را چند بار بالا و پایین کرد و از خانه بیرون رفت.

آوا خواست دنبالش برود، شانه‌اش را گرفتم.
– برمی‌گرده.

برای اولین بار دستم را پس زد و صدایش بالا رفت.
– برنمی‌گرده‌.

در خانه را نبست، جلوی آسانسور بود بدون اینکه دکمه‌اش را زده باشد.

آوا بی‌قراری می‌کرد، زمزمه‌های آرام و نامفهومش را می‌شنیدم.

با گام‌هایی بلند به داخل برگشت، در را بست، چشم‌های قرمزش را به من دوخت.

– این دختری که اینجا وایساده، از خواهرم برام خواهرتر بوده، از مامانم بیشتر برام مادری کرده، خوشبختش می‌کنی!

نپرسید، دستور داد.
– سعی خودم رو می‌کنم.

مشت آوا روی شانه‌اش فرود آمد.
– احمق! احمق دیلاق! فکر کردم ولم کردی. بی‌شع‍…

مهرزاد او را در آغوش گرفت.
ادامهٔ ناسزا روی شانهٔ مهرزاد گم شد.

صورتش را روی سر آوا گذاشت…
– خواهر کوچولوی من.

صدایش گرفته بود.
دور از احساس مالکانه‌ام، به دوستی‌شان غبطه می‌خوردم.

هم این، هم اینکه تحمل دیدن نزدیکی و وابستگی آوا به او را نداشتم.خواستم از آنها دور شوم، اما در این اتاق کوچک…

– فکر کردم رفتی.
– سرجهازیتم، گَمَج‌جان.

صدای او هم خش داشت، مرد به این بزرگی گریه می‌کرد.
———————–
گَمَج: قابلمهٔ گلی (کنایه از خنگ بودن)

خمیره‌اش با همهٔ هم‌خون‌هایم فرق داشت، شاید شبیه پدرش بود.

احساس می‌کردم باید از اتاق بیرون بروم، هم برای به آنها فضا بدهم تا حرف بزنند، هم اینکه…
نمی‌دانم…

عصایم را برداشتم، از کمد دم در ژاکت.
مهرزاد صدایم کرد.

– البرز! کجا؟

– می‌رم پایین، پیش سیاوش.

سیاوش را در رسپشن هتل پیدا کردم، با دیدنم از پشت میز بیرون و‌ جلو آمد.

– چطوری، پسر! کی راحت می‌شی پس؟
– زیاد نمونده.

– بریم کافی‌شاپ هتل یا اتاقم.
– اتاقت…

کلید انداخت و در اتاقش را باز کرد.
وقتی نشستم پرسیدم:

– مهمون داشتی، سیا؟

کمی دستپاچه شد.
– نه چطور؟

گیلاس را بلند کردم و به لبه‌هایش نگاه کردم، ردی از رژلب قرمز روی لبه‌هایش داشت.

بطری شراب روی میز را برداشتم.

لیبل روی بطری می‌گفت که شراب شاردن 2010 است، نوشیدنی مورد علاقهٔ اکثر زن‌هایی که دیده بودم.

با دیدن شراب قرمز گران‌قیمت گفتم:

– چه کلاس‌بالا هم بوده. چطور تو ایران شاردن پیدا کردی؟

– آشنا داشته باشی، همه‌چی پیدا می‌شه.

گیلاس را از دستم گرفت و روی سینی گذاشت، بعد کلاً سینی را روی میز کارش، دور از دسترس من.

دستپاچه بود.

– یادم رفت تمیز کنم، تازه نیست، مال چند ساعت پیشه.

– چیزی شده، سیاوش؟
– نه! چطور؟

مشکوک‌ پرسیدم:
– مهمونت کی بود؟

کمی پرخاش‌گرانه جواب داد:

– من که نباید قرارهای کاریم رو لو بدم.

خندیدم و برای آرام ‌کردنش کردنش گفتم:
– قرار با یه خانم با شراب و رژلب قرمز… چه قرارهای کاری شیرینی داری تو!

دستی در موهایش فروکرد. لحظه‌ای نگاهم کرد و گفت:
– هنوز جدی نشده.

– شیطونیای تو قرار بود جدی بشه، تا حالا شده بود.

برای بیرون آوردنش از لاک‌ دفاعی گفتم:

– از باشگاه چه خبر؟ همایون می‌گفت مرتب می‌ری.

– ورزش نکنم مریضم.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *