رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 63

 

– بریم بازداشت، ها؟ ولی این بغل کردنه فایده نداره. باید یه حرکت خفن زد.

نفس گرمش صورت یخ‌زده‌ام را گرم می‌کرد.
با دیدن نگاه خیره‌اش خنده از روی لب‌هایم پرید…

سعی کردم کمی عقب بکشم تا رهایم کند. فقط حلقهٔ دستش محکم‌تر شد.

آرام و پرعطش کنار گوشم زمزمه کرد:
– نظرم دربارهٔ بازداشت عوض شد. بریم خونه‌م، آموزشت‌ رو شروع کنیم.

محکم‌تر به عقب هلش دادم.
– منو بگو می‌گم پیشت کمم، تو نمی‌ذاری…

ابروهایش را گره کرد.
– مگه ترازوئه که کم و زیاد باشه؟ تنها چیزی که مهمه اینه که ما باهم حالمون خوبه.

می‌خواستم برایش صمیمانه‌ترین لبخندم را بزنم، اما فقط لب‌هایم به‌هم فشرده شد.

به‌خاطر من می‌خواست شوخی کند، برای دلجویی‌ام گفت:

– استرس نداره، هرچی فکر می‌کنم منم اولین بارمه ازدواج می‌کنم.

حال خوش و گردش دونفره‌مان را خراب نمی‌کردم، اما انگار حواسش به اطراف نبود.

– می‌شه کمرم رو ول کنی؟

یک ابرویش را بالا داد.
– البرز… چاییم یخ کرد.

بالاخره رهایم کرد و پرسید:
– فردا صبح بریم آزمایش خون، تا آخر هفته این کارا تموم می‌شه؟

– چی تموم شه؟ تازه خواستگاری رسمی و عقد و جشن و…

آخرش هم آه کشیدم و هردو به نیمکت تکیه دادیم.

پاهایمان کنار هم، کتونی‌های صورتی عاج‌دار من کنار نیم‌بت چرم و بنددارش…

گلایه کرد:
– قبول کن زیاده.
– می‌دونم.

– کاش اتریش بودیم. امیر و هانا هفتهٔ دوم آشنایی‌شون هم‌خونه بودن.

حتی تصورش هم برایم سخت بود.
ادامه داد:

– می‌خوام بریم سر زندگی‌مون، از این خاله‌زنک‌بازیا سردرنمیارم. همیشه فکر می‌کردم کسی رو بخوام، اونم منو بخواد تمومه. نه اون چند کلمهٔ عربی الله‌یار، نه اسمی که تو شناسنامه‌هامون می‌ره، اینا اصلاً برای من مهم نیست… وفاداری که به اینا نیست.

درک حرف‌هایش برایم سخت بود.

کلافه ادامه داد:
– به خودم می‌گم البرز اینجا ایرانه، اون‌موقع که تو اینجا بودی کله‌ت باد داشت به زندگی مردم دقت نمی‌کردی.

– چرا این‌قدر هولی، همه‌ش چند هفته طول می‌کشه.

سکوتش، برای آدمی که همیشه جواب‌ها را آماده داشت، عجیب بود.

مرد چای‌فروش بساطش را جمع کرده و دور می‌شد. باد سرد به سمتمان وزید و تن سرمازده‌ام را لرزاند، در خودم جمع شدم. هنوز منتظر جوابش…

– نداشتنت ترسه، آوا… می‌ترسم چشم باز کنم ببینم همه‌چی از بین رفته.

انگشت اشاره‌اش را قفل انگشت اشاره‌ام کرد.

– دیگه به‌اندازهٔ کافی آدمای زندگیم رو از دست دادم، دیگه نمی‌تونم… وقتی بچه بودم مادرم، بعد عمه کتی، سام… دیگه تحملشو ندارم.

نفسش که از سینه بیرون آمد، ابر شد.

– اگه دست من بود، فقط برای اینکه جلوی چشمم باشی، مطمئن باشم که هستی… همین امشب وسیله‌هات رو جمع می‌کردم می‌بردمت پیش خودم.

یک چیزی در صدایش سرجایش نبود.

– چرا امشب یه جوری شدی، البرز؟ تا جمعه همه‌چی حل می‌شه.

سرش را که سمتم گرداند، به نگاه منتظرم لبخند زد.
بلند شد و فنجان چای را از دستم گرفت.

– بیا بریم یه چیزی نشونت بدم.
دستم را کشید، برگشتم.

– صبر کن.

کلاه‌کاسکت‌ را از روی نیمکت برداشتم، آن را از دستم گرفت.

گام‌هایش بلند بود، سریع‌تر رفتم.
وقتی چند نیمکت و درخت دورتر شدیم، آن چیزی که می‌خواست نشانم دهد را دیدم.

مهره‌های شطرنج، وسط پارک، در یک بازی ابدی گیر افتاده بودند، بی شطرنج‌باز.

با ذوق گفتم:
– نگاشون کن، چقدر قشنگن.

دست‌ به سینه نگاهم می‌کرد. پرسید:
– سیاه یا سفید؟
– سیاه!
– چرا؟
– چون خالصه.

خواستم بگویم مثل چشم‌های تو… اما امان از این شرم لعنتی.

گوشی‌اش را بیرون آورد.
– بیا سلفی.

کنارش ایستادم، دستش را دور شانه‌ام پیچید. میان قاب دوربین او با کاپشن چرم و موهای آشفته و دستکش‌های بی‌انگشت در جذاب‌ترین حالتش بود و من با واقعی‌ترین لبخندم…

نگاهم به عکس روی صفحهٔ گوشی بود که پرسید:

– آوا… اگه یه روزی قرار باشه بین من و شطرنج یکی رو انتخاب کنی، کدومو انتخاب می‌کنی؟

در جوابش بلند خندیدم…
اما او جداً منتظر جواب بود.

– آخه چرا باید انتخاب کنم؟
نگاهش عجیب بود، اما بازهم…

– شوخی کردی، خندیدم. یه عکس از من تکی می‌گیری؟

رفتم وسط مهره‌ها ایستادم، کنار ملکهٔ سفید.

وزن نگاهش حتی روی لنز دوربین سنگینی می‌کرد.

جلو رفتم.
– بده ببینم. می‌خوام بذارمش تو اینستام.

من بودم، میان فضای نیمه‌تاریک پارک با درخشش مهره‌های سفید.

لحظاتی به گوشی نگاه کرد و گفت:
– برگردیم خونه، فردا صبح باید بریم آزمایشگاه.

موتور را از پارکینگ کنار پارک گرفتیم.
– سردته؟ صورتت قرمز شده.

– دارم یخ می‌زنم، سرما تا استخونم نشسته.

با شیطنتی که لبخند روی لب‌هایش را معنی می‌کرد، گفت:

– هتل نزدیکتره‌ها…
– اغفال نکن، جان دل!

«جان دل» را مادرم می‌گفت، به هرکسی که جان و دلش بود.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و سوار شدم.

صبح فردا مزاحم الله‌یار نشدیم.
دنبالم آمد و باهم به آزمایشگاه رفتیم.

چندبار گوشی‌اش زنگ خورد. به صفحهٔ گوشی نگاه و تماس را قطع کرد.

دفعهٔ آخر نگاهش به صفحه گوشی بود که دوباره زنگ خورد… اسم مهشید روی صفحه…

با دیدن نگاه خیره‌ام، گوشی را بی‌صدا کرد.
می‌خواستم بپرسم، اما…

– البرز…
– جانم…

– راستش… نمی‌دونم چطور بهت بگم، ولی چند وقت پیش ‌یه عکس برام فرستادن.

– کِی؟
– چند روزی می‌شه، با شمارهٔ ناشناس اس داد بیام تلگرام، بعد برام یه عکس از مهشید داده بودن جلوی در هتل.

– چی می‌گفت؟
– پیام داده بودن… بیام اونجا…

داشت فکر می‌کرد، داشت روزها را حساب می‌کرد؟
پیام حقیقت داشت؛ مهشید رفته بود.

– چرا نیومدی؟

موهایم را به داخل شال فرستادم. نگاهم هر جایی می‌رفت، الا صورت او…

– حرفش مسخره بود. مثلاً دخترعمه‌ت بیاد اتاقت، بدوبدو بیام هتل که چی بشه!

نیم‌نگاهی به صورتش انداختم، آسودگی در چشم‌هایش نشست.

– فقط اومد و حرف زد.

دخترعمه‌اش اگر مهشید نبود، انگشتانم یخ نمی‌کرد، ولی…

پرسید:
– چطور بهم اطمینان داری؟
– همین‌جوری…

– همین‌جوری که نمی‌شه.
– چون تو همیشه به من اطمینان داری.

منتظر توضیحم بود، ادامه دادم:

– فقط کسی که از خودش مطمئنه، اعتماد می‌کنه. بیشتر اونایی که هرز می‌پرن به شریک زندگی‌شون شک دارن، چون خودشون اهلشن.

خندیدم.
– البرز! تو اگه ازم خسته شی میای رک تو روم می‌گی.

گردنم را گرفت و پیشانی‌اش را به سرم کوبید.
حرفی نزد. چشم‌هایش مانند دو الماس سیاه برق می‌زدند.

من او را می‌شناختم؛ با قلبم، با سرانگشتان روحم…
مانند نابینایی بودم که هرچقدر نوشته‌های چاپی برایش محو می‌نمود، برای درک نقطه‌های بریلش نیاز به دیدن نداشتم، لمسش می‌کردم، می‌فهمیدمش…

ساعت ده، بعد از خوردن کیک و شیرکاکائوی بعد از آزمایش، مرا با یک دنیا دلشوره که همراهم کرده بود جلوی دانشگاه پیاده کرد.

در هوای تاریک نیم‌تاب پاییزی، سمت خانه می‌رفتم، فکرم مشغول مسابقات جهانی امسال بود، انگار قرار نبود ایران تیمی را به روسیه بفرستد.

هرکسی می‌خواست می‌توانست مستقل در مسابقات شرکت کند، با کدام بلیط و هزینه‌اش هم به خودشان ربط داشت.

می‌گفتند نه، ولی همه می‌دانستیم به‌خاطر بازی مقصودلو و طباطبایی مقابل حریف اسرائیلی که بچه‌ها از بازی کنار نکشیدند و مسابقه دادند این تصمیم گرفته شده.

حالا تیم شطرنجی به روسیه نمی‌فرستادند تا بازهم این مسئله تکرار شود و متعاقباً مسئولین از فرستادن تیم‌های ورزشی دیگر به المپیک هم منصرف نشوند.

در این دومینوی ناعادلانه یکی نبود بگوید ورزش را چه به سیاست، شما به همان بازی‌های سیاسی خودتان برسید و ما را معاف کنید.

به تکه‌سنگ سر راهم با حرص لگد زدم که چند متر جلوتر افتاد.

– ببخشید، خانم!
کسی از پشت‌سر صدایم زد؟

ایستادم، فکر‌ کردم حتماً حواسم نبوده و وسیله‌ای از کیفم بیرون افتاده.

دو مرد نزدیک می‌شدند، نگاه یکی به من بود و‌ دیگری پلاک خانه‌ای را می‌خواند.

‌لحظه‌ای نگاهم به ساختمان نیمه‌کاره و ماسه‌بادی ریخته زیر ستون‌هایش افتاد، باید خاک کاکتوسم را عوض می‌کردم.

بازهم یادم رفته بود از گل‌فروشی خاک بخرم.

مردی که ریش پرفسوری و پیشانی بلند از موهای ریخته‌شده داشت پرسید:

– خانم! کوچهٔ شهید ابراهیمی کجاست؟

تابلوی شهید ابراهیمی را دیده بودم، با دست جلوتر را نشان دادم.

– تا آخر کوچه برید، بپیچید راست، کنار بستنی‌فروشی…

نزدیک‌تر شد.
بی‌اختیار قدمی به عقب برداشتم.

پرسید:
– کدوم بستنی‌فروشی؟

داشتم با دست نشانش می‌دادم، نگاهم به پنجاه متر جلوتر و مغازه‌ها بود…

فقط چند ثانیه طول کشید، از گوشهٔ چشم دیدم که سمت من آمد و بعد حس دست‌های قدرتمندی بود که مرا گرفت و از زمین کند.

از تماس دست‌هایش با بدنم ناگهان تمام دنیا برابرم مانند جهنمی شعله‌ور شد.

وحشت و ترس مانند برق از لمس دستش تا تمام رگ‌هایم پخش و صدای فریادم در میان تاریکی و سکوت کوچه بلند شد.

مرد دوم نزدیک آمد، با دست محکم توی دهانم کوبید، شکافتن لبم و راه افتادن خون گرم از روی چانه‌ام تمام بدنم را منجمد کرد.

تصویر کوچهٔ تاریک و چراغ کم‌نور شهرداری محو شد و درهم پیچید.

بی‌اراده تمام تلاشم را کردم تا بلندتر جیغ بزنم، اما لای فشار انگشتانی که دهانم را گرفت و بوی سیگار خفه شد.

– صمد! زود باش، زود باش بیارش… الان یکی میاد.

مردی که به من حمله کرده بود، مرا گرفته و در تاریکی با خودش کشان‌کشان سمت ساختمان نیمه‌کاره می‌کشید، مانند گرازی که لاشهٔ نیمه‌جانی را سمت مخفیگاهش ببرد تا از هم بدرد.

ترس، آدرنالین را به رگ‌هایم تزریق کرد، وحشت از آنچه در انتظارم بود باعث شد با تمام توانم دست‌و‌پا بزنم، اما فقط مرا محکم‌تر به چنگ کشید.

نبضم همراه با هر قدمی که از کوچه دورم می‌کردند درون رگ‌هایم کند و خاموش می‌شد.

– مرتیکه! وایسادی نگاه می‌کنی؟ پاهاش رو بگیر سنگینه…

از احساس انگشتانی روی ران‌هایم با تمام توان دست‌وپا زدم.

چشمانم مانند کسی که درون آب فروبرود و ناگهان مرگ را حس کند تا آخرین درجه باز شدند.

نمی‌دانم کفشم به کجایش خورد، اما صدای آخی آمد و پاهایم رها شد.

میان انگشتانی که دهانم را گرفته بود، برای گوش‌هایی که نمی‌شنید، بی‌وقفه جیغ زدم و کمک خواستم.

مردی که مرا گرفته بود ناسزایی زیر لب گفت و مرا سریع‌تر کشید.

در سرم تمام امیدم به کورسوی چراغ و عبور رهگذری بود که با فرورفتن در تاریکی، همان امید کم‌جان هم در دلم شعله‌ای کشید و خفه شد.

به دورترین و تاریکترین قسمت ساختمان که رسید، پشت تل بزرگ شن مرا روی پرت کرد، درد در کمرم پیچید و وحشتی سیال در تمام تنم زوزه کشید.

خواستم نیم‌خیز شوم و فرار کنم، اما آن یکی به‌سرعت کنارم نشست…

تیزی برنده‌ای را روی پهلویم حس کردم، زیر گوشم با صدای دورگه گفت:

– اگه میخوای سالم از این خرابه بیرون بری، بهتره دهنتو ببندی.
چشم‌هایم از ترس، بی‌هدف دودو می‌زد و درحال بیرون زدن از حدقه بود.

بوی بد دهانش، همراه با بوی تند سیگار ارزان‌قیمتش در صورتم پخش شد و تا حلقم فرورفت.

قلبم مانند قلب جوجه‌ای که لای دندان درنده‌ای گیر افتاده باشد می‌کوبید، محکم، سریع…

سرگرم‌شده از ترسم با لحنی مخلوط با تمسخر گفت:
–‌ نترس، جیگر… ما خیلی مهربونیم، از اون عمو مهربونا…

بعد هردو پقی خندیدند.
با دهان بسته التماس کردم، اما صدایم میان فشار دست‌هاییش گم شد.

– دستمو بردارم خفه می‌مونی؟
سرم را با وحشت به‌شدت به بالا و پایین تکان دادم.

ذهنم با تمام آشفتگی اسم‌ها را تفکیک کرد؛ صمد، همانی که آدرس پرسید و حالا دورتر ایستاده بود با تفریح گفت:

– دادم بزنه فایده نداره، کسی نیست به دادش برسه.

دستش را از دهانم برداشت. با ضعف و ترس، بریده‌بریده التماس کردم:
– آقا… ولم کنید، تو رو خدا…

مرد کنارم بیشتر خودش را به‌سمت من کشید، پیچیدن بوی تند عرق تنش در بینی‌ام یک‌ذره امیدم برای التماس کردن و رهایی پودر شد.

– جوون… چه نازی داره، ببینش، صمد!
تقلایم برای حرف زدن مانند تلاش برای زنده ماندن بود.

– برم… بذارید برم… من…

در آن تاریکی ترسناک صدای خندهٔ خونسردشان معده‌ام را به‌هم فشرد و تن تنهایم را وادار به لرزیدن کرد.

رگه‌هایی از شهوت صدای مرد نزدیکم نشست و آن را دورگه کرد…
تیزی چاقوی برنده‌ای که در تاریکی برق تیغه‌اش به چشم می‌آمد را بیشتر به پهلویم فشرد.

– بری؟ همین‌جوری خشک‌ و خالی؟ پس خدمات ما چی؟

و بعد کثافتِ دستانش را به بدنم چسباند، جایی که قلبم درحال انفجار بود… مانند برق‌گرفته‌ها جیغ زدم و ‌تن لرزانم را روی زمین، عقب کشیدم. دستم میان شن‌ فرورفت.

در مرز دیوانگی و وحشت مشتی شن از روی زمین برداشتم و به طرفشان پرت کردم. دانه‌هایش روی سرم ریخت و تا زیر پایشان امتداد پیدا کرد.

صدای خنده‌شان از گریه‌ها و جیغ‌های بریده و ترسیدهٔ من بلندتر شد…

دست‌هایم را روی زمین کشیدم، به جستجوی سلاحی برای دفاع…
نبود، هیچ‌چیز… اما کاش چیزی پیدا می‌کردم که بتوانم در قلبم فروکنم و‌ خلاص شوم…

جلوتر آمد بالای سرم ایستاد. جایی میان پاهایش روی زمین بودم. از بیچارگی دوباره مشتی شن برداشتم و‌ ناامیدانه به سمتش ریختم.

صدای کشدارش ترس را به گوشم ‌نشاند…
– بیا ببریمش مرغداری، آخ اگه داداشت فقط این لعبت رو‌ ببینه، دست‌خوش داریم…

– چی زر می‌زنی؟ عقلت کجاست؟

– پس برو کشیک بده، من ول‌کن این نیستم.

به‌جای هوا، سیاهی وارد ریه‌هایم شد و هق‌هق بی‌جانم را تبدیل به سرفه کرد، سرفه‌ای بی‌امان به جای نفس…

صدای سرفه‌هایم در چهار دیوار زندان اطراف می‌پچید و بدبختی‌ام را جار می‌زد.

– دیگه ترسید، یونس! ولش کن…

– گفتم برو کشیک بده، بالای سرم وایسادی فرمون می‌دی! خودم بلدم…

سرفه‌هایم تمام نمی‌شد. در هجوم سرفه‌ها گلویم گرفت از بی‌نفسی…

پاچهٔ شلوار مرد روبه‌رویم را محکم گرفتم و مشت کردم، میان سرفه‌ها با گلویی خشک عق زدم.

گوشهْ ترسی که مرا خفه می‌کرد را در صدایشان می‌شنیدم.

– داره سکته می‌کنه.
نامرد بالای سرم هم ساکت شد.

– یونس! دیگه بسه! دختره داره تلف می‌شه… بریم.

چشم‌هایم جایی را نمی‌دید، انگار قلبم را هم همراه تقلایم برای نفس کشیدن بالا می‌آوردم، چون از درد درحال انفجار بود.

معطل کردن جلاد بالای سرم را دید و ادامه داد:

– سر خیابون داف ریخته. کی حال جمع کردن اینو داره…

مرد لگد محکمی میان سینه‌ام کوبید و به عقب پرتم کرد.
بی‌اراده، با گلویی خشک، عق ‌زدم و با دردی که میان قفسهٔ سینه‌ام تیر ‌کشید به دور خودم پیچیدم.

– دیگه بریم… بسشه!

دست رفیقش را گرفت و از برابرم کنار کشید.
یقه‌ام را در مشت گرفتم، نمی‌آمد، نفسم بالا نمی‌آمد…

دنیا برابرم تاریک‌تر از این نمی‌توانست باشد.

طنین گام‌هایشان که از من دور می‌شد، مانند صدای بخشش پای چوبهٔ دار بود.

نیم‌نفسی بالا آمد، اما… بوی سیگار و عرق تن مرد غریبه که لای پرزهای لباسم نشسته بود در بینی‌ام پیچید…

خم شدم، لبریز از نفرت تمام هوا را با سرفه پس زدم…

رمقی برای بلند شدن از جایم را نداشتم، کسی تمام خون داخل رگ‌هایم را ناپدید کرده بود، با آخرین توانم شروع کردم به گریه…

سرما و لرز از زمین خیس به پاهای درازشده و بی‌جانم نفوذ می‌کرد و در تمام تنم پخش می‌شد.

صدای چیلیک‌چیلیک به‌هم خوردن دندان‌هایم هم بلند شد، از ترس یا سرما را حتی تشخیص نمی‌دادم.

ساعت برای بقیه چند بود؟ من میان بی‌زمانی به دام افتاده بودم.

روی شن‌ها، در تاریکی ساختمان خالی، منتظر کسی بودم که دستم را بگیرد و از کابوس نجاتم دهد.
چرا من؟ خدایا…

گفتم یا فقط در دلم صدایش زدم؟
«البرز…»

صدای پاهایی از کوچه آمد، خودم را چهاردست‌وپا تا گوشهٔ دیوار رساندم. اگر برمی‌گشتند؟

نفسم را در سینه حبس کردم، حتی از صدای قلب خودم که در گوش‌هایم اکو می‌شد می‌ترسیدم که جایم را لو ‌دهند.

صدای حرف زدن مردی آمد و خندهٔ زنانه‌ای، مردم داشتند میان لحظات شاد و معمولی‌شان قدم می‌زدند دور می‌شدند.

دستم را به دیوار زدم و از جایم بلند شدم.

استخوان‌هایم دردناک شده بودند، پیرزنی در من متولد شده بود، خسته و فرتوت…

از کنار دیوار به سمت نور آمدم… حتی کوچه پر از سایه‌های ترسناک شده بود، از بالای هر دیوار چشم‌هایی به‌خون‌نشسته به من، خیره نگاه می‌کردند…

خمیده و لرزان قدم‌ به محوطهٔ روشنایی کم‌جان گذاشتم…

چند در تا خانه فاصله بود؟ انگار سال‌ها از عبور من از این کوچه می‌گذشت.

پایم به چیزی گیر کرد، کیفم کنار چاله‌ای افتاده بود، میان مخلوطی از گل‌ و سیمان…

خم شدم و برداشتمش.
با چشم‌هایی که اشک نمی‌گذاشت جایی را ببیند، کورمال گوشی‌ را از کیفم بیرون آوردم.

با آستینم اشک‌هایم را پاک کردم.

در میان مخاطبین گوشی، اسم البرز در پس موجی از اشک موج برداشت، نتوانستم…

– سالی… بیا کمکم.
– آوا؟! چی شده؟

– سالی… بیا خونه…
– گریه می‌کنی؟حرف بزن، دختر!

ناله کردم.
– بیا می‌گم.

تماس را قطع کردم.
وقتی بالاخره نزدیک خانه رسیدم، زن همسایه کلید را به در می‌انداخت.

دخترکش سرش را به سمتم گرداند.
– مامان… مامان… خانمه داره…

– وای! خاک عالم.

قیافه‌ام چقدر به‌هم‌ریخته بود؟ زخم کنار لبم ورم کرده و با هر تکانی، به دهانم طعم خون و آهن می‌داد.

زن، سرآسیمه جلو آمد و زیر بازویم را گرفت.
موهای طلایی کوتاهش از روسری روی صورتش ریخت.

– چی شده؟ تصادف کردی؟

می‌فهمید؛ اگر می‌گفتم درکم می‌کرد، زن بودن درد مشترکی بود.

– مزاحمم شدن.
– کتکت زدن؟ اذیتت کردن؟ بریم درمانگاه؟

کیفم را محکم در آغوش لرزانم گرفته بودم، کمرم راست نمی‌شد.

فقط توانستم سرم را تکان دهم.
– برم خونه…

– بی‌پدرمادرا… خدا ذلیلشون کنه…

همان‌طورکه نفرین‌ می‌کرد و فحش‌ می‌داد دستم را گرفت و تا پشت در واحدمان آمد. پرسید:
– من برم؟

حرفی نزدم، فقط پشت در ماندم. باورش سخت بود زنده و سالم به خانه برگشته‌ام…

دستم را به در تکیه دادم و از شدت هجوم احساسات مختلف بغضم دوباره آزاد شد.

کیفم را از دستم گرفت، میانش دست چرخاند.
کلید را پیدا نکرد، از حرص و عصبانیت کیف را محکم‌تر تکان داد و نفرین کرد.

– ان‌شاءالله سر مادر و خواهر خودشون بیاد…

با صدایی گرفته، بی‌اراده زیر لب گفتم:
– خدا نکنه، سر گرگ بیابون نیاره.

دستم را گرفت و مرا به داخل خانه برد. با حرص جواب داد:

– حقشونه! هرچی سرشون بیاد حقشونه!

هوای گرم اتاق به صورتم خورد، خانهٔ امن، دیوارهای آشنا…

لب‌هایم لرزید… دلم می‌خواست آرامش شناور در فضا را همچون لحافی روی سرم بکشم.

– نشین، نشین… تمام لباست آب و خاکه، سرما می‌خوری. اتاقت کدومه؟

– مزاحمتون…

– وا… مزاحم چیه، همه آدمیم ناسلامتی… اسمت آواست دیگه؟ سالی آوا صدات می‌کرد.

به علامت تأیید سر تکان دادم.
سمت اتاق هلم داد، مجبورم کرد لباس‌های خیسم را عوض کنم.

کنار بخاری نشاندم و به آشپزخانه رفت.
تمام مدت دخترکش با چشمانی کنجکاو دنبالمان می‌کرد.

داشتم تماشایشان می‌کردم، مادر و دختر همسایه‌ای که فقط چندباری دیده بودمشان و حالا…

صدای کوبیدن محکم در حیاط مرا از جا پراند..

آمده بودند سراغم؟
نه!

خانم همسایه آیفون را جواب داد.
– بله؟

به ‌سمتم برگشت.
– می‌گه نامزدشم.

– وای! البرز…

در خانه چنان محکم باز شد که صدای کوبیدنش به دیوار مرا از جا پراند.

تنها چیزی که دیدم البرز ایستاده در چارچوب در و نگاه پر از دلشوره و نگرانی‌اش بود.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

  1. چقد بد جا تموم شد 💔😐
    میشه از این به بعد پارت هارو هرشب بزاری ؟؟ دلمون طاقت نمیاره 😭😭

  2. واقعاااا ماها مسخره ایم یا شما چرا اینقدر طول میکشه این پارت گذاری ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *