رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 3

  از دختری که جدیدا تو دانشگاه باهاش آشناشده بودم و به نسبت بقیه ی همکلاسی ها افاده و کلاسش…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 67

  #دلبر مامان مهین تو اتاق درحال استراحت بود و من از سر بیکاری فیلم میدیدم که صدای زنگ گوشیم…

بیشتر بخوانید »
رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 2

  از دانشگاه تا خونه رو پیاده اومدم تنها به دو دلیل… دلیل اولم این بود که مسیرهارو بهتر بشناسم…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان پسرخاله پارت یک

#پارت_۱ 🐝🐝 پسر خاله 🐝🐝 راننده تاکسی تا تونست کیف پول منو خالی کرد و آخرش هم به بهانه ی…

بیشتر بخوانید »
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 53

  از جلوم رفت کنار و منم زود از اتاق زدم بیرون . رفتم اتاقم و کیفمو برداشتم . بعد…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 89

  🌸گلناز همونجور ساکت بودم و فکرمیکردم که کتی مشکوک ازم پرسید کتی: گلناز یه چیزی بگم?تو بیش از حد…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 66

  احساس سیری که کردم دستی رو شکمم کشیدم: _میتونیم بریم بقیه خونه رو ببینیم دیگه حرفی واسه گفتن نداشت…

بیشتر بخوانید »
رمان نیهان

رمان نیهان پارت 26

  به ستون نزدیک ساحل تکیه دادم: اووووه چه خبره؟ یاسمین: آره باباهاشون تو شرکت شعبه ی ایران مشغولن. با…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 87

  _ کیی وقتی تازه از خواب بیدار شده وچشم هاش رو باز کرده اول لگد میزنه بعد به اطرافش…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 88

  🌸گلناز فائزه دید دارم از کنترل خارج میشم و داد و بیداد راه انداختم تو کوچه گفت فائزه: خانوم…

بیشتر بخوانید »
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 52

  یهو از جاش بلند شد و همون‌طور که سرش پایین بود گفت : فک نکنم به تفاهم برسیم .…

بیشتر بخوانید »
رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 65

  خندیدم و راه افتادنش به سمت بیرون مهلت حرف دیگه ای و نداد همینطور که میرفتیم پایین آروم گفت:…

بیشتر بخوانید »
رمان خان

رمان خان پارت 87

  🌸گلناز یه ماهی به دل خوش گذشت و منم همه چیزم رو به راه بود.. تا اینکه اون روز…

بیشتر بخوانید »
رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 51

  وقتی پونه رفت بلافاصله رفتم سمت ماشین آریا . درو باز کردم و سوار شدم . یه طرف لبش…

بیشتر بخوانید »
رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 86

  نگاهی به ساعت میکنم. دکتر تا الان باید به اینجا می امد اما کمی دیر کرده بود. به ارومی…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن