رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 62

موقع رفتن به خانه، ساعت نزدیک دوازده بود‌، شمارهٔ سیاوش را گرفتم‌.
– کجایی؟
– سلام تو دهنت نیست؟ خونهٔ مامانم اومدم.
– سیاوش، من یه هکر ‌می‌خوام.
– چی؟
– هکر دیگه، کسی که…
– می‌دونم به کیا می‌گن، ولی از کجا بیارم؟
– لازمش دارم، فوری!
– چی می‌گی، مرد حسابی! مگه شرخره که فراوون باشه برم دستش رو بگیرم و ‌برات بیارم؟ خودت می‌گی هکر…
کلافه از چانه زدن حرفش را قطع کردم.
– سایت وزارت دفاع که نیست، یه پیج اینستاست.
حواسش جمع شد.
– موضوع چیه؟
– سیا، فقط بدون مهم نبود به تو زنگ نمی‌زدم.
– بهم وقت بده. حالا اجالتاً آدرس پیج رو بده.
– فقط اسم پیج یادمه «غمگین‌ترین عاشق» یه همچین‌ چرت و پرتی. ولی سیا! خدا شاهده یه کلمه به کسی بگی…
– اَه! می‌دونم بابا… سوئیت رو می‌فروشی…
– فردا می‌خوامش.
نمی‌توانستم زمان را بسوزانم.
اگر همین امشب مهشید خواستگاری را نمی‌فهمید فردا می‌شنید.
– فردا؟! شوخیه دیگه! جان من دوربین مخفی…
صدایم از عصبانیت بالا رفت.
– چی ‌می‌گی، مرد حسابی؟ من وقت ندارم.
– باشه… باشه؟ خبرت می‌کنم.
با حرص دگمهٔ قطع را فشار دادم و گوشی را روی داشبورد پرت کردم.

می‌خواستم وسط مهمانی‌ امشب که ناگهان به خواستگاری تبدیل شده بود از مهرزاد بخواهم تا به خواهرش چیزی نگوید. اما بعد فکر کردم بگذار مهشید بشنود…
بداند حرف‌‌هایش برایم مهم نیست.
ده دقیقه نگذشته بود که گوشی ویبره خورد. با دیدن شمارهٔ سیاوش دستم‌ روی دگمهٔ اتصال رفت.
– تو این کارو کردی؟ تو این بلاها رو سرش آوردی؟
جا خوردم. مانند ضربه‌ٔ مشتی که درست وسط صورتم خورده باشد.
وقتی این که دوستم بود قضاوتم می‌کرد، مردم چطور باور نمی‌کردند؟
– تو منو تازه شناختی؟ این‌همه سال باهم رفیقیم تا حالا دیدی دست رو زن بلند کنم؟
وقتی سکوت کرد و ادامه دادم:
– اصلاً نمی‌خواد کمکم کنی.
گوشی را خاموش و دوباره روی داشبورد پرت کردم.
وقتی به هتل رسیدم، از لحظه‌ای که وارد سوئیتم شدم تلفن یک‌سره زنگ خورد تا روی پیغام‌گیر رفت.
صدای سیاوش در خانه پخش شد.
– البرز! بردار گوشی رو، من که می‌دونم اونجایی.
گره کراوات را باز کردم و روی اپن انداختم.
شیشه‌ٔ آب را برداشتم و سر کشیدم.
صدای سیا کلافه بود.
– من رفیقتم، پسر! به همه سپردم، درستش می‌کنیم.
دستم را روی دگمهٔ قطع فشار دادم، حتی حوصلهٔ شنیدن صدایش را نداشتم.
«رفیق؟!»

 

#آوا

در جایم دوباره غلت زدم.
چه شب عجیبی را گذرانده بودیم…

رُزهای آبی… تصویر زمینهٔ گوشی‌ام…
او دیده بودشان، باورم نمی‌شد و حالا رزها مهمان خانه‌ام بودند، به همراه خیال صاحبشان…

گوشی‌ام را جایی نزدیک بالش گذاشته بودم، منتظر رسیدن پیام از او…

زن بودن حس غریبی‌ست، تشنه‌ای برای عاشق بودن و معشوق شدن…
راز و نیاز، پرستیدن و پرستیده شدن…

و من روی لبهٔ یک آرزوی رویاوار ایستاده بودم؛ دوست داشتن، دوست داشته شدن…

این بریدن از من و ما شدن را مردها هم حس می‌کردند؟ این تعهد و سرسپردگی…

– آوا…
با دیدن مهرزاد در آستانهٔ در اتاق سر جایم نشستم.

– نخوابیدی؟
– نه…

نمی‌خواستم بقیه بیدار شوند، بلند شدم.
– بریم آشپزخونه.

زیر کتری را روشن کردم.

– مامانت نگرانت نمی‌شه؟

– تو دیدی گوشیم زنگ بخوره؟ فکر‌ می‌کنه پادگانم، براش مهم بود یه زنگ می‌زد.

ناراحتی‌اش را درک کردم، بااین‌حال گفتم:

– بچه‌ننه. دو متر قدته، نگران چی باشه آخه.

صدای قدم‌هایی آمد.
– نخوابیدید؟

– بشین، سفیدبرفی… امشب خواب فراری شده.
بعد از مادرم فاطمه وارد شد.

مهرزاد به او اشاره کرد.
– یکی به این فسقل بگه تو به سن تکلیف رسیدی که جلوی من روسری سر می‌کنی؟

فاطمه تابی به گردنش داد.
– با اجازه‌ت.

بوی سرگرمی‌ لبخندش را گل‌وگشاد گرد.
– اِ… سن تکلیف مگه ۱۵‌سالگی نیست؟

– آجی! یه چی بهش بگو.

برای ختم قائله دخالت کردم.
– مهرزاد! دخترا ۹سالگی به تکلیف می‌رسن.

حواس مادرم به شوخی‌هایمان نبود.
– می‌گم چند تا سکه و اینا رو چرا هیشکی نگفت؟

مهرزاد پرسید:
– ما باید می‌گفتیم؟

– مال گل‌بهار رو ‌رئیس شورا گفت، من که زبون ندارم. تازه به خانم روم نمی‌شد بگم.

– قرار نبود خواستگاری باشه، شبیخون زدن.

برای آرامشش گفتم:
– مامان، تو ماهی رو نمی‌شناسی، خودش حواسش بهم هست.

– خدا کنه، عزیزجان…

مهرزاد رو به مادرم گفت:
– دخترت خیلی هول بودا، برفی‌… نذاشت کلاس بذارم، نزدیک بود منو گاز بگیره.

مادرم به نق زدنش خندید.
از مادرم که برای هم‌پا شدن ناامید شد سمت من برگشت.

– آوا… این پسره محرم شده پررو نشه.
چشم‌غره رفتم.

درحالی‌که فنجان‌ها را در سینی می‌چیدم گفتم:
– همه بیداریم، فردا کی پاشیم بریم بیرون.

مادرم فنجان را از من گرفت.
– چایی بخوریم که تا صبح نشستیم.

مهرزاد هم بلند شد.
– اگه بخواین، فردا ماشین‌و از مهشید می‌گیرم بریم چیتگر.

فاطمه با ذوق گفت:
– آره، آره…

روسری فاطمه را در صورتش پایین کشید.

– تو حق رأی نداری، فسقلی! به سن قانونی نرسیدی.

جیغ بلند و عصبانی، از فاطمهٔ همیشه آرام بعید بود. مهرزاد ولی از عصبانی شدنش کیفور و بلند خندید.

به قولش عمل کرد، تمام روز ما را در شهر گرداند و خبری از البرز نبود.

حتی مادرم انگار می‌خواست سراغش را بگیرد و نمی‌گرفت.

عصر هم که زنگ زد انگار کلافه بود هرچند سعی می‌کرد پنهانش کند. شاید بازهم فریبرز سراغ ماهی رفته بود.

جمعه ولی صبح زود غافلگیرمان کرد.
صورتم را می‌شستم که زنگ در خانه‌ را زدند. همه بیدار بودیم، مادرم برای ساعت ۸ بلیط داشت.

‌وقتی وارد آشپزخانه شدم، یک ظرف بزرگ حلیم و نان سنگک تازه روی میز بود.

با پولیور یقه‌هفت دودی و تک‌کت طوسی‌، بدون آن لبا‌س‌های رسمی، انگار خودش هم خودمانی‌تر می‌شد.

لبخند زدم.
– چند دقیقه دیر رسیدم.

– چرا؟
– با حلیم و سنگک ندیدمت.

– از دستت رفت، چون فقط همین یه‌بار بود.

– تمرین کن، آقا… تمرین…

خودم را در آینهٔ چشمانش دوست داشتم، آنگونه که او مرا می‌دید، دوست‌داشتنی…

نزدیکش که شدم، دستش به سمتم آمد.
چشمانش دلتنگ بود.

دستش را گرفتم، فقط برای اینکه مادرم نبیند…

– سلام، بلا‌ می‌سر…
– سلام!

دستش را فوری عقب کشید.
لب‌هایم را به‌هم فشردم تا خنده‌ام او را لو ندهد.

قافیه را نباخت.
– برفی‌خانم؟!

– جان دل!
– پنج‌شنبه برمی‌گردید؟

– امید از خدا…
سرم را گرم آوردن پیاله از کابینت کردم.

گل‌تاج لبهٔ کتش را کشید.
– سلام.

– صبحت به‌خیر، گلی‌خانم.

دست‌های کوچکش را بالا برد و آویز مربع کاموایی را به سمتش گرفت.

بدون حرفی… منتظر عکس‌العمل، با چشم‌هایی‌ معصوم خیره‌اش بود.

البرز آویز کوچک را گرفت، الله سبز روی زمینهٔ گلبهی…

– تو بافتی…؟

سرش را به بالا تکان داد.
– خریدمش، از سلطان‌عمه…

می‌توانستم جا خوردن البرز را حس کنم. نگاهش از چشمان منتظر گل‌تاج به آویز در دستانش می‌رفت و می‌آمد.

خم شدم.
– دستت درد نکنه، گلی خانم.

اما به من توجه نکرد، نگاهش به البرز بود.

البرز ناگهان دست انداخت زیر بغل گلی و او را از زمین بلند کرد.

جیغ شاد و ترسیدهٔ گل‌تاج وقتی به بالا و‌ روی دستانش رسید تبدیل به خنده‌هایی ریز شد.

– منو یادت بود؟ برای من کادو گرفتی؟

سرش را با شوق و لب‌هایی خندان بالا و ‌پایین کرد.

مادرم آستینش را کشید.

– وای! زای‌جان! بذارش زمین، سنگینه…

– برفی‌خانم، این دخترتون دوپاره استخونه.

سمت گلی ‌برگشت.
– بلدی از ماشینم آویزونش کنی؟

سرش را این‌بار خوشحالی بالا و پایین کرد.

او را زمین گذاشت و بیرون رفتند.

صدای پرحرص مادرم حواسم را جمع او کرد.

– اون یکی دخترم پاره‌استخون نیست؟

تقریباً جیغ زدم.
– مامان!

صدایم مخلوطی از شوک و خنده داشت.
مادرم، چشم‌غرهٔ وحشتناکی به من رفت که فقط از خجالت قرمزتر شدم.

– فکر نکن ندیدم. بی‌خود نبود خانم‌جانش گفت صیغهٔ محرمیت بخونن.

هول توجیه کردم.
– مامان! همینه خب! همه قبل از کارای محضر محرم می‌شن.

یک نگاه لبریز از «اونی که فکر می‌کنی منم، خودتی» تحویلم داد.

خنده‌ام دست خودم نبود، خندهٔ بی‌جای لودهنده.

– مادرزن بازی درنیار! بهت نمیاد، سفیدبرفی.

لبخندش را ‌نتوانست مخفی کند.
بی‌اراده دستانم را دورش پیچیدم.

– عاشقتم، مامان!
شانه‌اش را بوسیدم و صورتم را در روسری سفیدش تکیه دادم.

همیشه و هنوز عطر آرامش کودکی‌هایم را روی شانه‌هایش داشت.

بعد از صبحانه، البرز ما را به ترمینال رساند.
از مادرم قول گرفتیم آخر هفته برگردند، این‌بار با گل‌بهار و شوهرش.

سفارش‌ها و «زای‌جان» (=بچه‌جان) گفتن‌هایش مخصوص البرز شده بود و من دوباره حسود محبتش.

وقتی که اتوبوس از ترمینال بیرون رفت البرز دستم را با محبت گرفت.

زمزمه کردم:
– چند روز دیگه برمی‌گردن.

امان از رفتن، انگار دیروز بود که به استقبالشان آمدیم.
سوار ماشینش که شدیم مسیری غیر از خانه‌ام را در پیش گرفت.

– کجا می‌ری؟
– خونهٔ ماه‌منیر…

خودم هم حوصلهٔ برگشتن به آن خانهٔ خالی از خانواده‌ام را نداشتم.

روی پله‌ها، حکیمه با یک ظرف اسفند که دود از آن بالا می‌رفت به پیشوازمان آمد.
زیر لب دعا می‌خواند و به ما فوت می‌کرد.

با هر نگاه کردنش به البرز چشمانش مادرانه به اشک می‌نشست…

در آخر هم طاقت نیاورد و گفت:
– جای مهتاب‌خانم خالی… کاش بود و سرانجام گرفتنتون رو می‌دید.

البرز بازویم را گرفت و به ظرف اسفند اشاره کرد.

– زحمت کشیدید، حکیمه‌خانم.

– براتون ختم یاسین نذر کردم، از امروز می‌خونم.

من هم تشکر کردم. دست البرز دور بازویم اجازه نمی‌داد حکیمه را آن‌طورکه دلم می‌خواست در آغوش بگیرم.

– ناهار هستید، آقا؟
– نه! جایی کار دارم. مادربزرگم کجاست؟

– خونه نیستن، تشریف بردن بیرون.

مرا به‌سمت پله‌ها برد و همراهم تا اتاقم آمد.

خستگی چند روز و بیداری این چند شب باعث شده بود در مسیر خانه چشم‌هایم را به‌زحمت باز نگه دارم.

البرز به اتاق لباس رفت، طول کشید یا نه را نمی‌دانم. من با همان مانتو که فقط دکمه‌هایش باز بود به خواب رفتم.

حکیمه که برای ناهار بیدارم کرد، کسی پتویی رویم کشیده بود.

عمارت پیر و قدیمی، بدون ماه‌منیر خالی بود، احساس در خانه بودن را نمی‌داد.

حکیمه یا واقعاً نمی‌دانست او کجا رفته، یا می‌دانست و نگفت.

دیگر رفت‌و‌آمدها مثل سابق نبودند، رفتار ماه‌منیر هم این وسط عجیب شده بود.
بعد از ناهار به مادرم زنگ زدم، هنوز نرسیده بودند.

بدون کتاب‌هایم و باغچه، فقط گلدان‌ها را برای سرگرم شدن داشتم.

وقتی‌که ماه‌منیر غروب برگشت، تنها بود و خسته.

– کجا بودی، ماهی‌جون؟

– با الله‌یار رفتیم جایی کار داشتم، دیر شد.

حکیمه برایمان چای و شیرینی آورد.
چند صفحه‌ای از جزیرهٔ سرگردانی سیمین دانشور را برایش خواندم که دیدم از خستگی روی کاناپه دراز کشید.

– ماهی‌جون، به حکیمه بگم شام آماده کنه؟

– گرسنه نیستم.
– پس بیاید بریم اتاقتون و دراز بکشید، اونجا می‌خونم براتون.

– نه، می‌رم بخوابم. شب خوش.

سینی را جمع کردم و به آشپزخانه بردم.

شام را من و حکیمه در سکوت آشپزخانه خوردیم، انگار خانهٔ خودمان رفته بودم کمتر دلم می‌گرفت.

در رختخواب دراز کشیده بودم که صدای اس‌ام‌اس گوشی‌ام آمد.

«لباس گرم بپوش بیا کوچه.»

شمارهٔ البرز بود، ولی پیامش عجیب…

با عجله از زیر پتو بیرون آمدم. حتماً کار مهمی داشت، اما ته دلم می‌خواستم مانند قرار شبانهٔ قبلمان باشد، یک غافلگیری دیگر.

کاپشن پوشیدم، کلاه کاموایی را برداشتم و روی سرم کشیدم.

گفت گرم، اما چقدر؟
دستکش‌هایم را هم برداشتم.

حیاط ساکت بود و ترسناک؛ سایهٔ درختان طرح وهم می‌زد.
وقتی به در رسیدم از ترس پشیمان شده بودم.

در را آرام باز کردم، کوچه حتی با وجود چراغ‌های روشن، نیمه‌‌تاریک بود.

خبری از ماشین البرز نبود، یعنی اشتباه کرده بودم؟

فقط یک موتور سیاه بزرگ با یک سوار سیاه‌پوش کنار دیوار روبه‌رو پارک شده بود.

خواستم در را ببندم، اما موتورش هارلی دیویدسون بود، مثل تصویری از یک خواب قدیمی.

دوباره سرم را در کوچه چرخاندم، صدای گاز دادن موتور بلند شد، چراغ‌هایش را خاموش و روشن کرد، عقب نکشیدم.

در را کامل باز کردم و قدم به کوچه گذاشتم. با قدم‌هایی آرام و محکم جلوتر رفتم، کنارش ایستادم.

دست بردم و کلاه کاسکت را از روی سرش برداشتم.
دست هرزشده‌اش دور کمرم پیچید.

این بار هیچ حس بدی نبود که بگوید عقب بکشم.
محکم کمرم را گرفت و از زمین بلند کرد و جلویش، روی موتور نشاند.

مخلوط جیغ و خنده‌ام وقتی به امنیت آغوش محکمش رسید ساکت شد.

– باید داد می‌زدی و فرار می‌کردی.

– کسی با هارلی دیویدسون نمی‌ره آدم بدزده، آقای باهوش!

جوابم یک لبخند وسیع بود.

– ولی دختر سوارش می‌کنن. خیلی وقته دونفره نرفتم موتورسواری.

ناخواسته صدایم پر از حسادت شد، این من حسود از کجا در من پیدا شده بود.

– قبلاً دوتایی رفتی پس!

کش‌دار جواب داد.
– زیـــاد.

اخم کردم، خواستم پیاده شوم.
لبخند یک‌وری جذابش را تحویلم داد.

– حسودت رو دوست دارم.

آرام به شانه‌اش کوبیدم.
– بدجنس.

– الان چی می‌چسبه؟

با توجه به نگاه پرشیطنتش سؤالم احمقانه بود.
– چی؟

سرش را نزدیک آورد و بوسهٔ سریعی روی لب‌هایم کاشت.
– این.

مانند برق‌گرفته‌ها سرم را عقب کشیدم.
کوچه خلوت بود، اما این که دلیل نمی‌شد.

سعی کردم تا از دستش فرار کنم، درحالی‌که مردانه و آرام می‌خندید کمک کرد تا پیاده شوم.

کلاه‌کاسکتش را روی سرم گذاشت، قفل زیرش را می‌بست که پرسیدم:
– کجا می‌ریم؟

– هرچی تاریک‌تر و خلوت‌تر بهتر…
– اِ… اذیت نکن…

کلاه را که بست گفتم:
– تا حالا سوار موتور نشدم.

– می‌ترسی؟
– بچه بودم اسب داشتیم، از اون که سخت‌تر نیست.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و سوار شدم.

غرش موتور، زیر پایم باعث شد جیغ بزنم. دستم را از شانه‌اش برداشتم و پهلوهایش را محکم گرفتم.

داد زدم:
– کلاه، خودت کلاه نداری.

با چنان سرعتی موتور را از جا کند که فقط ردی از دود و صدا پشت‌سرمان جا گذاشتیم.

سرمای پاییزی روی موتور تبدیل به شلاق بادهای سرد می‌شد.

سرم را به پشتش تکیه داده بودم و دلم پیش او بود که باد، مستقیم به او می‌خورد.

دست‌هایم را محکم‌تر به دورش پیچیدم، شاید بتوانم کمی از سرما کم کنم‌.

با رسیدن به خیابان اصلی، تعداد ماشین‌ها هم بیشتر شد.

– محکم بشین.
صدایش هیجان را در رگ‌هایم به جوش می‌آورد.

محکم‌تر گرفتمش و سرم را بیشتر به شانه‌اش فشردم.

کلاه نبود که حس امنیت می‌داد، اعتمادم به او تنها چیزی بود که نمی‌گذاشت از ترس فریاد بزنم.

در عوض دلم می‌خواست خوشحالی‌ و هیجانم را فریاد کنم و سر همهٔ دنیا بکشم.

پارکی که رفتیم زیاد دور نبود.
گوشه‌ای خلوت پیدا کرد و مرا آنجا نشاند.

منتظرش ماندم و از دور تماشایش کردم که رفت تا برایمان چای بگیرد.

لیوان را که برابرم نگه داشت با دست‌های سردم گرفتمش و با لذت بو کشیدم.

کنارم نشست.
– به کی فکر می‌کنی؟

– خودم.
تک‌خند متعجبی زد.

– اینجوریاست؟
نگاهم به بخار بود، اما با سکوتم او هم فهمید حرفم جدی‌ست.

– داشتم فکر می‌کردم بالاخره وقتش شده.

– وقت چی؟
– اینکه منم به خودم یه فرصت برای زندگی بدم.‌

به مرد چای‌فروش که مردم کنارش منتظر گرفتن چای بودند نگاه کردم.

– اگه تو نیومده بودی، من به هیچ مردی اجازه نمی‌دادم تو تنهاییم بیاد.

یک قلپ چای و فرصت را قورت دادم.

– می‌دونی، البرز! اگه به یکی بگم چه بلاهایی سرم اومده باور نمی‌کنه. زندگی هرچی امتحان سخت بود ازم گرفت.

اطمینان صدایش دلگرمم کرد.
– تموم شد. دیگه تنها نیستی، من هستم.

شنیدن این جمله را می‌خواستم، سال‌های سال انتظار شنیدنش را کشیده بودم.

شاید وقتش شده بود من هم تنهایی‌هایم را از گوشه کنار دلم جمع کنم و در آتش چشمانش بسوزانم.

اما من چه؟ کم نبودم برایش؟
ساقهٔ اعتماد به خودم شکننده بود.

– البرز…
– جانم…

نمی‌دانستم چطور حرفم را بزنم. انگشتانم، با احتیاط، محکم‌تر دور لیوان کاغذی پیچیدند.

سرش را نزدیک آورد و زیر گوشم، با صدای گرمش زمزمه کرد:

– وقتی این‌جوری قرمز می‌شی، خیلی دلم می‌خواد بفهمم تو کله‌ت چیه.

نگاهش نکردم که جرئت گفتن داشته باشم.

– کسایی تو زندگیت بودن حتماً… تو خیلی تجربه داری… توی‌…

سرم را پایین‌تر انداختم و بریده‌بریده ادامه دادم:
– من… من… هیچی بلد نیستم.

با لذت به خجالت کشیدنم نگاه می‌کرد…

– هیچی از چی رو بلد نیستی؟

لعنتی… می‌دانست چه می‌خواهم بگویم… داشتم سرگرمش می‌کردم.

– شیطونی بلد نیستی؟

وقتی دید جواب نمی‌دهم ادامه داد:
– کاری نداره، معلم‌بازی می‌کنیم. فکر کن اینجا کلاس درسه، منم استاد…

دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا نزدیک‌تر کشید.

خندیدم و مشت محکمی به سینه‌اش زدم.

– ولم کن… نمی‌‌خوام یادم بدی…

موی بافته‌ام را کشید و گفت:
– نخند… آرزو به دلم موند تو بچگی دکتربازی کنم. الان انگار داره قسمت می‌شه. همهٔ خوشگلای کوچه مال امیرسام بود.

– نه! چرا…؟
– از هرکی خوشم می‌اومد، اون زودتر دست می‌ذاشت روش، اگه قبول نمی‌کردم تا چند روز قهر و گروکشی می‌کرد.

خندیدم.
– جیگرم برات کباب شد.

حتی یادم رفته بود وسط پارک هستیم.

به دستش دور کمرم اشاره کردم و گفتم:
– الان بیان و بگیرنمون.

– همایون بیاد برامون‌ سند بذاره.

با چشم‌هایی درخشان ادامه داد:
– دلم لک زده برای اون‌وقتا…

چشم‌غره رفتم و گفتم:
– یادم نبود آقا خلاف‌سنگین بودن.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

  1. سلام ادمین رمان وان با ادمین رمان دونی یکیه؟
    چرا سایت رمان دونی کار نمیکنه؟

  2. پس پارت جدید کو ؟؟؟
    چقدر پارت گزاری بینظم شده 😐💔
    قبلا دو روز به بار بین یک شب تا سه صبح بود الان دیگه نمیدونم ،😂😐💔

    1. سرم شلوغ بود درگیر انتقال سایت ها بودم خدارو شکر تموم شد مسئله انتقال
      از این به بعد سر وقت میزارم

      1. خداروشکر خداروشکر 🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻
        مرسی ادمین فعال ، فقط یه سوال شما با ادمینی که رمان پسرخاله رو میزاره یکی هستین ؟؟؟؟
        اخه دختر عمو ی من پسر خاله رو میخونه بعد ادمین اونا هم پارتاش نامنظم شد میخواستم بدونم یکی هستین ؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *