رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 72

 

– من نخودی‌ام، همون چند ماه پیش که گفتم هیچی به‌جز فروشگاه نمی‌خوام، مهشید و مهراد ازم کلی امضا گرفتن و کنارم زدن. حالام به من ربطی نداره.

اثری از پشیمانی و ناراحتی در صورتش ندیدم، از معامله‌اش راضی بود.
نگاهش پرستاری که از برابرمان رد شد را دنبال کرد.

آستینش را کشیدم.
– خب؟ بعد چی شد؟ دق نده، حرف بزن.

– مهراد مخالفه. حاضر نیست، خونه هم شده میدون جنگ.

شانه‌هایم آویزان شد. گفتم:
– البرز به بابک سپرده ماشین رو‌ بخره، اما می‌گه الان نمی‌تونه. فقط قول داد بفروشدش…

انگار من بیشتر حرص آنها را می‌خوردم، بی‌توجه به حرفم پرسید:
– نمی‌شه مامانی رو دید؟

– مامانی دیگه کیه؟
بعد خنده‌ام گرفت.
– به ماهی می‌گی مامانی؟ یا خدا…

با دست پس سرم محکم کوبید.
– نخند! مگه چیه؟ از بچگی دلم مامان‌بزرگ می‌خواست. ولی آوا… حالا که فکرش رو می‌کنم از بچگی فانتزی دوست‌دختر پرستار دارم.

– خدا بزنه تو سرت هدایت شی. معلوم نیست فانتزی چی نداری تو!

فقط هر سی‌ود‌و دندانش را به نمایش گذاشت.

– می‌گما، مهرزاد!
– هوم…
– ماهی طوریش نشه.

لحظه‌ای با محبت بازویش را دور شانه‌ام فشرد.

– نترس، دیوونه! مامانی خوب می‌شه.
– خدا کنه.

– به حرفای من شک داری؟
– نوچ…

لبخند مرددم خیالش را کمی راحت کرد. دستش را برداشت و از جا بلند شد.

– بیا برسونمت خونه.
– امروز فقط پنج دقیقه رفتیم دیدنش.

– پس الکی موندی، دیگه داره تاریک می‌شه. ماشین دست منه، می‌برمت دیگه…

– تو برو، من یه ساعت دیگه می‌مونم.

– آخه راه که نمی‌دن، کاری هم که از دستت برنمیاد، اینجا نشستی که چی؟

جوابش را ندادم، چه می‌گفتم وقتی جنس احساسم به ماه‌منیر را درک نمی‌کرد.

آخرش هم وقتی دید راضی نمی‌شوم خداحافظی کرد و رفت.

نیم‌ساعتی بعد از او همایون آمد، کمی کنار هم نشستیم…
او هم مثل من چشمش به در سی‌سی‌یو بود، ولی برعکس من که تمام ذهن و دلم پشت آن در ماند، خیالش جای دیگر.

– امروز اینجا نیومد؟
«او»ی همایون نیامده بود.

– نه!
عصبانی غرید:
– به علی، معطل دوزار معرفته. نمی‌گه مادرم اینجا افتاده.

– گرفتار مهشیده.
چنان نگاه عاقل‌اندرسفیهی به من انداخت که حساب کار دستم آمد و ساکتم کرد.

– خانم که بره یزد، می‌رم پی زندگیم.
با ناباوری زمزمه کردم:
– همایون…

– دیگه یه‌جا باید کند از قدیما… مگه نه؟

سکوت کردم نه ‌اینکه حرفش را قبول نداشته باشم، جوانی‌اش را داده بود تا به این نقطهٔ دل بریدن برسد.

ابروهای پرپشت و ‌تیره‌اش گرهی سخت داشت.
پرسید:
– تو این کتاب‌پتاباتون ننوشته علاج امثال من چیه؟

– مثل تو؟
– آره دیگه، پس چی بلدن روانشناسا، وقتی نتونن یه خاطرخواهی ساده رو علاج کنن…

انگشت حلقه‌ام را در دست چلاندم. جمله‌هایش آخر بریدن و کندن بود.

– یه‌هو بعد این‌همه سال چشامو وا کردم و دیدم زندگیم، مثل سیگار نیم‌سوز، فقط چند پک ازش مونده.

جگرم برای مردی که مرد بود آتش گرفت.

به صندلی تکیه داد، کتش را روی سر و شانه‌هایش انداخت، از زیر کت صدایش را شنیدم.

– یه خونه نقلی دارم… آپارتمانیه، بهم سر بزنید، تو و البرز…

خواستم کمی امید بدهم.
– منو ببین، دوباره شروع کردم.

پوزخند زد.
– اگه عاشقی اینیه که اینجاست…
با انگشت شست به سینه‌اش، جایی که قلب بزرگ و مهربانش می‌تپید اشاره کرد.

– «درمون» و «دوباره» و این ادااطوارا نداره؛ لاکرداریه لامصب! حتمی اونی که تمومش کردی خاطرخواهی نبوده.

صدای بم و خش‌دارش گنگ‌تر از آن بود که عبور از کت باعث گرفتگی‌اش باشد.

– می‌رم یه جا، می‌برم از قدیم… خدا رو چه دیدی شاید منم آدم شدم…

نمی‌دانم خوابش برد یا نه… یک‌ ربعی خودش را زیر کت از من و بیمارستان برید.

غروب شده بود که از بیمارستان دل کندم.
همایون هم که دید ماندنش بی‌فایده است با من آمد، مرا به خانه رساند و رفت.

در اتاقم را که باز کردم کسی روی تخت دراز کشیده بود؛ یک‌ زن، رنگ‌پریده، ضعیف…

با دیدنم بلند و نیم‌خیز شد. اول نشناختم، هرچند با این صورت زرد، حق هم داشتم…
پریچهر…

– تو کی هست‍… آوا تویی؟
خواست بلند شود.

نزدیک رفتم.
– بخواب… راحت باش…

با حرکاتی آرام، «آخ»ی زیرلب گفت و دوباره دراز کشید. دستش را روی شکمش گذاشته بود.

– ببخشید، جایی رو نداشتم که برم…

صدایش مانند ناخن کشیدن روی سمباده بود.

دلسوزی از جایی آمد و دلم را نرم کرد.
– چیزی احتیاج نداری؟

انگشتش را به نشانهٔ «نه» تکان داد.
پتویی از کمددیواری و چند تکه لباس از کشو برداشتم تا دیگر مزاحمش نشوم.

دوش گرفتم، لباس‌هایم را عوض‌ کردم.
کوله‌ام را همایون برایم آورده بود.

وای مادرم! حتماً زنگ زده بود و خبرم را نداشت.
گوشی، از بی‌شارژی خاموش شده بود.
به شارژر بالای مبل وصل کردم و دراز کشیدم.

با روشن شدن گوشی، سیل تماس‌های بی‌پاسخ آن را به ویبره انداخت.
مارال، مادرم، مهرزاد…

چه خبر شده بود؟
اول به مادرم زنگ زدم، حال ماه‌منیر را پرسید.

کمی حواس‌پرت به‌نظر می‌رسید، حتماً از اینکه عقدمان عقب افتاده ناراحت بود.

خیالم که از سلامتی‌شان راحت شد، خداحافظی کردم.
خیلی خسته بودم؛ گیج، سرم سنگین و منگ…

دو روز تمام روی صندلی نشسته یا راه رفته بودم.
خواستم بخوابم که پشیمان شدم و شمارهٔ مارال را گرفتم.

– کجایی دختر؟! دو روزه دارم مدام بهت زنگ می‌زنم.
– ببخشید، مارال جان…

– اینستا رو دیدی؟
بی هیچ قصد و غرضی خندیدم.

– چرا هر چند ماه یه‌بار زنگ می‌زنی و می‌گی اینستا رو چک کنم؟ تو کار و زندگی نداری که مدام تو اپلیکیشن‌ها می‌گردی؟

– چی می‌گی، خره؟! برو سر بزن ببین چه خبره. من قطع می‌کنم بعد بهت زنگ می‌زنم.

تازه داشتم متوجه اوضاع می‌شدم، دو روز تمام از وقتی مهشید عکس‌ها را پخش کرده بود می‌گذشت و آن‌قدر اتفاق افتاده بود که…

وقتی اینستاگرام را باز کردم، پیچ پانصدنفرهٔ من ناگهان دویست‌هزارنفره شده بود.
بی‌شمار کامنت…

اولین کامنت‌ها را که خواندم از وحشت قلبم در سینه‌ام سقوط کرد.

هجوم زن‌های عصبانی… و مردهای تماشاچی و مزه‌پران…
توهین پشت توهین؛ هرزه، فاحشه، و هزار لقب دیگر…

بیشتر از این شاکی بودند که چطور توانسته‌ام به‌عنوان یک زن زندگی همنوعم را به‌هم بریزم.

منظور همهٔ اینها من بودم؟ همهٔ این کارهای وحشتناک را گیل‌آوا حبیبی که من باشم انجام داده بود یا یک گیل‌آوای دیگر که نمی‌شناختم؟

کارم از گریه گذشته بود، صدای خنده‌ام خودم را ترساند‌.
لحظه‌ای به صفحه‌های پربازدید سر زدم… و کاش نمی‌دیدم.

البرز حالا چه می‌کرد؟ در مقابل او من در حاشیه گذاشته شده بودم.
مرفه خوشگذران، بی‌رحم، بی‌وجدان و زن‌باز…

توهین‌های زشتی که پشت آدم را به لرزه درمی‌آورد.
چطور دلشان می‌آمد؟

چه حوصله‌ای به خرج داده بود آنکه برایش دشمنی می‌کرد.

شمارهٔ مارال بالای صفحهٔ گوشی افتاد…

شارژر را محکم کشیدم، از پریز بیرون آمد و به زمین افتاد.
گوشی تکانی خورد و خاموش شد…

کاش کسی هم پریز ذهن مرا از فکر می‌کشید، خاموشش می‌کرد تا نبینم.

تصویر البرز را نبینم کنار موژان، هانا، و مهشید…
تا نبینم چقدر به قامت او می‌آمدند.

و دوباره شب را با چشم‌هایی بسته و ذهنی بیدار به صبح گره رساندم.
بعد از یک شب آشفتگی، صبح زود لباس پوشیدم و به دانشگاه رفتم.

ولی کاش نمی‌رفتم…
در دانشگاه همه انگار منتظرم باشند، پچ‌پچ و اشاره و با انگشت نشان دادن‌ها تمامی نداشت، و در آخر هم صدایم زدند به حراست دانشگاه…

از حراست که بیرون آمدم، تمام محیط دانشگاه برایم غریبه بود، دلم فقط کمی دلداری می‌خواست.

مستقیم به‌سمت در خروجی دانشگاه رفتم. آمادگی برگشتن به کلاس و تحمل نگاه‌های بقیه را نداشتم.

اگر ماه‌منیر کنارم بود نمی‌گذاشت این‌همه حرف غریبه‌ها برایم مهم باشد، اما حالا…

نمی‌خواستم به خانه برگردم، حتی چهاردیواری خانه‌ام آرامم نمی‌کرد، نگاه‌ها تا گوشه و کنار ذهنم رخنه کرده بودند.

– آوا… تو چرا اینجا خوابیدی؟
از جا پریدم، چشم‌هایم را مالیدم و به اطراف نگاه کردم.

البرز بالای سرم ایستاده بود.
فوراً پرسیدم:
– حال ماهی چطوره؟

– خوبه، پا شو.
– خونه نمیام.

زیر بازویم را گرفت.
همایون از ته راهرو آمد.

– باز که اینجایی؟ برو خونه. البرز! ببرش.
– می‌خواستم ماهی رو ببینم، بعد ببرمش.

پرسیدم: دیدی؟
– آره. حالش بهتر بود. می‌خوای ببینیش؟

سرم به علامت مخالفت تکان دادم، دانستن خوب بودن حالش برایم کافی بود.

وقتی وارد آسانسور شدم گفت:
– می‌ریم هتل.
ذهن خسته‌ام توان مخالفت نداشت.

وقتی وارد سوئیت شدم گوشهٔ کاناپهٔ محبوبم نشستم و در خودم جمع شدم.
– لباس راحت داری؟

پالتویم را کندم. دکمه‌های مانتویم را باز کردم و از تنم بیرون کشیدم.
ایستاده، مبهوتِ منِ مسخ‌شده بود.

خودم می‌توانستم تصور کنم چه می‌بیند، دختر غمگینی با یک‌ جفت چشم پر از غصه‌های نگفته.

به سمتم آمد. به‌محض اینکه کنارم نشست، به آغوشش خزیدم.
پناهم داد.

– فاصلهٔ تنفر و علاقهٔ مردم چقدر کمه، البرز… امروز رفتم دانشگاه، وحشتناک بود. حالا حتی کسایی که منو نمی‌شناسنم ازم متنفرن.

بهت‌زده اسمم را زمزمه کرد:
– آوا…

اشک از گوشهٔ چشمم سر خورد.
قلبم فشرده و داغ شده بود، فشرده‌تر از سنگی که در آتش آمادهٔ ترک برداشتن است.

– امروز منو بردن حراست… گفتن پدرت رو بیار… گفتن با آبروی دانشگاه بازی کردم. ازم تعهد گرفتن…

بغض صدایم را خراشید:
– منو از تیم شطرنج دانشگاه حذف کردن.

حرکت انگشتانش میان موهایم متوقف شد.
– مهشید آشغال… نامردم اگه دنبال شکایتم رو نگیرم.

سرم را از سینه‌اش برداشتم و به شانه‌‌اش تکیه کردم، می‌توانستم خط عمیق اخم روی پیشانی‌اش را ببینم.

– ازش شکایت کردی؟
– همون موقع، ولی کو نتیجه…

– آبروی ریخته رو چطور می‌شه جمع کرد؟ رفت، آبرومون رفت…
می‌توانستم تنش و عصبانیتش را در آن فاصلهٔ نزدیک حس کنم.

– چقدر بهت گفتم و گوش نکردی… الان باید عقدمون رو رسمی کرده بودیم.

حق داشت که سرزنشم کند؟
گفتم:
– مشکل گل‌بهار… حال ماهی…

با انگشت موهای روی دستش را نوازش کردم، روی رگ‌های برجستهٔ بازویی که مرا به خودش می‌فشرد.

حرف را عوض کرد.
– چیزی برای شام خوردی؟

بیسکویت ساقه‌طلایی و شیر، شام حساب می‌شد؟
– خوردم.

با یک دست مرا نگه داشته بود و با دست دیگر بافت موهایم را باز….
با خاطرهٔ یزد لبخندی ناخواسته روی لب‌هایم نشست.

در آخر با انگشت شانه‌شان کرد.
تمام دنیا پشت در خانه گیر افتاده و ما در آن اصطحکاک آغوش، لحظه‌ها را وادار به زیبایی و سکون کردیم.

هر دو در لحظه بودیم. کاش تمام لحظه‌ها را می‌شد با آرامش، زندگی کرد.

کمرم را گرفت و از خودش جدایم کرد.
مانند گربه‌ای تنبل می‌خواستم به جای گرمم برگردم.

– من شام نخوردم. حالش رو داری آشپزی منو ببینی؟

حتی تصور او پشت اجاق هیجان‌زده‌ام کرد.
– آره.

قبل از اینکه بلند شوم، کنار چانه‌اش را بوسیدم، بوسه بود یا یک تماس کوتاه لب‌هایم با ته‌ریش را نمی‌دانم، چون از شرم فرار کردم.

آشپزخانه تمیز بود. کتری را آب کرده روی گاز گذاشته بودم که لباس راحتی پوشیده آمد.

– انقدر چایی نخور.
– از صبح نخوردم، سرم داره می‌ترکه.

فریزر را باز کرد و همبرگرهای یخ‌زده را بیرون گذاشت.
گوجه، پیاز، خیارشور همه را روی میز چید.

با تعجب به دست‌هایش که با مهارت پیاز را حلقه‌ای خرد می‌کرد خیره شدم.
– واقعاً آشپزی بلدی؟

لبخند جذابی زد که دلم از دست رفت.
– از خوبیای زندگی مجردیه.

مجردی‌اش شامل زمان‌هایی که همسایهٔ هانا بود هم می‌شد؟

– هانا برات غذا درست نمی‌کرد؟
– بعضی وقتا… سر کار که می‌رفتیم بیشتر، عوضش بعضی روزا من می‌بردمش رستوران.

– باهم صمیمی بودید؟
دستش متوقف شد، با تعجب و کنجکاوی نگاهم کرد.

– باهاش صمیمی بودم، ده سال دوستم بود، برو سر اصل مطلب، آوا!
از جدیتش، از اینکه مثل قدیم‌ها نگاهم می‌کرد ترسیدم.

– کنجکاو شدم… اِ… البرز! اون‌جوری نگام نکن…
– اگه قراره تو هم چیزایی که پخش شده رو باور کنی، پس چه فرقیه بین ما و اونا…

شرمنده، سر پایین انداختم.
حق با او بود، ولی کنجکاوی حقم بود، مگر نه؟!
آن‌هم بعد از آن‌همه عکسی که دیده بودم.

او هرگز از نوع دوستی‌اش با هانا بعد از امیرسام حرفی نزده بود.

با سؤالش سرم را بالا گرفتم.
– کلاس شطرنج نرفتی؟

– نه! دیگه تحملش رو نداشتم اونجام منو…

چاقو را با عصبانیت روی میز پرت کرد.
از جا پریدم.
– باید دخترهٔ آشغال رو له می‌کردم!

پشتم به اپن آشپزخانه خورد.
– ولی من چیکار کردم؟ بدبختی می‌دونی چیه؟ اینکه از اولم می‌دونستم پخششون می‌کنه. حتی اگه می‌گرفتم و می‌نداختمش زندان.

سعی کردم آرامش کنم.
– وقتی یه کاری رو می‌خواد انجام بده از خیلی وقت پیش برنامه‌ش رو می‌ریزه.

هرگز قولنامه‌ای را که تا رفتن مهرزاد پنهان و با آن از خانه بیرونم کرد، فراموشم نمی‌شد.

با انگشت پیشانی‌اش را فشرد.
– به روح مادرم، برای تو ترسیدم، ترسیدم بریزن سرت و…

می‌خواستم جلو بروم و لمسش کنم، شاید دست از سرزنش خودش بردارد، اما دیدن دلسوزی‌ام کار را خراب‌تر می‌کرد.

– تقصیر تو نبود، تو همهٔ سعیت رو کردی…

– داغونم، مدام می‌گم اگه خودم دست‌پیش می‌گرفتم ولی… نمی‌شد… خودش هیچ، فریبرز عوضی راهی برام نذاشت، ولی این تهمتا ته نامردی بود. اینا کار خود عفریته‌ش بود. چقدر می‌شه کینه داشت…

کنارش رفتم، چاقو را برداشتم، سعی کردم گوجه‌ها را مانند او خرد کنم، حلقه‌های بزرگ.

– مهشید رو فقط من می‌شناسم، همین‌که بهش باج ندادی خیلی هنر کردی.

خودش برگشت و همبرگرهای داخل تابه را برگرداند.

از بالای دستش به ماهیتابه سرک کشیدم:
– چه بوی خوبی می‌ده.

– بوی سیر و آویشن و پاپریکاست.
خندهٔ ناباورم دست خودم نبود.

– از کجا می‌دونی؟
– چون خودم درستشون کردم. فکر کردی همبرگرای آماده قابل اطمینانه!

– خب… نیستن، ولی تو درست کرده باشی هم… بهت نمیاد.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. حالا که تعطیلات شروع شده پارت هارو زودتر بزار لطفاً من که اصلا یادم نمیاد واقعا پارت پیش چی شد یادمه اون اولا همه از پارت گذاری به موقع یا حتی زودتر از موقع این رمان تعریف میکردن و دوسش داشتن اما واقعا نمی‌دونم چرا ادمین بی نظم شده
    من که از هیچکدوم از رمان های سایت بجز من سیندرلا نیستم خوشم نمیاد باید چقد صبر کنم تا بزارید؟؟؟🔪

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن