رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 64

 

مرا گوشهٔ خانه، کزکرده کنار بخاری دید، لحظه‌ای بهت‌زده در جایش ایستاد.

«آوا» صدایم که زد، بی‌اراده بلند شدم. با چند گام بلند خودش را به من رساند، دست‌های گرمش را محکم و حمایتگرانه دورم پیچید.

سرم را گرفت و روی سینه‌اش فشار داد، قلبش چنان محکم می‌تپید که می‌توانستم صدای کوبش محکمش را بشنوم.

در حصار آغوشش بغضی که مانند گلوله‌ای سربی گلویم را گرفته بود منفجر شد.

مانند کودکی که شکایت برای بزرگترش ببرد، بریده‌بریده زمزمه کردم.

– کوچه تاریک بود، جلوم رو گرفتن… داشتم می‌اومدم خونه…

پشتم را نوازش کرد، حتی نوازشش خشک و خشن بود، نمی‌توانست خشمش را پنهان کند.

– آروم باش… الان پیش منی، دیگه تموم شده…

میان بازوهایش فشرده شدم، انقباض عضلاتش را حس می‌کردم، مانند ببری که آمادهٔ دفاع از قلمرواش باشد.

در امنیت آغوشش بین هق‌هق تمام‌نشدنی‌ام گلایه کردم.

– ترسیده… بودم… خیلی… تاریک بود…

مرا از خودش فاصله داد.
– کی بود؟ مهراد مزاحمت شده؟

فک‌ به‌هم‌فشرده و نفس‌های تندش وادارم کرد تند بگویم:
– نه… نه… نمی‌شناختم… دوتا مرد غریبه…

اشک از گوشهٔ چشمم تا پارگی روی لب‌هایم راه گرفت.
نگاهش روی زخمم دوخته شد.

درد نشسته میان مردمک‌ چشمانش مرهم روی غم بی‌کسی‌ام می‌گذاشت.
– پیداشون می‌کنم، تقاصش رو پس می‌دن.

می‌خواستم بگویم، حرف بزنم از ترسی که چنگ به دلم کشیده بود.
– چرا من؟ چرا همیشه من…

تاریکی مرا در چنگ گرفت، به بازویش چنگ زدم، صدایم ناله شد.

–‌ زد تو دهنم… التماس کردم، من… به پاشون افتادم که کاریم نداشته باشن…

لب پایینش را به دهان کشید.
هجوم شرارهٔ خشمی که از وجودش زبانه می‌کشید و روی تن خسته‌ام می‌نشست زبانم را بست.

دستم را بالا بردم، روی چانه و رگ‌های ورم‌کردهٔ گردنش کشیدم.

خیره به چشمانم غرید:
– نقصیر منه! من احمق مواظبت نبودم.

بی‌توجه به عذاب‌وجدان بی‌معنی‌اش، پچ‌پچ‌های مغز آشوبم را واگویه کردم:

– البرز؟! یعنی قیافهٔ منو نمی‌بینن؟ من… من که همیشه سرم پایینه، آخه اگه این‌کاره بودم می‌نشستم گونی‌گونی قند می‌آوردم و بسته می‌کردم؟

نگاه زن همسایه پر از دلسوزی شده بود؟

– تو رو نمی‌شناخته، نمی‌دونسته من رو سرت قسم می‌خورم.

لب‌هایم را برای گریه نکردن به‌هم پیچیدم، اما چشم‌ها صبور نبودند، موج برداشتند.

دستم را از بازویش برداشت.
– بیا بریم خونه‌م، دیگه برنگرد اینجا….

کمی دودل شدم، اما من اینجا زندگی می‌کردم.
– نه!

صدایش بالا رفت.
– پس می‌مونی اینجا که مدام تن و بدنم برات بلرزه؟

دستم را دوباره بند بازویش کردم.
– نمی‌خوام سربار کسی باشم. مواظبم… قول…

زن همسایه بود که گفت:
– باید زنگ ‌بزنیم پلیس.

میان بحث ما صدای زنگ گوشی البرز می‌آمد. وقتی به تلفن جواب داد شماره را ندیدم.

به حرف‌های مخاطب پشت‌‌خط گوش داد، تا وقتی تماس قطع شد حرفی نزد، فقط خون و جنون و خشم بود که به چشم‌هایش دوید.

– می‌کشمش…!

نفس‌هایش سنگین و سریع شد، نگاهش که به سمتم برگشت آن حس درنده را در چشمانش دیدم.

شماره‌ای را گرفت و از بین دندان‌های به‌هم‌فشرده گفت:

– سالی، بیا خونه پیش آوا بمون. من باید برم!

بی‌اختیار دوباره بغض کرده بودم.
– البرز! کجا می‌ری؟!

به من نگاه کرد. به خانم همسایه که حتی نامش را نمی‌دانستیم گفت:
– خانم، می‌شه شما پیشش بمونید.

مچ دستش را گرفتم.
– البرز… تو رو خدا…

– سالی راه افتاده، بهش زنگ زدم.

– کجا می‌ری؟ نمی‌تونی تنهام بذاری.

انگشتان بلندش صورتم را قاب گرفت. چشم‌هایم لبریز شد از اشک… قطره‌ای راه گرفت و به پایین چکید…

با انگشت شست صورتم را با ملایمت پاک کرد، اخم‌هایش بیشتر درهم گره خورد…

– مجبورم! بذار برم…

«نه» را زمزمه کردم.
البرز اما دستم را از بازویش جدا کرد.

دیگر چشم‌هایش مرا نمی‌دید. صدایم به التماس نشست.

– کی بهت زنگ زد؟ ماهی طوریش شده؟

– ربطی به اون نداره، زود برمی‌گردم.

دوباره پاهایم به لرز ‌افتاد. ناراحتی رفتنش صدایم را بالا برد:

– من الان می‌خوام که بمونی پیشم، نه بعداً…

میان بهت و دردی که در قلبم پیچید، از من دور شد.

طاقت نیاوردم، با گام‌هایی که از رفتنش می‌لرزید پشت‌سرش رفتم.

بالای پله صدایم با بغض گره خورد.
– چی مهم‌تره از حال بد من…

خواستم بگویم به تو احتیاج دارم؛ به حضورت، به آن دست‌های لعنتی، به خانهٔ امن آغوشت…

وارد حیاط شد، اما بازهم دوباره مسیر رفته را برگشت. نه می‌توانست تنهایم بگذارد نه طاقت ماندن داشت.
مانند بمبی آمادهٔ انفجار بود؛ عصبانی، سردرگم.

– البرز، حرف بزن! به من بگو چی شده؟ این‌جوری نکن.

دریغ حتی از یک کلمه.
زن همسایه هنوز ایستاده و دختر کوچولویش حالا لبهٔ مانتوی مادرش را گرفته و از ترس پشت‌سرش پنهان شده بود.

با باز شدن در و وارد شدن سالومه، البرز پله‌ها را دوتایکی پایین رفت و از خانه بیرون زد، آنقدر سریع…

در آهنی که محکم بسته شد… هنوز بهت‌زده به رفتنش زل زده بودم.
تنهایم گذاشت؟ به همین راحتی؟

– چه بلایی سرت اومده؟ چرا این ریختی شدی؟

حرصم از رفتن البرز را با پریدن به او خالی کردم.

– چرا خبرش کردی؟
– وقتی بهش زنگ زدم، تو راه اینجا بود.

چانه‌ام لرزید.
– رفت… ببین…

دستش را روی شانه‌ام انداخت تا مرا به داخل خانه ببرد.

خودم را کنار کشیدم، آغوش کسی جز او که تنهایم گذاشت آرامم نمی‌کرد.

 

#البرز
آوا را با بدترین شرایطی که می‌شد تصور کرد تنها گذاشته بودم و با آخرین سرعت سمت خانه‌ٔ عمه می‌رفتم.

در تمام مسیر، صدای نحس مهشید در گوشم می‌پیچید:

– این‌بار نذاشتم کاریش داشته باشن، ولی روی مهربونیای من نمی‌شه زیاد حساب کرد، دفعهٔ بعد کارشون رو تموم می‌کنن.

داخل کوچه‌شان ایستادم. کت داشت خفه‌ام می‌کرد آن را کندم و روی صندلی انداختم.

آستینم را تا آرنج زدم.
فایده نداشت، داشتم از درون خفه می‌شدم.

دست انداختم و کراواتم را از دور گردنم کشیدم و شل کردم.

لحظه‌ای صورت آوا جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. چطور توانسته بودم تحمل کنم به‌خاطر من عذابش بدهند…
تقاصش را باعث و بانی‌اش پس می‌داد…

زنگ در واحدشان را پشت‌سرهم فشار دادم.

به محض باز شدن در، عمه با دیدنم، خوشحال گفت:
– سلام، البرزجان… چه عجب به ما…

نگذاشتم حرفش را تمام کند.
– مهشید کجاست؟

– تو اتاقش… بیا تو، بشنوه اومدی خیلی خوشحال می‌شه…

خودش را کنار کشید و با دست اتاقش را به من نشان داد.

به سمتی که نشان داد رفتم و محکم در را کوبیدم. عمه دستم را از پشت کشید.

– چیزی شده، البرز؟ اتفاقی افتاده؟
– باز کن درو، مهشید!

وقتی دیدم توجه نمی‌کند، با عصبانیت لگد محکمی به در کوبیدم.

«نه» ضعیف و لرزانی از اتاق آمد.

– می‌گم باز کن این لعنتی رو تا نشکستمش.

و لگد محکم‌تری به در زدم.
صدای همزمان جیغ عمه و مهشید در خانه پیچید.

شمرده غریدم.
– تا سه می‌شمارم…

ترسیده و ملتمس گفت:
– اول قول بده کاریم نداشته باشی… باز می‌کنم…

بی‌اعتنا با کف دست اولین ضربه را کوبیدم:
– یک!

صدای عمه را نمی‌شنیدم، حواسم فقط به آن دری بود که مهشید را پشتش پنهان می‌کرد.

– دو!
کلید چرخید و در به‌آرامی باز شد.

فرصت حرف زدن به او ندادم، شانه‌اش را گرفتم و به عقب هل دادم.

– داری چه غلطی می‌کنی، دیوونه؟! چرا دست از سرش برنمی‌داری؟

موهای صاف و سیاهش در صورتش ریخته بود.

با بغض، بریده‌بریده، ناله کرد.
– من… من که اینجام… از صبح…

غافلگیر شدم وقتی صدای گریه‌اش بالاتر رفت و زار زد.

– به خدا دروغ می‌گه… من که کاری بهش ندارم، ولم کن…

– چی داری زر می زنی برای خودت؟ تو خونش رو تو شیشه کردی.

– چی بهت گفته آخه…؟ من آزارم به کسی نمی‌رسه.

با انگشتانش صورتش را پوشاند، صدایش می‌لرزید.

یک ‌جای کار می‌لنگید، این مهشیدی که به پایم افتاده بود و گریه می‌کرد زن وحشی پای تلفن نبود.

سرش را به عقب هل دادم.
– چه خبر شده؟ با توام!

عمه، وحشت‌زده دستم را کشید.
– البرز! نزنش.

مهشید روی زمین نشست و صدای ناله‌هایش بلندتر شد.

حس عجیبی بود، احساس می‌کردم پایم را داخل نقشه‌اش گذاشته‌ام.
به اطرافم نگاه کردم، اتاق معمولی، یک تخت، لپ‌تاپ…

لعنت! وب‌کم روشن بود.

سرم را پایین آوردم و به مهشیدی که پایین پایم نشسته و موهایش را در صورتش ریخته بود، نگاه کردم…

چشم‌هایش از لای موها برق می‌زد.
– لعنت بهت، مهشید! لعنت!

به‌طرف لپ‌تاپ رفتم و دوربین را از روی آن کندم، با تمام قدرت به دیوار کوبیدمش.

مانند اینکه صدای کات کارگردان را شنیده باشد، از جایش بلند شد.

برق فاتحانهٔ چشمانش وقتی موهایش را کنار زد، کورکننده بود.

عمه کنارمان ایستاد و رو به من داد زد:

– ازت شکایت می‌کنم! یتیم گیر آوردی؟

خودش را در آغوش مادرش انداخت، شانه‌اش از گریه و شاید هم خنده می‌لرزید.

عمه نوازشش کرد.
– آروم باش، مامان‌جان، گریه نکن…

بعد انگشتش را به‌سمت من گرفت.

– تو چه مرگته؟ بعد از این‌همه وقت اومدی خونه‌م برام عربده‌کشی می‌کنی؟

با جیغ‌های عمه کاری از پیش نمی‌بردم.
– عمه… اجازه بدید تنها باهاش حرف بزنم.

– هرچی هست جلوی خودم بگو…
– خواهش می‌کنم، عمه…

– تا موبه‌مو هرچی بینتونه رو بهم نگید، من پام رو از اتاق بیرون نمی‌ذارم.

مهشید با جدیت به مادرش گفت:
– مامان! فقط چند دقیقه… البرز کارش زیاد طول نمی‌کشه.

– من مادرتم! من در تمام عمرم فقط چند دفعه گریه‌ت رو دیدم، همه‌ش چندبار…

با اشاره به پوزخند مهشید گفتم:
– الانم ندیدید.

لحظه‌ای با تردید از من به دخترش نگاه کرد.
– مهشید! این چی می‌گه؟

همین بود، می‌دانستم مادرش هم می‌داند چه جانوری را در خانه نگه می‌دارد.

دستش را پشت عمه گذاشت و به بیرون هل داد.

– چیزی نیست، مامان! یه دعوای کوچیک دوستانه‌ست. بچه که نیستیم، حلش می‌کنیم.

در را که پشت‌سر مادرش بست، به در تکیه داد و سمت من برگشت.

– امروز چندشنبه‌ست، عزیزم؟

زخم گوشهٔ لب آوا که جلوی چشمم آمد کنترل خودم را از دست دادم. اصلاً نفهمیدم کی به او رسیدم و سرش را به در کوبیدم.

صدای جیغ عمه از پشت در آمد.
دیدم گوشهٔ چشمش از درد چین خورد، اما کم نیاورد، با نفرت، از ته گلو گفت:

– قرارمون سه روز بود، بود یا نبود؟

– رو بازی کن، مهشید! طرف حسابت منم.

لحن جوابش جدی و برنده بود.
– می‌دونم!

– پس کسی که قراره ضربه ببینه منم.
– می‌دونم!

– با آوا چیکار داری؟
– همه رو خودت داری می‌گی!

– این نامردیه!
– پات رو شکستن چیزیت شد؟

سرش را بالا گرفت و به من اشاره کرد.
– اما حالا خودتو ببین.

– تصادف کار تو نبود.
برق لذت روی دندان‌هایش درخشید.
– هرگز نمی‌تونی مطمئن باشی.

در تمام مدت تن صدایش پایین بود، عمه فقط صدای عصبانی مرا می‌شنید.

– گردن‌کلفت اجیر می‌کنی که یه دختر بی‌گناه رو عذاب بدن؟ روشت برای باج‌گیری اینه؟ باید دوباره می‌فرستادی‌شون سروقت من!

با تنفر زمزمه کرد:
– حالم به‌هم ‌می‌خورد از این که یه گوشه نشسته بودی و داشتی بهم می‌خندیدی. حتماً پیش خودت می‌گفتی به من رودست زدی، پیج منی که ادعای زرنگی داشتم رو بستی و بعد هم لابد مهشید بره به درک؟!

موهایش را باحرص در مشت گرفتم.
– تو چه مرگته؟ این گندزدنات به زندگی من واسه چیه؟

دندان‌هایش چفت شد.
– من گفتم برای سرگرمی دست کردم تو زندگی کثافت تو؟ از اول که بهت گفتم‌ چی می‌خوام.

بی‌اراده دوباره سرش را به در کوبیدم.
– کور خوندی!

به سمتم گردن کشید، با نشان دادن دندان‌هایش از ته حلق غرید:

– ولم کن، عوضی! گفتم عصبانی هستی تحمل کردم، ولی دوباره دست روم بلند کنی، تقاص همه‌ش رو اون دختره می‌ده.

با آوردن اسم آوا دستم‌ از موهایش رها شد.

با دست محکم روی سینه‌ام کوبید و کنارم زد. دیگر نمی‌خرامید، مستقیم و پاکوبان سمت آینه رفت.

برس برداشت و محکم به موهایش کشید.

– وایسادی بهم زل زدی که چی؟! زیاد وقت نداری، هرچی طولش بدی به ضرر اون دخترهٔ زرزرو می‌شه.

با من رو بازی ‌کرده بود، بی دروغ، از اول…
برگشت، تصویر موهای شبق‌رنگ و صافش گوشهٔ آینه را پوشاند.

دست‌هایش را زیر سینه گره زد.
– فروشگاه چیه که ازش نمی‌گذری؟ این سهم من باشه، تا حالا تو خوردی و بردی مفت چنگت، این سهم منه…

برای حدس نقشه‌هایش باید وادارش می‌کردم حرف بزند. نزدیکش رفتم، صدایم آرام بود.

– این وسط گناه آوا چیه؟ چرا از اون بدت میاد؟

با نزدیک شدنم چشم‌هایش برق زد، دستش را روی شانه‌ام گذاشت و لحن حرف زدنش نرم شد:

– آی… البرز! عزیزم… داری بهم پیشنهاد آشنایی بیشتر می‌دی؟

پوزخند زدم.
– حیات‌ وحش کنجکاوم می‌کنه.

لبخندش به‌سمت پایین پیچ خورد.

بی‌توجه پرسیدم:
– نگفتی!

دست‌هایش را پشت میز آرایش تکیه داد.

نمی‌توانست مانع زن پرحرف و عاشق خودنمایی درونش شود تا ساکت بماند.
از صدای سردش تنها حسی که به گوش می‌رسید کینه بود.

– شنیدی می‌گن عشق دلیل نمی‌خواد؟ اون خزعبلات رو نمی‌دونم، ولی تنفر دلیل نمی‌خواد. همون شبی که با اون کلهٔ شپشو و صورت چرک و کثیفش اومد خونه‌مون با دیدنش فهمیدم که ازش متنفرم. شاید اگه بابام اون‌قدر دوستش نداشت، نظرم درباره‌ش عوض می‌شد. اما هر روز یه دلیل بهم می‌داد که حالم بیشتر ازش به‌هم بخوره… بابام، مهرزاد، حتی مهراد… و تو… تو هم کم مقصر نیستی! شاید اگه تو نبودی به بلاهایی که قبلاً سرش آوردم راضی می‌شدم… امشب رو فقط به‌خاطر تو فرستادم سراغش…

تن داغش را نزدیک کرد، بی هیچ فاصله…

– چی ‌داشت؟ هیچی… تو باید مال من می‌شدی، عاشق من… پوزخند نزن، عزیزم! تو لیاقتت یکی مثل منه، نه یکی که توی جد و آبادش یه آدم حسابی ندارن.

سرم را عقب دادم، فقط یک نفس را خندیدم، بلند…

– لابد آدم حسابی خانوادهٔ ما تویی!
دکمهٔ بلوزم را گرفت و چرخاند.

– داری وقت‌ هردومون رو تلف می‌کنی، بهتر نیست بری دنبال کارای انتقال؟
زیر دستش زدم و از لباسم جدایش کردم.

– هنوز سندی به اسم من صادر نشده.

– سند دست ماهی جونته. فکر می‌کنی چرا دایی با دادن فروشگاه کنار اومده؟ اون باهوشه، می‌دونه فروشگاه به نامته، سر ملکی که می‌دونست نداره با ماهی معامله کرد.

تمام مدت همه مشغول بازی دادن هم بودند؛ فریبرز، ماه‌منیر، حتی مهشید و مهراد…

انگشت شستم را پشت استخوان ترقوه‌اش فروکردم، فشارش دست خودم نبود.

– سگ‌خور! فروشگاه رو انداختم جلوت! بعد چی؟

ابرویش گره ‌خورد، اما لبش به لبخند کش آمد.

در صورتش غریدم:
– داری قایمش می‌کنی، لعنتی! یه چیزایی رو از من قایم می‌کنی… می‌تونم حسش کنم.

انگشتم را بیشتر فشار دادم.
صورتش از درد جمع شد… ولی برق شیفتگی و تحسین چشمانش بیشتر ته دلم را خالی کرد.

با انگشت شست کمربند شلوارم را گرفت، خودش را بالا کشید تا روبه‌روی صورتم…

زمزمه کرد، با لحنی کشدار روی لب‌هایم:

– البرز… با این کراوات نیمه‌باز… چشای وحشی خیلی سکسی شدی…

انگشتم را انگار به برق وصل کرده باشد، یک قدم به عقب برداشتم.

– دیوونه‌ای…

بدون اینکه چشم از من بردارد نفس عمیقی به‌خاطر رهایی از درد کشید…
دستش را به شانه‌اش برد و آن را ماساژ داد.

با ردیف‌ردیف هوش و جنون و ‌اراده ماز* بزرگی درون خودش چیده بود.
……..
*ماز: هزارتو

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. وای که من چقد از این مهشید بدم میاد 🙄🙄🙄🙄
    و ممنونم از ادمین خوبمون که دوباره به روذل کاری اصلیش برگشت ❤️❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *