رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 65

دقایقی به‌هم زل زدیم…

دوباره نزدیکش شدم، دست زیر موهایش بردم و آنها را به نرمی دور شانه‌هایش پخش کردم. با نوک انگشت، کراواتم را از دور گردنم کشیدم.

مشتاق و گرسنه حرکاتم را دنبال می‌کرد.
کراوات را دور گردنش انداختم، روی موهایش…

یک گره ساده زدم و…
موهایش نمی‌گذاشت پایم را که از اتاق بیرون گذاشتم ردی روی گردنش بماند….

– منو نگاه کن! قشنگ چشات رو وا کن و من واقعی رو ببین…

گره را کمی محکم کردم.
ترس در صورتش جان می‌گرفت.

به تقلا و التماس آوا زیر پای غریبه‌ها فکر کردم.. گره را بیشتر کشیدم.

چشم‌هایش وحشت‌زده تا آخرین درجه باز شده بودند.
بوی وحشتش درندهٔ درونم را سیر می‌کرد.

– بلایی سرش بیاد، من چیزی برای از دست دادن ندارم.

دستش را به یقه‌ام گرفت…
صورتش کبود می‌شد…

– کسی سر راهش سبز بشه، حتی تو خیابون کسی که به تو هیچ ربطی نداره مزاحمش بشه… با همین دستام خفه‌ت می کنم… فقط قبلش کاری می‌کنم التماس کنی بکشمت… تمام ۲۰۶ تا استخونت رو با لذت‌، دونه‌دونه می‌شکنم…

به‌جای فریاد کمک، فقط خرخر از گلویش بیرون می‌آمد…

– فهمیدی چی می‌گم؟
سرش را بالا پایین کرد.

خونسرد، گره را تا جایی که گردن باریکش اجازه می‌داد فشار دادم…

– حالا ببین پول بهتره یا مردن، مقایسه کن.
رهایش کردم…

دستش را به گلویش برد… نفس‌هایش عمیق و پرصدا در سکوت اتاق قطع و وصل می‌شد…

دستم را داخل جیب مهار کردم و بی‌خیال بالای سرش ایستادم.

کراوات را از گردنش کشید و در مشت مچاله کرد. قطره اشکی از سر بی‌نفسی روی صورتش راه گرفت.

میان تقلایش برای نفس کشیدن، کلمات تکه‌تکه ادا می‌شد…

– یه عمر… با حسرت به زندگی دوستام نگاه کردم… از دودوتا چهارتا کردن پدر و مادرم سر حساب‌کتاب حالم به‌هم می‌خورد. همیشه فکر می‌کردم یه مادربزرگ مهربون دارم که میاد و نجاتم می‌ده… من مال اینجا و این آپارتمان کوچیک، توی محله‌های خز و مزخرف نبودم…

بهت‌زده از حرف‌هایش ساکت ماندم؛ کمی تعجب و غافلگیری حال آن لحظه‌ام بود.

– یه خانوادهٔ واقعی داشتی‌…

دست‌هایش را به زمین زد، سمتم گردن کشید و غرید:

– خفه شو! تمام ‌مدتی که تو مثل شاهزاده‌ها زندگی می‌کردی، من داشتم از مادربزرگ پولدارم برای دوستام خالی می‌بستم… خانوم اون عمارت منم، من باید اونجا بزرگ می‌شدم.

– من! من شازده‌ای زندگی کردم؟ من زیر دست خدمتکارا بزرگ شدم. عقده‌هام رو تو رینگ بوکس خالی ‌کردم… همایون نبود نابود بودم.

بی‌اراده از زندگی‌ام برایش گفته بودم، ولی شاید راهی برای آرام کردنش پیدا می‌شد. خم شدم و‌ برای نرم کردنش زمزمه کردم:

– مهشید… من کمکت می‌کنم، باهم درستش می‌کنیم… این کارات واقعاً لازم…

بلند شد، موهایش را به عقب راند و با غرور گردن کشید. جملات با تنفر از دهانش به بیرون پرت می‌شد.

– برای چیزی که حقمه التماس نمی‌کنم، خودم به دستش میارم. دلسوزیت رو ببر خرج اون دخترهٔ آب‌زیرکاه کن!

دستگیرهٔ در محکم تکان خورد. کسی به در ضربه می‌زد.

مهرزاد صدا زد:
– مهشید! درو باز کن! البرز!

خواستم سمت در بروم، بازویم را کشید.
– برای داشتن فروشگاه هیچ کاری نکردی، من حداقل برای به دست آوردنش یه زحمتی می‌کشم.

دستم را محکم از بندش آزاد کردم.

بیرون در سینه به سینهٔ مهرزاد شدم.
حتی به او و عمه نگاه نکردم و از کنارشان رد شدم‌.

با رد شدنم مهرزاد به خودش آمد و صدایم کرد، جواب ندادم.

بالای پله‌ها بودم که به من رسید.
– صبر کن! با توام.

آمد و روی پلهٔ پایین‌تر، سر راهم ایستاد.
– چی بین شما دوتاست؟

به شانه‌اش کوبیدم.
– تو چی می‌گی این وسط؟

– می‌گم تو غلط می‌کنی وقتی با مهشید سر و سِر داری میای خواستگاری آوا.

پوزخند بلندم میان سکوت راه‌پله بازتاب شد.

– منو ببین، بچه!‌ تو غلط می‌کنی وقتی چیزی رو نمی‌دونی حرف مفت می‌زنی.

با دودلی، انگار از جوابم بترسد، پرسید:
– پس مامانم چی می‌گه؟

خواستم بی‌توجه رد شوم، دوباره راهم را بست.

– باشه! من غلط کردم دیگه آقا! تو روشنم کن.

با سر به بالا اشاره زدم.
– برو از خود عفریته‌ش بپرس چی از جون ما می‌خواد.

بهتش برایم ارزشی نداشت، کنارش زدم و رد شدم.

به کوچه که رسیدم، دقایقی حتی یادم نمی‌آمد ماشین را کجا پارک کرده‌ام، در آشوبی که میان جمجمه‌ام به‌پا بود گم شده بودم.

کاش می‌توانستم به باشگاه بروم؛ بعد از مدت‌ها دلم مشت زدن می‌خواست.

سردرگم، وسط کوچهٔ غریبه‌ها ایستاده بودم که چه؟

سوار ماشین شدم و باسرعت، خیابان‌های شهر را سمت محله‌های پایین راندم.

وقتی بالاخره به کوچه‌شان رسیدم، چراغ‌های خانه‌شان مانند دل من خاموش بود.

به سالومه زنگ زدم، سریع که جواب داد فهمیدم هنوز نخوابیده.
در را کامل باز و ماشین را داخل حیاط پارک کردم.

سالی بالای راه‌پله منتظرم ایستاده بود.
– بیا تو. خوابه.

نور نارنجی‌رنگی از بیرون روی تخت و دخترک مچاله‌شده زیر پتو می‌تابید…

میان چارچوب در آوار شدم، سرم را تکیه به در زدم.

تماشایش ‌کردم… فقط تماشا…

هنوز خاکستر آتش دوزخ روی شانه‌هایم نشسته بود و از جایی حوالی تن او عطر پرتقال نوبرانه می‌آمد.

سالومه پچ‌پچ کرد:
– زور بردمش درمانگاه. ترسیدم گرم باشه، حالیش نشه. چند جا کوفتگی و کبودی داشت، یه خراش چاقو رو پهلوش… بهش آرامبخش و مسکن دادن.

دهانم به حرف باز نمی‌شد؛ می‌ترسیدم حرف بزنم و غبار آلودگی‌ام هوای اتاق را سنگین کند.

– شام ‌خوردی؟
یادم نمی‌آمد…

– پتو بیارم رو کاناپه بخوابی؟
جوابی که نشنید رفت و با یک پتو برگشت.

– خوب شد اومدی، خیالم راحت شد. می‌رم بخوابم.

او که رفت، پتو و متکا را برداشتم و وسط اتاقش دراز کشیدم، ولی فکرم مشغول‌تر از آن بود که خوابم ببرد.

شب از نیمه گذشته بود آوا درجایش غلت زد. زیر لب ناله می‌کرد… و بعد حرف‌هایی زیر لب مانند التماس…

شانه‌اش را تکان دادم… بدنش خیس از عرق بود.
– آوا… آوا… بیدار شو!

ترسیده خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه زد، خواب بود و بیدار.
– نترس، منم…

دستش روی سینه چنگ شده، نفس‌‌هایش بلند بود و سریع…
– نمی‌ترسم… من ازت نمی‌ترسم.

نزدیک‌تر رفتم، دست‌های باریک لرزانش را دور من گره زد… در عین گرمی بیش‌ از اندازهٔ بدنش، مانند بید می‌لرزید.

– تو رفتی…
– هستم، عزیزم.

و «عزیزم» گفتن‌های مهشید «عزیزم» مرا در دهانم زهر کرد.

پیشانی‌اش را بوسیدم. محکم‌تر در آغوش گرفتمش…
برای ثابت کردن محبت نیازی به واژه نبود.

با دست‌هایش محکم مرا گرفت چنان که می‌خواست با وجود من کابوس را فراری دهد.

– آروم باش… نفس عمیق بکش، گیلای. من اینجا پیشتم.

کم‌کم لرزها می‌رفتند و دستش به دور شانه آرام‌ می‌گرفت.
– تو خوابم همه‌جا تاریک بود…

با دست موهایش را نوازش کردم.
– آب بیارم برات؟

– خودم می‌رم.
بلند شدم و برایش آب آوردم.

وقتی خواستم بلند شوم دستش را بند بازویم کرد.
کنارش نشستم. تخت یک‌نفره‌اش جای زیادی برای هردومان نداشت.

به تاج تخت تکیه دادم، گرفتمش تا کنارم دراز بکشد.

– مجبور شدم برم.
سرش را به سینه‌ام چسباند و غرق آرامشش کرد.

– خوبه که هستی.
– خیلی ناراحتت کردم؟

– حالم خوب نبود، الان بهترم.

دختر نعنایی من به همین راحتی می‌بخشید و بار عذاب شانه‌هایم را سنگین‌تر می‌کرد.

من مقصر حال خرابش بودم، من و…
صدایش در سمفونی آرام نفس‌هایمان یک ملودی غمگین بود.

– مهشید همیشه به من می‌گفت خون‌آشام… می‌گفت خون‌آشاما تو آفتاب پودر می‌شن. وقتی بچه بودم و نمی‌دونستم بیماریم چیه، آفتابو دوست داشتم، هنوزم دارم… از توی سایه موندن خسته شدم، البرز‌… می‌خوام برم تو روشنایی… احساس می‌کنم اگه تو آفتاب دراز بکشم نورش غصه‌هام رو پودر می‌کنه.

سرش را از سینه‌ام برداشت و خودش را عقب کشید.
جای خالی‌ سرش را روی سینه‌ام، دلتنگی موهایش پر کرد.

– بوی همیشگی‌تو نمی‌دی، بوی یه ادکلن تیز باهاته…

به من زل زده بود در نور کم اتاق می‌توانستم حقیقت درخشان را در چشمانش ببینم.

دانه‌دانه دکمه‌های پیراهنم را باز کردم تا نیمه باز نشده بود که بی‌حوصله و محکم از سرم بیرون کشیدم و پایین تخت پرت کردم.

زیرپیراهن حلقه‌ای‌ مشکی‌ام زمستانه و ضخیم بود.
دوباره دست‌هایم حریصانه او را دربرگرفت.

خودش را در آغوشم جابه‌جا کرد و سرش را در گودی گردنم جا داد.

– قول بده اگه یه روز دیگه دوستم نداشتی، اول بیای به خودم بگی.

سرش را بالا آورد و معصومانه گونه‌ام را بوسید.
– آتیشم نزن! من با تو فهمیدم زندگی فقط نفس کشیدن نیست.

انگشتش را روی چانه‌ام و ته‌ریش‌ها کشید.
نجوایش گرم و دلبرانه بود.
– دوستت دارم، همیشه.‌.. تا ثانیهٔ آخر عمرم…

بیشتر به دورش تنیدم.

– چطوریه که عشوه بلد نیستی و دل می‌بری، دختر…

نفس آمیخته با بغضش به خنده‌ای ریز نشست و گلویم را گرم کرد.

– تموم می‌شه، اینام تموم می‌شه… باهم می‌ریم دنیا رو می‌گردیم. ماه‌عسل می‌برمت پاریس، می‌ریم اتریش، بابابزرگ هانا یه مزرعهٔ بزرگ داره…

خواسته‌هایش کوچک بود.

– من از دنیا دیدنش رو نمی‌خوام، فقط یه خوشبختی ازش طلب دارم.

چطور می‌شد در یک اتاق کوچک، روی یک تخت تک‌نفره با کسی دراز کشید و احساس کرد زندگی در آن لحظه، کامل و بی‌نقص است؟

– بریم کلبهٔ مادرم‌اینا تو کوهستان، فقط من و تو…

– داری به من پیشنهاد بیشرمانه می‌دی؟

خندید… صدای نفس‌هایش روی گردنم دیوانه‌کننده بود.

دستم را به پهلوهایش گرفتم تا او را بالاتر بکشم.

صدای آخش تمام احساساتی که در شعله کشیده بود را یخ کرد.

با احتیاط از کنارش بلند شدم و نشستم.
– چی شدی؟

– چیزی نیست.
– بذار ببینم…

– نه!
– ببینم چی شده…

دستش را روی لبهٔ پیراهنش چنگ کرد…
– پانسمان داره، چی رو ببینی…

کمی جدیت را چاشنی صدایش کرد.
– البرز…!

– ببینم زخمت رو…
– خجالت می‌کشم.

هنوز لباسش را در مشت داشت.
دستم‌ را روی مشتش گذاشتم. کنترل کردن عصبانیتم سخت بود.

– از کی؟ اگه اعتقاد داشته باشی که الان زن و شوهریم.
ترسیده، مشتش را باز کرد، اما کمی بالاتر را گرفت.

پیراهن را با احتیاط بالا زدم.
یک‌ پانسمان روی پهلویش بود، اما…
نفسم بند آمد…

زیر دنده‌هایش… یک کبودی سیاه و‌ بزرگ که حتی در نور اندک اتاق ترسناک به‌نظر می‌رسید.

زیر پایم خالی شد.
– داغونت کردن… من کدوم گوری بودم؟! من احمق! من خر!

دستش آمد تا مرا بگیرد.
– البرز… آروم باش!

از کنارش بلند شدم، چطور می‌توانستم آرام باشم؟ منی که لیاقت محبت دستانش را نداشتم.

انگشتانم را در موهایم بند کردم و محکم کشیدم.

سرم گیج می‌رفت، کسی مرا از دره‌ای به پایین پرت کرده بود، به زمین نمی‌رسیدم.

– اگر یه‌کم بالاتر رو زده بودن…

نیم‌خیز شد و از تخت پایین آمد.
– البرز جانم…

خشم، صدایم را بی‌اراده بالا برد.
– به محض اینکه عقد کردیم میای پیش من. هیچ بهانه‌ای نمیاری، هیچی! فهمیدی؟

نمی‌دانم ملاحظهٔ حالم را کرد یا واقعاً سکوتش علامت رضایت بود.

حتی می‌ترسیدم برای آرامشم او را در آغوش بگیرم. چند جای دیگر تنش را کبود کرده بودند، خدا می‌دانست.

چرا سرش داد زدم؟
خودم که خبر داشتم مقصر تمام بلاهایی که سرش آمده فقط من بودم و من…

به پایم اشاره کرد.
– با شلوار خوابیده بودی؟

می‌خواست شوخی کند، ولی من حواسم جایی حوالی یک کبودی مانده بود.

– پیژامه باید برات بخرم… از این راه‌راها…

با تن کبود و دل دلگیرش می‌خواست حال مرا خوش کند.

– باید بهت بیاد… معلم آداب اجتماعی که ماهی برام گرفته بود می‌گفت راه‌راه قد آدم‌ رو ‌بلند می‌کنه.

به تنهایی خندید…

وقتی هیچ تغییری در صورتم ندید بازویم را نوازش و با مهربانی زمزمه کرد:

– اخم نکن، جان دل! من خوبم…

میان زندگی خشک و بی‌محبت من، دست‌هایش معجزهٔ مهربانی بود.

نور در چشمان منتظرش می‌رقصید، دل به دلش دادم.

سرم را خم کردم و زیر گوشش زمزمه کردم:
– الان که پیژامه نیست، پیشنهادی برای امشب نداری؟

منظورم را متوجه شد، اما خودش را به بیراهه زد.

– شلوارکای من هست.
خندیدیم، باهم…

پیشانی‌اش را بوسیدم.

عقب کشیدم. نباید خودخواه می‌شدم. روز بدی را گذرانده بود، حالا می‌ترسیدم با کوچکترین تلنگری فروبپاشد.

– تشک کجاست؟ من پایین می‌خو‌ابم، شب ممکنه غلت بزنم و تو خواب اذیتت کنم.

خودم هم مطمئن نبودم دلیلم همان باشد که گفتم.

– تو کمد‌دیواری‌. چطوری رو زمین خوابیده بودی؟

باید می‌گفتم که حتی لحظه‌ای نخوابیده‌ام؟

تشک پهن کردم و دراز کشیدم. دقایقی بعد بالشش را کنارم انداخت، کنارم دراز کشید و سرش را روی بالش من گذاشت، جایی نزدیک گردنم.

نفس عمیق و آرامی که از روی رضایت و آرامش کشید با هزار حرف عاشقانه برابری می‌کرد.

دوست داشتن لذت‌بخش بود، ولی دوست‌داشته شدن لذت‌بخش‌تر.

انگشتانش را قفل انگشتانم کردم، پشت دستش را بوسیدم، همراه با دست خودم روی قلبم گذاشتم تا قلب بی‌قرارم آرام بگیرد.

زود خوابش برد، مثل همیشه خرمن خویشتن‌داری‌ام را آتش می‌زد و راحت و آسوده می‌خوابید.

صبح، بعد از صبحانه برای شکایت به کلانتری محل رفتیم، از سؤال‌هایی که می‌پرسیدند مشخص بود که شانس کمی برای پیدا کردنشان داریم.

وقتی که گفتند باید برای معاینه و مشخص شدن میزان صدمه‌ها باید به پزشکی ‌قانونی برویم، تنها کاری که کردم پر کردن فرم‌ها و مطمئن شدن از این بود که بدون بردنش برای معاینه هم شکایتمان قابل پیگیری‌ست، بعد مستقیم به خانه بردمش.

روزهای فرد، سالومه به باشگاه نمی‌رفت، وقتی برگشتیم تازه داشت صورتش را می‌شست‌.

رنگ‌وروی آوا پریده بود، مجبورش کردم دراز بکشد و از کیترینگ برایمان ناهار سفارش دادم.

بعد از ناهار روی راحتی دراز کشیدم. منی که عادت به چرت بعدازظهر نداشتم از شدت خستگی و شب‌بیداری دیشب، از خواب بیهوش شدم.

بیدار که شدم…
– می‌خوای دیوونه‌م کنی؟ با این حال خرابت داری قند بسته می‌کنی؟

لبخند زد.
– زیاد نمونده، آخرشه.

– تو جون داری؟ رنگت شده مثل زردچوبه!

دیگر از من نمی‌ترسید که هیچ، حتی کمی هم حساب نمی‌برد، همین داد را اگر اوایل آشنایی‌مان می‌زدم حساب کار دستش می‌آمد، اما حالا…

از جایش بلند شد.
– تا صورتت رو بشوری برات چای میارم.

حواسم بود موقع بلند شدن ابروهایش از درد گره خورد.

پشت‌سرش داد زدم:
– این گونی رو دادی دیگه حق نداری قند بگیری، نگی که نگفتم.

سالومه با صدایی خندان از آشپزخانه داد زد:
– ادای شوهرای قلدر رو ‌درآوردن چه بهت میاد، داش‌البرز!

فحشی زیر لب دادم و رفتم تا آبی به صورتم بزنم.

لباس‌هایم چروک شده و قیافه‌ام خستگی را داد می‌زد.
به هال که برگشتم، سینی را روی میز گذاشت.

روبه‌رویش نشستم.
– برگرد خونهٔ ماه‌منیر.

خونسرد و آرام، اما با سری که زیر بود و جرئت نگاه به چشمانم را نداشت گفت:

– این اتفاق ممکن بود برای هرکسی پیش بیاد، فرار که راهش نیست. من اینجا راحتم، خودم می‌خوابم، خودم پا می‌شم، اولین جاییه که خونه‌مه، خونهٔ خودم.
درکش نمی‌کردم، من درکش نمی‌کردم.

– برام سخته، البرز… الان با این نسبت بینمون برام سخته بیام اونجا.

– الان که عروس اون خونه‌ای.

سالومه فنجانی برداشت و خونسرد گفت:
– هنوز که فقط خواستگاری کردید.

چشم‌غره‌ام به سالومه حواسش را جمع کرد.

بلند شدم.
– سالی، نمی‌ذاری از خونه بره بیرون. فردا صبح مجتبی رو می‌فرستم ببردش دانشگاه.

برای بدرقه‌ام تا دم در آمد. با آن رنگ و روی مهتابی به در تکیه داده بود، چادر گلدارش همان بود که از یزد با خودش آورد، همان که به او گفته بودم به او می‌آید.

به‌زحمت جلوی خودم را گرفتم تا دخترک لجباز را روی شانه‌هایم نیندازم و با خودم نبرم.

میل و اراده‌ای قوی در من بود که می‌خواست از او محافظت کند.

بعد از خداحافظی، سمت خانهٔ ماه‌منیر راندم، باید می‌رفتم و می‌دیدمش.

در عمارت، ماه‌منیر برعکس همیشه که گوشه‌ای می‌نشست و مطالعه می‌کرد، روی راحتی دراز کشیده بود.

با دیدنم از جایش بلند شد و نشست.

ده دقیقه‌ای را با حرف‌های معمولی گذراندم، اما آخرش که چه؟

– ماهی! من سند فروشگاه رو لازم دارم.

بی‌سؤال نگاهم کرد.
پایم، عصبی، روی زمین ضرب گرفت.

– سند به نام توئه، با وکالت تام‌الاختیاری که ازت داشتم به نامت کردمش.

– می‌دونم.

نگاه موشکافش را که دیدم دست‌هایم را بالا بردم و ادامه دادم:
– نپرس از کجا شنیدم، تا حالا بهت دروغ نگفتم.

– گیل‌آوا چطوره؟
– خوبه، چطور؟

– کسی شاهد نبوده، کوچه تاریک، بی هیچ ردی…
– از کجا می‌دونی؟

– ظهر وکیلم رو فرستادم دنبال شکایتش رو بگیره.

– کی بهت خبر داد؟
– همایون گفت.

حتماً ما که صبح از خانه بیرون رفتیم سالومه با او حرف زده بود.

– همایون دنبالت می‌گرده، گوشیت خاموشه.

– تو ماشینه، زنگ نخورد، حتماً شارژ تموم کرده.

– با دختر کتایون چیکار داشتی؟

نتوانستم تعجبم را مخفی کنم.
– چرا از همه‌چیز خبر داری، ماه‌منیر؟

دوباره جدی و نفوذناپذیر شده بود.
– از همه‌چیز خبر ندارم، مثلاً چیزایی که تو سر توئه.

سکوت کردم.
– من، کتایون رو هرگز به امان خدا ول نکردم، حتی حالا که پسراش مرد شدن.

– نمی‌خوای بدونی سند رو چرا می‌خوام؟

– اونجا ارث مادرت برای توئه، اما بازوی کارخونه‌س. اگه کارخونه و فروشگاه رو ‌به نامت کردم چون تو قبل از هر کاری به کارگرا فکر می‌کنی. اونا چشم امیدشون به توئه؛ کار، شغل، معاششون بهت وابسته‌س.

حرف‌هایش فقط یادآوری چیزهایی بود که مدام خودم هم برای خودم می‌گفتم.

مهشید اشتباه می‌کرد؛ کارخانه و فروشگاه هدیه نبودند، بار مسئولیت بودند روی شانه‌های من.

از پنجره به منظرهٔ پاییزی باغ نگاه کردم، کاش آوا از اینجا نمی‌رفت.

– دوروبرت رو شلوغ کردی، البرز!

زمزمه کردم:
– درستش می‌کنم.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫9 دیدگاه ها

  1. ادمین عزیزم
    در جریانی باید پارت جدید بزاری چون چهار رووزه پارت نزاشتی باید دوتا پارت بزاری
    دیگه به خدا حس میکنم دارم از این رمان زده میشم انقد که پارت گزاری ها دیر به دیره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن