رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 59

– راستی، سیاوش… داشتن تو راهروها دوربین کار می‌ذاشتن.

– آره گفتم یه‌کم امنیت هتل رو بیشتر کنم، دوربینای قبلی کمه، نقطه کور زیاد داریم. چند روزی طول می‌کشه. می‌خواستم یکی هم جلوی در آپارتمان تو بذارم. البته اگه بخوای؟

– بذار، تا حالا هم کوتاهی کردی.

دستپاچه بود، گیج.

– البرز!

– بله؟!

کمی دل‌دل کرد، بالاخره پرسید:

– بین تو و دخترعمه‌ت چیزیه؟

کمی طول کشید تا معنی سؤالش را بفهمم.

– چی باید بین ما باشه؟

– هیچی، همین‌جوری پرسیدم.

– همین‌جوری که سؤال به این مزخرفی نمی‌پرسن.

– آخه گاهی میاد اینجا دنبالت، کنجکاو شدم.

– سیا، کاری به کارش نداشته باش!

درلحظه عصبانی شد و توپید:

– چیزی نیست و غیرتی می‌شی؟

نگاهش کردم.

– رفیقمی، من برای خودت می‌گم اون برام مهم نیست.

– نسیه حرف نزن، البرز!

بلند شدم، عصای لعنتی را زیر بغل زدم.

– من گفتم تو نمی‌خوای بشنوی.

دستم را گرفت.

– البرز… کجا…. غلط کردم، بشین.

جلوی در ایستاد تا بازش نکنم.

– گفتم غلط کردم دیگه، البرز…

– کی دیدیش؟

– چند ساعت پیش، مهرزاد رو رسوند، یه‌کم پیشم نشست.

دستی به سرش کشید و گفت:

– نمی‌دونستم ناراحت می‌شی.

– چی می‌گفت؟

– هیچی…

غریدم:

– سیا!!

– خدایا، البرز… گفت اتریش خونهٔ پدرت بوده، همینا…

بعد که دید از خیره نگاه کردن دست برنمی‌دارم زیر لب گفت:

– دربارهٔ آوا پرسید، هیچی نگفتم…

– چه عجب! افسارت تو کله‌ت نیست که…

خنده‌اش گرفت.

– خیلی خوشگل بود، بی‌شرف.

– حالا برو کنار، مهمون دارم.

– خدایی؟

با دست کنارش زدم.

تا دم واحد همراهم آمد، بیهوده، من که دلخور نشده بودم.

هرکسی اندازهٔ درکش از زندگی می‌فهمید، حماقت کسی به من ربطی نداشت.

 

#آوا

صدای وسیله‌ای که با آن گچ پا را می‌بریدند در سرم اکو می‌شد.

می‌دانستم پیش نمی‌آید، اما از صدایش می‌ترسیدم. اگر حواسشان پرت می‌شد…

وقتی بالاخره در باز شد و البرز و مجتبی از اتاق بیرون آمدند، نفس راحتی کشیدم.

مجتبی خواست زیر بازویش را بگیرد، کمی می‌لنگید، اما اجازه نداد. کنارم روی صندلی نشست.

– ببینم پاتو…

– چیزی نیست، خوبه.

– بریم؟

وقتی بلند شد، دستم را روی بازویش گذاشتم.
انگشتانم را برداشت و میان انگشتانش قفل کرد.

– من خوبم، آوا.

وقتی سوار ماشین شدیم عقب کنار من نشست تا مجتبی رانندگی کند.

سرش را جلو آورد، زیر گوشم زمزمه کرد:

– وقتی فکرش رو می‌کنم که دیگه نمیای هتل و پیشم نمی‌مونی، وسوسه می‌شم برگردم بیمارستان بگم دوباره گچ بگیرنش.

خندیدم.

– تازه راحت شدی…

سرش را عقب کشید و تکیه داد.

به جاده اشاره کرد.

– دلم برای رانندگی تنگ شده.

ساکت و گرفته بود، اما نه از اینکه نمی‌توانست رانندگی کند، فکرش مشغول‌تر از این حرف‌ها بود.

– ماهی قراره بیاد معلوم نیست توی یزد داشته چیکار می‌کرده.

– دلم براش تنگ شده.

– وقتی بیاد باهاش حرف می‌زنم، در مورد خودمون.

شادی، دلشوره، نگرانی… درون شکمم چرخید و چرخید.

ماشینش را که مجتبی از یزد آورده بود، به پارکینگ برد.

– بالا نمیای؟

– چرا، کتابام اینجان.

وقتی وارد لابی هتل شدیم از دیدن کسی که آنجا منتظر نشسته بود جا خوردیم.
به طرفمان آمد.

– البرز… بذار باهات حرف بزنم.

– گیتی، من…

– زود می‌رم، به‌خاطر فریبا، فقط چند دقیقه.

البرز به اطراف نگاه کرد.

– بریم بالا، اینجا جاش نیست.

کمی خیال گیتی آسوده شد.

از میوه‌های یخچال مقداری سیب و پرتقال برداشتم و در ظرف بلوری چیدم.

همان‌طورکه پیش‌دستی‌ و کارد برمی‌داشتم به حرف‌های گیتی هم گوش می‌دادم.

تندتند و عصبی از کسی گلایه می‌کرد که حتی تصور کردنش ممکن نبود.

– همیشه این‌قدر زور می‌گفت، ولی من… دوستش داشتم… جوون بودم و عاشق… ایراداشو تحمل می‌کردم. الان دیگه… از این‌همه بی‌منطقی حالم بد می‌شه، می‌خوام ازش جدا شم.

از بالای اپن نگاهم به البرز بود. انتظار داشتم با شنیدن این حرفا عکس‌العملی نشان دهد؛ نمی‌دانم خوشحال شود یا به گیتی بگوید که تمامش کند که به او ربطی ندارد، اما فقط ساکت نشسته بود و به مخاطبش نگاه می‌کرد.

– می‌خوام برم دنبال کارای انجمن، یه انجمن توی اتریشه، برای دفاع از حقوق زنای مهاجر، کارمون زیاد نیست، به مهاجرایی که تازه از ایران اومدن حق و حقوقشون رو یاد می‌دیم توی زندگی… یه‌جورایی مشاوره…

با غصه خندید، ولی فقط لب‌هایش کج شد.

– فکر می‌کنم باید خودم هم عضوش شم. دیگه نمی‌کشم… به خدا، خسته شدم. این‌همه سال تحمل کردم…

میوه‌ها را روی میز گذاشتم و کنار گیتی نشستم.

نگاه من و البرز درهم گره خورد.
برایش میوه گذاشتم و گفتم:

– حالا که اومد دنبالتون و آشتی کردید، سعی کنید حرفاتون رو بهش بگید. حتماً گوش می‌دن.

– هه! آشتی؟ من که جایی رو ندارم به‌جز خونهٔ‌ دوستم، وقتی رسید تهران، اومد اونجا کلی داد و فریاد و توهین که چرا زنم رو پر کردید، چرا از من قایمش کردید… به خدا کسی باور نمی‌کنه این‌همه سال این اروپا زندگی کرده باشه، یه ذره فرهنگ نداره.

دلم نیامد نگویم.

– اون عاشقتونه، گیتی‌خانم. شما همه‌چیزشی.

– به هرکی که ظلم کرد، گفت عاشق گیتی‌ام. بقیه هم عاشق می‌شن، این‌جوری می‌کنن؟

دستکش‌های چرم قهوه‌ای‌اش دقیقاً هم‌رنگ دامنش بود.

وقتی صدایش بغض‌آلود شد، از اینکه مثل دختربچه‌ها حواسم پرت چیزهای جزئی شده خجالت کشیدم.

– یه عمر زیر سایه‌ش نگهم داشت، شدم یه آدم دنباله‌رو. کسی که برای کوچکترین چیز از خودش نظر نداره. گیتی برو! گیتی بپوش! گیتی بخند!

البرز انگشتانش را پشت گردنش گرفت، رگ‌های روی مچش را می‌دیدم از شدت فشاری که به گردنش می‌آورد برجسته شده بودند.

حتی صدایش بم و خسته بود.

– الان دیگه وقت این حرفا نیست، خیلی دیر شده براش، سی سال دیر…

گیتی به التماس افتاد.

– بلایی که سر مادرت آورد، تقصیر من نبود.

نگاهش از ما فراری بود، انگار داشت برای خودش حرف می‌زد.

– می‌خوام برم یه‌جا که منو نشناسن، که با گذشته‌م قضاوتم نکنن، یه جا که یادم بره چقدر جاها که باید حرف می‌زدم و خفه شدم… اینجا دستم باز نیست… ولی اتریش…

– چطور می‌خوای تنها زندگی کنی؟

– با شوهر فریبا حرف زدم کمکم می‌کنه یه خونهٔ کوچیک بخرم. بهم گفت می‌تونم قانونی اقدام کنم و نصف اموالش رو بگیرم، ولی اون پولا…

البرز حرفش را قیچی کرد.

– نمی‌ذاره از ایران بری…

– بهش می‌گم دلم برای سارا تنگ شده، اجازه می‌ده تنها برم، ولی بدون من طاقت نمیاره، میاد دنبالم…

قطره اشکی از گوشهٔ چشمش چکید. دستمال توی دستش پاره‌ و مچاله شده بود، با همان دستمال پاره چشمش را پاک کرد.

– وقتی برسم اون‌جا قانونی اقدام می‌کنم، دیگه نمی‌تونه نزدیکم بشه. سخته برام… سخته، ولی دیگه توان ندارم، دیگه بریدم، دیگه به اینجام رسیده.

با دست‌های لاک‌زده و مرتبش گلویش را نشان داد.

قطره اشک دیگری از چشمش چکید، بی‌خیال پاک کردنش شد.

البرز به جلو خم شد و شمرده گفت:

– درک می‌کنم، اومدی ایران، فضاهای آشنا دیدی… خاطره‌ها، عذاب وجدان… الان تصمیم نگیر!

– مال الان نیست، هر روز این فکرا عذابم می‌ده. کاش یه قبر بود، می‌رفتم سرمو می‌ذاشتم توش، خوش به‌حال مادرت که رفت.

با آوردن اسم مادرش دوباره مشت شدن انگشتان البرز را دیدم.

– منو ببین، البرز! اومدم گفتم شاید دلت خنک شه که ببینی به چه وضعی افتادم.

دست البرز در موهایش فرورفت و نگاهش را برگرداند.

– مگه مریضم که با گریه‌ت خوشحال شم.

بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:

– کوتاه بیاید، گیتی‌‌خانم.

صورت غمگینش نشان می‌داد خبری از کوتاه آمدن نیست.

– می‌شه بهش نگی تا من از ایران برم؟ اگه بفهمه نمی‌ذاره از کشور خارج شم. ایران منو به چشم اموال اون می‌بینن. با کلی قانون بی‌خود مجبورم می‌کنن باهاش زندگی کنم. خدا می‌دونه اگه بفهمه باهام چیکار کنه.

– اون آدم هیچ ربطی به من نداره.

گیتی، با خیالی راحت از نگفتن او، از جایش بلند شد.

کت مشکی‌اش را برداشت و روی بلوز و ‌دامن بلندش پوشید.

– من برم، دیر کنم نگران می‌شه.

البرز فقط نشسته خداحافظی کرد، اما من تا دم در بدرقه‌اش کردم.

آمدم و روبه‌رویش نشستم.

– حالا چی می‌شه؟

با بی‌خیالی گفت:

– هیچی‌! یه مدت که بگذره، برمی‌گرده بغل پولای فریبرز.

خاطرات شهر بادگیرها آمد و در ذهنم پررنگ شد.

– ماهی بهم گفت که برای احتیاج عاشق نشو.

سرش را تکیه زد و از لای مژه‌های پرپشتش خیره نگاهم کرد.

حس گرمی که از او تا من می‌تابید دیگر برایم ناشناخته و غریبه نبود.

برای فرار از نیازی که شکوفه می‌داد، به‌سرعت از جایم بلند شدم.

از هول شدنم نیم‌لبخندی روی لبانش نشست، اما تکان نخورد.

در سریع‌ترین زمانی که می‌شد کتاب‌هایم را جمع کردم و در کوله‌ام انداختم.

از اتاق مهمان داد زدم:

– دیگه دیر شده، فردا هم دانشگاه دارم.

کولهٔ سنگین را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

شلوار جین آبی پوشیده بود و یک پولیور مشکی روی همان تیشرت.

با دیدن سوئیچ داخل دستش گفتم:

– نه! رانندگی نمی‌کنی! فیزیوتراپی داری.

– پس بشین زنگ ‌بزنم همایون.

– از اون‌ سر شهر بکشونیش اینجا؟ با آژانس می‌رم.

– منم میام پایین که خیالم راحت شه.

کنارش رسیدم.

دستش دور کمرم حلقه شد.

– دستم یاغی شده، تا میای کنارم می‌خواد بگیرتت.

لبش خندید، اما چشمانش تیره‌تر از هر زمانی به من خیره بود.

من این نگاه تشنه‌اش را می‌شناختم، به‌جز بیداری، مهمان خواب‌هایم شده بود…

خدایا… نه…
با درماندگی صدایش زدم.

– البرز…

در عمق یکرنگ چشمانش خودم را دیدم، چشم‌هایی که منتظر بوسه‌اش بود…
زمزمه کرد:

– دیگه نمی‌تونم قول بدم فقط ببوسمت.

دلم نیامد…

– من از تو نمی‌ترسم… از خودم می‌ترسم.

روی پنجه پا بلند شدم و روی رگ برجستهٔ گردنش را بوسیدم.
انگشتانش در پهلویم فرورفت.

تمام وسوسه‌های زمین در وجودمان شعله می‌کشید.

دست بردم و دستگیرهٔ در را چرخاندم.
در باز شد و اکسیژن به میانمان خزید.

دلم سر گذاشتن روی سینه‌اش را از من التماس می‌کرد…
در باز و پاگرد…

– هنوز می‌خوای با مامانم حرف بزنی؟

دیگر نفهمیدم چه شد. به داخل خانه کشیده شدم، در محکم به‌هم کوبیده شد و من در گرمای آغوش و بوسه‌ ذوب شدم.

جنس بوسه‌اش فرق داشت؛ عاشقانه‌تر، مالکانه‌تر…
روی لبم زمزمه کرد:

– به مهرزاد که گفتی دوستم داری، دلم می‌خواست همون‌جا این‌جوری ببوسمت.

دستم را به سینه‌اش زدم تا فاصله بگیرد. صدایم از میان خنده و نفس‌هایم بریده‌بریده ‌‌شد.

– بریم دیگه…

– بریم، ولی تلافی این رژیم گرفتن رو سرت درمیارم، به خودم قول می‌دم.

خنده‌ام میان سینه‌‌اش بی‌صدا شد.
انگشتانش پهلوهایم را بیشتر در خود فشرد.

– با مامانت حرف می‌‌زنی؟ ماهی که اومد، بریم خواستگاری.

سرم را بلند کردم. قلبم، نفسم، تمام وجودم متعلق به او بود.

«باشه» را خودم هم به‌ زحمت شنیدم.
پیشانی‌ام را بوسید.

لبخند در تمام صورت و حتی تا چشمانش هم گسترده شد.

– می‌ترسم بیشتر تنها بمونیم، راحت بهم اعتماد نکردی.

جنس نگاهش فرق داشت، باید اعتراف می‌کردم مرا می ترساند؛ مردانه بود، لبریز از وعده‌های تصرف…

عجیب اینکه تمام وجودم التماسش را داشت…
انگشتانش را به انگشتانم گره زد و‌ بیرون رفتیم.

در را بست، و ما بیرون از آن چهاردیواری وسوسه ماندیم.

حواسش بود، حتی وقتی من…
همین بود، همه‌چیز برایم روشن می‌شد…

زبانم به گفتنش نمی‌چرخید، هیچ واژه‌ای این حجم از احساس را در خود نمی‌تنید، به‌جز یک تک‌سیلابی کهن و اساطیری…
عشق…

من عاشقش شده بود؛ تسلیم، رام، دچار…
از متصدی هتل خواست برایم آژانس خبر کند.
صبر کرد تا بیاید، کرایه را حساب کرد و تا دور شوم همانجا کنار ورودی هتل ایستاد.

وقتی رسیدم به مادرم زنگ زدم، بعد از احوالپرسی و دادن خبرهای تمام روستا صدایم کرد:

– گیلای جان؟

– جانم، مامان؟

– این هفته چهارشنبه و سه‌شنبه تعطیله.

– آره، منم دانشگاه ندارم.

– زای‌جان، بیا خونه.

دلم پر می‌کشید برای کنارش بودن.

– این هفته نه، ولی شاید این چند وقت اومدم خونه.

صدای دلتنگش در‌ حد زمزمه شد.

– دیره که…

– شما بیاید پیشم.

با خوشحالی پرسید:

– بیایم؟ جا داری؟ صابخونه‌ ناراحت نمی‌شه؟

بلند خندیدم.

– به صابخونه چه ربطی داره. زودتر بیا، یه هفته بمون، بچه‌ها دو روز مدرسه نرن. تو رو خدا…

– باشه، بچه‌ها که از خدا می‌خوان.

– دلم براتون تنگ شده.

– منم، زای‌جان.

– کی میای؟

– نمی‌دونم…

– فردا، تو رو خدا…

– آخه به علی بگم برام پنیر بیاره، نون تنور بزنم.

– پس‌فردا میای؟

– آخه…

– پس‌فردا، میام ترمینال دنبالتون.

تماس که قطع شد با دیدن گونی قند بازشده کنار اتاق، غمم گرفت.

معطل نکردم، شمارهٔ مهرزاد را گرفتم. هرچقدر می‌خواست می‌توانست غر بزند. من به کمکش احتیاج داشتم.

و صدالبته طوری کار کرد که از کمک خواستن پشیمان شدم.

هر بار که در صدا می‌خورد می‌پرسید:

– اومد؟

– مهرزاد! سالی ازت بزرگتره، اصلاً هم تو سلیقه‌ت نیست.

– سلیقه تغییر می‌کنه…

– لابدم تو سربازی!

یک قند در دهانش انداخت و قرچ‌قرچ صدایش را درآورد. یادم باشد موقع تحویل دادن قندها بگویم که حلال کند.

– یه بار مهراد آدرست رو ازم گرفت.

در پلاستیک قند را محکم کردم و بستهٔ بعدی را برداشتم.
جواب که ندادم پرسید:

– مطمئنی؟ از انتخابت؟

– دیگه از من چیزی بهش نگو؛ نه آدرس، نه خبر…

– از اون به بعد نمی‌پرسه، هیچی…

جدی و محکم گفتم:

– خوبه.

– چرا؟ مطمئنم یه چیزی هست که نمی‌گی…

ترس آمد و وسط قلبم چنبره زد. اگر می‌فهمید!
سعی کردم صدایم آرام و ‌بی‌خیال باشد، دعا کردم باورش کند.

– همه‌چی رو که نمی‌شه گفت. فقط بدون حرفاش خیلی دلم رو شکست.

قند دیگری برداشت، بی‌اراده از دستش گرفتم.
اخم کرد و «خسیس»ی زیر لب گفت، بعد ادامه داد:

– از البرز خوشم میاد، ولی اون‌جوری، اگه زن مهراد می‌شدی به نفع من بود.

به ‌زحمت ساختگی‌ترین لبخندم را تحویلش دادم.

خودش هم فهمید از حرف زدن درباره‌اش اذیت می‌شوم، حرف را قیچی کرد.

و با آمدن سالی، زبانش کاملاً بی‌استفاده شد.
در را مثل یک جنتلمن واقعی برایش باز کرد.
سالومه اول او را ندید. با وارد شدنش هودی‌اش را از سر بیرون کشید و گفت:

– فنچول! کجایی؟

بعد سرش را برگرداند و مهرزاد را دید.
مهرزاد با دیدنش «س‍…سلام» کرد.

البته اگر به آن سین و لام می‌شد سلام گفت.

سالی دست به کمر زد و با تمسخر گفت:

– و ع‍…ع‍…لیک! جمع کن چک‌وچونه رو…

حالا نوبت من بود که بخندم.
سالی بی‌توجه به او به آشپزخانه رفت.

نزدیکش شدم و گفتم:
– حرف گوش نمی‌کنی که.

– تو نگفتی بادی بیلدینگ کار می‌کنه!

– نه جوجه، کیک‌بوکس!

ادای غش کردن درآورد.

تا آخر شب هردو کمکم کردند که قندها را تمام کنیم.

حتی یخ سالی را هم آب کرده و او را به خنده انداخته بود.‌

رو به سالی گفت:
– فکر کنم اولین زنی باشی، بعد از آوا، که به چشم خواهری نگاش کنم.

– خوب می‌کنی، واس چش‌و‌چالت خوبه. تازه تو خیلی ازم کوچیکتری.

– چه ربطی داره؟ مگه اونا که ازم بزرگترن دل ندارن، افتخاریه من تماشاشون کنم.

خنده از روی لب‌های سالی پاک نمی‌شد.

– تو دیگه رسماً هیزی.

– چاکریم، آبجی. بنده زیبایی‌پسندم، ولی خدایی ازت خوشم اومد.

– واس چی؟

– دیگه نگران تنهایی آوا نیستم.

اعتراض کردم:
– آبجیت محافظ لازم نداره.

هردو از عصبانیتم، سرگرم‌شده خندیدند.
تازگی نداشت، هیچ‌کس مرا جدی نمی‌گرفت.
…….

البرز بود که گفت ماه‌منیر برگشته.

در این چند وقت فهمیده بودم اهل زنگ زدن و صحبت‌های طولانی نیست.

شب‌ها، رأس ساعت ده‌ونیم رنگ می‌زد که خیالش از آمدن سالی راحت شود.
خبر آمدن ماهی را شب قبل، وقتی شنید تنها نیستم به من داد.

دانشگاه که تمام شد طاقت نیاوردم و به خانهٔ ماه‌منیر رفتم.

مجتبی در را باز کرد، بنز فروشگاه را داخل حیاط دیدم، حتماً همایون آورده بود، آخرین بار که گفت زیر پای فریبرز است.

داخل هال شدم، صدای بحث از اتاق‌نشیمن می‌آمد.

صدایی آشنا، به آشنایی تنفر…

– فریبرز! تو به من گفتی فروشگاه هم جزو امواله.

– صبر کن، پسر! صبر..

– فقط به‌خاطر مادرم اومدم، نمی‌خواستم حقش رو بالا بکشید، وگرنه هزار سال هم می‌گذشت اینجا پا نمی‌ذاشتم.

ماهی در زاویهٔ دیدم بود؛ با پوزخند، نشسته و به بحث بی‌ثمر آنها گوش می‌داد.

وقتی حرف زد صدایش مانند همیشه یخ‌زده بود.

– مدارک آماده است، فریبرز! یا فروشگاه رو به من می‌دی و بقیهٔ املاک رو می‌گیری، یا تمومشون رو کاملاً قانونی به خیریه می‌بخشم. می‌دونی که این کار ازم برمیاد، اینا رو هم تقسیم می‌کنم چون اموال میرعبدالله امانت دستمه. نمی‌خوام بعد از مردنم مردم تماشاتون کنن که همدیگه رو تیکه‌پاره می‌کنید.

صدای مهراد بلند شد.

– منت چی رو سرمون می‌ذاری، اینا حق مادرمه.

ماهی نتوانست مثل همیشه بی‌محلی کند.
– حلالت شیر مادری که خوردی، فقط من موندم بچه‌های خودم به کی رفتن؟

صدای البرز‌ بلند و بی‌نوسان به گوشم رسید.
– من هیچی نمی‌خوام.

صدایش عصبانی بود، بقیه می‌توانستند فکر کنند که خونسرد است، اما من در عمق کلماتش خشم مهارشده را حس می‌کردم.

– ساکت باش، البرز! این به تو هیچ ربطی نداره.

حالا فریبرز بود که صدایش پر از تمسخر و توهین شد.

– فیلم نیا، مادر من! من که می‌دونم اون خواسته فروشگاه رو بهم ندی.

ماه‌منیر حتی اجازه نداد البرز عکس‌العمل نشان دهد، فوراً جواب داد:

– عین همین عمارتی که الان داری براش حرمت مادرت رو ندید می‌گیری ارث مهتاب بود، موقع رفتن چندرغاز فروختی و از ایران رفتی.

– ماهی! من فروشگاه رو نمی‌خوام، هیچی نمی‌خوام.

– من می‌خوام، البرز!

البرز جلو آمد، پشت به در، جلوی ماه‌منیر.

صدای ماهی آرام و پرغصه بود، فقط برای شنیدن تنها کسی که نگرانش بود.

– آتیش افتاده به خونه‌م، دارم هرچی می‌تونم رو نجات می‌دم.

فریبرز به مسخره صدا بلند کرد.

– لابد آتیش، پسرته. فروشگاه پولش نقده، رو هوا می‌زننش. این عمارت پول گنده می‌خواد، خریدار که کف خیابون نریخته براش.

البرز به‌سمت در برگشت، انگار بداند منی وحشت‌کرده‌ آنجا ایستاده‌ام.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫12 دیدگاه ها

  1. سلام میشه بگید کی پارت بعدی رو میزاری اخه همیشه هر دو روز یه بار ساعت دو و سه ی شب میزاشتی 🥺💗🖤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *