رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 9

  با حوله موهام رو خشک میکنم . شونه ای به موهام میزنم و شروع به بافتنشون میکنم . خیلی…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 8

  _ خیلی خب بهتره راه بی افتیم . سری تکون میدم و باهاش هم قدم میشم . حدود چهار…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 54

  افراخان 🌸تمام طول مسیر نگاهم به عقب بود وقتی رسیدیم نزدیک بیمارستان ترمز زدم با وحشت برگشتم عقب و…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 7

  _ نمیخواد میتونم راه برم . من: باشه ..هرجور راحتی چند قدم دیگه برمیداره . سرش گیج میره و…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 6

  _ چشم دیوید : چشم چی!؟ چشم هام رو محکم روی هم فشار میدم و نفسم رو بیرون میدم…

بیشتر بخوانید »
رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 81

از حموم که اومدم بیرون، تعداد تماسهایی که از سمیه رو گوشیم دیدم منو اونقدری ترسوند که ناخواسته دچار تپش…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 5

  _ چرا من!؟ به اون دختره تازه وارد بگید میز رو بچینه اون هم مثل ما خدمتکاره ! من…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 4

  اسب اروم قدمی به سمتم برمیداره. نزدیکم میاد و گازی از هویج میزنه . اروم دستی به یال هاش…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 53

  🌸گلناز فردا صبح از پنجره دیدم امیر با پسره صحبت میکنه اونم سری تکون داد و رفت تو اتاقش..…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 3

  پشت چشمی نازک میکنم و ساکت میشینم . دیگه هیچ حرفی بینمون زده نشد . حوصلم سر رفته بود…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 2

  از هجوم این همه فکر سر درد گرفتم ..شیرم دیگه سرد شده بود یک نفس خوردمش و رفتم که…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 1

شاهزاده و دختر گدا  عسل احمدی شاهزاده و گدا   #پارت1 نویسنده: عسل دستی به دامن لباسم میکشم و اونو…

بیشتر بخوانید »
رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت آخر

_آره. ولی اگر بگم که داره از دوریت دق می کنه غلو نکردم. نمی دونی چقدر منو با القاب زیبا…

بیشتر بخوانید »
رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت 7

نگاهی به ماست پر چرب کرد و گفت: _وای چه ماستی. سالها بود که همچین ماستی رو فقط تو فیلم…

بیشتر بخوانید »
رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت 6

خندید و گفت: _خوب اینکه خیلی خوبه. حس بدی نیست. این نشون میده که تو دلبسته اش شدی. _بدیش اینکه…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن