رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 70

  دوست نداشتم زیاد وارد این بازی های سیاسی بشم و یا خودم رو به واسطه اسم پدرم معروف کنم…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 5

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. غرق افکارم بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد و اسم حسام روی…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 4

آیهان: آخه دلت می آد؟ گور من از این چیز خوشگلا نداره که. حوری نداریم، بذار از البسه ی حوری…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 66

  🌸گلناز صبح که امیر رفت سر کار به سرعت رفتم خونه ی مامانم.. فائزه هم اومده بود با ناراحتی…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 3

طاها: امیر لطفا مثل بقیه آروم باش ما به النا خانوم حق می دیم. بلاخره همه چیز روشن می شه!…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 2

  راست می گی وجدان عزیزم! رو بهش با لبخند گفتم: نه عزیزم. فقط تو تاریکی دوست ندارم باهات باشم.…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نیهان پارت یک

  به نام خدا نام رمان: نیهان به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab1376) ژانر: عاشقانه/ اجتماعی   پارت1 به…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 42

  بازهم سکوت اتاق با صدای دستگاه هایی که به شاهرخ وصل بودن شکسته شده بود. صدای ضربان قلبش و…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 69

  با دست کلبه ای رو که ته باغ قرار داشت رو نشون میده و میگه : به احتمال زیاد…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 65

  🌸گلناز امیر هرچی گفت تو گوشم نرفت و تهدیدش کردم اگه دنبالم بیاد و نزاره حلش کنم دیگه نه…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 41

  مامان مهین از رو زمین بلندش کرد و رو یکی از صندلی های اون سمت راهرو نشوندش: _شاهرخ حالش…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 68

  _ به طور اتفاقی وقتی چندتا از ندیمه ها و سربازها داشتن در این مورد صحبت میکردن شنیدم .…

بیشتر بخوانید »
دسته‌بندی نشده

رمان اکالیپتوس پارت 7

  در اتاق را با احتیاط بستم کمی صبر کردم و با نشنیدن صدای گریه آلا با خیال راحت حرکت…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 64

  🌸گلناز شام تموم شد و زیاد حرف خاصی رد و بدل نشد بعد از شام برای چای و میوه…

بیشتر بخوانید »
رمان اکالیپتوس

رمان اکالیپتوس پارت 6

  خلاصه و مفید برایش از هفته ای که گذرانده بودم گفتم دوباره در آغوشم گرفت و گفت شانس آورده…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن