رمان خان

رمان خان پارت 73

  گلناز 🌸مخمخه داشت دیوونم میکرد.. فائزه رفته بود بالا وسایل امیرو بگرده منم پایین طرحارو کامل میکردم که صبح…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 77

  دیوید: سربازها در حالی که دست های هر دو نفرمون رو بسته بودن ما رو به سمت اتاق وزیر…

بیشتر بخوانید »
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 36

آروم برگشت سمتم ولی بهم نگاه کرد . همون‌طور که سرش پایین بود گفت : شرمنده من وقت ندارم ،…

بیشتر بخوانید »
دسته‌بندی نشده

آدرس جدید سایت رمان دونی

  آدرس جدید سایت رمان دونی https://romandoni1.xyz

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 18

  نزدیکش شدم و کنارش نشستم. باتعجب نگاهی به من انداخت و بعدش به علی نگاه کرد. به پسر کناری…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 50

  لبخند رو لبش با دیدن من و شاهرخ ماسید و صورتش از اخم گرفته شد: _اومدی این بالا پیش…

بیشتر بخوانید »
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 36

نفهمیدم آریا کی اومد . واسم هم مهم نبود . یه ساعت بعد وقتی کارم داشت تموم میشد شنیدم که…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 76

  با وحشت به صحنه رو به روم خیره میشم. دیوید شمشیر رو از داخل کتف اون مرد سیاهپوش بیرون…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 17

  _ وای حسام یه کمکی بکن. حسام: زشتک دست منم پره غر نزن برو. با خستگی راه رفتم و…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 49

  هرچند که تو یه خونه و زیر یه سقف زندگی میکردیم اما وقتی اون تونسته بود من و فراموش…

بیشتر بخوانید »
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 35

  چاره ای جز قبول کردن نداشتم . مجبوری سرتکون دادم و رفتم پشت میز . آریا هم زود رفت…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 72

  گلناز 🌸من خودم عصری آماده شدم و با تاکسی رفتم بیمارستان.. اولش میخواستم به امیر نگم خودم کارمو کنم…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 16

  زیر چشمی می پاییدمش! بین گفتن و نگفتن مرددبود من من کرد و در آخر چشماش و بست. بدون…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 75

  _ اما من به یاد نمیارم درمورد این موضوع به تو حرفی زده باشم. من: درسته چیزی نگفتی اما…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 48

  با صدای گرفتم نالیدم: _این حق من نیست! و جلوش ایستادم و داد زدم: _نگاهم کن، من همونیم که……

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن